| پيام قاصدک |
|
●انگار به یه پاک کننده قوی نیاز داره اینجا دوباره نوشتن. من هم که تو تنبلی شاگرد اول هستم از ننوشتن. شاید یه روز دوباره اون طوری که می خوام برگردم اینجا.
.................................................................................................................به هر حال خاله جون رفت و ... ! تو هم که اون یه نمره رو بهت ندادن ، فکر کنم نه این که نمی بایست ، ندادن که ... ! ندادن خب دیگه . چه می دونم چرا ؟ به هر حال مبارکت باشه یه عالمه. خوشحال شدم از شنیدن خبرش. به امید شنیدن خبر قبولی دکترا. □ پیام
●بعد این همه سال خاله جون کوچیکه امروز دوشنبه 29 مرداد 86 اومد ایران. یه عالمه حرف دارم که بزنم باهاش و بنویسم ازش و ...
.................................................................................................................کاش تنبلی نکنم و فرصت هم بشه! □ پیام .................................................................................................................
●خشونت عشق ؛ خشونت نفرت
.................................................................................................................مصطفا ملکيان نکاتي که در اين نوشتار خواهد آمد در واقع بيان کننده دو مطلب کلي است : مطلب اول اين است که به لحاظ روان شناختي و به لحاظ اخلاقي هم در عشق خشونت هست و هم در نفرت . بنابراين ما فقط "خشونت نفرت" ، يعني خشونت برخاسته از نفرت نداريم ، بلکه نوعي "خشونت عشق" يعني خشونت برخاسته از عشق هم متصور است . هم خشونتي که عاشق از آن رو که عاشق است با خودش دارد و هم خشونتي که با معشوق خود روا مي دارد . مطلب دوم اين است که "خشونت نفرت" دو نوع است : نخست ، "خشونت نفرت" به معناي خشونتي که از ابتدا خاستگاه نفرت داشته است . دوم ، خشونتي که از ابتدا "خشونت نفرت" نبوده ، بلکه "خشونت عشق" بوده است . اما اين "خشونت عشق" منضم به بي خبري از واقعيت هاي انساني شده و در نتيجه ، تبديل به "خشونت نفرت" شده است . تفاوت "خشونت عشق" و "خشونت نفرت" در باب اين که چه وقت و در چه موقعيتي انسان ها یک جامعه آرمانی انسانی خواهند داشت ديدگاه هاي متفاوتي در طول تاريخ فکر و فرهنگ بشري مطرح شده است و نقطه اشتراک تمام اين ديدگاه ها نيز پديد آوردن فرد انساني بهتر بوده است . در اين جا من قصد طرح اين مدعا را دارم که يگانه راه براي تشکيل يک جامعه آرماني انساني ، رسيدن به نوعي "عشق ناخودگرايانه و در عين حال فعالانه" است و اين راه اگر چه دشوار ترين راه براي رسيدن به جامعه انساني مطلوب است ، اما در عين حال ، يگانه راه ممکن براي رسيدن به آن نیز هست . راه هاي ديگري که براي تحقق جامعه آرماني انساني پيشنهاد شده اند ، اگرچه مي توانند شرط هايي لازم براي اين مقصود باشند ، اما براي رسيدن به هدف مورد نظر ما ، شرط کافي نيستند . براي رسيدن به يک جامعه مطلوب بايد ، آهسته آهسته ، نوعي "عشق ناخودگرايانه و در عين حال فعالانه" را نسبت به هم نوعان مان در درون خودمان بپرورانيم . منظورم رسيدن به عشقي است که به دنبال توجه به خود و ارضاي علايق شخصي خود نيست و کانون توجه آن ، به بيرون خود و ديگران است . اين عشق اما علاوه بر اين که ناخودگرايانه است ، فعالانه نيز هست . عشقي منفعل نيست و براي ارضا شدنش محتاج اقداماتي بيروني است . به سخن ديگر ، عشقي است همراه با احسان و امداد به انسان هاي ديگر . بسياري از افرادي که در حوزه اخلاق ، روانشناسي اجتماعي ، جامعه شناسي و انديشه سياسي به بحث مي پردازند به اين نکته تاکيد کرده اند که براي رسيدن به جامعه اي مطلوب ، پروردن چنين عشقي در آدمي لازم و ضروري است . اگر بخواهيم به انسان هاي ديگر به چشم هدف نگاه کنيم و نه به چشم وسيله ، نيازمند تفکري هستيم که بر مبناي احسان بيروني استوار شده باشد . به اقتضاي عشق دروني مان به انسان هاي ديگر و براي دست يابي به اين هدف مطلوب ، راهي نيست جز آن که به آن ها کمک کنيم و اين کمک کردن بيروني نيز مسلما محتاج فداکاري و صرف نظر کردن از خوشايندهاست . صرف نظر کردن از اين خوشايند ها ، البته خوشايند هيچ انسان عادي اي نيست و هيچ انساني به راحتي حاضر نيست که براي بهروزي ديگران از خوشايند هاي خود صرفنظر کند . من اين ناخوشايند بودن احسان ناشي از عشق را "خشونت عشق" مي نامم . وقتي عاشق انسان هاي ديگر باشيم ، طبعا زندگي براي ما خشن خواهد بود و عشقي که ما را به زندگي اي دشوار ، پر محنت و پر مشقت مي کشاند نيز ، به طبع ، عشقي خشن خواهد بود . در برابر "خشونت عشق" ، نيز "خشونت نفرت" قرار دارد و اگر در "خشونت عشق" اين خشونت متوجه خود آدمي است ، اما در "خشونت نفرت" اين خشونت متوجه ديگري مي شود . انسان عاشق ، ناخوشايندي ها را براي خودش مي خواهد . اين خشونت نسبت به خود که بر آمده از مهري عظيم به انسان هاي ديگر است ، "خشونت عشق" است . "خشونت عشق" ، به اين معنا ، چيزي جز اين نيست که من همه خوشايند هاي خودم را در مسلخ مهرورزي ام به انسان هاي ديگر فدا کنم . "خشونت عشق" به اين معنا شرطي لازم و اجتناب ناپذير براي يک زندگي انساني است و البته اين خشونت نتيجه خود را هم خواهد داشت . در نتيجه اين خشونت ، انسان ، آهسته آهسته ، در درون خودش به انساني ديگر تبديل مي شود و جامعه نيز ، نرم نرمک ، جامعه اي مطلوب خواهد شد . "خشونت عشق" که به معناي صرف نظر کردن از خوشايند هاست ، دايره اي وسيع را شامل مي شود ، چرا که خوشايند هاي ما از تنوع و کثرت برخوردارند . حال اگر هم به وسعت خوشايند هاي آدمي و هم به ژرفاي آن بيانديشيم ، پي مي بريم که اين نوع فداکاري ، يعني صرف نظر کردن از خوشايند ها ، تا چه حد سخت و طاقت فرسا است . اقسام "خشونت عشق" "خشونت عشق" دو قسم دارد : قسم نخست ، خشونتي است که متوجه خود عاشق است . يعني وقتي من عاشق فردي باشم ، به طبع ، درد و رنج آن فرد ، درد و رنج من خواهد بود و به ميزاني که عشق من به او عميق تر شود ، درد و رنج من بيشتر خواهد شد و چه بسا عشق من به او به حدي برسد که درد و رنج او براي من ، درد و رنجي بيش از آن چه که بر خود او عارض است ، عارض کند . از سوي ديگر ، من نمي توانم با آرزوي کاسته شدن از درد و رنج هاي معشوق خود ، از درد و رنج او بکاهم ، بلکه بايد دست به کاري بزنم . اين دست به کار زدن درد و رنج دومي است که باز عايد خودم مي شود . زيرا وقتي که مي خواهم براي کاستن از درد و رنج معشوق دست به کار شوم ، با يک سلسله مشکلاتي مواجه مي شوم . نکته سوم هم اين است که هميشه داشته هاي من و يا به تعبير امروزي امکانات من براي کاستن از درد و رنج ديگران ، به مراتب کمتر از امکاناتي است که کاستن از درد و رنج هاي تمام انسان ها اقتضا مي کند . بنابراين من هميشه مي دانم که حتا تا آخر عمرم ، نمي توانم انسان هايي را ببينم که درد و رنج نداشته باشند . خود اين تصور که درد و رنج سرنوشت تراژيک معشوق من است ، يعني زايل ناشدني بودن اين درد و رنج ، سبب افزايش درد و رنج من مي شود . بنابراين ، شکي نيست که به اين سه جهت ، وقتي که من عاشق انسان ها باشم و آن ها را دوست بدارم ، درد و رنج عايد من مي شود . اين درد و رنجي است که عشق به خود من وارد مي کند و به اين معنا عشق با خود من عاشق ، خشونت مي ورزد . قسم ديگر "خشونت عشق" ، معطوف به معشوق است . يعني عاشق علاوه بر آن که خودش درد مي کشد و رنج مي برد ، ممکن است به معشوق خودش هم درد و رنج وارد کند . اگر انساني "انسان آرماني" شد ( از نظر فيلسوفان اخلاق ، انسان آرمانی ، انساني است که همه اطلاعات لازم براي تصميم گيري را دارد ) ، آنگاه خوشايند او مصلحت ناميده مي شود . انسان آرماني در اخلاق ، يعني انساني که براي هر عملش چه از مقوله فعل و عمل کردن باشد و چه از مقوله ترک فعل و عمل نکردن ، اطلاعات لازم را دارد . کسي که اين اطلاعات لازم را دارد ، خوشايند و مصلحت او بر هم انطباق داشته و بدآيند و مفسده اش نيز بر هم انطباق دارند . اما اکثريت ما انسان ها ، آرماني نيستيم و در نتيجه ، خوشايند و مصلحت مان در يک جهت سير نمي کنند . تعبيري که از تفکيک ميان خوشايند و مصلحت مي توان داشت اين است که خوشايند هميشه مصلحت نيست و فقط در "انسان آرماني" ، خوشايند و مصلحت بر هم انطباق دارند و "انسان آرماني" ، يعني انساني که به جميع آثار و نتايج فعل خودش علم و آگاهي دارد . حال وقتي که انسان ، عاشق انسان ديگري است ، خوشايند و بدآيند او را رعايت نمي کند بلکه مصلحت و مفسده او را رعايت مي کند . بنابراين ، "خشونت عشق" ناشي از اين است که عاشق مصلحت معشوق خود را مي خواهد و چون مصلحت او را مي خواهد ، در نتيجه ، با او خشونت مي ورزد . انواع "خشونت نفرت" "خشونت نفرت" دو نوع است : یکی ، خشونتي که از ابتدا خاستگاه آن نفرت است و ديگری خشونتي که خاستگاه آن از ابتدا نفرت نبوده است ، بلکه ناشي از عشق بوده ، اما به دليل بي خبري از واقعيت هاي انساني تبديل به "خشونت نفرت" شده است . "خشونت نفرت" نوع اول مورد بحث من نيست . در اينجا مي خواهم به اين امر بپردازم که چگونه "خشونت عشق" يک انسان که در ابتدا عاشق انسان هاست ، آرام آرام ، تبديل به "خشونت نفرت" مي شود . فرض کنيد که من عاشق شما هستم ، در نتيجه بايد مصالح شما را در نظر بگيرم نه خوشايندتان را . به همین دلیل ، زماني که من با شما خشونت مي ورزم ، شما در مقابل من مقاومت مي کنيد ؛ نوعي مقاومت جسمي ، ذهني يا رواني . حال اگر بخواهم مقاومت شما از بين برود ، دو کار مي توانم انجام دهم . کار اول اينست که با "نيروي استدلال گر يا باوراننده" خودم استدلال هايي بياورم و بتوانم شما يعني معشوقم را قانع کنم که حق با من است . اگر استفاده از این روش موفق باشد ، آن گاه خوشايند و مصلحت معشوق من بر هم انطباق پيدا مي کند . زيرا معشوق من توانسته است باور پيدا کند . اما استدلال کردن کار بسيار دشواري است . دشوارترين کاري که انسان مي تواند در عمرش انجام دهد اين است که فقط با نيروي استدلال ، فرد بي باوري را به باور بکشاند و يا باور باورمندي را از او سلب کند . بنابراين ، اگر بخواهيم مصلحت و خوشايند معشوق ما بر هم انطباق پيدا کند ، اولين کاري که بايد انجام دهيم اين است که براي او استدلال کنيم ، اما عاشق براي انجام اين کار ، علاوه بر غليان عشقي که نسبت به معشوق بايد داشته باشد ، به دو چيز ديگر نيز نيازمند است : يکي معلومات بسيار وسيع و ديگري قدرت تفکر بسيار بالا . اما ممکن است اين دو امر به رغم عشق شديد عاشق به معشوق در عاشق نباشد . فقدان اين دو امر ، سبب مي شود که من نتوانم از طريق استدلال معشوق را قانع کنم و در نتيجه همچنان معشوق من بر موضع خودش باقي خواهد ماند . کار دومي که مي توان انجام داد که نيز به اندازه کار اول دشوار است اين است که آستانه وجودي معشوق ام را تغيير دهم . يعني او را به حالتي برسانم که بدون استفاده از استدلال ، بفهمد که من چه مي گويم . اين کار به معناي تغيير آستانه وجودي طرف مقابل است . در اين جا استدلالي در ميان نيست . البته هر دو کار بسيار مشکل است و هر دو براي خود من عاشق ، درد و رنج و مرارت و تکلف و زحمت فراواني دارد . اگر من عاشق نتوانم هيچ يک از اين دو کار ( استدلال و تغيير آستانه وجودي ) را انجام دهم ، ولي در عين حال خشونت من هنوز در مرحله "خشونت عشق" باشد يعني بخواهم به مصلحت شما عمل کنم ، اما نتوانسته باشم که اين مصلحت را از هيچ يک از اين دو طريق به شما ثابت کنم ، ضمن آن که همچنان عاشق شما هستم ، اين سبب مي شود که دايما شما را بر خلاف خوشايندتان به اين سو و آن سو بکشانم . اين کار بر خلاف خوشايند شماست و شما تا زماني تابع من خواهيد بود که نتوانيد در مقابل من مقاومت کنيد ، اما به محض آن که توانايي مقاومت را بيابيد ، در مقابل من خواهيد ايستاد . اين مقاومت در درون من ، آهسته آهسته ، از عشق من به شما مي کاهد و به نفرت من نسبت به شما مي افزايد . در نتيجه ، پس از مدتي ، من از شما متنفر مي شوم . پس اگر "خشونت عشق" منضم به بي خبري از واقعيت هاي انساني شود ، تبديل به "خشونت نفرت" مي گردد . اما آيا چنين "خشونت نفرت"ي موفق مي شود يا خير ؟ اگر من واقعا عاشق معشوق خودم باشم ، شکي نيست که بايد مصلحت او را در نظر بگيرم ؛ نه خوشايندش را . اما در عين حال دو مطلب وجود دارد . اگر من در عشق خود به معشوقم صادق باشم ، زماني که مي خواهم با او خشونت بورزم و او را به سمت مصلحتش بکشانم بايد دو پيش فرض را احراز کرده باشم : يکي اين که يقين عینی – یعنی یقینی که به واسطه تحقیقات روشمند حاصل شده باشد - داشته باشم که آن چه را که مصلحت معشوقم مي دانم ، واقعا به مصلحت اوست ؛ نه يقين ذهني - يعني يقيني که خودم دارم . پس پيش فرض اول اين است که در امري مي توان نسبت به معشوق خشونت ورزيد که در آن امر يک دانش عيني مويد من باشد . پيش فرض مهم دوم اين است که من در امري می توانم خشونت بورزم که با یا بدون رغبت انجام گرفتن آن ، تاثيري در نتيجه کار نداشته باشد . اما همه کار ها چنين نيستند . در اين جا متوجه مي شويم که ظاهرا پديده ها دو دسته هستند : پديده هايي هستند که چه از سر رغبت انجام شوند و چه از سر بي ميلي ، در هر دو حال ما را به نتيجه مي رسانند و پديده هايي هم وجود دارند که فقط وقتي از سر رغبت انجام شوند ما را به نتيجه مي رسانند . بنابراين من بايد به اين نکته نیز توجه داشته باشم که من در کار هايي حق خشونت ورزيدن دارم که در آن کار ها طرف مقابل من ، چه با ميل و چه از سر بي ميلي ، چه با نفرت و چه با عشق ، چه بخواهد و چه نخواهد ، به اثر مثبت کار دست يابد . کساني که آرام آرام خشونت عشق شان به خشونت نفرت تبديل مي شود ، به اين دو پيش فرض توجه ندارند . يعني اولا مردم را به کارهايي وا مي دارند که به خيال خودشان مصلحت است ولي دليل عيني وجود ندارد که واقعا آن کار به مصلحت است . ثانيا در کار هايي مردم را به زور وا مي دارند که بر آن کار ها اگر هم اثر مثبتي مترتب شود ، تنها در صورتي است که کار غير اجباري باشد . يعني ، آن اثر مثبت بر کاري مترتب مي شود که از سر رضا و رغبت باشد ، نه کاري که از سر بي ميلي و بي رغبتي انجام شود . بنابراين کساني که مي خواهند خشونت شان ، "خشونت عشق" باقي بماند بايد به اين نکته توجه کنند که نسبت به معشوق شان اگر مي خواهند خشونت بورزند ، اين دو پيش فرض را يقين کنند . يعني ، اولا يقين کنند که آن چه را که به مصلحت معشوق شان مي دانند واقعا هم به مصلحت او باشد و مطمئن شوند که در اشتباه نيستند ، ثانيا ، کاري را که با اجبار و اکراه طرف مقابل را به آن وا مي دارند ، کاري باشد که با اجبار و اکراه هم به نتيجه برسد . در قسمت آخر سخنم اين نکته را متذکر مي شوم که "خشونت نفرت" در هر دو حال - چه خشونتي که از ابتدا "خشونت نفرت" بوده است و چه خشونتي که در ابتدا "خشونت عشق" بوده و سپس به "خشونت نفرت" تبديل شده است - آثار و نتايج مخربي خواهد داشت . اما در عين حال خشونت قسم دوم آثار و نتايج مهلک تري دارد . زيرا در "خشونت نفرت" قسم اول ، چه بسا ما از يک راه بتوانيم طرف مقابل را از خشونت باز داريم و آن زماني است که توانايي غلبه بر او را داشته باشيم . بنابراين راهي براي بازداشتن طرف مقابل از خشونت وجود دارد . اما در "خشونت نفرت" قسم دوم ، شخصي که خشونت مي ورزد از آن جايي که نفرت او زاييده عشق است ، ممکن است به راه خود اعتقاد داشته باشد و در نتيجه تا لحظه آخر هم بر مواضع خودش پا فشاري خواهد کرد . به تعبير ديگر ، در قسم دوم شما با يک امر دروني سر و کار داريد و جدا کردن اين امر دروني از شخصي که اهل خشونت است ، به مراتب دشوار تر از موردي است که بخواهيم امکانات بيروني را از شخص اهل خشونت بگيريم . □ پیام
●عشق ، از جنون الهي تا چيزي خنده دار – محمد رضايي راد
عشق بيان نا شده ، احساسي ابتدايي است ؛ اما وقتي به جامه اظهار در بيايد ، داراي آدابي مي شود . ... . آداب عشق را مي توان يک بازي زباني دانست ، يعني سلسله بي پاياني از مبالغه ها ، کنايه ها ، استعاره ها ، تشبيه هاي ادبي و مکالمه اي سرشار از فريبندگي زباني . بدين معنا ، عشق فريب کار است . اما فريب عشق در فريب کاري ، بي وفايي ، خيانت و يا دروغ گويي عاشق و معشوق به يکديگر نيست ؛ فريب کاري عشق ، در خود اوست ؛ در تحميل [ بازي هاي زباني ] بر تجربه هاي واقعي زندگي ؛ خود را همچون چيزي نماياندن که در قوه و امکان نيست و تنها در حيطه زبان مي تواند رخ دهد . ... عشق به تعبیری ، "عرصه تناقض هاي جسم و جان و بي معنايي گزاره هاي عاشقانه" ، "حيطه بازي هاي زباني و سو تفاهم ها" و "قلمرو ابهام و نقص هاي سرشت انسان" است . ... . کوندرا رويا و بلند پروازي عشق افلاطوني را به دور مي اندازد و به امر جزيي واقعي بسنده مي کند . براي او عشق اگر هم موجود باشد ، چيزي مبهم و لغزنده ، درون همين پيوند هاي گسلنده و رابطه واقعي زناشويانه است : رابطه اي آونگي ميان دل آزردگي و دل دادگي . ... . براي او ، عشق آسماني ، غير قابل وصف و نامفهوم است ؛ اما عشق ، يا به عبارت درست تر رابطه زميني ، بر پايه درکي واقعي تر یعنی تفاهم ( و البته سوء تفاهم ) قرار دارد . اساس نگاه کوندرا نيز همچون افلاطون بر همان دو قطبي بنيادين بشري ، يعني جسم و جان استوار است ؛ اما صورت بندي ديگري از آن ارايه مي کند . براي افلاطون گذر از جسم به جان ، يک روند استعلايي بود ، در حالي که براي کوندرا اين دو هم زمان وجود دارند . او اين چالش را از طريق ايده "سبکي و سنگيني" ارايه مي کند . "سبکي" هستي عرصه ی خود و خود انگيختگي محض ، اتفاق هاي توضيح ناپذير و ابهام هاي تباه کننده است ، در حالي که "سنگيني" عرصه فراخود و بازگشت مکرر نماد ها ، ايده هاي متصلب و ضرورت تقدير است . افلاطون گفته بود که "سبک مثبت و سنگين منفي است" ؛ و کوندرا می پرسد "کدام یک را باید انتخاب کرد ؟ سبکی یا سنگینی ؟" . کوندرا نشان مي دهد که اساسا نمي توان چنين به سهولت يکي را انتخاب کرد . اين هر دو در کنار هم هستند و هيچ مرز قاطعي ميان اين دو وجود ندارد . براي کوندرا عشق از همه اسطوره هايش تهي ، و چيزي عميقا در دسترس ، اما مبهم است . براي او عشق در گشودگي اش به همه تجارب زيسته شده بشري و در نوع تعادل ديالکتيکي ميان سبکي (تصادف ، روزمرگي و بر آوردن تمنيات نهي شده) و سنگيني (خاطرات ، الگو ها و مفاهيم از پيش تعيين شده) امکان وجود دارد . عشق و رابطه عاطفي ميان دو انسان براي کوندرا همواره از سوي دو حد نهايي در خطر است : فرو غلتيدن به سبکي مطلق (تن دادن به تصادف محض) و فرا رفتن به سنگيني محض (سر سپردگي به ضرورت و الگو هاي پيشين) . بحران آدم هاي کوندرا از پس آگاهي شان از دوگانگي جسم و جان رخ مي دهد . انسان افلاطوني بايد از تخته بند جسم مي گذشت تا به حيطه جان پاي مي گذاشت . اما براي آدم هاي کوندرا قضيه کاملا واژگونه است . اين جسم است که در جان به اسارت در آمده است ، و اين جان نيز چيزي جز سنگيني فرا خود و بازگشت جاودانه نماد ها ، الگو ها و ايده هاي پيشين نيست . کوندرا نشان مي دهد که اين جان نيست که اسير است ، اين جسم است که پنهان شده و به اسارت در آمده ، و محتاج رهايي است . اين دو هم زمان وجود دارند و مدام به هم اشاره مي کنند . ما نمي توانيم به آساني يکي را انتخاب کنيم ؛ ما نه مي توانيم نهايت سبکي باشيم و نه نهايت سنگيني . اين هر دو ما را فرو مي شکنند . آوار شدن هر يک از اين قطب هاي هستي شناختي بر ديگري ، وراي تحمل و طاقت بشري است . اين هر دو ، يعني سبک شدن مطلق سنگيني (بي معنايي امور عظيم) و يا سنگين شدن کامل سبکي (ضروري پنداشتن همه اتفاق هاي روزمره) ، ما را به پوچي مي رسانند . ... افلاطون عشق جسماني را مرتبه فرو مايه عشق ، و همچون چيزي حيواني مي دانست . کوندرا مي گويد : حيوان از دوگانگي تن و روان آگاهي ندارد و چنين است که انسان خود را در کنار او اين همه شاد و راحت احساس مي کند . انسان در کنار حیوان عشق ناب را با يک تهي مطلق ، با يک موجود مبرا از هر گونه وجود و فرديت تجربه مي کند ، چيزي که مفعول محض و انفعال مطلق است . کوندرا مراتب عالي عشق را در وجود يک حيوان متجلي مي کند ، موجودي که فرديت به تمامي از آن رخت بر بسته است . به عبارت ديگر ، وجودي مبرا از هر گونه فرديت ، يک حيوان دوست داشتني ، بيش نيست . پس اتفاقا هر چه از مراتب افلاطوني به پايين نزول مي کنيم ، اگر چه عشق جسماني تر ، و عشق ناب دور از دسترس تر مي شود ، اما به همان ميزان فرديت آشکار تر مي گردد ، اينجا در اصطلاح افلاطوني ، مرتبه فرومايه حيوانيت است . گويي کوندرا اين قاعده را واژگون مي کند . حيوان بودن – فارغ از ارزش داوري – به مراتب بالاي عشق تعلق دارد ، مراتبي که در آن زنگار هاي فرديت زدوده مي شود . هيچ فرد بشري نمي تواند عطيه عشق ناب را به ديگري تقديم کند ، مگر به مرتبه حيوانيت استعلا يافت باشد ! "تنها حيوان قادر به انجام دادن اين مهم است ، زيرا از بهشت رانده نشده است ." عشق در معناي کوندرا يي آن يعني چيزي مبهم و آميخته به جسم و جان ، با وصل و زناشويي به پايان نمي رسد ؛ با خود زندگي به پايان مي رسد . □ پیام
●در پي دوستي هاي ناممکن - حسين مصباحيان
.................................................................................................................... يکي از نکاتي که دريدا پي مي گيرد ، اهميت تشخيص تفاوت و تمايز هويت دوستان يا هر يک از طرفين رابطه دوستي است . سوال اين است که آيا دوستي تلاشي براي پنهان کردن واقعيت تمايز خودمان از ديگران است ؟ آيا چيزي در دوستي وجود دارد که في نفسه خير و خوب است يا نيکي اين رابطه مشروط و مقيد به طرفين رابطه و به رسميت شناختن تفاوت هاست ؟ " دريدا " اهميت ضرورت به رسميت شناخته شدن تفاوت ها را تا آن جا برجسته مي کند که به نيچه مي گويد : " براي قادر شدن به دوستي ، ما بايد بتوانيم آنچه را که در دوست مي تواند او را روزي به دشمن بدل کند ، ستايش کنيم . چنين توانايي اي علامت آزادي است " قادر بودن به پاس داشت آن چه که در دوست مي تواند او را روزي به دشمن بدل کند ، اما ، مستلزم بخشيدن نامشروط چيزي ست که هيچ گاه آن را دريافت نمي کنيم . لازمه چنين امري ، آمادگي براي تحمل تفاوت ، مجاز شمردن تغيير و پذيرش تضاد است . دوستي ، رابطه اي است که محتاج گسترش است . تعادل بين هويت و تفاوت ( خود و ديگري ) ، بايد به صورت مستمر از طريق سخاوت ، حساسيت و صداقت پرورش داده شود . ... نيچه مي گويد : دوست بايد بهترين دشمن باشد و با هر چه نا زيبا و ناسالمي که در دوست مي بيند ، بستيزد . دوست بايد تجربه اي از زيبايي فراهم آورد که به بالا بر کشيدن درستش منتهي شود . پس بايد با محدوديت هايش دشمني کند . نيچه دوستي را همچون هنر به دو نوع کلي تقسيم مي کند : دوستي اي که مروج رحم و شفقت و از خاصيت انداختن دوستي است و دوستي اي که تصديق گر زندگي و سرشار از حيات است . دوست از منظر دوم ، کسي است که توجه ما را به حد و کراني که ما را محصور کرده است ، آگاه و آشنا مي سازد و از آن طريق ، امکاناتي براي آزادي فراهم مي آورد . پس نيچه نخست با دوست ، دشمني مي کند تا از آن طريق به دشمني به مثابه دوستي برسد . آن که دوست را خواهان است ، بايد در راهش جنگ بر پا کردن را نيز بخواهد و براي بر پا کردن جنگ بايد توان دشمني داشت . مي بايد دشمني را که در دوست نيز هست پاس داشت . بهترين دشمن را در دوست مي بايد داشت . آن گاه که با او به ستيز بر مي خيزي دل ات مي بايد از هميشه به او نزديک تر باشد . دوستي اي چنين اما علاوه بر شجاعت ، محتاج مهارت هنري است . نبايد تا آن جا پيش رفت که دوست ، تو را بدين سبب ، سر به نيست بخواهد . هم دردي تو با دوست ، نخست بايد پي بردن به اين باشد که دوست خواهان همدردي هست يا نه . چه بسا او در تو جز چشمان تيز و نگاه دوخته بر ابديت را دوست نمي دارد . همدردي با دوست بايد خود را در زير پوسته اي ستبر نهان کند ، چنان که بر شکافتن اش دنداني از تو بر سر آن بشکند . ... دريدا مي گوید : اميد واقعي زماني اميد است که در درون و به وسيله نا اميدي تهديد شود . دوستي اي که منظور من است ، غير ممکني است که متضاد و يا منافي ممکن نيست . کسي بايد اين غير ممکن را انجام دهد ، کسي بايد بدان بيانديشد و به آن عمل کند . اگر فقط قرار بود چيزي که ممکن است ، اتفاق بيافتد ، هيچ چيز ابدا اتفاق نمي افتاد . □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |