| پيام قاصدک |
|
●مرگ مجنون - مرتضا مرديها
.................................................................................................................منظور از واژه "عشق" ، رابطه اي است سراسر کشش و خواهش ميان انساني با انساني ؛ که به طور عموم ، خواهان را "عاشق" ، خوانده را "معشوق" و خواسته را "وصال" مي نامند و نشانه صدق آن اين است که عاشق با داشتن معشوق ، يا با اميد آن ، خود را صاحب همه چيز مي بيند ، حتا اگر هيچش نباشد و با نداشتن آن خود را صاحب هيچ نمي بيند ، حتا اگر همه چيزش باشد ؛ و ديگر اين که بسا عيوب معشوق که نمي بيند و يا خوبي مي بيند ؛ و نيز اين که در اين خواستن ، خود را محق مي داند و نصيحت نمي شنود و شرکت نمي پذيرد . و از اين ميان رابطه عاشقي ميان انسان با انسان ، و از آن رابطه مرد و زن مهم تر و مشهور تر و مشکل تر است . به قسمي که حجم عظيمي از آنچه راجع به عشق گفته اند و نوشته اند و سروده اند و کشيده اند و ساخته اند و ورزيده اند ، قصه جذبه اي بوده است ميان مردي و زني که جنسيت در آن سهمي بسزا داشته است . آنچه درباره "عشق به معنا" گفته اند ، معنايي اندک دارد . عشق فرط محبت است و اشتياق و شور . چگونه مي توان نسبت به چيزي چنين بود که حتا در چنگ خيالش هم نمي توان فشرد . آيا ايمان که از جنس شور است ، مگر به غير صورت تعلق مي گيرد ؟ آنچه به معنا تعلق دارد ، عقيده است و نه ايمان . آن هم اغلب عقيده اي در آميخته با شک . صورت است که ايمان را ايمان مي کند . از مجسمه ها و پيکره هاي قديسان و قديسگان گرفته تا تمثال هاي تخيلي انبيا و امامان و ضريح امام زادگان و ... ، همه جا رد پايي از جسم و جسمانيت است که به عقيده ، شور ايمان مي دهد ؛ و اگر ندهد ، نهايت آن ، حس دوستي و حس نزديکي با چيزي کم و بيش مبهم است . آنکه براي خدا خانه بنا کرد نيز اين نکته نيک مي دانست . عشق انتخاب نيست ، حادثه است . ... . مهر جوشان کسي وقتي عاطفه را به تسخير درآورد ، همه چيز را بيرون مي ريزد . ... . عشق خانه را خالي مي کند . از همه چيز ، حتا عقل . ... . عشق را بايد شناخت . طرفه معجوني ست : سهل و ممتنع . ... . رنج و لذتي در هم پيچيده ، و هر دو عميق . رگه تصعيد معنويت در جنسيت . ... . عاطفه انگيخته . مي خواهد ؛ همين و بس . ... . عشق رمانتيک زيباست ، اما عمري کوتاه دارد . در بهترين حالت به محبتي پايدار بدل مي شود و در بد ترين حالت به کينه اي پايدار . ... . عشق هاي زيباي دو سويه دروغ هاي قشنگ اند ؛ و اگر راست باشند ، جوانمرگ اند . ... . از اين عشق هاي يک سويه ، عالمي بر آتش است . ... . معشوقان در مزايده دايمند ، و بسا که موجودي محبت خود را به کسي که گران ترين پيشنهاد را بدهد ، وا مي نهد . ... . آخرين کس که خريدار شده است ، بهايي بيش مي پردازد . ... . گفته اند ، عشق تنها بهانه زندگي ست . دنياي بي عشق جسدي ست بي جان . اين راست است . عشق همه چيز است ، چون آدمي ، به ذات ، يک کنشگر معرفتي نيست ، يک کنشگر غريزي است . جوياي درک نيست ، جست و جو گر لذت است . و چه لذتي بالاتر از عشق سازي . بالاترين لذتي که برايش ، همه تن و همه جان جهاد مي کنيم و در اين ميان ، مهر و سکس چنان در بستر عشق ، در هم پيچيده اند ، که تلاش براي تعيين سهم هر يک ، و تفکيک آن ها ، دشوار است ؛ و چه ضرورتي ؟! عشق ، بي حساب ، زيبا و خواستني است چون ميل ما به زيبايي و خواستن و خواسته شدن ، بي حساب است . هيچ چيز در اين جهان پارادوکسيکال تر از عشق نيست ؛ ظاهر آن ايثار است و باطن انحصار . يک رويش فدا کردن خود است براي او ، و روي ديگرش فدا کردن او براي خود . در ظاهر خود را در او محو مي خواهي و در باطن او را در خود . ... . چرا معشوق در عاشق است ؟ پاسخي نارمانتيک اين است : چون عاشق معشوق را مي بلعد ؛ او را مي خورد و جزيي از خود مي کند ؛ براي همين غيور مي شود . چون هر نگاهي به معشوق تفسيري جز سوء نيت به عاشق ، به مال عاشق ، به جان عاشق نيست . ... . عشق فوران من براي تسخير اوست . مي خواهد ؛ و در اين خواهش ، جذبه اي مرموز است که مي راند و موانع را به چيزي بر نمي گيرد . ... . عشق نهان ترس و تکبري است به هم در آميخته ؛ از سوي موجودي که مي خواهندش و او نمي خواهد ، و مي خواهد که بخواهندش و او نخواهد . و اين از يک سو مي ترساندش و از سويي هيجان در دلش مي ريزد که او کيست که تا به اين پايه مي خواهندش . ... . از اين که گران بهايي او ، همچون هر چيز گران بهاي ديگري ، فخر و ترس مي آفريند ، دچار اضطراب مي شود . اين نسبت ، ميان نرينه و مادينه در اصل دو سويه است ، ولي مشهور اين است که نران در عمل بيشتر و دير تر و عميق تر عاشقي کرده اند تا معشوقي . هم از اين رو ، نقش معشوق ، که البته همه اش هم تحميلي و اتفاقي و فرهنگي نيست و قسم غالب از آن طبيعي و غريزي است ، با زنان ممزوج است . ضعف و زيبايي اينان و غلبه و غريزه آنان ، چنان کرده است که زنان در اين معرکه بيشتر مظلوم اند و ستمديده ، ولي مردان تحقير شده ؛ ديوانه از ناکاميابي . ... . پس زنان به گوشه اي پناه بردند و کمتر در ساحت عمومي آشکار شدند ، تا بيش ايمن بمانند . و زياده خواهي ، از يک سو ، و ناکامي ، از سوي ديگر ، خواهش قدرتمند مردان را به ضعفي رقت انگيز بدل کرد . به گمان من ، گرچه عشق ، کماکان ، بهانه زندگي است ، به تدريج ، دنيا از عشق مجنون فاصله مي گيرد ؛ چرا که دنياي معاصر" احتياط محور" است و در اين راستا ، هر چه پيش تر رود ، توصيه هاي ايمني را (شايد فقط اندکي) بيش از پيش جدي مي گيرد و عشق کامل ، نمونه کامل بي احتياطي است . ... . گمان دارم عشق ، متعلق به گذشته و دوستي مال حال است ؛ عشق ، بيشتر سنتي است و دوستي بيشتر مدرن . عشق ، مثل هر ماجراجويي ديگر جذاب اما خطرناک است . انحصار طلب است ؛ از همين رو با "حقوق بشر" شايد چندان سازگار نباشد . ... . عشق ، شجاعت ، بلکه تهور مي آفريند و همين بيش خطرناکش مي کند . [به درد دوراني مي خورد که در آن ، براي عشق ، جنگ ها مي کردند و خون ها مي ريختند] . ... . اينک اما ، شايد دوران دوستي است ؛ يا دوست داريم که چنين باشد . نه پايان عشق ، که اين شايد گزافه اي بيش نباشد . شايد پايان عشق ، پايان انسان باشد . با اين همه اما ، چنينم مي نمايد دوستي ، يا عشق تلطيف شده ، بيشتر ، آينده را از خود پر کند ؛ مي توان چند تن را همزمان دوست داشت ، و انحصار طلب نبود و آن ها را هم در تملک مطلق خود نخواست . بخشي از من متعلق به بخشي از دوست من است ، و اين سان ، حاشيه آزادي هر دوي ما به قدر کافي مبسوط است . ... . عشق هر چه قديمي تر و جوانانه تر ، پر زور تر و بي منطق تر و انحصارگرا تر و بسا که خطرناک تر و غير انساني تر . مقايسه کنيد ازدواجي که از نوع يک قرارداد هوشمندانه است با ازدواج هاي ناشي از عشق رمانتيک . زوجي که در دوره پختگي خود و مستظهر به عقل ، ازدواج مي کنند ، چيز هاي بسياري را مي سنجند : اين که هر کس از ديگري چقدر بهره مي برد ؛ چقدر مبادله لذت صورت مي گيرد ؛ سرمايه هر طرف چقدر است ؛ سرمايه اي که از شبکه روابط ، تا سطح فرهنگ ، و از زيبايي تا پول و بسيار چيز هاي ديگر را فرا مي گيرد و حل يک معادله چند مجهولي است . زوجي را در نظر بگيريد که هنگام جواني يا حتا نوجواني ، آتش عشقي ميان شان افروخته شده و عاشق و معشوق به جز همديگر و خواستن هم و رسيدن به هم و غرق شدن در هم و تمرين تجربه هاي ناشناخته ، به هيچ چيز نه گوش مي دهند ، نه اهميت ، نه مي فهمند و نه اين نفهميدن را بد مي دانند . اولي سرد است و عادي و ميان مايه ؛ در آن چيزي براي کشف وجود ندارد ؛ چيزي بزرگ ، چيزي غير منتظره در کار نيست ؛ شبيه معامله است . دومي زيبا ست و شور آفرين . ايثار و فداکاري و معنا بخشي و هنر آفريني است . اما بسيار شبيه قمار است ؛ آن هم قمار قمار بازاني که ، به دليل خامي ، شانس باخت شان بيش از برد شان است . اين هنر عشق است : فرار از محاسبه ، فرار از احتياط ، مثل قمار . هنر بازي کردن و باختن . يعني رساندن ميل به انتهاي آن ، به آخر مطلب ؛ به از کار انداختن مطلق عقل . آن عقلي که با طرح پرسش بنيادين ، روح را مي فرسايد . عشق فرار از عقل است ؛ فرار از سردي هم هست . آدم ها ، شايد ، خيلي بيشتر و آزادانه تر از گذشته تفنن عشقي و جنسي مي کنند ولي کمتر پايبندند . ... . انسان ها تلاش مي کنند تعداد بيشتري را به ميزان کمتري دوست بدارند ، چون نوعي بيمه است ؛ و اين شامل عشق مردان و زنان هم مي شود . به گمانم تلاش بسيار مي شود که نوبت هاي مکرر عاشقي ، در عين حال ، در حد امکان ، نيکنامي را هم نياشوبد . همواره شنيده ايم که تراکم ثروت و قدرت فساد مي آورد ؛ بسيار ديده ايم که قسمي ، توزيع را چاره اين مشکل شمرده اند . چرا تراکم محبت هم مشمول اين حکم نباشد ؟ توزيع تراکم عشق ، درست مثل توزيع تراکم ثروت و قدرت ، از شکوه کوه مي تراشد ، و غناي وحشي دريا را در پايانه ها تصغير مي کند ؛ و اين از منظر زيبايي شناسي و بزرگ ستايي دوست داشتني نيست ، اما براي امنيت و آرامش و بقا ناگزير است . براي درمان جنون عشق ، شايد ، بايد ، سهم نرم افزاري و سخت افزاري عشق از هم منفک شود تا تحمل اش آسان تر گردد . عشق در تماميت و در تنهايي خود اين طور سالار و سرکش است ؛ چاره کار شايد اين باشد که شراکت در کارش کنيم تا زورش را بگيريم . ترکيبي که مجموعه اي است از نياز فيزيولوژيک و نياز سايکولوژيک را از هم واشکافيم ، و هر يک را ميان کثرتي تقسيم کنيم ؛ و پخته داند کين سخن با خام نيست . عشق ، ماجراجويي و استقبال خطر است و چنين چيزي در طبقات بالا و پايين اجتماعي بيش بوده است . طبقه پايين ، به خصوص ، لايه هاي پايين تر آن ، شايد چون ، اغلب ، چيز زيادي براي از دست دادن ندارد ، و چون با درشتي هاي طبيعت و هيولاي فقر چنگ در چنگ انداخته و گاه تهور يافته است ، آماده است تا خطر کند . لايه هاي بالا هم ، بر عکس ، چون از همه قسم ابزار برخوردارند ، مي توانند عاشق شوند ، و رقيب را به پشتوانه شرافت اشرافي خود از ميان بردارند و معشوق را با قدرت تسخير کنند . ... . اين هر دو قسم را يکي فقر زياد و ديگري غناي بسيار ، توانا ، گستاخ و ماجراجو بار مي آورد ؛ و رسم عاشقي هم يکي از امور محتاج روح ماجراجويي است که بيشتر به دست اين دو قوم زنده بوده است . حتا شرايط جغرافيايي و مکاني غالب براي اين دو گروه ، زمينه ساز ماجراجويي ، به خصوص ، از سنخ عشق و حتا التذاذ به عنف بوده است . چادر هاي ايلياتي ، کپر هاي روستايي ، يا حاشيه شهري ، با خلوت ها و تنهايي ها و فرهنگ هاي خيلي پايين ، و خانه ها و ويلا هاي بزرگ اشرافي با نوعي ديگر از خلوتي و تنهايي و با فرهنگ خيلي بالا ، هر دو ، تا حدي ، در زمينه چيني چراغ هاي راهنمايي هميشه سبز اخلاق جنسي مشترک اند . اين را مقايسه کنيد با فضاي طبقه متوسط معاصر ، که از همه حيث در فشار است تا يک زندگي آرام و کمابيش بي دغدغه و فريز شده و استريليزه را پيش ببرد . نه آنقدر ندارد که بر از دست رفتن آن خوف نکند و نه آنقدر دارد که ماجراجويي به خاک سياه نشاندش . نه خيلي بي اخلاق است که هر کاري برايش مجاز باشد ، نه اخلاق اشرافي دارد تا براي دفاع از شرافتش ، حتا در عشق ممنوع ، حاضر به مخاطره باشد . اخلاق آبرو ، در محيط هاي تنگ کارمندي ، او را مي فشارد که مبادا انگشت نما شود . شيوه غالب زندگي آپارتماني اين طبقه هم ، که پدر و مادر و خواهر و برادر ، همه ، در صد متر مربع مزاحم يکديگرند ، چنان است که کمتر فرصت ماجراجويي مي دهد . حال اگر بپذيريم که دنيا همواره به سوي گسترش طبقه متوسط است و از بالاي طبقه سه و پايين طبقه يک ، به طور دايم جمعيتي درون طبقه متوسط ريزش مي کند ، شايد قابل قبول باشد که ضريب ريسک به طور دايم در حال کاهش است ، و عشق کلاسيک هم ، که از مصاديق مهم خطر پذيري است ، از اين قاعده بيرون نتواند بود . طبقه متوسط ليبرال مزاج ، ناگزير ، احتياط محور است ، و همان طور که به طور معمول ، سرمايه اش را در چند جا قرار مي دهد تا بر اثر حادثه اي همه چيز به باد نرود ، کنسانتره عشق را ترقيق و تسهيم مي کند . ... . ميانه آن اوج و اين فرود ، راهي ست که شکوه عشق را رعايت مي کند و مي کوشد ، تا جايي که اختيار و انتخابي در کار است ، ارتفاعات خطرناک آن را براي تفريح انتخاب نکند . ... . ترکيب عشق و احتياط و دوستي بسيار بغرنج ، پر رنج و در عين حال ناگزير مي نمايد ؛ و براي حداقل کردن مجموعه درد يا درد مجموعه انسان ها ، پرنده عشق با تمام شکوهش ، در قفس عقل پرپر مي زند و خرده خرده پر مي ريزد ، و باز کردن درب آن هم ، به جز شايد گهگاه ، براي سر ريز ، کمتر به مصلحت است ؛ گرچه در پنجه افکني عقل و ميل ، انتخاب کردن و انتخاب شدن ، نتيجه بازي معلوم نيست ، در ظاهر بشر محکوم است عشق را وحشي دوست بدارد ، اما اهلي اش کند . □ پیام
●دولت عشق – جلال توکليان
کسي که مايه شادمانه ترين ايام من ، اندوهبارترين لحظات من و بزرگ ترين سرگشتگي من شد ، به زندگي من پا گذاشت و ديگر هرگز از آن جدا نشد . گرچه از آخرين ديدار ما سال ها مي گذرد و در اين مدت با مشقت بسيار کوشيده ام او را فراموش کنم و اکنون نيز مي دانم که هرگز او را نخواهم ديد - حتا نمي دانم مرده يا زنده است - اما اقرار مي کنم که در همه اين سال ها او در بخشي از ذهن و احساس من حضور داشته است و اطمينان دارم که تا زنده ام در من زندگي خواهد کرد . حس تازه اي در من نسبت به انساني ديگر پديد آمده بود که در زندگي ام سابقه نداشت . در بحبوحه دلمشغولي هاي روزمره ، کسي از نيستي در من ظهور کرده بود و مرا اين سان مجذوب خود ساخته بود . غافلگير شده بودم . چيزي به من هجوم آورده بود . ديگر مشخص بود که عاشق شده ام . اما درک درستي از اين پديده نداشتم . آن را شبيه هيچ رويدادي در زندگي خود نمي ديدم و آن را در پيوند با هيچ علتي نمي يافتم . بيش از هر چيز از ناپايداري پيوند هاي انساني ، احساس نا امني مي کردم . همان قدر که خود را به رابطه "محتاج" مي ديدم ، از "مرتبط بودن" بيمناک بودم . مي ترسيدم اين ارتباط به "فرديت" او که بيش از اندازه بزرگ و دست نيافتني مي نمود ، آسيب رساند يا که بار سنگيني بر دوش خود من تحميل کند ، که قادر به تحمل آن نباشم . رويا هاي شيرينم گاهي به کابوس تبديل مي شدند و من از اين که در عالم واقع نيز چنين اتفاقي بيافتد ، وحشت داشتم . تجزيه و تحليل اين حس دوگانه دشوارتر از آن بود که به تنهايي قادر به حل آن باشم . هيچ گاه بحث جدي را درباره اين - دست کم - ارزشمندترين بازي انساني از کسي نشنيده بودم . حجب و حيا مانع بود يا چيز ديگر ، نمي دانم ، اما کسي را نمي يافتم که از " تجربه عشق " حرفي بزند . او را به شدت دوست داشتم و از اينکه او هم مرا دوست بدارد ، اما اين عشق فرجامي تلخ داشته باشد و در نهايت ، او را در اوج دوست داشتن از دست بدهم ، سخت بيمناک بودم . مي خواستم او را از آن خود کنم ، بي آنکه "خودي" او ، که اينقدر شکوهمند مي نمود ، صدمه ببيند . مي خواستم به او نزديک شوم ، بي آنکه از او دور شوم . نمي توان از سرشت تراژيک عشق ، که از دوگانگي حل نشدني دو انسان در يکديگر ، منشا مي گيرد ، گريزي داشت . به هر حال در هر عشق دست کم دو فرد وجود دارند که نه مشخص است که هر يک از آن ها در موقعيت هاي مختلف چه نقشي ايفا خواهند کرد و نه معلوم است هر يک از آن ها در معادلات ديگري چه حضوري دارند . آنچه در پيش است پوشيده و وهم انگيز و مرموز است . نه مي توان آن را پيش بيني کرد و نه حتا مي توان از وقوعش جلوگيري کرد . گاهي به او احترام مي گذاري ، از تصميم هايش دفاع مي کني ، با او مخالفت نمي کني تا مبادا مجبور شود بين آزادي اش و عشق تو ، يکي را انتخاب کند و تنها به اين اميدواري که با خويشتن داري عاشقانه ات ، او را به مامني که از عشق انتظار داشت رسانده باشي ، و زماني چشم باز مي کني و مي بيني که خود را و فرديت ات را در او محو کرده اي . و گاه سعي مي کني هر چه بين تو و او جدايي مي افکند از بين ببري و در اين ميان چه هدفي آسان ياب تر از خود معشوق . که او را يک بار براي هميشه ، به تصاحب در آوري ، بخش تفکيک ناپذيري از خودت کني ، تا هر چه مي پسندي ، بپسندد ، از هر چه بدت مي آيد ، بدش آيد و در يک کلام از فرديت اش فراتر رود و با تو يکي شود ، با تو به اتحاد برسد . تملک ، اقتدار ، محو شدن و سرخوردگي همسايه ديوار به ديوار عشق هستند . اما شايد بين اين دو سر طيف ، منزل ها و مامن هاي اميد بخشي وجود داشته باشد . هر چه هست آينده به شدت ناشناختني است و آن کس که در وادي عشق گام مي نهد ، در واقع خود را آماده شرکت در معرکه اي مي کند که نتيجه آن مشخص نيست . عشق ، به قول بيکن ، دل به دريا زدن است ، يا که خود را به دست تقدير سپردن . کسي به من نهيب مي زد که نترسم ، که جرات عاشق شدن داشته باشم ، که چون و چرا را رها کنم ، که لازم نکرده عشق را بشناسم و بعد تجربه کنم ، که نمي توانم ، که بايد تجربه کنم تا بشناسم ، و بترسم که عمرم تمام شود و من يکي از آن لحظه هاي بسيار نادر خوشبختي را تجربه نکنم . يکي که ، به من مي گفت : " از پيچيدن آوازه عشقت بيمي به خود راه مده ، بگذار همه بدانند که در عصر عشق هاي مقدس ، چگونه دنياي به اين بزرگي ، با همه آرمان هاي بلندش ، براي تو ، به اندازه آن خانه ، کوچک شده است . بگذار همه بدانند که "سخت نازک گشت جانت از لطافت هاي عشق" . نترس که عاشقت بخوانند . بگذار همه بدانند که شهر بي او تو را حبس مي شود . و تازه ، چه چيز را مي خواهي پنهان کني ؟ نمي داني که خيلي ها فهميده اند ؟ نه دوست من ، "عشق سعدي ، نه حديثي ست که پنهان ماند" . به حرف بيکن گوش کن ، دلت را به دريا بزن ، روحت را عريان کن ، بگذار باران بي واسطه حجابي بر تو ببارد . به پاياني که ناپيداست نيانديش . همين آغاز را آغاز کن . و چه کسي مي داند ، شايد اگر ناگوارترين شرايط نيز برايت اتفاق بيافتد ، که عشقت فرجامي نيابد و تلخ و ناکام تمام شود ، و از آن بالا ، پايين نيايد ، و در اوج محو شود و به وصلت همايون و فرخنده اي تن ندهد ، باز هم اين عشق و دوست داشتن بماند و هيچ گاه به نفرت تبديل نشود . آري ، شايد لطف خداوند شامل حالت شود و تا آخر عمر ، او را دوست داشته باشي". □ پیام
●مدرسه – سال دوم – شماره سوم – ارديبهشت 1385 – نگاه ويژه : عشق و دوستي
.................................................................................................................از حالا تا نمی دونم چقدر بعد همه ش از اینجاست . □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |