| پيام قاصدک |
|
●خسته از معشوقي – محبوبه پاک نيا
.................................................................................................................نمايش عشق دو بازيگر دارد : عاشق و معشوق . تاريخ مذکر ، به طور عموم ، نقش اول را به مرد و نقش دوم را به زن داده است ، و ميان اين دو تفاوتي بسيار است . ... . اين عاشق است که فعال است ، سراسر کنش است . ... . در يک کلمه ، عاشق خوب است ؛ خوبي است ؛ همه خوبي ! اما معشوق چه ؟ جايگاه معشوقي در ظاهر بسيار بالاست . ... . معشوق ، در ظاهر ، خدايگاني ست که بر قله نشسته است ؛ او خواستني است . همه چيز اوست و از اوست و عاشق ، البته فقط در ظاهر ، جز بازيچه اي نيست . ... . براي همين است که گفته اند : زنده معشوق است و عاشق مرده اي . ... . ولي از من بشنويد که اين ها دروغ هاي مرد ساخته است . من به هيچ وجه در پي تبليغ يک زنانه نگري افراطي و مرد ستيز در مورد عشق زن و مرد نيستم . وقتي مي گويم دروغ هاي مرد ساخته ، منظورم شکلي از توطئه و اغفال نيست . تاريخ بشري ، به هر دليلي که جاي بحث آن اينجا نيست ، تاريخ مذکر است . يعني همه چيز ، و پيش از هر چيز ديگري ، هنر ، و به ويژه شعر و داستان ، از چشم مرد و نگاه مردانه ، که به هر دليلي اصل تلقي شده است ، ديده و ساخته شده است . وظيفه ما حکم مي کند که نيمه پنهان را هم نشان دهيم . ... . بياييد فقط کمي از يک زاويه متفاوت به مساله نگاه کنيم ، ببينيم چه مي بينيم . اين معشوق است که جز مرده اي بيش نيست ، نه عاشق . زن که به طور عموم همان نقش معشوقي را اجرا مي کند ، در اين نمايش به طور دقيق چيست ؟ مرده است ، چون هيچ حرکتي از طرف او انجام نمي شود . او فعال نيست ، منفعل است ، و نهايت انفعال يعني مردگي . ... . در بازي عاشق و معشوقي تمامي بهترين صفات در انحصار مرد و عموم بدترين صفات چسبيده بر پيشاني زن است . ... . زنان به طور معمول معشوق بوده اند و کساني فکر کرده اند که اين مقام والايي است . معشوق رنجي نمي برد ، در سوز و گداز و شور شرار نيست . از اساس هدفي ندارد که بخواهد براي آن تلاش کند . چيزي او را به سمتي نمي راند . ... . جاي معشوقي جاي امن است و جاي عاشقي جاي پر مخاطره . ... . اما اين هم چيزي است شبيه خانه نشين کردن زنان ، و منت گذاشتن بر سر آنان که آن ها لطيف تر و ظريف تر و بلند مرتبه تر از آن اند که خود را درگير مسايل و مشکلات کار و اجتماع کنند . اما زنان به تدريج بيش از پيش از خانه نشيني خسته شده و اين لطف مردانه را به صاحبان اش بازگردانده اند . با زنان همواره تعارف شده است که اين معشوق است که عاشق را از قوه به فعل در مي آورد ؛ معشوق است که عاشق را خلق مي کند . ... . زنان کم کم مايل اند اين امتياز را واگذار کنند . ... . مي خواهند استعداد هاي عاشقي خودشان را بروز دهند . مي خواهند از آسودگي خويش به نفع تعالي دست بکشند ؛ تعالي اي که در درگير شدن و کار کردن و شکست خوردن و هزينه پرداختن و تجربه کردن و رشد کردن و مستقل شدن به دست مي آيد . در ماجراي عشق هم همينطور است . بسياري از زنان از اين که در عشق نقش دوم را داشته باشند ، احساس خوبي ندارند . ... . مي خواهند عاشق باشند نه معشوق ؛ فعال باشند نه منفعل . هم نيمي از هزينه را بپردازند و هم نيمي از تعالي ناشي از عشق را داشته باشند . يک چند هم نوبت عاشقي آن ها ست . مي خواهند دوست بدارند بيش از آن که دوست شان بدارند . ... . يک زن اگر از مردي که عاشقش شده ، حتا عشقي پاک ، خوشش نيايد ، چه بايد بکند ؟ از گذشته تاريخ ، و در قالب ادبيات ، مردان نيازمندي و توقع و ضعف خود را برون فکني کرده و گناه آن را به پاي زنان نوشته اند . زنان مي خواهند ، مثل مورد خانه نشيني ، مقام معشوقي را هم به آقايان مسترد کنند خسته از اين که ماموريت حقيرشان زمينه ساز رساندن هر چه بيشتر مردان باشد به مرز شيفتگي و بروز استعداد هاي عاشقانه آنان . چرا که اين کار ميسر نيست مگر با قرباني شدن معشوق . عاشقان کشتگان معشوق اند ، البته به مجاز . اما اين معشوقان اند که کشتگان عشاق اند ، البته به حقيقت . وقتي که حافظ مي گويد : "عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي" ، خطاب او به کيست ؟ اگر نقش مقصود از کارگاه هستي عشق است ، عشقي که جوهره فعاليت و خطر پذيري و کمال است ، چرا بايد مخاطب آن فقط مردان باشند ؟ زنان و مردان هر دو مخاطب عام چنين تذکري هستند . ... . پس به اين ترتيب باز هم شيوه عاشقي نبايد در دام کور جنسي بيفتد . همه چيز برابر است . زنان چشم به راه رسيدن نوبت عاشقي شان هستند . اما عاشقي زنان چگونه است ؟ مثل عاشقي مردان نيست . زنان اگر قرار شود که از معشوقي صرف بيرون آيند و نقش عاشقي را هم بر عهده گيرند ، چه خواهد شد ؟ ... . عشق زنانه ، بدون اين که مدعي ناديده گرفتن تن باشد ، از آن فراتر مي رود . زن در مقام عاشق نسبت به مرد دچار تامل و درنگ است . چون اغلب بر خلاف غالب مردان ، چنان آتشي ، از اشتياق نسبت به ظاهر ، بر جانش نيست که بي تامل و بي محابا و مستقيم حمله کند . بيشتر دنبال اين است که خوبي هاي اخلاقي و رفتاري و فکري را در کنار خوبي هاي ظاهري قرار دهد تا بتواند تمرين عاشقي کند . اگر زنان و مردان از دو بي نهايت معشوقي و عاشقي به در آيند و به سوي هم گام بردارند و رد يک نمايشنامه متعادل ، با هم مرتب جا عوض کنند ، دنياي لطيف تري شايد به وجود بيايد . □ پیام
●مرگ مجنون - مرتضا مرديها
.................................................................................................................منظور از واژه "عشق" ، رابطه اي است سراسر کشش و خواهش ميان انساني با انساني ؛ که به طور عموم ، خواهان را "عاشق" ، خوانده را "معشوق" و خواسته را "وصال" مي نامند و نشانه صدق آن اين است که عاشق با داشتن معشوق ، يا با اميد آن ، خود را صاحب همه چيز مي بيند ، حتا اگر هيچش نباشد و با نداشتن آن خود را صاحب هيچ نمي بيند ، حتا اگر همه چيزش باشد ؛ و ديگر اين که بسا عيوب معشوق که نمي بيند و يا خوبي مي بيند ؛ و نيز اين که در اين خواستن ، خود را محق مي داند و نصيحت نمي شنود و شرکت نمي پذيرد . و از اين ميان رابطه عاشقي ميان انسان با انسان ، و از آن رابطه مرد و زن مهم تر و مشهور تر و مشکل تر است . به قسمي که حجم عظيمي از آنچه راجع به عشق گفته اند و نوشته اند و سروده اند و کشيده اند و ساخته اند و ورزيده اند ، قصه جذبه اي بوده است ميان مردي و زني که جنسيت در آن سهمي بسزا داشته است . آنچه درباره "عشق به معنا" گفته اند ، معنايي اندک دارد . عشق فرط محبت است و اشتياق و شور . چگونه مي توان نسبت به چيزي چنين بود که حتا در چنگ خيالش هم نمي توان فشرد . آيا ايمان که از جنس شور است ، مگر به غير صورت تعلق مي گيرد ؟ آنچه به معنا تعلق دارد ، عقيده است و نه ايمان . آن هم اغلب عقيده اي در آميخته با شک . صورت است که ايمان را ايمان مي کند . از مجسمه ها و پيکره هاي قديسان و قديسگان گرفته تا تمثال هاي تخيلي انبيا و امامان و ضريح امام زادگان و ... ، همه جا رد پايي از جسم و جسمانيت است که به عقيده ، شور ايمان مي دهد ؛ و اگر ندهد ، نهايت آن ، حس دوستي و حس نزديکي با چيزي کم و بيش مبهم است . آنکه براي خدا خانه بنا کرد نيز اين نکته نيک مي دانست . عشق انتخاب نيست ، حادثه است . ... . مهر جوشان کسي وقتي عاطفه را به تسخير درآورد ، همه چيز را بيرون مي ريزد . ... . عشق خانه را خالي مي کند . از همه چيز ، حتا عقل . ... . عشق را بايد شناخت . طرفه معجوني ست : سهل و ممتنع . ... . رنج و لذتي در هم پيچيده ، و هر دو عميق . رگه تصعيد معنويت در جنسيت . ... . عاطفه انگيخته . مي خواهد ؛ همين و بس . ... . عشق رمانتيک زيباست ، اما عمري کوتاه دارد . در بهترين حالت به محبتي پايدار بدل مي شود و در بد ترين حالت به کينه اي پايدار . ... . عشق هاي زيباي دو سويه دروغ هاي قشنگ اند ؛ و اگر راست باشند ، جوانمرگ اند . ... . از اين عشق هاي يک سويه ، عالمي بر آتش است . ... . معشوقان در مزايده دايمند ، و بسا که موجودي محبت خود را به کسي که گران ترين پيشنهاد را بدهد ، وا مي نهد . ... . آخرين کس که خريدار شده است ، بهايي بيش مي پردازد . ... . گفته اند ، عشق تنها بهانه زندگي ست . دنياي بي عشق جسدي ست بي جان . اين راست است . عشق همه چيز است ، چون آدمي ، به ذات ، يک کنشگر معرفتي نيست ، يک کنشگر غريزي است . جوياي درک نيست ، جست و جو گر لذت است . و چه لذتي بالاتر از عشق سازي . بالاترين لذتي که برايش ، همه تن و همه جان جهاد مي کنيم و در اين ميان ، مهر و سکس چنان در بستر عشق ، در هم پيچيده اند ، که تلاش براي تعيين سهم هر يک ، و تفکيک آن ها ، دشوار است ؛ و چه ضرورتي ؟! عشق ، بي حساب ، زيبا و خواستني است چون ميل ما به زيبايي و خواستن و خواسته شدن ، بي حساب است . هيچ چيز در اين جهان پارادوکسيکال تر از عشق نيست ؛ ظاهر آن ايثار است و باطن انحصار . يک رويش فدا کردن خود است براي او ، و روي ديگرش فدا کردن او براي خود . در ظاهر خود را در او محو مي خواهي و در باطن او را در خود . ... . چرا معشوق در عاشق است ؟ پاسخي نارمانتيک اين است : چون عاشق معشوق را مي بلعد ؛ او را مي خورد و جزيي از خود مي کند ؛ براي همين غيور مي شود . چون هر نگاهي به معشوق تفسيري جز سوء نيت به عاشق ، به مال عاشق ، به جان عاشق نيست . ... . عشق فوران من براي تسخير اوست . مي خواهد ؛ و در اين خواهش ، جذبه اي مرموز است که مي راند و موانع را به چيزي بر نمي گيرد . ... . عشق نهان ترس و تکبري است به هم در آميخته ؛ از سوي موجودي که مي خواهندش و او نمي خواهد ، و مي خواهد که بخواهندش و او نخواهد . و اين از يک سو مي ترساندش و از سويي هيجان در دلش مي ريزد که او کيست که تا به اين پايه مي خواهندش . ... . از اين که گران بهايي او ، همچون هر چيز گران بهاي ديگري ، فخر و ترس مي آفريند ، دچار اضطراب مي شود . اين نسبت ، ميان نرينه و مادينه در اصل دو سويه است ، ولي مشهور اين است که نران در عمل بيشتر و دير تر و عميق تر عاشقي کرده اند تا معشوقي . هم از اين رو ، نقش معشوق ، که البته همه اش هم تحميلي و اتفاقي و فرهنگي نيست و قسم غالب از آن طبيعي و غريزي است ، با زنان ممزوج است . ضعف و زيبايي اينان و غلبه و غريزه آنان ، چنان کرده است که زنان در اين معرکه بيشتر مظلوم اند و ستمديده ، ولي مردان تحقير شده ؛ ديوانه از ناکاميابي . ... . پس زنان به گوشه اي پناه بردند و کمتر در ساحت عمومي آشکار شدند ، تا بيش ايمن بمانند . و زياده خواهي ، از يک سو ، و ناکامي ، از سوي ديگر ، خواهش قدرتمند مردان را به ضعفي رقت انگيز بدل کرد . به گمان من ، گرچه عشق ، کماکان ، بهانه زندگي است ، به تدريج ، دنيا از عشق مجنون فاصله مي گيرد ؛ چرا که دنياي معاصر" احتياط محور" است و در اين راستا ، هر چه پيش تر رود ، توصيه هاي ايمني را (شايد فقط اندکي) بيش از پيش جدي مي گيرد و عشق کامل ، نمونه کامل بي احتياطي است . ... . گمان دارم عشق ، متعلق به گذشته و دوستي مال حال است ؛ عشق ، بيشتر سنتي است و دوستي بيشتر مدرن . عشق ، مثل هر ماجراجويي ديگر جذاب اما خطرناک است . انحصار طلب است ؛ از همين رو با "حقوق بشر" شايد چندان سازگار نباشد . ... . عشق ، شجاعت ، بلکه تهور مي آفريند و همين بيش خطرناکش مي کند . [به درد دوراني مي خورد که در آن ، براي عشق ، جنگ ها مي کردند و خون ها مي ريختند] . ... . اينک اما ، شايد دوران دوستي است ؛ يا دوست داريم که چنين باشد . نه پايان عشق ، که اين شايد گزافه اي بيش نباشد . شايد پايان عشق ، پايان انسان باشد . با اين همه اما ، چنينم مي نمايد دوستي ، يا عشق تلطيف شده ، بيشتر ، آينده را از خود پر کند ؛ مي توان چند تن را همزمان دوست داشت ، و انحصار طلب نبود و آن ها را هم در تملک مطلق خود نخواست . بخشي از من متعلق به بخشي از دوست من است ، و اين سان ، حاشيه آزادي هر دوي ما به قدر کافي مبسوط است . ... . عشق هر چه قديمي تر و جوانانه تر ، پر زور تر و بي منطق تر و انحصارگرا تر و بسا که خطرناک تر و غير انساني تر . مقايسه کنيد ازدواجي که از نوع يک قرارداد هوشمندانه است با ازدواج هاي ناشي از عشق رمانتيک . زوجي که در دوره پختگي خود و مستظهر به عقل ، ازدواج مي کنند ، چيز هاي بسياري را مي سنجند : اين که هر کس از ديگري چقدر بهره مي برد ؛ چقدر مبادله لذت صورت مي گيرد ؛ سرمايه هر طرف چقدر است ؛ سرمايه اي که از شبکه روابط ، تا سطح فرهنگ ، و از زيبايي تا پول و بسيار چيز هاي ديگر را فرا مي گيرد و حل يک معادله چند مجهولي است . زوجي را در نظر بگيريد که هنگام جواني يا حتا نوجواني ، آتش عشقي ميان شان افروخته شده و عاشق و معشوق به جز همديگر و خواستن هم و رسيدن به هم و غرق شدن در هم و تمرين تجربه هاي ناشناخته ، به هيچ چيز نه گوش مي دهند ، نه اهميت ، نه مي فهمند و نه اين نفهميدن را بد مي دانند . اولي سرد است و عادي و ميان مايه ؛ در آن چيزي براي کشف وجود ندارد ؛ چيزي بزرگ ، چيزي غير منتظره در کار نيست ؛ شبيه معامله است . دومي زيبا ست و شور آفرين . ايثار و فداکاري و معنا بخشي و هنر آفريني است . اما بسيار شبيه قمار است ؛ آن هم قمار قمار بازاني که ، به دليل خامي ، شانس باخت شان بيش از برد شان است . اين هنر عشق است : فرار از محاسبه ، فرار از احتياط ، مثل قمار . هنر بازي کردن و باختن . يعني رساندن ميل به انتهاي آن ، به آخر مطلب ؛ به از کار انداختن مطلق عقل . آن عقلي که با طرح پرسش بنيادين ، روح را مي فرسايد . عشق فرار از عقل است ؛ فرار از سردي هم هست . آدم ها ، شايد ، خيلي بيشتر و آزادانه تر از گذشته تفنن عشقي و جنسي مي کنند ولي کمتر پايبندند . ... . انسان ها تلاش مي کنند تعداد بيشتري را به ميزان کمتري دوست بدارند ، چون نوعي بيمه است ؛ و اين شامل عشق مردان و زنان هم مي شود . به گمانم تلاش بسيار مي شود که نوبت هاي مکرر عاشقي ، در عين حال ، در حد امکان ، نيکنامي را هم نياشوبد . همواره شنيده ايم که تراکم ثروت و قدرت فساد مي آورد ؛ بسيار ديده ايم که قسمي ، توزيع را چاره اين مشکل شمرده اند . چرا تراکم محبت هم مشمول اين حکم نباشد ؟ توزيع تراکم عشق ، درست مثل توزيع تراکم ثروت و قدرت ، از شکوه کوه مي تراشد ، و غناي وحشي دريا را در پايانه ها تصغير مي کند ؛ و اين از منظر زيبايي شناسي و بزرگ ستايي دوست داشتني نيست ، اما براي امنيت و آرامش و بقا ناگزير است . براي درمان جنون عشق ، شايد ، بايد ، سهم نرم افزاري و سخت افزاري عشق از هم منفک شود تا تحمل اش آسان تر گردد . عشق در تماميت و در تنهايي خود اين طور سالار و سرکش است ؛ چاره کار شايد اين باشد که شراکت در کارش کنيم تا زورش را بگيريم . ترکيبي که مجموعه اي است از نياز فيزيولوژيک و نياز سايکولوژيک را از هم واشکافيم ، و هر يک را ميان کثرتي تقسيم کنيم ؛ و پخته داند کين سخن با خام نيست . عشق ، ماجراجويي و استقبال خطر است و چنين چيزي در طبقات بالا و پايين اجتماعي بيش بوده است . طبقه پايين ، به خصوص ، لايه هاي پايين تر آن ، شايد چون ، اغلب ، چيز زيادي براي از دست دادن ندارد ، و چون با درشتي هاي طبيعت و هيولاي فقر چنگ در چنگ انداخته و گاه تهور يافته است ، آماده است تا خطر کند . لايه هاي بالا هم ، بر عکس ، چون از همه قسم ابزار برخوردارند ، مي توانند عاشق شوند ، و رقيب را به پشتوانه شرافت اشرافي خود از ميان بردارند و معشوق را با قدرت تسخير کنند . ... . اين هر دو قسم را يکي فقر زياد و ديگري غناي بسيار ، توانا ، گستاخ و ماجراجو بار مي آورد ؛ و رسم عاشقي هم يکي از امور محتاج روح ماجراجويي است که بيشتر به دست اين دو قوم زنده بوده است . حتا شرايط جغرافيايي و مکاني غالب براي اين دو گروه ، زمينه ساز ماجراجويي ، به خصوص ، از سنخ عشق و حتا التذاذ به عنف بوده است . چادر هاي ايلياتي ، کپر هاي روستايي ، يا حاشيه شهري ، با خلوت ها و تنهايي ها و فرهنگ هاي خيلي پايين ، و خانه ها و ويلا هاي بزرگ اشرافي با نوعي ديگر از خلوتي و تنهايي و با فرهنگ خيلي بالا ، هر دو ، تا حدي ، در زمينه چيني چراغ هاي راهنمايي هميشه سبز اخلاق جنسي مشترک اند . اين را مقايسه کنيد با فضاي طبقه متوسط معاصر ، که از همه حيث در فشار است تا يک زندگي آرام و کمابيش بي دغدغه و فريز شده و استريليزه را پيش ببرد . نه آنقدر ندارد که بر از دست رفتن آن خوف نکند و نه آنقدر دارد که ماجراجويي به خاک سياه نشاندش . نه خيلي بي اخلاق است که هر کاري برايش مجاز باشد ، نه اخلاق اشرافي دارد تا براي دفاع از شرافتش ، حتا در عشق ممنوع ، حاضر به مخاطره باشد . اخلاق آبرو ، در محيط هاي تنگ کارمندي ، او را مي فشارد که مبادا انگشت نما شود . شيوه غالب زندگي آپارتماني اين طبقه هم ، که پدر و مادر و خواهر و برادر ، همه ، در صد متر مربع مزاحم يکديگرند ، چنان است که کمتر فرصت ماجراجويي مي دهد . حال اگر بپذيريم که دنيا همواره به سوي گسترش طبقه متوسط است و از بالاي طبقه سه و پايين طبقه يک ، به طور دايم جمعيتي درون طبقه متوسط ريزش مي کند ، شايد قابل قبول باشد که ضريب ريسک به طور دايم در حال کاهش است ، و عشق کلاسيک هم ، که از مصاديق مهم خطر پذيري است ، از اين قاعده بيرون نتواند بود . طبقه متوسط ليبرال مزاج ، ناگزير ، احتياط محور است ، و همان طور که به طور معمول ، سرمايه اش را در چند جا قرار مي دهد تا بر اثر حادثه اي همه چيز به باد نرود ، کنسانتره عشق را ترقيق و تسهيم مي کند . ... . ميانه آن اوج و اين فرود ، راهي ست که شکوه عشق را رعايت مي کند و مي کوشد ، تا جايي که اختيار و انتخابي در کار است ، ارتفاعات خطرناک آن را براي تفريح انتخاب نکند . ... . ترکيب عشق و احتياط و دوستي بسيار بغرنج ، پر رنج و در عين حال ناگزير مي نمايد ؛ و براي حداقل کردن مجموعه درد يا درد مجموعه انسان ها ، پرنده عشق با تمام شکوهش ، در قفس عقل پرپر مي زند و خرده خرده پر مي ريزد ، و باز کردن درب آن هم ، به جز شايد گهگاه ، براي سر ريز ، کمتر به مصلحت است ؛ گرچه در پنجه افکني عقل و ميل ، انتخاب کردن و انتخاب شدن ، نتيجه بازي معلوم نيست ، در ظاهر بشر محکوم است عشق را وحشي دوست بدارد ، اما اهلي اش کند . □ پیام
●دولت عشق – جلال توکليان
کسي که مايه شادمانه ترين ايام من ، اندوهبارترين لحظات من و بزرگ ترين سرگشتگي من شد ، به زندگي من پا گذاشت و ديگر هرگز از آن جدا نشد . گرچه از آخرين ديدار ما سال ها مي گذرد و در اين مدت با مشقت بسيار کوشيده ام او را فراموش کنم و اکنون نيز مي دانم که هرگز او را نخواهم ديد - حتا نمي دانم مرده يا زنده است - اما اقرار مي کنم که در همه اين سال ها او در بخشي از ذهن و احساس من حضور داشته است و اطمينان دارم که تا زنده ام در من زندگي خواهد کرد . حس تازه اي در من نسبت به انساني ديگر پديد آمده بود که در زندگي ام سابقه نداشت . در بحبوحه دلمشغولي هاي روزمره ، کسي از نيستي در من ظهور کرده بود و مرا اين سان مجذوب خود ساخته بود . غافلگير شده بودم . چيزي به من هجوم آورده بود . ديگر مشخص بود که عاشق شده ام . اما درک درستي از اين پديده نداشتم . آن را شبيه هيچ رويدادي در زندگي خود نمي ديدم و آن را در پيوند با هيچ علتي نمي يافتم . بيش از هر چيز از ناپايداري پيوند هاي انساني ، احساس نا امني مي کردم . همان قدر که خود را به رابطه "محتاج" مي ديدم ، از "مرتبط بودن" بيمناک بودم . مي ترسيدم اين ارتباط به "فرديت" او که بيش از اندازه بزرگ و دست نيافتني مي نمود ، آسيب رساند يا که بار سنگيني بر دوش خود من تحميل کند ، که قادر به تحمل آن نباشم . رويا هاي شيرينم گاهي به کابوس تبديل مي شدند و من از اين که در عالم واقع نيز چنين اتفاقي بيافتد ، وحشت داشتم . تجزيه و تحليل اين حس دوگانه دشوارتر از آن بود که به تنهايي قادر به حل آن باشم . هيچ گاه بحث جدي را درباره اين - دست کم - ارزشمندترين بازي انساني از کسي نشنيده بودم . حجب و حيا مانع بود يا چيز ديگر ، نمي دانم ، اما کسي را نمي يافتم که از " تجربه عشق " حرفي بزند . او را به شدت دوست داشتم و از اينکه او هم مرا دوست بدارد ، اما اين عشق فرجامي تلخ داشته باشد و در نهايت ، او را در اوج دوست داشتن از دست بدهم ، سخت بيمناک بودم . مي خواستم او را از آن خود کنم ، بي آنکه "خودي" او ، که اينقدر شکوهمند مي نمود ، صدمه ببيند . مي خواستم به او نزديک شوم ، بي آنکه از او دور شوم . نمي توان از سرشت تراژيک عشق ، که از دوگانگي حل نشدني دو انسان در يکديگر ، منشا مي گيرد ، گريزي داشت . به هر حال در هر عشق دست کم دو فرد وجود دارند که نه مشخص است که هر يک از آن ها در موقعيت هاي مختلف چه نقشي ايفا خواهند کرد و نه معلوم است هر يک از آن ها در معادلات ديگري چه حضوري دارند . آنچه در پيش است پوشيده و وهم انگيز و مرموز است . نه مي توان آن را پيش بيني کرد و نه حتا مي توان از وقوعش جلوگيري کرد . گاهي به او احترام مي گذاري ، از تصميم هايش دفاع مي کني ، با او مخالفت نمي کني تا مبادا مجبور شود بين آزادي اش و عشق تو ، يکي را انتخاب کند و تنها به اين اميدواري که با خويشتن داري عاشقانه ات ، او را به مامني که از عشق انتظار داشت رسانده باشي ، و زماني چشم باز مي کني و مي بيني که خود را و فرديت ات را در او محو کرده اي . و گاه سعي مي کني هر چه بين تو و او جدايي مي افکند از بين ببري و در اين ميان چه هدفي آسان ياب تر از خود معشوق . که او را يک بار براي هميشه ، به تصاحب در آوري ، بخش تفکيک ناپذيري از خودت کني ، تا هر چه مي پسندي ، بپسندد ، از هر چه بدت مي آيد ، بدش آيد و در يک کلام از فرديت اش فراتر رود و با تو يکي شود ، با تو به اتحاد برسد . تملک ، اقتدار ، محو شدن و سرخوردگي همسايه ديوار به ديوار عشق هستند . اما شايد بين اين دو سر طيف ، منزل ها و مامن هاي اميد بخشي وجود داشته باشد . هر چه هست آينده به شدت ناشناختني است و آن کس که در وادي عشق گام مي نهد ، در واقع خود را آماده شرکت در معرکه اي مي کند که نتيجه آن مشخص نيست . عشق ، به قول بيکن ، دل به دريا زدن است ، يا که خود را به دست تقدير سپردن . کسي به من نهيب مي زد که نترسم ، که جرات عاشق شدن داشته باشم ، که چون و چرا را رها کنم ، که لازم نکرده عشق را بشناسم و بعد تجربه کنم ، که نمي توانم ، که بايد تجربه کنم تا بشناسم ، و بترسم که عمرم تمام شود و من يکي از آن لحظه هاي بسيار نادر خوشبختي را تجربه نکنم . يکي که ، به من مي گفت : " از پيچيدن آوازه عشقت بيمي به خود راه مده ، بگذار همه بدانند که در عصر عشق هاي مقدس ، چگونه دنياي به اين بزرگي ، با همه آرمان هاي بلندش ، براي تو ، به اندازه آن خانه ، کوچک شده است . بگذار همه بدانند که "سخت نازک گشت جانت از لطافت هاي عشق" . نترس که عاشقت بخوانند . بگذار همه بدانند که شهر بي او تو را حبس مي شود . و تازه ، چه چيز را مي خواهي پنهان کني ؟ نمي داني که خيلي ها فهميده اند ؟ نه دوست من ، "عشق سعدي ، نه حديثي ست که پنهان ماند" . به حرف بيکن گوش کن ، دلت را به دريا بزن ، روحت را عريان کن ، بگذار باران بي واسطه حجابي بر تو ببارد . به پاياني که ناپيداست نيانديش . همين آغاز را آغاز کن . و چه کسي مي داند ، شايد اگر ناگوارترين شرايط نيز برايت اتفاق بيافتد ، که عشقت فرجامي نيابد و تلخ و ناکام تمام شود ، و از آن بالا ، پايين نيايد ، و در اوج محو شود و به وصلت همايون و فرخنده اي تن ندهد ، باز هم اين عشق و دوست داشتن بماند و هيچ گاه به نفرت تبديل نشود . آري ، شايد لطف خداوند شامل حالت شود و تا آخر عمر ، او را دوست داشته باشي". □ پیام
●مدرسه – سال دوم – شماره سوم – ارديبهشت 1385 – نگاه ويژه : عشق و دوستي
.................................................................................................................از حالا تا نمی دونم چقدر بعد همه ش از اینجاست . □ پیام .................................................................................................................
●اين که آدم بعضي وقتا فکر مي کنه ( حس مي کنه ) کسي ازش دلخوره ، آيا احساسيه که از اون شخص به آدم منتقل مي شه يا قضاوتيه که آدم از رفتار خودش در قبال اون شخص داره ؟!
□ پیام
●يه شب بعد خوابيدن "گ" که دو تايي با هم خلوت کرديم از اون عکسي حرف مي زنه که تو کيفم ديده . مي گه چقدر کوتاه خبر دادي و بيشتر از اون چقدر سرد و ديگه ادامه نمي ده . نمي دونم درک مي کنه يا نه ؟!
□ پیام
●گله دارن از اين که کمتر بهشون سر مي زنم . آخه مي دونين چيه ؟ فهميدم که اين روزا تبديل شدم به يه آدم "نق نقو" و "غر غرو" .
I cannot speak my mind anymore! □ پیام
●کاش شخصيت آدم ها – حتا اون شخصيتي که تو خودت ازشون تو ذهنت براي خودت ساختي – به اين راحتي و به اين روشني خدشه دار نمي شد ؛ از شما يه نفر ديگه انتظار نداشتم آقاي دکتر ... !
چقدر خسته مي شم و نا اميد وقتي اين همه رو مي بينم و مي فهمم . □ پیام
●يکي يادداشت گذاشته بود که :
روزگاري پسري عاشق دختر کوري بود . دختره هميشه دعا مي کرد که يکي پيدا بشه و چشماشو بده بهش تا بتونه پسره رو ببينه . يه روز اين اتفاق مي افته و دختره مي بينه که پسره نابيناست و به اين بهانه بناي ترک اونو مي ذاره . لحظه خداحافظي پسره تو گوش دختره مي گه : از چشمام خوب مراقبت کن ! از انواع و اقسام تحليل هاي روان شناسي يه همچين روايتي که بگذريم ، دلم بد جوري گرفت . نه به خاطر کاري که دختره کرد . به خاطر خودم که شايد هيچ وقت نتونستم مثل اون پسره باشم . همونقدر بي ريا عاشق ! □ پیام
●راستش هيچوقت فکر نمي کردم تاريخ اون روز که برسه يادش نباشم . ولي عجيب تر اينه که دو روز بعد اون تاريخ ، درست لحظه اي که داشت خوابم مي برد ، حتا بدون اين که خوابي ببينم ، يه دفعه از خواب پريدم و بي اختيار به خودم گفتم : 23 تير يادم نمي ره که هيچوقت !
□ پیام
●شنيدن يه صداي آشنا بعد مدت ها اونقدر انرژي بهم مي ده که دوست دارم همه دنيا رو خبر کنم . بعضي وقت ها اين خواهر کوچيکاي مجازي چقدر دوست داشتني تر از هميشه هستن . نمي تونم بگم چقدر خوشحالم کردي با اون تماس تلفني . آخه بگم چقدر ممنون ؟!
□ پیام
●وقتي خبر دادن که بچه يک سالش رو گم کرده ، اولين چيزي که به ذهنم خطور کرد همسر خوزستانيش بود و اختلافي که با خانواده همسرش داشتن .
بعد سرم درد گرفت و ياد داستان "نوشي" افتادم که بعد اون روزهاي نگراني که براي خيلي ها تو اين دنياي مجازي درست کرد ، خبر شادي داد و يهو ديگه خبري ازش نشد به بهانه خستگي ! □ پیام
●اون قدري که من فهميدم – به خصوص تو اين بيشتر از دو سالي که نيست – فقط اين عمه هست که عاشقه .
وقتي مي گم عمه جون آدم انگار دلش براي خودش تنگ مي شه ؛ انگار آدم روز به روز که مي گذره حس مي کنه که خود چند وقت پيشش رو بيشتر دوست داشته ؛ بعضي وقتا از اون چيزي که بهش تبدي شده مي ترسه ، با هيجان مي گه : چه جالب که همه حس اين چند وقت من چقدر همين دو-سه تا جمله ست که گفتي ! □ پیام
●چقدر از ما مال خودمونه ؟!
چقدرش مال اوناييه که دوسشون داريم؟! چقدرش مال اوناييه که دوسمون دارن ؟! يعني چيزيش مي مونه براي اونايي که هيچ کدوم از اينا نيستن ؟! يکي داره درد مي کشه ؛ يکي ديگه داره به خاطرش درد مي کشه ! من کجام ؟ □ پیام
●نمي دونم چرا اين روزا همه ش اين شعر "مارگوت بيکل" تو ذهنمه :
.................................................................................................................تنها آن که جاي کافي براي ديگران دارد از شادي لبخند بهره تواند داشت آسوده تر مي تواند با ديگران بخندد با ديگران بگريد □ پیام
●کاش ما آدم ها می تونستیم اونقدر اعتماد به نفس داشته باشیم و اونقدر برای حرف خودمون ارزش قایل بشیم که بتونیم بگیم " نه " !
□ پیام
●رو به روی هم قرار می گیریم . چشم هاش رو می بینم که که از پشت شیشه های عینک آفتابیش نگاهم می کنه . نگرانیش از این که عکس العملی نشون بدم رو تو چشماش می خونم . سعی می کنم کاری نکنم ولی وقتی از کنارم رد می شه برمی گردم که برم دنبالش . برمی گرده و همون طوری که عقب عقب می ره بهم می گه : " بسه دیگه ! تا کی می خوای دنبالم بیای ؟ برو دنبال زندگی خودت ! "
سنگینی نگاه آدم های توی خیابون رو حس می کنم و درست مثل "جک نیکلسون" تو صحنه های آخر فیلم "قول" با خودم حرف می زنم . یادم نمیاد چی می گفتم و با کی حرف می زدم . □ پیام
●هر چی فکر می کنم می بینم خیلی وقته که دیگه نمی شناسمش ؛ غریبه شدم باهاش ! ولی همه تجربه های جدید بهم نشون می دن هنوز تک و تنها همون جایی که بوده هست .
بعضی جاها هست که فقط جای یه نفره و بس ؛ هرچند دیگه باهاش غریبه شده باشی ، هرچند دیگه مثل قبل نشناسیش ، هرچند ... ! □ پیام
●اون روز دلم می خواست فقط اونقدری پول می داشتم که به کابینت ساز خونه دوستم می گفتم : "خوش اومدی!" و بعدش همه کابینت های نیمه کاره رو می انداختم دور و یه کابینت ساز دیگه می آوردم – حتا شده با دو برابر دستمزد – تا یه دست کابینت دیگه نصب می کرد ولی دیگه دوستم سر کار معده ش درد نمی گرفت و دست و پای همسرش از اون وضعیت نمی لرزید !
.................................................................................................................□ پیام
●چقدر مسخره است که آدم برای دیگران آرزوی مرگ کند آن هم به خاطر این که قول شان را فراموش کرده اند.
تماس تلفنی – دوروتی پارکر – نوید نیکخواه آزاد □ پیام
●پراکنده از چند روز پیاده روی بعد از کار!
.................................................................................................................هر چند فکر می کنم تو هر زمینه ای شکست خوردن رو دیگه نمی شه جبران کرد چون به هر حال هر ایده و کاری زمان خاص خودش رو داره و اگه تو اون زمان به سرانجامی نرسه یه جور شکست خوردن محسوب می شه چون به هر حال مقداری انرژی براش صرف شده ولی تو مسایل عاطفی به نظرم میاد چیزی به اسم شکست خوردن – به معنی متضاد پیروز شدن - وجود نداشته باشه . اون جا هر چی که هست می شه بهش گفت " شکست " چون هر چقدر هم که آگاهانه تلاش کنی برای بودن تو فضایی که نتونستی حفظش کنی ، بی نتیجه است . تا وقتی تو فضای جبران گذشته هستی همه چی رو به راهه ولی به محض این که میای بیرون از اون فضا همه چی می شه مثل قبل و دو تا تیکه جدا از هم می بینی که نتیجه همون شکسته . یه جور از هم گسیختگی که با هیچ تیکه شکسته دیگه – چه برسه به یه تیکه کامل دیگه – جفت و جور نمی شه . اگه هم قرار باشه بشه باید دو تا تیکه رو اونقدر به هم سابید تا پستی بلندی هاشون از بین بره و سطوح صاف شون روی هم بشینه که در این صورت یه چیزایی از هر دو یه جایی جا می مونه و شکل بند زده شده ای که به جا می مونه یه شکل ناقص خواهد بود که یه جاهاییش درست تو مرز مشترک دو تیکه شکسته دیگه وجود نداره و برای همیشه هم باقی می مونه . □ پیام
●کی می شه دوباره آدم بشم ؟
خوب درس بخونم ، خوب کار کنم ، کوه برم ، ساز بزنم ، ورزش کنم ، دوست داشته باشم ! کی می شه دوباره آدم بشم ؟ □ پیام
●شخصیت جالبی داشت خواهر کوچیکش ؛ دلش می خواست خیلی چیزا یاد بگیره .
بوی توتون قلیون که به مشامش خورد ، زنده شد . دوست نداره منتظر بمونه ولی فکر میکنه اگه دیگران انتظار بکشن اشکالی نداره . دوست نداره " نه " بشنوه ولی فکر می کنه اگه به دیگران " نه " بگه اشکالی نداره . برای همینه که امروز تنها مونده . □ پیام
●توی بخش کتاب " شهر کتاب زرتشت " پرسه می زدم . یه کتابی که الان چیزی از مشخصاتش یادم نمیاد تقدیم شده بود به کسی که نسبت به اون کتاب همون حسی رو داشته که من نسبت به یه کتاب دیگه . حس عجیبی که مشابهش رو تا به امروز از هیچ کسی نشنیده بودم .
□ پیام
●خونه خودتون مبارک باشه آقا " ب " و " گ " خانوم . امیدوارم جایی باشه برای موندگاری شادی هاتون .
□ پیام
●تو انتقاد بهش یه کم زیاده روی کردم . دیشب چیزی بهم نگفت ولی امروز بهم گفت :
من فکر می کنم تو یه دروغگو هستی ، خودآگاه یا ناخودآگاه ! □ پیام
●نمی خواستم از شماها حرف بزنم ولی صحبت کشیده شد به مامان جونی و اعتقاد به بعضی چیزا که هیچ توضیحی براشون نمی شناسیم . خواب هایی که بعضی وقت ها می بینم . حس می کنم می فهمه که بعضی وقت ها دلم چقدر برای همه شون تنگ می شه .
از دوست داشتن می پرسه . دوست داشتنی که وابستگی میاره . دوست داشتنی که نبودنش سخته . برای خودم هم جالبه که فقط و فقط تو بودی توی اون جایگاه . تک و تنها ! همه بچه ها خونه ما بودن امشب . فکر می کنم به همه مون خوش گذشت . دستت درد نکنه مامانی از این همه پذیرایی و خسته نباشی . □ پیام
●رو به روی هم نشستیم و با هم حرف می زنیم . سکوت که می کنیم ، به دور و برش تگاه می کنه ؛ لبخند می زنه و لب هام رو بین لب هاش می گیره . اونقدر از این بوسه فرانسوی ناگهانی گیج شده بودم که فقط شباهت بوسه این دو نفر رو تشخیص دادم و لذتی در کار نبود . آخه چرا من ؟
وسط اون شلوغی دور حوض یه دفعه دیگه نبودی هر چی چشم گردوندم . یه پسر کوچولو از بالای یه بلندی به در حیاط پشتی اشاره می کنه . داشتن می دزدیدنت . داشتن می کشیدنت زیر زمین . از یه راه باریک . دراز کشیدم روی زمین که دنبالت بیام . یه دفعه یه پرده سیاه افتاد جلوی چشمام و دیگه هیچی ندیدم . از ترس پریدم از خواب . □ پیام
●دلم می خواد با یه اتفاق بمیرم ؛ یه تصادف . فکر می کنم چون دلیل کافی برای ادامه ندادن ندارم که بتونم خودم تمومش کنم !
□ پیام
●بعد از عید دیدنی خونه " ع " همگی رفتیم بیمارستان پیش " ش " که کشیک بود . دور هم توی حیاط بیمارستان شام خوردیم . خوش گذشت و " ش " چقدر خوشحال شده بود .
حس بچه ها نسبت به " ک " عوض شده . برای همین هم هست که با هیچ منطقی نمی شه توجیهش کرد . وقتی صحبت از " حس " به میون میاد دست کم من فکر می کنم می فهمم یعنی چی . پس دیگه سعی نکردم با منطق بهشون بفهمونم دلایلی که برای توجیه حسشون میارن منطقی نیستن . زلزله رو من هم حس کردم . دوباره مثل حرکت گهواره میرا شد . □ پیام
●تولدت مبارک آقا " ب " که حالا دیگه بیشتر از یک ساله کنارمون نیستی و جاهای دیگه ی این دنیا رو تجربه می کنی .
تولد تو هم مبارک " م " خانوم . کسی چه می دونه که به کجا قراره برسه ؟ شاید سال های دیگه ای هم در کار باشن ؛ شایدم نه ! □ پیام
●خب من آبشار " تله زنگ " رو دیده بودم ولی دیدن آبشار " مارگون " برای بچه ها جالبه . " گ " می گه عظمت آبشار گرفتتش و " ف " می گه تا حالا از نزدیک آبشار ندیده بوده و فکر نمی کرده یه آبشار این همه زیبا باشه .
تولدت مبارک " ب " جان . از تخت جمشید که بر می گشتیم " ح " رانندگی می کرد و " ش " کنار دستش خوابیده بود . " ف " هم بعد یه عالمه شیطونی های دخترونه ش روی صندلی عقب کنار من خوابیده بود . وقتی به اون ترانه که نوازش رو زمزمه می کنه رسید دیگه دست خودم نبود . یاد خودم افتادم و آروم آروم گریه کردم . شاید بیشتر برای کارهایی که با خودم کرده بودم تا کارهایی که برای تو نکرده بودم . نمی دونم چرا ولی هر چی که بود دلم برات تنگ شده بود . شاید هنوز اونقدرا که باید به نبودنت عادت نکردم . ولی به قول خودت عادت می کنم . شاید یه روزی عادت کنم بدون این که خودم هم فهمیده باشم . کی می دونه ؟! □ پیام
●مثل روز اول مسافرت پارسال یاد " ن " می افتم که امسال عید عزادار باباشه . هنوز از یادش بیرون نیومدم که پیغام تبریکش می رسه .
تولدتون مبارک باشه مامانشون! سلامتی و آرامش و شادمانی براتون آرزو دارم . راستی داریم می ریم شیراز . مسافرت امسال دیگه غایب نداره . □ پیام
●روی اسمش مکث می کنم و یادم میاد که نباید !
.................................................................................................................روی اسمش مکث می کنم و یادم میاد که دیگه دلش نمی خواد ! خب امسال دلم می خواد اولین کسی باشی که سال نو رو بهش تبریک می گم ؛ می گی که انتظار هر کسی رو داشتی به جز من ! □ پیام
●دوشنبه 29 اسفند
نوشته : انگار هر سال دریغ از پارسال ولی از ته دل برام آرزوهای خوب داره . نگرانشم . دلم پیششه . نمی دونم چرا این همه آرزوهای خوب که براش دارم اثر نمی کنه . من دلم می خواد با یه لبخند گنده واقعی ببینمش . بشنوم که قهقهه می زنه . حس کنم که از ته دلشه . راستکی راستکی . من دلم اینطوری می خواد . به کی باید بگم اینا رو؟ هان ؟! □ پیام
●پنج شنبه 25 اسفند
غروب سرد و خلوت مهرشهر کرج با راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن گرم تر به نظر میاد . می گم خدا کنه فقط به خاطر زیبایی نباشه ! ولی انگار هست . خب باشه . قصد می کنم قدم بذارم به راه نرفته . راهی که شاید باید راهش مهم باشه تا مقصدش . پس باید دید چطوری می رم و تا کجا می تونم برم ! □ پیام
●؟ شنبه ؟ اسفند
چرا به من می گی که دیدیش ؟ خب معلومه دلم می خواد بیشتر بدونم . ولی نه من چیزی می پرسم – شاید هم بهتر باشه بگم جراتش رو ندارم – هم تو آدمی نیستی که بیشتر از اینی که گفتی حرفی بزنی . □ پیام
●؟ شنبه ؟ اسفند
آخه " ح " جان چرا فکر می کنی همیشه تو هستی که دیگه طاقت نداری ؛ بعضی وقت ها ما هم خسته ایم . باید ببخشی اگه اون طوری باهات برخورد کردم . من هم خسته ام این روزا به خدا . خیلی خسته ، کاش بفهمی ! چهارشنبه سوری می شه گفت تقصیر کیه ؟ من که فکر نمی کنم بشه ! فقط باید بهش نگاه کرد و دید که هست . بیشترین کاری که می شه کرد اینه که علت های ممکن رو بررسی کرد . □ پیام
●شنبه 6 اسفند
تولدت مبارک خاله کوچیکه جون ! می فهمم که وقتی می گی من هم به یادتون هستم ولی ... ، یعنی چی ! خودت رو ناراحت نکن . مهم اینه که حواسمون به هم هست هرچند کاری از دستمون بر نمیاد که برای هم بکنیم . □ پیام
●پنج شنبه 4 اسفند
.................................................................................................................تولدت مبارک آقا " ک " . مهمونی خوبی بود . همه دور هم بودیم و همه تولد های بهمن و اسفند رو با هم جشن گرفتیم . □ پیام
●چهارشنبه 3 اسفند
تولدت مبارک " ف " جان . مدت هاست گله داری از نبودنم . حق داری . من خودم رو هم گم کردم خیلی وقته ! بعد از سه سال و هشت ماه شاید برای همیشه از هم جدا شدیم . همیشه و همه جا و توی هر شرایطی کنارم بود و همراهیم می کرد . اون دو هزار کیلومتر راهی رو که فقط خودمون دوتا با هم رفتیم و برگشتیم هیچوقت یادم نمی ره . انگار می فهمید حال منو . همه خنده ها و گریه هایی که شاید هیچ کس هیچ کس ندیده و نشنیده بود رو اون می دونست هرچند هیچ وقت هیچ وقت هیچی هیچی نمی گفت . شاید چون هیچوقت هیچی نمی گفت و فقط گوش می کرد ، اونقدرا سخت نبود جدا شدنمون – دست کم برای من – ولی یادش همیشه هست . خلاصه که فقط می تونم بگم ممنون برای همه چی ! □ پیام
●سه شنبه 2 اسفند
می گه : بعضی وقت ها ما آدم ها متوجه نمی شیم اونی که کنارمونه و فکر میکنیم فقط به حضورش عادت کردیم و بس ، همونیه که همیشه و همه جا دنبالش بودیم تا برای همیشه کنارمون داشته باشیمش. □ پیام
●دوشنبه 1 اسفند
بعد از سال ها دوباره سوار سرویس شدن و خاطره همه اون روزها که فارغ بودیم از همه چی ! □ پیام
●پنج شنبه 27 بهمن
هوای امروز تهران بی سابقه بود . از میدون آزادی دکل های ایستگاه هفت تله کابین توچال رو می شد دید . دماوند هم سفید پوش همه جا جلو چشمت خودنمایی می کرد . وای که چه هوایی بود امروز ! □ پیام
●چهارشنبه 26 بهمن
شرکت تو این کنفرانس با همه ماجراهاش خلاصه ممکن شد . ممنون از اون همه اعتماد به نفسی که دادی . به هر حال هر کاری دفعه ی اولش ماجرا داره . فقط باید شانس بیاری که ماجراها طوری نباشن که اولین دفعه آخرین دفعه هم باشه ! □ پیام
●شنبه 22 بهمن
.................................................................................................................تولدت مبارک " ح " . کاش یه روزی باشه که همه چی اون جوری باشه که دلت می خواد . یادت باشه که خیلی ها هستن که دوستت دارن . تا کنارت هستن قدرشونو بدون . هرچند بهانه خوبی نبود برای شروع ولی خب فکرش رو هم نمی کرد که اونقدر پیش بره و حالا باید صبر کرد و دید که چطوری ادامه پیدا می کنه . صبور که باشی خاک هم سرده ! اگر مرگ داد است بیداد چیست ؟ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟ □ پیام
●جمعه 14 بهمن
بازش که می کردم ، دلم برای یه لحظه گرفت ولی حقیقت اینه که این توقع منه که زیاده ! □ پیام
●پنج شنبه 13 بهمن
عجیبه که درست شب تولدش با این که کلی هم یادش کرده بودم یادم نیومده بود که تولدشه . حالا سه روز گذشته . تولدت ولی مبارک . همیشه تندرست و شاد باشی خانوم کوچولو . □ پیام
●یک شنبه 9 بهمن
.................................................................................................................تولدت مبارک داداشی . یه پس زمینه زرشکی که با سفید روش بزرگ نوشته " کــیــمــیــا " □ پیام
●جمعه 7 بهمن
.................................................................................................................یکی شروع کرد به صحبت کردن از دوست و خانه ی دوست که بی اختیار بغض کردم و اشک از چشمام سرازیر شد . تو همون حال و هوا ندا اومد که : که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی ؟ □ پیام
●شنبه 1 بهمن
برف می باره و من پشت شیشه طبقه همکف به درخت های توی خیابون نگاه می کنم که زیر سنگینی برف یواش یواش دارن خم می شن . به رد پاهای رهگذرانی چند که برای چند دقیقه ای از خودشون اثری می گذران و بعد همه هیچ ! کاش می شد ... ! □ پیام
●جمعه 30 دی
یاد خودم افتادم ولی اونقدر وقت نشد که به خودم برسم . دور هم بودنمون خوش گذشت . فقط خواستم بگم ممنون بچه ها ! □ پیام
●سه شنبه 27 دی
.................................................................................................................تولدت مبارک یه عالمه ! اونقدرا که دلم می خواست شاد نبودی . تا یادمون می رفتت ، تندی می رفتی تو فکر . فهمیدی که چقدر حالش خوب بود چون تولد تو بود ؟! دوست داشتم تا جایی که می شه تولدت باشه و دوسش داشته باشی . به هر حال بازم مبارکه یه عالمه ! □ پیام
●چهارشنبه 21 دی
تولدت مبارک خانومی :* No Face, No Name, No Number! پارسال دیروز توی راه بودم . جاده و طبیعت و موسیقی و من که راه زندگی رو زندگی می کردم . پارسال امروز کنار هم بودیم . شاید خوش ترین خاطره این سال ها پارسال امشب توی راه بودم . تا چشم کار می کرد جاده بود و برف و یخ ولی من گرم بودم و سبک . تمام راه رو زندگی کردم . □ پیام
●دوشنبه 19 دی
برنده اونقدر از باختن نمی ترسه که بازنده از بردن ! حالا من کدومشونم ؛ برنده یا بازنده ؟! □ پیام
●یک شنبه 18 دی
همه چی دست به دست هم داد تا من اونجا باشم . نمی دونم اسمشو باید چی بذارم ؟ پوست اندازی یا شکستن ؟ کاش می تونستم دست از سر خودم بردارم کاش دچار فراموشی می شدم کاش ... □ پیام
●شنبه 17 دی
سرشار از زندگی بود . می خواست زندگی رو با تمام وجودش زندگی کنه . حتم دارم که می تونه . کاش من هم می تونستم ! □ پیام
●جمعه 16 دی
از این که می شنوه دارم پوست میندازم یا شایدم دارم با دست خودم خودم رو می شکنم ، جا می خوره . میره تو فکر . نگران می شه . می پرسه : آخه چرا ؟! باز هم فرصتی شد که با هم خلوت کنیم . مثل همیشه ی این روزها صریح و بی رحم نسبت به هم . فکر می کنم سبک می شیم هردومون و به راهمون ادامه می دیم . □ پیام
●پنج شنبه 15 دی
.................................................................................................................درست حدس زده بودم . اونقدر وابسته شده بود که نتونسته بود صرفنظر کنه . شاید نمی بایست اینطوری می شد . خونه نو مبارک " ح " جان . عروس که داری ، خوبشم داری . مراقبش باش . مراقب خودتم باش . امیدوارم همیشه شاد و سلامت ببینمتون ، کنار همدیگه □ پیام .................................................................................................................
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |