| پيام قاصدک |
|
●دوشنبه 5 دی
.................................................................................................................امشب همه مون هوس کرده بودیم همدیگه رو ببینیم و همه دل ها به هم راه داشت . شاید راست می گه که ماها داریم زیادی به موضوع فلسفی نگاه می کنیم ؛ شاید هم به قول اون بزرگ تر ها هنوز وقتش نرسیده ؛ شاید هم به قول داداش کوچیکه ، بیمار روانی هستیم و خودمون خبر نداریم ! با همه این ها بعد از مدتی ، دیدار دوباره همه شون با هم خیلی خوب بود و فقط جای " ش " خالی بود . □ پیام
●شنبه 3 دی
شاید راست می گه . شاید من خیلی چیزها رو نمی فهمم . به هر حال به نظر میاد همه چی تموم شده . " گریه آبی ست به رخ سوختگان ! " " اینطوری برای خودت بهتره ! " □ پیام
●چهارشنبه 30 آذر
شب یلدا و یه مهمونی کوچولو . آجیل و هنوانه و انار و فال حافظ : حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد ... منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد تک و تنهاست ؛ نه آجیل داره ، نه هندوانه ، نه انار و نه حتا دیوان حافظ . اونقدر که یادش رفته امشب شب یلداست . فال حافظی که براش می خونم برای همیشه به یادش می مونه اینطور که خودش می گه . تا خود صبح با هم حرف می زنیم و ... □ پیام
●یک شنبه 27 آذر
یه بار دیگه Cinema Paradiso . - بی توجهی و رها کردن احساسات نوستالژیک برای دستیابی به موفقیت در دنیای بی رحم واقعیت ها - به یاد آوردن یه اسم کافیه که آدم برگرده به جایی که بوده ، حتا اگه سال ها و کیلومترها ازش فاصله گرفته باشه - اون سربازی که درست در شب نود و نهم به راه خودش می ره تا عشقش رو جاودانه کنه - از خودت زیاد برای من گفتی . حالا دیگه می خوام از دیگران بشنوم که در مورد تو حرف می زنن □ پیام
●شنبه 26 آذر
هوس کردم تک و تنها برم سینما ؛ " یه بوس کوچولو " اونقدری که انتظار داشتم دوست داشتنی نبود . بازی ها خیلی خوب بودن ولی شیوه طرح موضوع و تنظیم گفتگوها چندان به دلم ننشست . □ پیام
●جمعه 25 آذر
.................................................................................................................اونقدر تنها بود که دلم نیومد شکلاتی که تو دستم بود ، تنهایی بخورم . برگشتم ، بهش تعارف کردم ، قبول نکرد ! ازش خواهش کردم و گفتم که چه حسی دارم . لبخند محوی روی لباش نشست و قبول کرد . برگشتم به راه خودم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم دیگه . بیشتر شبیه یه خواب بود . کم هستن تعداد آدمایی که وقتی می فهمی در یادشون هستی و یادت می کنن ، احساس غرور می کنی . با همون آرامش همیشگی خودش رو معرفی کرد و ... □ پیام
●پنج شنبه 24 آذر
به این می گن استاد " آخه درست نیست دانشجو رو تو جلسه ارایه پایان نامه ش سوال پیچ کرد " بعد از سینمایی که نشد بریم ، یه شام دسته جمعی و بعدش دور هم بودن تا دیروقت شب چسبید حسابی . دل درد گرفتیم از خنده و خوش گذشت اساسی . آقای کارگردان باورش نمی شد دسته گل نرگسی رو که بهش هدیه شده بود ! □ پیام
●چهارشنبه 23 آذر
خب ، حوصله ش سر رفته بود دیگه ! عجیب اینه که برای رفع بی حوصلگی آدمی بهتر از من پیدا نکرده بود . □ پیام
●جمعه 18 آذر
دلم می خواست یک ساعت بدون این که حرفی بزنیم فقط به موسیقی گوش بدیم که نشد . با وجود این که خوب بود برای عصر جمعه ولی اونی نیست که بتونی بگی : همینه ! □ پیام
●پنج شنبه 17 آذر
با احساس آدم - نسبت به قضیه ای که یادآوریش براش خوشایند نیست - بازی کردن ، چه معنی ای می تونه داشته باشه جز این که نفهمیده باشی اون آدم چی می کشه ؟! □ پیام
●چهارشنبه 16 آذر
درست بعد از یک هفته از فرصت تعطیلی آلودگی هوا استفاده کردم و رفتم بیمارستان . تا جلوی در اتاق رفتم ولی نتونستم برم به دیدنش . از مادرش خواستم هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش بده و برگشتم . نمی دونم کار درستی کردم یا نه ولی به هر حال کار دیگه ای نتونسته بودم بکنم . □ پیام
●سه شنبه 15 آذر
شاید درست می گه ؛ وقتی بخوای با منطق به کسی بفهمونی که حس اشتباهی داشته ، حق داره فکر کنه نفهمیدی چی داره می گه . احساس آدم نسبت به یه اتفاق ، منطق سرش نمی شه . □ پیام
●چهارشنبه 9 آذر
اون موقع شب هیچ کس کمکی نکرد که بفهمم اونجاست یا نه ؛ حتا خودش ! اینجا دوستی به رسمیت شناخته نمی شه برای هیچ کس – حتا گاهی برای خودمون هم ! بیمارستان " مسیح دانشوری " □ پیام
●دوشنبه 7 آذر
- خب حالا کجا بریم؟ - نظرت راجع به " ماسوله " چیه ؟ و حالا ما دو تا تو راه " ماسوله " هستیم . آسمون آبی و آفتاب طلایی صبح صدای موسیقی قطعاتی که از یه مجموعه دوست داشتنی انتخاب شده – همونی که یه دوست هدیه کرده – بعضی وقت ها محو تماشای طبیعت بعضی وقت ها محو شنیدن موسیقی که ناچارمون کرده به سکوت از زیبایی بعضی وقت ها هم حرف می زنیم از چالش های ذهنیمون . من بیشتر سوال می پرسم – صریح و بی پروا - و اون بیشتر توضیح می ده - صریح و صادق . بعضی وقت ها اونقدر با بی رحمی همدیگه رو نقد می کنیم که بعدش ناچار به سکوت می شیم . و همه این ها لذت بخشه ؛ فارغ از همه چی ؛ حتا از خودمون ! نزدیک های " فومن " بر می خوریم به تابلو " قلعه رودخان " . راهمون رو عوض می کنیم . یه جاده باریک و زیبا . بعضی جاها ردیف درخت های دو طرف جاده . بعضی جاها تپه های سبز اطراف و بعضی جاها چشم انداز کوه های بلند دوردست تر . تا جایی که می شه با ماشین می ریم . پیاده که می شیم ، توصیف کردنی نیست . باید چشم ها رو شست و دید . باید سکوت کرد و شنید . باید بود و نفس کشید . باید آزاد رفت به آغوشش . خنک ، آروم و با عظمت . یه راه سنگ فرش از میون جنگل تا خود قلعه . طبیعت بکر و وحشی منطقه هوش از سر آدم می برد . بعضی جاها رشته های طلایی نور خورشید از لا به لای انبوه شاخه های کم برگ درخت ها راهی به پایین پیدا کرده بودن و گاهی انبوه برگ های رنگ و وارنگ رو روشن کرده بودن – قرمز ، نارنجی ، زرد و کمتر سبز . با هر نسیمی که می وزید صدها برگ از درخت ها جدا می شدن و توی هوا پر می شد از پرنده هایی که فقط یه بال داشتن – هر دسته به یک رنگ . " ح " از این همه زیبایی وحشت زده می شه . می گه کاش اونقدر اسیر خودمون نبودیم که می تونستیم همه چی رو رها کنیم و همین جا بمیریم . درست وسط این همه زندگی ! احساس رهایی رو می شد تو چهره " ح " خوند ، چشماش از شادی برق می زدن . به یاد اونی بود که می بایست . از این که اون بالا تونسته بود به راحتی با " ش " صحبت کنه خوشحال بود . یه استکان چای داغ و گس چسبید اساسی . دل کندن سخته ولی مثل همیشه به اجبار اسارت و همه قیدهایی که برای فقط یک روز تصمیم گرفتی ندیده بگیریشون ، باید ! بعد از شش سال همدیگه رو می بینیم . حالا دیگه یه دختر کوچولوی خوشگل و شیطون یک ساله داره . با خودم فکر می کنم چقدر به محبتی که خیلی از آدم ها نسبت به من دارن ، بی توجه هستم ! بارها گفتم : " ح " تنها کسیه که وقتی رانندگی می کنه – حتا تو بدترین وضعیت ها – با خیال راحت می تونم بشینم و در حالی که لیوان چای تو دستمه به جاده نگاه کنم و نگران هیچی هیچی نباشم – حتا نگران مردن ! یه رانندگی عالی – سریع ، چالاک ، مسلط و مطمئن ! با دیدن اون پیام کوتاه اشتباهی دلم از نگرانی آروم نداشت دیگه . آروم باش ، تحمل کن ، همه چی درست می شه ! □ پیام
●یک شنبه 6 آذر
" ح " فقط خواسته بود خودش رو رها کنه ولی خوابش برده بود . از اون خواب ها که در لحظاتی اونقدر عمیقه که خواب می بینی و در لحظاتی مثل یه خلسه لذت بخش می مونه که نسبت به اطرافت هوشیاری ولی اونقدر کرختی که هیچ واکنشی نمی تونی نشون بدی نسبت به محرک های اطرافت . اونقدر ساده نگران وضعیت همسرشه که همه تا دل درد خندیدیم ؛ حتا خودش ! نگرانشم ولی به نظر میاد کاری از دستم بر نمیاد . فقط شاید بشه هم فکری کرد ؛ همین ! □ پیام
●پنج شنبه 3 آذر
.................................................................................................................امروز که بعد از مدت ها دستم رفت به نوشتن ، متوجه شدم بيشتر از سه ماهه که ننوشتم . توي اين سه ماه بعضي وقت ها چيزي براي نوشتن نداشتم و بعضي وقت ها هم با اين که دلم پر بود ، دستم به نوشتن نمي رفت . فکر کردن به اين سه ماه بعضي چيزا رو يادم مياره : ------- 05-03 Advanced Mathematic 05-06 Continuum Mechanic 05-10 Advanced Numerical Calculation 05-13 Finite Element Method البته به کمک قرص هاي retalin تا بتونم توي اون اوضاع و احوال حواسم رو جمع و جور کنم ! ------- نقل مکان به يه خونه جديد و يه بابا و مامان خوشحال – به رغم همه مشکلات و ناملايمتي هاي همه اين سال ها . ------- روز قبل از منتقل کردن وسايل خونه با صداي زنگ گوشي موبايل از خواب پريدم . صداي " ح " گفت : سلام . باباي " ن " ديشب فوت کرده . مراسم تدفين امروزه . مياي بهشت زهرا ؟ با اين که اين آخري ها چند دفعه اي باهم تلفني صحبت کرده بوديم ولي هر دفعه نشده بود که ببينيم همديگه رو . با خودم فکر کردم " مثل هميشه دير شد " . دلم نمي خواست تو اين موقعيت با هم رو به رو بشيم . دلم نمي خواست بعد اين همه مدت نگاهمون که به هم ميفته يکي تسليت بگه و اون يکي رو ياد عزيز از دست رفته ش بندازه ! ------- اون شب که از خونه زدم بيرون و راه رفتم و بلند بلند گريه کردم و لرزيدم و هر چي صداش کردم به گوشش نرسيد . چقدر تنها بودم اون شب !!! ------- بعد از حدود سه سال تماس گرفته بود و دعوتم کرد خونه خودش . تا دير وقت ياد گذشته ها و دانشگاه کرديم و از اون ها که ازشون خبر داشتيم گفتيم و از کار و زندگي خودمون و ... اون شب يادم رفته بود کليد بردارم . دلم نيومد بيدارشون کنم . بارون گاهي نم نم و گاهي رگبار مي باريد . باد هم که ديگه نگو . اونقدر قدم زدم تا ديگه هم خوابم گرفت و هم سردم شد . رفتم توي ماشين و خوابيدم . ------- بعد از مدت ها اون تلفنه چقدر چسبيد . شنيدن صداش مثل هميشه خوش به حالم کرد . دلم براي همه اون ها که مدتي بود نديده بودمشون تنگ شده بود و اين رو به هيچکي جز خودت نمي تونستم بگم . از چيزي گفت که خبر نداشتم . خدا رو شکر که به خير گذشته بود . اميدوارم هميشه سلامت باشيد . مي دونين که چقدردلم پيش شماست ؛ کاش مي شد ... ------- يه روز يه دفعه تصميم گرفتم باهاش تماس بگيرم و ببينمش . خودم رو که معرفي کردم ، گفت : قبل از اين که چيزي بگي مي خواستم بگم دلم مي خواد ببينمت . گفتم : من هم براي همين تماس گرفتم . گفت : اتفاق خاصي افتاده ؟ گفتم : نه گفت : براي موضوع خاصي مي خواي با من صحبت کني ؟ گفتم : راستش خودم هم نمي دونم همون روز عصر ديدمش . سه ساعتي با هم راه رفتيم و حرف زديم . صحبت از اين جا شروع شد که احساس مي کرد نسبت به دفعه قبل که فقط براي چند دقيقه من رو ديده بود سطح انرژي پايين تري دارم . همون چيزهايي که خودم بارها و بارها بهشون فکر کرده بودم ولي از يه ديدگاه ديگه . حرف از صداي بلند پشيموني که زد ، براي يه لحظه انگار خوشحال شدم از تشخيصش ولي زياد طول نکشيد که عصباني بودم از خودم که همچين حسي داشتم و آرزو کردم که هيچوقت چنين حسي نداشته باشه . از يه جعبه سياه حرف زد که ممکن بود جواب همه سوال هاي من اون تو باشه . ممکن هم هست که نباشه . پس بهتره دستم رو تو جعبه اي نکنم که نمي دونم توش چيه . اگه يه روزي در جعبه باز شد و من به جواب اون سوال ها رسيدم که خب چه بهتر . خيلي بيشتر از اوني که فکر مي کردم روي زمين بود ولي مي دونست که هر وقت اراده کنه مي تونه بره اون بالا بالاها . با همه اعتماد به نفسي که داشت مي گفت وقتي باهاش حرف مي زنه تمام حواسش رو جمع مي کنه که چي داره مي گه . من رو بگو که تا حالا حواسم نبوده با کي طرفم !!! ------- تولد " ح " مرداد بود ، " ب " شهريور و " ش " هم مهر " ش" تخصص اطفال قبول شد . خسته نباشي خانوم دکتر و مبارکت باشه . ------- قبل اين که ماه روزه بشه ( دوشنبه 11 مهر ) با هم ناهار خورديم . خيلي حرف ها داشتيم که براي هم گفتيم . آدم از نزديک ترين آدم هاي اطرافش لااقل انتظار نداره چنين حسي نسبت بهش داشته باشن . اونم آدمي که هميشه سعي کرده هميشه دوست باشه براي عزيزانش و حالا با چيزي که من گفتم دلت شکست و بغضت رو تو بازي با سس پرتقال ( يا شايدم پرتغال ) پنهان کردي . کاش نگفته بودمش . با اين همه اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد . هميشه ممنون براي وقتي که به من مي دي ! ------- در وي زده ايم دست ، او داند و ما از جام وه ايم مست ، او داند و ما گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند هستيم چنان که هست ، او داند و ما ابن یمین ------- ديگه دلش نمي خواست تنها باشه ؛ مي گه : بسه ديگه اين همه سال تنهايي هنوز راهش رو پيدا نکرده و ممکنه تصميم بگيره به راهي بره که هيچ شناختي ازش نداره همين طوري وسط زمين و آسمون به جاي اين که به جوابي رسيده باشه بيشتر براش سوال ايجاد شد ------- 12.6 13 17 19.25 --- 15.46 و شروع يه فصل جديد – البته از وسط هاش ( چهار شنبه 4 آبان ) ------- يه محيط جديد براي کار کردن ( شنبه 7 آبان ) ------- پشت چراغ قرمز ايستاده بودم . درست از جلوي چشم هام رد شد . هيچ کاري نتونستم بکنم جز اين که به راه خودم ادامه بدم . بغض کردم . سردم شد و شروع کردم به لرزيدن ولي تو راه خودم بودم . وقتي که بر مي گشتم با خودم فکر کردم به جاي اون همه ناراحتي بايد خوشحال باشم از ديدنش . بعد اين همه مدت . حتا اگه باهاش حرف نزده باشم . حتا اگه باهام حرف نزده باشه . حتا اگه نديده باشدم . حتا اگه ديده باشه و نديده گرفته باشدم . احساس کردم دارم لبخند مي زنم . صداي موسيقي رو بلند کردم . با خودم فکر کردم : همين که آدم بعضي وقت ها خواب آدم هايي رو مي بينه که دوسشون داره و در بيداري نمي تونه ببيندشون چقدر مي تونه غنيمت باشه . ------- " ح " يه وقتايي حالش خوب نيست . کاش " ش " دلش محکم باشه و ما هم بتونيم باري برداريم . ------- هرچند جاي من به نظر نمي رسيد ولي مهموني جالبي بود . آفريقايي هاي سياه که تو دانشگاه هاي ما مهمون بودن از آفريقاي جنوبي ، کنيا ، اتيوپي ، نيجريه و ... ------- مغرور ( تا حدودي هم مي شه گفت خودخواه ) و مستقل ولي داره سعي مي کنه نرم تر بشه و ديگران و حتا خودش رو بهتر ببينه و بشناسه ------- تا امروز که افطار مهمونشون بودم ، نمي دونستم داره بابا مي شه . بچه هم پسره . ------- يه روز صبح که پيشش بودم ، خيلي صريح ازم پرسيد و من هم همه چي رو گفتم . ولي کوتاه چون هم صدام شروع کرد به لرزيدن ، هم همه ي تنم . ديگه ادامه ندادم و اون هم همينطور . ------- گردهمايي امسال ( چهارشنبه 18 آبان ) هم خوب بود . اون شاگرد اول حالا يه پسر و يه دختر داره که با هم دو قلو هستن . اونقدر از ديدنشون هيجان زده شده بودم که طاقت نياوردم و بهش گفتم ! اين همه تلاش کرديم تا دخترها رو آدم حساب کنيم ولي شما هنوز پسرها رو آدم حساب نمي کنين ؟ ذوق مرگي رو تو چشم خيلي هاشون مي شد خوند . ------- اون گلگشت يه روزه " شهرستانک " با حضور " ح " کلي خنده دار شده بود از فکرهايي که توي نگاه ها مي شد خوند و تو حرف ها شنيده مي شد . يه کمي هم من بقيه رو بذارم سر کار . ------- درس اين دادش ما هم خلاصه تموم شد . خسته نباشي ! ------- شش سال اين آقا کوچولو هم تموم شد . " ف " دوباره نامزد کرده بود و بعد از جشن خانوم ها اطلاع دادن که " ف " هم باردار بوده . ------- عکس ها رو که براش فرستادم هم ذوق کرده بود هم داغ دلش تازه شده بود . به هر حال به اميد ديدار . ------- دوستي مون براش جالبه ولي نمي دونه دوست داره همينطوري جالب بمونه يا شکلش عوض بشه ------- دوباره سوال هاي جدي بابا و جواب هاي جدي تر از هميشه ي من . ولي نه اون چيزايي که توي ذهنم مي گذره به عنوان دليل ؛ چون اگه بدونن ، بيشتر نگران مي شن ولي اينطوري لااقل خيالشون تا مدتي راحته ------- به نظر مياد مخلوطي از طيف هاي مختلف آبي و خاکستري رنگ من باشه ولي نقطه هاي بنفش ، سبز ، سفيد ، صورتي ، قرمز روشن ، قهوه اي و حتا سياه رو هم مي شه توش پيدا کرد . □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |