پيام قاصدک


جمعه 24 تير

دوباره خواب ديدمش ؛ توي خواب هم حواسم هست كه نبايد بشناسدم . طوري برخورد مي كنم كه حتا به فكرش هم نرسه ايني كه مي بينه مي تونه همون آدمي باشه كه مي شناسه .
مي ترسه از من ولي وقتي تو چشماي سياهش نگاه مي كنم ، مي خونم كه از من مي پرسه : " چرا اين طوري مي كني ؟ من كه مي دونم نبايد بشناسمت ! "
دلم تنگ شده براشون .



پنج شنبه 23 تير

امروز صبح فهميدم و صبحانه از گلوم پايين نرفت . همه ي راه به فكرش بودم و دلم مي خواست فريادش بزنم تا همه بدونن چه اتفاقي افتاده .
دو تا بچه رو دزديده ن – آره ، مي گم دزديده ن چون اين كار اسمش دزديه ، نه چيز ديگه – و مادرشون كه عاشقشونه داره دق مي كنه ! مي دونم مادر نيستم كه بفهمم يعني چي ولي عاشق چرا !
نوشي خانوم ! به همه اون مادر هايي فكر كن كه بچه هاشون رفتن و ديگه هيچ وقت برنمي گردن و دوام بيار . جوجه هات هر جا كه باشن يه روزي بر مي گردن ؛ منتظرشون باش تا چشماي اميدوارشون رو نا اميد نكني !

يه بزرگي تا چند وقت ديگه از بين ما مي ره و سابقه تاريخي ما نشون داده كه فراموشش مي كنيم . خيلي حرف ها زد كه كمترين اثرش به چالش كشيدن ذهن خيلي از ماها بود ، فارغ از اين كه فهميديمشون يا نه !
كاش جايي باشه و كاري بكنه كه ازش بي خبر نمونيم .

مي دونم كه يادش نيست ولي امروز سومين سالگرد تولدمونه . همه اين سه سال براي من به اميد گذشت .
كسي مي خواست باشه ولي به نظر مياد حالا ديگه نمي خواد . نمي دونم چرا و شايد هيچوقت هم نفهمم . ولي به خواسته ش احترام ميذارم چون دوسش دارم . فقط دلم مي خواد اگه يه روزي دوباره خواست باشه ، حتا يه لحظه هم فكر نكنه كه ممكنه جايي براش نباشه . دست كم امتحان كنه . اگه تونسته باشم دوام بيارم ، منتظرش خواهم بود .



دوشنبه 20 تير

همه از اين كه شب رو مونده بوديم راضي بودن . صبحانه خورديم ، از " م " خداحافظي كرديم و راه افتاديم !
براي همه چي ممنون " م " جان و ممنون بچه ها كه بودين تا بيشتر خوش بگذره . جاي بعضي ها هم مثل هميشه خالي بود .



چهارشنبه 22 تير

اينكه با هم در موردش صحبت كردن و به نتيجه مشخصي رسيدن ، كمك بزرگي بود براي من .

شايد مي بايست زودتر متوجه منظورش از اون حرف مي شدم و ازش نمي خواستم فقط خودمون دو تا باشيم . شايد فقط خودمون دو تا بودن تو فاصله بين دو تا خونه كافي باشه . شايد ...

يه عالمه سوال دارم كه دلم مي خواد بدون توضيح فقط جواب بشنوم " آره " يا " نه " .



يك شنبه 19 تير

با صداي رودخونه و نوازش خنكي هوا چشم باز مي كني و مي بيني ابرها تا نوك شاخه درخت ها اومدن پايين . صبح به خير !

رفتن تا سر جاده براي خريد نون تازه و راهنمايي بچه ها كه تو راه هستن و دارن مي رسن ، مي شه ورزش صبحگاهي .

آماده كردن و خوردن صبحانه
چيدن آلبالو تا اونجا كه دست مي رسه
چيدن گيلاس تا اونجا كه مي شه از درخت رفت بالا
چيدن تمشك تا اونجا كه بعد از چيدنش بتوني دستت رو از توي بوته پر از خار بكشي بيرون
نشستن كنار رودخونه
آماده كردن و خوردن ناهاري كه به سرآشپزي " ح " درست شده باشه ؛ ولي نه مثل هميشه كباب كوبيده يا جوجه كباب ، بلكه برنج و خوراك مرغي كه با رب انار درست شده

بعضي وقت ها فكر مي كنم دوست داشتن آدم ها و احترام گذاشتن به خواسته هاشون هنوز اونقدرها كه دلم مي خواد تو من ذاتي نشده ؛ مثل همين امروز كه وقتي وسط اون همه زيبايي گفتن : " بسه ديگه ، برگرديم " ، يه لحظه ازشون دلخور شدم و از خودم پرسيدم چطور ممكنه طبيعت به اين زيبايي كسي رو خسته كرده باشه ؟!
دلم مي خواست اون دو نفر اينجا بودن ، توي راه رسيدن به تپه روبرو و من از دور نگاهشون مي كردم كه شونه به شونه هم راه مي رن ، گاهي دست تو دست هم و گاهي يله داده به همديگه سنگيني هم رو تحمل مي كردن و به راه ادامه مي دادن !

بعضي صحنه ها هست كه با اينكه هر روز تكرار مي شن ، ولي هيچوقت زيبايي خودشون رو از دست نمي دن ؛ يكيش ديدن طلايي و نارنجي آخرين اشعه هاي آفتابه روي نوك قله دماوند .

كاش اين جاده رو تو روشنايي اومده بوديم .
هاها ! تجربه تصادف با گله گوسفند رو اگه زودتر نگفته بودم ممكن بود تكرار بشه و كار دستمون بده .

" ح " و " م " هوس پياله كرده بودن و پاي خوبي هم براي همديگه به نظر مي رسيدن . من هم مشغول تهيه مزه و يه غذاي مناسب شدم براشون . فكر كنم مي فهميدم چقدر دارن لذت مي برن .

همه كه خوابيدن رفتم توي حياط ، روي پله نشستم و خيره شدم به جاده كه به خاطر نورهاي زرد و قرمز چراغ هاي ماشين ها شده بود مثل يه گردنبند تو گردن كوه . جاده اي كه مي تونه هم معني رسيدن داشته باشه ، هم معني جدايي !
بلند كه شدم ، ديدم بالاي سرم ايستاده . نفهميدم چند وقته . گفت : " نيومدي بخوابي ، نگران شدم "
خوب شد بغض دلتنگي رو خورده بودم .



شنبه 18 تير

از ديدن اون همه شهرك ساحلي بي هويت و شالي هاي برنج و باغ هاي مركبات كه بدون هيچ حساب و كتابي به زمين هاي مسكوني تبديل شدن و جنگلي كه به حريمش تعرض شده دلم گرفت . يه وقتي تا چشم كار مي كرد دريا بود و شالي برنج و درخت مركبات و جنگل .

تو زيباترين ويلاها با بهترين چشم اندازها هم كه باشي وقتي با اونايي نيستي كه دوسشون داري مزه كه نمي ده هيچ ، دلت مي خواد زودتر تموم بشه .

دو تا اتاق داره و يه تراس با منظره درخت هاي آلبالو و گيلاس توي باغچه . چند ماهي مي شه كه كسي دستي به سر و روش نكشيده . شروع مي كني به آب و جارو كردن و مرتب كردن وسيله ها . كارها كه تموم مي شه ، لباست رو عوض مي كني ، دست و رويي مي شوري و توي تراس روي تختك مي شيني و پاهات رو دراز مي كني و پشت مي دي به پشتي . در حالي كه يه استكان چاي تازه دم مي خوري مي شنوي كه به احترام موسيقي رودخونه و برگ درخت ها هيچكي حرف نمي زنه .
تو يه خلوت دو نفره كه نه كسي مي فهمه ، نه مي بينه و نه مي شنوه ، يادي مي كني و جوابي مي گيري به همون طنز هميشگي ولي اين بار از روي بي تفاوتي ؛ تلخه ، خيلي تلخ !
رختخواب پهن مي كني توي تراس و مي ري زير لحاف . خنكي هوا مي شينه روي صورتت و نوازشت مي كنه ، رودخونه و نسيم شبانه و برگ درخت ها لالايي مي خونن و تو خوابت مي بره .



پنج شنبه 16 تير

با اين كه همين چند وقت پيش چند دفعه اي با هم تلفني حرف زديم ، حالا كه قراره بعد چند سال ببينمش دلشوره دارم !

نيومد و من هم نپرسيدم چرا !



چهارشنبه 15 تير

چربي نگراني نداشت ولي لنف !
كاش به خير بگذره .

خونه نو مبارك !
اميدوارم يه روز تو خونه خودتون ببينمتون .



.................................................................................................................

یک شنبه 12 تیر

متاسفم که آخرش اینطوری شد !
با اینکه بارها و بارها به آخرش فکر کرده بودم و سعی کرده بودم بپذیرمش ولی لحظه ای که حس کردم ممکنه واقعیت داشته باشه ، متوجه شدم چقدر می تونه برای من غیرقابل تحمل باشه !
دلم داشت می ترکید .

دیگه بهتر از این نمی شد ، دعوت غیرمنتظره برای دیدن اولین اجرای عمومی یه نمایش !

مجلس شبیه خوانی در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین
نمایش نامه نویس و کارگردان : بهرام بیضایی
بازیگران : مژده شمسایی – علی عمرانی – گروه لیسار
موسیقی : محمدرضا درویشی

از متن نمایش نامه گرفته تا فرم اجرا و بازی ها برای من که عالی بودن ؛ با این حال قطعه موسیقی آغاز نمایش شاهکاری بود که من هرگز فراموشش نمی کنم !



شنبه 11 تیر

اول از همه چونه ش یادت می ره ، بعد لب ها و بینی و گونه هاش و بعد یه روز صبح که از خواب بیدار می شی ، هر چقدر سعی میکنی ، دیگه حتا یادت نمیاد چشماش چه رنگی بودن ؟ *

یعنی واقعیت داره ؟

* فیلم " بوسه فرانسوی "



جمعه 10 تیر

به نظر میاد مرد ها دوست دارن اون طوری عمل کنن که فکر می کنن ولی زن ها دوست دارن مرد ها اون طوری عمل کنن که خودشون دوست ندارن ؛
و این یعنی یه جور آزمون مقاومت ؟

یک مرد چقدر راه باید بپیماید تا بتوان او را یک مرد نامید ؟



پنج شنبه 9 تیر

وقتی تموم شد ، متوجه شدم هیچ حسی نداشتم تو تمام اون مدت ؛ هیچ حسی !



.................................................................................................................

Home