پيام قاصدک


شنبه 10 بهمن

" نوا " که گوش می کنم انگار یکی هست که می فهمه ؛ انگار یکی دلداریم می ده !

یهو اینقدر دلم برای عمو " ر " تنگ شد که ناخودآگاه گریه م گرفت !

" به کودکی که هرگز زاده نشد "
اوریانا فالاچی – یغما گلرویی



جمعه 9 بهمن

تولدت مبارک داداشی :*
و البته تولد شما هم مبارک آقا " آ "



.................................................................................................................

پنج شنبه 8 بهمن

فقط می تونم بگم که نمی دونم چی بگم ؛ شاید لازم باشه اول بتونم نسبت به خودم اونقدر بی رحم باشم . شاید به امتحانش بیارزه ؛ شایدم نه ؛ امیدوارم بدونم می خوام چی کار کنم . شاید هم چون فکر می کنم که راهم رو انتخاب کرده باشم دیگه ، نتیجه ش هر چی باشه برای من قابل قبول باشه .
حس می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای به دعای شماهای دوست نیاز دارم !

دلم برای اون دو تا کوچولو هم خیلی تنگ شده ، هر کدومشون یه جور !



سه شنبه 6 بهمن

مي بيني ، كس ديگه اي غير از من هم متوجه شده كه عوض شدي يه جورايي . فقط چون فكر مي كنم تجربه هاي جديد باعث مي شن كه آدم ها تغيير كنن ، اميدوارم تجربه هاي سختي رو پشت سر نذاشته باشي و اگه هم اينطور بوده ، حالا ديگه تو شرايط سختي نباشي !
وقتي مي گي : " خبر نداري چقدر ننر شدم ! " نمي دونم چرا فكر مي كنم كه يه جورايي دلت گرفته و گاهي هم پيش اومده كه تو خلوت خودت با درست كردن چند تا دونه مرواريد آروم تر شدي ! حرف هم كه مي دونم نمي زني تا كسي اينجا نگرانت نشه . اگه اينطوري دست كم خيالت راحته كه اونايي كه دوستت دارن و دوستشون داري ، نگران تو نيستن ، باشه !
دل گرفته نبينمت خانومي :*



دوشنبه 5 بهمن

تولدت مبارك عمه جون ، راستش يادم هست ولي ...



يك شنبه 4 بهمن

اونقدر روز شلوغ و بي برنامه اي بود كه يادم رفت صبح كه برف رو ديده بودم با خودم فكر كرده بودم براي شب باهاشون تماس بگيرم تا بيروني بريم و دوري بزنيم و حال و هوايي عوض كنيم .
نگراني پيدا نكردنش هر جا كه تماس گرفتم و پيدا كردنش خونه پدر و مادرش و حرف زدن با اون بچه كنكوري كه اونم يه بيرون حسابي دلش خواسته بود ، باعث شد يادم بياد و چقدر كاش كه اينقدر دير وقت نبود !
حالش كه بهتر نشده ، هيچ ، اين روزا بدتر هم شده ؛ كاش زودتر خوب خوب بشه ؛ راستش نگرانشم يه جورايي !

يه missed call با قرار قبلي ، وقتي كه فكرش رو هم نمي كني ، يعني خيلي چيزا !
هم دلم مي خواست حرف بزنم ، هم دلم مي خواست بمونن براي وقتي كه قرار بود .
يه روزي كه اون ديوار بخواد ديگه نباشه ، شايد تنها ديواري باشی كه باقي مي مونه . تنها کسی که بتونه بفهمه خیلی چیزا رو ، حس کندشون .
ميون همه اون حرف ها ، حس معصوميت بيان دو تا كلمه اونقدر قوي بود كه راستش هم اون كلمه ها رو يادم رفته ، هم اينكه در چه موردي بودن ؛ فقط اون حس باقي مونده و بس ؛ درست انگار از زبون يه دختر بچه سه ساله بيان شده باشن !



شنبه 3 بهمن

وقتي رفتن برق باعث بشه 2 ساعت زودتر كار تعطيل بشه ، مي گن بي برقي هم نعمتيه ها !!!



جمعه 2 بهمن

از اون جمعه هاي با " بدون شرح " !



پنج شنبه 1 بهمن

آقا " ع " كه چند ساله زيادتا دوري از اينجا ، تولدت مبارك .

نون سنگك رو كه ديدم و بوي ديزي كه خورد به مشامم ، جاي خالي اون دو تا دندون رو يادم رفت و حالا نخور كي بخور ! جاي همه خالي ، به خصوص اونا كه خودشون مي دونن .

دلتنگي كه شاخ و دم نداره ، داره ؟

خلاصه بعد از مدت ها Dogvill رو دیدم . از داستان ، ساختار ، فیلم برداری و فضاسازی بی نظیرش که بگذریم ، این مضمون بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده که :
" این نهایت تکبره که تو به خودت اجازه می دی هر کسی که به تو ظلم کرده با یه عذرخواهی ببخشی . همونطور که تو تاوان گناهانت رو دادی ، بقیه هم باید تاوان گناهان شون رو بدن ؛ البته درسته که آدم ها جایز الخطا هستن ولی مگه نه اینکه هر کسی باید پاسخگوی عملش باشه ، پس این نهایت تکبره که تو فرصت پاسخگویی به آدم ها نمی دی "



چهارشنبه 30 دي

همچين با خنده گفت : حالا كه دو تا دندون عقل ديگه ت رو هم كشيدي ، مي شه به مامانت گفت كه دست به كار بشه !
با همون دهن بسته گفتم : ها ها ، هنوز يكي ديگه مونده كه فكر هم نكنم حالاحالاها كشيدني باشه !



سه شنبه 29 دي

بازم دانشگاه و دانشكده و ياد اون روزا و حسرت برگشتن و ...
آخ كه اگه مي شد !!!



يك شنبه 27 دي

تولدت مبارك :*

یاد این دو تا شعر " مارگوت بیکل " افتادم ناخوداگاه :

شگفت انگيزي زندگي
با آگاهي به ناپايداري اش
در جرات تو شدن
در شجاعت من شدن
در شهامت شادي شدن
در روح شوخي
در شادي بي پايان خنده
در قدرت تحمل درد
نهفته است .

اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش
چه مایه توانایی !



جمعه 25 دی

بارها و بارها گریه کردم تا شنیدن اون صدا که با حرف هاش آروم تر شدم و گفت که صدای مرده نمی دم دیگه !

شنیدن هق هق گریه ش برای اولین بار که حتا تو روزای سخت تر از این هم نشنیده بودمش !
تو دلم گفتم : گریه کن خواهر ، تا تنها هستی بلند بلند گریه کن و اشک بریز ، بذار صدات گوش آسمون رو کر کنه ، بذار اشک هات دریا رو شرمنده کنن ، بذار دردت دل سنگ رو بترکونه ، شاید اینطوری قدری آروم تر بشی ، سبک تر !



پنج شنبه 24 دی

وقتی برای دادن اون امانتی ها اون جا بودم برای اولین بار بدون این که تو باشی ، ...
گرمای اون دو تا استکان چایی با اون همه محبت و لطف هم نتونست گرمم کنه ، آرومم کنه . نگران بودم ، ترسیده بودم ، می لرزیدم ، خالی بودم .

سرم داره منفجر می شه ، دلم داره می ترکه از نگرانی و ترس . بیشتر از این توان موندن و نوشتن ندارم . شاید بشه به واسطه شرایط هم شده ، خوابید .



.................................................................................................................

سه شنبه 22 دي

خواب برگشتم كه 6 ساعتي طولاني تر شد ، پر بود از جاده هاي برفي و يخ زده و مه گرفته !

اين وسط بايد از اين ماشين هم ممنون باشم كه دوهزار كيلومتر راه برد و صداش در نيومد ؛ فقط آخرا يه كم به نفس تنگي افتاده بود كه واجب شد وقتي رسيدم خونه قبل از اين كه به خودم برسم ، اول اونو ببرمش سرويس . حالا هم تميزه ، هم ديگه سردش نيست ، هم سر حال شده و هم نفسش تنگ نيست ديگه .
ولي حالا كه نوبت خودم شده ، به دليل پاره اي تعميرات آب حموم قطع شده و من هنوز به شدت هپلي هستم .

حالا فقط همه دارن از فضولي مي ميرن كه من اين دو روز كجا بودم و چي كار مي كردم ؟ D:



دوشنبه 21 دي

شب رو توي اون يه ذره جا خيلي راحت تر از اوني كه فكر مي كردم خوابيدم ،
صبح – كه البته ديگه ظهر شده بود – خيلي ديرتر از وقتي كه فكر مي كردم از خواب بيدار شد

سلام خانومي ! اون كاپشن و اون روسري چقدر بهت می اومدن .
رفتيم تا جايي كه خواستي ديگه بالاتر نريم ، چند دقيقه اي در پناه گرماي دوستي ايستاديم و با زبون بي زبوني گفتيم و شنيديم و شكستيم . بعدش انگار دنيا فقط اون چادر نايلوني و تخت و كرسي و نهار و قليون و يه جشن تولد كوچولوي دو نفره – هرچند بدون كيك و شمع - بود و زمان فقط همون چهار ساعتي كه با هم گذرونديم ؛ تولدت مبارك خانومي ؛ با بهترين آرزوها براي تو كه بهترينمي !
جاي يه نفر كه خودش مي دونه هم خالي بود زياد تا ؛ كاش مي شد باشه .

راه كه افتادم هنوزم باورم نمي شد كه اين من بودم اونجا .
به هر حال راست مي گفتي كه خيلي خوش به حالم شد امروز ؛ يه دنيا ممنون بابت همه ش .



يك شنبه 20 دي

از آسمون صاف و پر ستاره قبل از اذان صبح
تا طلوع آفتاب كويري و برفي كه روي زمين ها و تپه هاي اطراف گردنه نشسته ،
تا اون اتفاق توي پمپ بنزين كه انگار صدقه راه بود ،
تا خوردن صبحانه توي اون قهوه خونه وسط شهر با مشتري هاي پا به سن گذاشته اي كه چين هاي پوست صورت و زبري پوست دستاشون اولين چيزيه كه توجهت رو جلب مي كنه – از اون مغازه دارهاي بازنشسته اي كه سال هاهر روز صبح كركره مغازه ش رو بالا زده و اگه تابستون بوده چهارپايه ش رو گذاشته جلوي در توي آفتاب و يا اگه زمستون بوده كنار بخاري نفتي توي مغازه ش نشسته تا رسيدن مشتري و تمام روز دنيا رو از زاويه مغازه ش ديده و بس . گاهگاهي چپقي يا سيگاري گيرونده يا پكي به قليونش زده و استكان چايي خورده تا خستگي اي در كرده باشه يا از اون كشاورزهاي بازنشسته اي كه سال ها هر روز صبح با يه بقچه رفته سر مزرعه ش و قبل از شروع كار آتيشي به راه كرده براي گرم موندن كتري چايي ش همه ي روز و نيم روز خستگي رو نهاري خورده و استكان چايي و عرقچينش رو سايه صورتش كرده و چرتي زده تا آماده بشه براي كار بعدازظهر تا غروب آفتاب – و شنيدن صداي گوش نواز كركر قليون ها و ديدن رقص چشم نواز بخار استكان هاي چايي توي نور آفتاب كه آرومت مي كنه ،
تا دشت هايي كه تا چشم كار مي كرد از بي كرانگي به آسمون وصل شده بودن ،
تا تك كوه هاي نه چندان بلند پوشيده از برف كنار جاده ، اون موقع كه صدامو انداخته بودم رو سرم و پا به پاي خواننده مي خوندم و يا هم پاي نوازنده تحريرهاي سازش رو تكرار مي كردم - " شهر قصه " و " بهارباد " و " سايه روشن مهتاب " - ،
تا اون رگبار كوتاه و بي موقع ولي زيباي وسط آسمون آفتابي ،
تا اون دشتي كه داره پر مي شه از ژنراتورهاي بادي ،
تا خود ...
هزار كيلومتر راه و 12 ساعت رانندگي يه سره ، همه و همه ش مثل يه خواب مي مونست . وقتي رسيدم انگار تازه از خواب بيدار شده باشم ؛ سر حال سر حال . اين " من " بود يا " تو " كه تونستم ؟!

سلام و زيارت و دعا و نماز به شيوه خودم كه نمي دونم چقدر درست باشه ؛
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد !

شنيدن صدايي كه اونجا بودنم براش بيشتر شبيه شوخي بود و من با خودم فكر مي كردم : خب آره ، اگه همه زندگي آدم يه خواب كوتاه باشه يا يه شوخي ساده پس يا من دارم شوخي مي كنم يا اون داره خواب مي بينه !

چون بي خبر اونجا بودم و هر شرايطي ممكن بود پيش بياد كه اون اتفاق ساده – ديدار – رخ نده ، ناراحت نبودم كه چرا نشد ولي با خودم فكر مي كردم :
اينجا
هنوز دوست داشتن ممنوعه و دوست داشته شدن گناه
هنوز عشق بايد كاغذي باشه تا به رسميت شناخته بشه
هنوز مي ترسيم از اين كه دوست داشته باشيم
هنوز مي ترسيم از اين كه دوست داشته بشيم
هنوز وقتي مي گي كسي رو دوست داري انگار به حريمش تجاوز كرده باشي
هنوز وقتي مي گي كسي من رو دوست داره انگار اجازه دادي به حريمت تجاوز بشه – خواسته يا ناخواسته
هنوز هويت عاشق و معشوق – چه فرقي مي كنه – بايد پشت هويت هاي جعلي پنهان بشه
با همه اين ها شايد درست باشه كه " آنكه در عشق ملالت ( ملامت ) نكشد ، مرد ( زن ) مخوانش ! "



شنبه 19 دي

خداييش تابلو شده كه دارم مي رم مسافرت ديگه ، ولي خب من همچنان خيلي شيك به روي خودم نميارم ، انگار نه انگار ! D:



.................................................................................................................

جمعه 18 دی

بعد از مدت ها به پیشنهاد داداش کوچیکه که می خواست برای خودش و دوست دخترش بلیط تئاتر بگیره ، رفتیم تئاتر ؛ من و " ب " و " گ " .
" حرفه ای ها " که نوشته " دوستاکواچویچ " بود و " بابک محمدی " ترجمه و کارگردانی کرده بود با بازی " رضا کیانیان " و " مریم سعادت " و دو نفر دیگه . اولین بار بود که " رضا کیانیان " رو روی صحنه تئاتر می دیدم ؛ یه بازیگر کامل !



پنج شنبه 17 دی

دیدی بعضی وقتا برای اینکه یه چیز کامل داشته باشی ، ترجیح می دی اون یه خوردهه تا جایی که می شه یه خورده تر باشه ولی بعدش می بینی نه تنها نتونستی کامل داشته باشیش ، اون یه خوردهه رو هم از دست دادی !؟
جریان اون تلفنه که الان چند وقته هی نمی شه ، این جوری بود ! حالا دلم تنگ شده ، اینقدر که یه خورده مونده تا بترکه .



.................................................................................................................

سه شنبه 15 دی

تمرین که نکرده باشی مجبور می شی قبل از کلاس تو ماشین کنار خیابون ساز بزنی تا یه کمی حفظ آبرو بشه



شنبه 12 دی

فرارسیدن سال 2005 میلادی مبارک

هرچند تعهدی که به خاطر توافق بقیه دادم ، سه برابر امکاناتم هست ولی کسی چه می دونه شاید اونقدرها هم سخت نباشه و نتیجه ش تو آینده بیارزه به سختی کشیدنش !



جمعه 11 دی

تولدت مبارک " آ " جان . امیوارم همیشه در کنار خانوم گلت " ف " و آقا پسر دوست داشتنیت " س " شاد و تندرست باشی .

راستش انتظار داشتم یه " باشه " خشک و خالی هم که شده در جواب اون پیغامی که برات فرستادم ، می شنیدم که دست کم بفهمم پیغامم بهت رسیده و دیدیش !

اخرش این جشن تولد به جای " آهار " تو تهران برگزار شد . بیشتر از اینکه من لطف کرده باشم و تو این جشن شرکت کرده باشم ، شما لطف داشتین که دعوتم کردین .
تولدتون مبارک خانوم " آ "



پنج شنبه 10 دی

همه اون حرفایی که دلشون می خواست ولی نمی تونستن بی پرده بهش بگن رو گفتم بهش ! به نظرم ناراحت که نشد ، هیچ ، باعث شد بتونه با اعتماد و اطمینان کامل بگه " آره " و بمونه باهامون !
کاش هیچ وقت این روزهامون یادمون نره هر چی که پیش اومد تو آینده !

هرچند شاید ندونین وقتی که با شما هستم چقدر احساس راحتی می کنم ولی اگه می تونست یه خورده زودتر بیاد و وقتی اومد اونقدر خسته نبود ، اگه یه کم توجه می کرد که بهتره چه آوازها و ترانه ها و تصنیف هایی رو بزنه و بخونه و بخونیم ، شاید باعث نمی شد با خارج خوندن و از ضرب انداختنشون اونهمه بیشتر خسته بشه !
هوس این رو کرده بودم شدید :
" به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون ، پروا کن ای دوست
... "

ولی یادآوری این یکی بعد از مدت ها هم کلی خوب بود :
" ای گلستان دگر خوش روزگاری داری
شاد و خرم تویی چون نوبهاری داری
من هم در باغ دل بهار زیبا دارم
کز بهار دلش شکفته گل ها دارم
... "

از همه کلنگی تر اون " بیات شیراز " " امیرف " آخرش بود D:
با همه این ها شب خوب و به یاد موندنی ای بود ؛ کاش می تونستیم برنامه بهتری برای عمو " س " ترتیب می دادیم .



چهارشنبه 9 دی

تولدتون مبارک " س " خانوم و آقا " ر "



سه شنبه 8 دی

فکر نمی کردم اونقدر طول بکشه که به دیدن اون دو تا که حالا دیگه برای خودشون یه پا معلم انگلیسی هستن ، ختم بشه . البته انگار این آقای معلم هم بیشتر از ما دلش برامون تنگ می شه و هر دفعه کلی حرف داره برای گفتن . سه تایی نشستیم توی حیاط پشتی موسسه و نسکافه خوردیم و سیگار کشید و حرف زد برامون .

با اون همه اطمینانی که به صداقتش داشتیم ، همه چی رو گذاشته بودیم به حساب اینکه مشکل داره و تحت فشاره تو این موقعیت . یعنی واقعا همه این مدت سر کار بودیم و خودمون نمی دونستیم ؟ بدجوری اعصاب هر سه مون رو ریخت به هم !



دوشنبه 7 دی

هرچند نه می دیدمش و نه صداش رو می شنیدم ، ولی وقتی نوشته هاش رو که روی صفحه مانیتور ظاهر می شدن می خوندم ، انگار نشسته باشه رو به روم و باهام حرف می زنه .
چقدر سبک بودم بعد اون سه-چهار ساعت چت کردن :*



یک شنبه 6 دی

چه برفی می اومد امروز صبح توی جاده ؛ همه جا یه دست سفید .
برف که میاد ، دلم انگار آروم تره !



جمعه 4 دی

نیت آدم که پاک باشه ، یه چیز خوب پیدا می شه برای کادو دادن هر چند دو هفته دیر !



پنج شنبه 3 دی

برای بار چهارم گل فروشی و ارایشگاه و باغ و آتلیه ؛ این دفعه برای " س " و " پ " . کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم و خوش گذشته شد بسی . مبارک باشه یه عالم تا !

پرسید : ما چندمی هستیم ؟
گفتم : چهارمی !
پرسید : سومیش کی بود ؟
گفتم : " ب " و " ر "
یه جوری گفت : مگه " ب " هم ازدواج کرد ؟ که به نظرم فکر کرد کلی الان غم زده ام و دلش برام سوخت . معلوم شد که نمی دونه دل در گرو کی دارم ؟ D:

بعد از شام ، تکیه داده بود به ستون و در حالی که پک عمیقی به سیگارش می زد ، نگاهی بهم کرد و در ادامه صحبتش گفت : فکر نمی کنی در مورد ازدواج یه کم " چ ر ی ک ی " فکر می کنی ؟!!! D:

آخر برنامه بزن و برقص ، بنا به درخواست خواننده - عروس خانوم که " س " باشه : پیام پر ، پیام پر !!!!!!!



چهارشنبه 2 دی

چه حنابندونیه که حناش نه رنگ داره ، نه بو ؟
اصلا کار خوبی نکردین که هیچ کدومتون نیومدین !



سه شنبه 1 دی

نگرانیت از اینکه نتونی بری همونقدر معصومانه و کودکانه بود که شادیت وقتی بلیط رو دادن دستت ؛ تمام این مدت سعی می کردم کمتر حرف بزنم و بیشتر نگاهت می کردم . سفر بی خطر و به امید دیدار دوباره ؛ دلم تنگ می شه برات خانومی

وقتی در کلاسش رو باز کردیم و با کیکی که با چند تا فشفشه تزیین شده بود رفتیم تو در حالی که تولدش رو تبریک می گفتیم ، از تعجب و خوشحالی سر جاش خشکش زده بود . به خودش که اومد پیشنهاد کرد نسکافه درست کنیم و دور هم با کیک بخوریم . هر چند یه کمی دیر بود و کوتاه ولی خوش گذشته شد بسی . جاتونم خالی یه عالمه !

حس کردم دلش می خواد حرف بزنه و از وضعیت شغلیش درد دل کنه . تصمیم گرفتم برسونمش و تو راه به حرف هاش گوش بدم . هر تصمیمی که می گیری و هر طور که می شه ، امیدوارم موفق باشی " ف " خانوم .

چه اتفاقی افتاده بود اونجا که این همه غصه دار بودی و اون همه تو بغل مامان گریه کردی دختردایی ؟!!!



دوشنبه 30 آذر

اونهمه محبت و اینکه نتونستم جواب درستی بهش بدم ؛ شرمندگی بهای کاسه داغ تر از آش شدن خودم بود ، هر چند ندونین که چرا و شاید هم هیچ وقت نفهمین که جوابی برای محبت شما نداشتم !

شب یلدا و جمع دوستان حاضر و یاد دوستان غایب ؛ به زبان و به دل !



یک شنبه 29 آذر

22 روز گذشت !
ممنون از امروز که تا جا داشت با هم بودیم :* :* :*



شنبه 28 آذر

چشم که باز کردیم ، دنیا رو سفید دیدیم تا اونجایی که چشم کار می کرد .

حکایت خادم و ناظم حرم امام رضا هم برای خودش حکایتیه ؛ جاهایی رفتیم و چیزایی دیدیم و شنیدیم که فکرش رو هم نمی شد کرد !!!

تازه از یه جای گرم اومدی بیرون و هنوز به سرمای خشک بیرون عادت نکردی . از سرما شروع می کنی به لرزیدن . دستات رو می ذاری تو جیب کاپشن یا شلوارت . سر و گردنت رو توی یقه کاپشنت جا می کنی و تند تند راه می ری تا گرم بشی . همچین بفهمی نفهمی بی هدف چون با اینکه به اندازه کافی برای هر کاری وقت داری ولی اصولا دیگه کاری نداری که دلت بخواد انجامش بدی . یه دفعه گوشی موبایلت که از سرما محکم تو دستت گرفتیش شروع می کنه به لرزیدن ؛ صدای زنگش رو اما نمی شنوی . بدون این که به صفحه نمایشگرش نگاه کنی اون دگمه سبزه رو که حالا دیگه انگشتات جاش رو روی گوشی موبایل مثل جای پرده های ساز می دونن فشار می دی و می گی : بفرمایید . صدای اونور خط که جواب می ده : سلام ، چنان گرم می شی که دیگه انگار نه انگار .
اونوقت دلت می خواد تا وقت هست ، تا راه هست ، راه بری و آب شدن دونه های برف رو روی پوست صورتت که حالا دیگه از نوازش نفس های صدای اونور خط گل انداخته ، احساس کنی ؛ راستی اگه عمر دیوار سفید این نفس ها اینقدر کوتاه نبود ، چطوری می شد توی اون سرما به دور دست - به آرزو ، به امید - نگاه کرد ؟!



جمعه 27 آذر

اگه مسافر نبودم شاید می شد دیگه توی اون برف جای من خالی نباشه !

حس می کنم یه جور جدیدی دوستم داره ، یه جور جدیدی دوستش می دارم :* :* :*



پنج شنبه 26 آذر

رسیدن به خیر خانومی و ببخشید اگه از خواب بیدارت کردم !

دیگه نتونستم خونه بمونم و یه دو ساعتی زودتر اومدم بیرون . توی برف راه رفتم و از شهر کتاب آرین سر در آوردم . یک ساعتی با آقای فروشنده گپ زدیم و اعترافاتی از من گرفته شد مبنی بر آخرین کتاب هایی که خوندم ولی کتابی نخریدم این دفعه دیگه !
هر چند کار خوبی نکردی که نرفتی دنبالشون ، اونم وقتی که خودت بهشون پیشنهاد داده بودی ، ولی شما هم می تونستین یه کم به زحمت بیفتین و غایب نباشین .
" ب " خانوم و آقا " ر " چه خوب کردین که اومدین – حالا به هر دلیلی – وگرنه می دونین من چقدر تنها می موندم ؟!
جای اون پسره ی درس خون هم که به خاطر شلوغی این روزهای من از یادم رفته بودی به کل ، خالی بود .
تو هم که جای خود داری !!!



چهارشنبه 25 آذر

وقتی به عنوان مسوول غرفه مجبور باشی از جات تکون نخوری – اونم غرفه ای که هم خلوته و هم از محصولاتش سر در نمیاری – توفیق اجباری پیدا می کنی که کتاب بخونی به اندازه همه وقتایی که فرصت نکرده بودی ؛ از جمله " فرسودگی " " کریستین بوبن " که می شه به خصوص با بخش اولش زندگی کرد !



.................................................................................................................

Home