پيام قاصدک


دوشنبه 5 دی

امشب همه مون هوس کرده بودیم همدیگه رو ببینیم و همه دل ها به هم راه داشت .
شاید راست می گه که ماها داریم زیادی به موضوع فلسفی نگاه می کنیم ؛ شاید هم به قول اون بزرگ تر ها هنوز وقتش نرسیده ؛ شاید هم به قول داداش کوچیکه ، بیمار روانی هستیم و خودمون خبر نداریم !
با همه این ها بعد از مدتی ، دیدار دوباره همه شون با هم خیلی خوب بود و فقط جای " ش " خالی بود .



.................................................................................................................

شنبه 3 دی

شاید راست می گه . شاید من خیلی چیزها رو نمی فهمم . به هر حال به نظر میاد همه چی تموم شده .
" گریه آبی ست به رخ سوختگان ! "
" اینطوری برای خودت بهتره ! "



جمعه 2 دی

ببار ای بارون ببار ...

" عروسک ها " یه فیلم شاعرانه ژاپنی ؛ زیبا بود .



پنج شنبه 1 دی

همیشه نفی اش کرده ولی حالا که تجربه ش کرده و ازش لذت هم برده ، هنوز گیجه !



چهارشنبه 30 آذر

شب یلدا و یه مهمونی کوچولو . آجیل و هنوانه و انار و فال حافظ :
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد

تک و تنهاست ؛ نه آجیل داره ، نه هندوانه ، نه انار و نه حتا دیوان حافظ . اونقدر که یادش رفته امشب شب یلداست . فال حافظی که براش می خونم برای همیشه به یادش می مونه اینطور که خودش می گه . تا خود صبح با هم حرف می زنیم و ...



یک شنبه 27 آذر

یه بار دیگه Cinema Paradiso .

- بی توجهی و رها کردن احساسات نوستالژیک برای دستیابی به موفقیت در دنیای بی رحم واقعیت ها
- به یاد آوردن یه اسم کافیه که آدم برگرده به جایی که بوده ، حتا اگه سال ها و کیلومترها ازش فاصله گرفته باشه
- اون سربازی که درست در شب نود و نهم به راه خودش می ره تا عشقش رو جاودانه کنه
- از خودت زیاد برای من گفتی . حالا دیگه می خوام از دیگران بشنوم که در مورد تو حرف می زنن



شنبه 26 آذر

هوس کردم تک و تنها برم سینما ؛ " یه بوس کوچولو "
اونقدری که انتظار داشتم دوست داشتنی نبود . بازی ها خیلی خوب بودن ولی شیوه طرح موضوع و تنظیم گفتگوها چندان به دلم ننشست .



جمعه 25 آذر

اونقدر تنها بود که دلم نیومد شکلاتی که تو دستم بود ، تنهایی بخورم . برگشتم ، بهش تعارف کردم ، قبول نکرد ! ازش خواهش کردم و گفتم که چه حسی دارم . لبخند محوی روی لباش نشست و قبول کرد . برگشتم به راه خودم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم دیگه .
بیشتر شبیه یه خواب بود .

کم هستن تعداد آدمایی که وقتی می فهمی در یادشون هستی و یادت می کنن ، احساس غرور می کنی .
با همون آرامش همیشگی خودش رو معرفی کرد و ...



.................................................................................................................

پنج شنبه 24 آذر

به این می گن استاد
" آخه درست نیست دانشجو رو تو جلسه ارایه پایان نامه ش سوال پیچ کرد "

بعد از سینمایی که نشد بریم ، یه شام دسته جمعی و بعدش دور هم بودن تا دیروقت شب چسبید حسابی . دل درد گرفتیم از خنده و خوش گذشت اساسی .

آقای کارگردان باورش نمی شد دسته گل نرگسی رو که بهش هدیه شده بود !



چهارشنبه 23 آذر

خب ، حوصله ش سر رفته بود دیگه !
عجیب اینه که برای رفع بی حوصلگی آدمی بهتر از من پیدا نکرده بود .



جمعه 18 آذر

دلم می خواست یک ساعت بدون این که حرفی بزنیم فقط به موسیقی گوش بدیم که نشد . با وجود این که خوب بود برای عصر جمعه ولی اونی نیست که بتونی بگی : همینه !



پنج شنبه 17 آذر

با احساس آدم - نسبت به قضیه ای که یادآوریش براش خوشایند نیست - بازی کردن ، چه معنی ای می تونه داشته باشه جز این که نفهمیده باشی اون آدم چی می کشه ؟!



چهارشنبه 16 آذر

درست بعد از یک هفته از فرصت تعطیلی آلودگی هوا استفاده کردم و رفتم بیمارستان . تا جلوی در اتاق رفتم ولی نتونستم برم به دیدنش . از مادرش خواستم هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش بده و برگشتم .
نمی دونم کار درستی کردم یا نه ولی به هر حال کار دیگه ای نتونسته بودم بکنم .



سه شنبه 15 آذر

شاید درست می گه ؛
وقتی بخوای با منطق به کسی بفهمونی که حس اشتباهی داشته ، حق داره فکر کنه نفهمیدی چی داره می گه . احساس آدم نسبت به یه اتفاق ، منطق سرش نمی شه .



دوشنبه 14 آذر

استخر و جکوزی خصوصی ؛ خودمون دوتایی فقط !



پنج شنبه 10 آذر

بالاخره پسر دار شدی آقاهه و خانومه البته ؛ مبارکه !



چهارشنبه 9 آذر

اون موقع شب هیچ کس کمکی نکرد که بفهمم اونجاست یا نه ؛ حتا خودش !
اینجا دوستی به رسمیت شناخته نمی شه برای هیچ کس – حتا گاهی برای خودمون هم !
بیمارستان " مسیح دانشوری "



دوشنبه 7 آذر

- خب حالا کجا بریم؟
- نظرت راجع به " ماسوله " چیه ؟
و حالا ما دو تا تو راه " ماسوله " هستیم .

آسمون آبی و آفتاب طلایی صبح
صدای موسیقی قطعاتی که از یه مجموعه دوست داشتنی انتخاب شده – همونی که یه دوست هدیه کرده –
بعضی وقت ها محو تماشای طبیعت
بعضی وقت ها محو شنیدن موسیقی که ناچارمون کرده به سکوت از زیبایی
بعضی وقت ها هم حرف می زنیم از چالش های ذهنیمون . من بیشتر سوال می پرسم – صریح و بی پروا - و اون بیشتر توضیح می ده - صریح و صادق . بعضی وقت ها اونقدر با بی رحمی همدیگه رو نقد می کنیم که بعدش ناچار به سکوت می شیم .
و همه این ها لذت بخشه ؛ فارغ از همه چی ؛ حتا از خودمون !

نزدیک های " فومن " بر می خوریم به تابلو " قلعه رودخان " . راهمون رو عوض می کنیم .
یه جاده باریک و زیبا . بعضی جاها ردیف درخت های دو طرف جاده . بعضی جاها تپه های سبز اطراف و بعضی جاها چشم انداز کوه های بلند دوردست تر . تا جایی که می شه با ماشین می ریم . پیاده که می شیم ، توصیف کردنی نیست . باید چشم ها رو شست و دید . باید سکوت کرد و شنید . باید بود و نفس کشید . باید آزاد رفت به آغوشش . خنک ، آروم و با عظمت . یه راه سنگ فرش از میون جنگل تا خود قلعه . طبیعت بکر و وحشی منطقه هوش از سر آدم می برد . بعضی جاها رشته های طلایی نور خورشید از لا به لای انبوه شاخه های کم برگ درخت ها راهی به پایین پیدا کرده بودن و گاهی انبوه برگ های رنگ و وارنگ رو روشن کرده بودن – قرمز ، نارنجی ، زرد و کمتر سبز . با هر نسیمی که می وزید صدها برگ از درخت ها جدا می شدن و توی هوا پر می شد از پرنده هایی که فقط یه بال داشتن – هر دسته به یک رنگ .
" ح " از این همه زیبایی وحشت زده می شه . می گه کاش اونقدر اسیر خودمون نبودیم که می تونستیم همه چی رو رها کنیم و همین جا بمیریم . درست وسط این همه زندگی !
احساس رهایی رو می شد تو چهره " ح " خوند ، چشماش از شادی برق می زدن . به یاد اونی بود که می بایست . از این که اون بالا تونسته بود به راحتی با " ش " صحبت کنه خوشحال بود .
یه استکان چای داغ و گس چسبید اساسی .
دل کندن سخته ولی مثل همیشه به اجبار اسارت و همه قیدهایی که برای فقط یک روز تصمیم گرفتی ندیده بگیریشون ، باید !

بعد از شش سال همدیگه رو می بینیم . حالا دیگه یه دختر کوچولوی خوشگل و شیطون یک ساله داره .
با خودم فکر می کنم چقدر به محبتی که خیلی از آدم ها نسبت به من دارن ، بی توجه هستم !

بارها گفتم : " ح " تنها کسیه که وقتی رانندگی می کنه – حتا تو بدترین وضعیت ها – با خیال راحت می تونم بشینم و در حالی که لیوان چای تو دستمه به جاده نگاه کنم و نگران هیچی هیچی نباشم – حتا نگران مردن !
یه رانندگی عالی – سریع ، چالاک ، مسلط و مطمئن !

با دیدن اون پیام کوتاه اشتباهی دلم از نگرانی آروم نداشت دیگه .
آروم باش ، تحمل کن ، همه چی درست می شه !



یک شنبه 6 آذر

" ح " فقط خواسته بود خودش رو رها کنه ولی خوابش برده بود . از اون خواب ها که در لحظاتی اونقدر عمیقه که خواب می بینی و در لحظاتی مثل یه خلسه لذت بخش می مونه که نسبت به اطرافت هوشیاری ولی اونقدر کرختی که هیچ واکنشی نمی تونی نشون بدی نسبت به محرک های اطرافت .

اونقدر ساده نگران وضعیت همسرشه که همه تا دل درد خندیدیم ؛ حتا خودش !

نگرانشم ولی به نظر میاد کاری از دستم بر نمیاد . فقط شاید بشه هم فکری کرد ؛ همین !



پنج شنبه 3 آذر

امروز که بعد از مدت ها دستم رفت به نوشتن ، متوجه شدم بيشتر از سه ماهه که ننوشتم . توي اين سه ماه بعضي وقت ها چيزي براي نوشتن نداشتم و بعضي وقت ها هم با اين که دلم پر بود ، دستم به نوشتن نمي رفت .
فکر کردن به اين سه ماه بعضي چيزا رو يادم مياره :
-------
05-03 Advanced Mathematic
05-06 Continuum Mechanic
05-10 Advanced Numerical Calculation
05-13 Finite Element Method
البته به کمک قرص هاي retalin تا بتونم توي اون اوضاع و احوال حواسم رو جمع و جور کنم !
-------
نقل مکان به يه خونه جديد و يه بابا و مامان خوشحال – به رغم همه مشکلات و ناملايمتي هاي همه اين سال ها .
-------
روز قبل از منتقل کردن وسايل خونه با صداي زنگ گوشي موبايل از خواب پريدم . صداي " ح " گفت : سلام . باباي " ن " ديشب فوت کرده . مراسم تدفين امروزه . مياي بهشت زهرا ؟
با اين که اين آخري ها چند دفعه اي باهم تلفني صحبت کرده بوديم ولي هر دفعه نشده بود که ببينيم همديگه رو . با خودم فکر کردم " مثل هميشه دير شد " . دلم نمي خواست تو اين موقعيت با هم رو به رو بشيم . دلم نمي خواست بعد اين همه مدت نگاهمون که به هم ميفته يکي تسليت بگه و اون يکي رو ياد عزيز از دست رفته ش بندازه !
-------
اون شب که از خونه زدم بيرون و راه رفتم و بلند بلند گريه کردم و لرزيدم و هر چي صداش کردم به گوشش نرسيد .
چقدر تنها بودم اون شب !!!
-------
بعد از حدود سه سال تماس گرفته بود و دعوتم کرد خونه خودش . تا دير وقت ياد گذشته ها و دانشگاه کرديم و از اون ها که ازشون خبر داشتيم گفتيم و از کار و زندگي خودمون و ...
اون شب يادم رفته بود کليد بردارم . دلم نيومد بيدارشون کنم . بارون گاهي نم نم و گاهي رگبار مي باريد . باد هم که ديگه نگو . اونقدر قدم زدم تا ديگه هم خوابم گرفت و هم سردم شد . رفتم توي ماشين و خوابيدم .
-------
بعد از مدت ها اون تلفنه چقدر چسبيد . شنيدن صداش مثل هميشه خوش به حالم کرد . دلم براي همه اون ها که مدتي بود نديده بودمشون تنگ شده بود و اين رو به هيچکي جز خودت نمي تونستم بگم .
از چيزي گفت که خبر نداشتم . خدا رو شکر که به خير گذشته بود . اميدوارم هميشه سلامت باشيد .
مي دونين که چقدردلم پيش شماست ؛ کاش مي شد ...
-------
يه روز يه دفعه تصميم گرفتم باهاش تماس بگيرم و ببينمش . خودم رو که معرفي کردم ،
گفت : قبل از اين که چيزي بگي مي خواستم بگم دلم مي خواد ببينمت .
گفتم : من هم براي همين تماس گرفتم .
گفت : اتفاق خاصي افتاده ؟
گفتم : نه
گفت : براي موضوع خاصي مي خواي با من صحبت کني ؟
گفتم : راستش خودم هم نمي دونم
همون روز عصر ديدمش . سه ساعتي با هم راه رفتيم و حرف زديم .
صحبت از اين جا شروع شد که احساس مي کرد نسبت به دفعه قبل که فقط براي چند دقيقه من رو ديده بود سطح انرژي پايين تري دارم .
همون چيزهايي که خودم بارها و بارها بهشون فکر کرده بودم ولي از يه ديدگاه ديگه . حرف از صداي بلند پشيموني که زد ، براي يه لحظه انگار خوشحال شدم از تشخيصش ولي زياد طول نکشيد که عصباني بودم از خودم که همچين حسي داشتم و آرزو کردم که هيچوقت چنين حسي نداشته باشه .
از يه جعبه سياه حرف زد که ممکن بود جواب همه سوال هاي من اون تو باشه . ممکن هم هست که نباشه . پس بهتره دستم رو تو جعبه اي نکنم که نمي دونم توش چيه . اگه يه روزي در جعبه باز شد و من به جواب اون سوال ها رسيدم که خب چه بهتر .
خيلي بيشتر از اوني که فکر مي کردم روي زمين بود ولي مي دونست که هر وقت اراده کنه مي تونه بره اون بالا بالاها .
با همه اعتماد به نفسي که داشت مي گفت وقتي باهاش حرف مي زنه تمام حواسش رو جمع مي کنه که چي داره مي گه .
من رو بگو که تا حالا حواسم نبوده با کي طرفم !!!
-------
تولد " ح " مرداد بود ، " ب " شهريور و " ش " هم مهر
" ش" تخصص اطفال قبول شد . خسته نباشي خانوم دکتر و مبارکت باشه .
-------
قبل اين که ماه روزه بشه ( دوشنبه 11 مهر ) با هم ناهار خورديم . خيلي حرف ها داشتيم که براي هم گفتيم .
آدم از نزديک ترين آدم هاي اطرافش لااقل انتظار نداره چنين حسي نسبت بهش داشته باشن . اونم آدمي که هميشه سعي کرده هميشه دوست باشه براي عزيزانش و حالا با چيزي که من گفتم دلت شکست و بغضت رو تو بازي با سس پرتقال ( يا شايدم پرتغال ) پنهان کردي . کاش نگفته بودمش .
با اين همه اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد . هميشه ممنون براي وقتي که به من مي دي !
-------
در وي زده ايم دست ، او داند و ما
از جام وه ايم مست ، او داند و ما
گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند
هستيم چنان که هست ، او داند و ما
ابن یمین
-------
ديگه دلش نمي خواست تنها باشه ؛ مي گه : بسه ديگه اين همه سال تنهايي
هنوز راهش رو پيدا نکرده و ممکنه تصميم بگيره به راهي بره که هيچ شناختي ازش نداره
همين طوري وسط زمين و آسمون
به جاي اين که به جوابي رسيده باشه بيشتر براش سوال ايجاد شد
-------
12.6
13
17
19.25
---
15.46
و شروع يه فصل جديد – البته از وسط هاش ( چهار شنبه 4 آبان )
-------
يه محيط جديد براي کار کردن ( شنبه 7 آبان )
-------
پشت چراغ قرمز ايستاده بودم . درست از جلوي چشم هام رد شد . هيچ کاري نتونستم بکنم جز اين که به راه خودم ادامه بدم . بغض کردم . سردم شد و شروع کردم به لرزيدن ولي تو راه خودم بودم .
وقتي که بر مي گشتم با خودم فکر کردم به جاي اون همه ناراحتي بايد خوشحال باشم از ديدنش . بعد اين همه مدت . حتا اگه باهاش حرف نزده باشم . حتا اگه باهام حرف نزده باشه . حتا اگه نديده باشدم . حتا اگه ديده باشه و نديده گرفته باشدم . احساس کردم دارم لبخند مي زنم . صداي موسيقي رو بلند کردم . با خودم فکر کردم : همين که آدم بعضي وقت ها خواب آدم هايي رو مي بينه که دوسشون داره و در بيداري نمي تونه ببيندشون چقدر مي تونه غنيمت باشه .
-------
" ح " يه وقتايي حالش خوب نيست . کاش " ش " دلش محکم باشه و ما هم بتونيم باري برداريم .
-------
هرچند جاي من به نظر نمي رسيد ولي مهموني جالبي بود . آفريقايي هاي سياه که تو دانشگاه هاي ما مهمون بودن از آفريقاي جنوبي ، کنيا ، اتيوپي ، نيجريه و ...
-------
مغرور ( تا حدودي هم مي شه گفت خودخواه ) و مستقل ولي داره سعي مي کنه نرم تر بشه و ديگران و حتا خودش رو بهتر ببينه و بشناسه
-------
تا امروز که افطار مهمونشون بودم ، نمي دونستم داره بابا مي شه . بچه هم پسره .
-------
يه روز صبح که پيشش بودم ، خيلي صريح ازم پرسيد و من هم همه چي رو گفتم . ولي کوتاه چون هم صدام شروع کرد به لرزيدن ، هم همه ي تنم . ديگه ادامه ندادم و اون هم همينطور .
-------
گردهمايي امسال ( چهارشنبه 18 آبان ) هم خوب بود .
اون شاگرد اول حالا يه پسر و يه دختر داره که با هم دو قلو هستن . اونقدر از ديدنشون هيجان زده شده بودم که طاقت نياوردم و بهش گفتم !

اين همه تلاش کرديم تا دخترها رو آدم حساب کنيم ولي شما هنوز پسرها رو آدم حساب نمي کنين ؟

ذوق مرگي رو تو چشم خيلي هاشون مي شد خوند .
-------
اون گلگشت يه روزه " شهرستانک " با حضور " ح " کلي خنده دار شده بود از فکرهايي که توي نگاه ها مي شد خوند و تو حرف ها شنيده مي شد .
يه کمي هم من بقيه رو بذارم سر کار .
-------
درس اين دادش ما هم خلاصه تموم شد . خسته نباشي !
-------
شش سال اين آقا کوچولو هم تموم شد .

" ف " دوباره نامزد کرده بود و بعد از جشن خانوم ها اطلاع دادن که " ف " هم باردار بوده .
-------
عکس ها رو که براش فرستادم هم ذوق کرده بود هم داغ دلش تازه شده بود . به هر حال به اميد ديدار .
-------
دوستي مون براش جالبه ولي نمي دونه دوست داره همينطوري جالب بمونه يا شکلش عوض بشه
-------
دوباره سوال هاي جدي بابا و جواب هاي جدي تر از هميشه ي من .
ولي نه اون چيزايي که توي ذهنم مي گذره به عنوان دليل ؛ چون اگه بدونن ، بيشتر نگران مي شن ولي اينطوري لااقل خيالشون تا مدتي راحته
-------
به نظر مياد مخلوطي از طيف هاي مختلف آبي و خاکستري رنگ من باشه ولي نقطه هاي بنفش ، سبز ، سفيد ، صورتي ، قرمز روشن ، قهوه اي و حتا سياه رو هم مي شه توش پيدا کرد .



.................................................................................................................

Home