| پيام قاصدک |
|
●جمعه 30 بهمن
.................................................................................................................کارنامه - شماره های 46 و 47 – آذر و دی 1383 *** رضا قنبری - خواب نیمه ... دوستت دارم ! چند تا ؟ هفت تا ! فقط هفت تا ؟ اگه تو یادم بدی ، بلدم بیشتر هم دوست داشته باشم ! تو خوابا و کتابا هم فقط بلد بودی تا هفت بشمری ! ... *** قصه ی برهنه ی شهرزاد - امیر احمدی آریان فیه ما فیه – مولانا : آدمیان همه مظهر می طلبند ؛ بسیار زنان باشند که مستور باشند ، اما رو باز می کنند تا مطلوبی خود را بیازمایند . در باب تحقق میل در ارزش مبادله – ژان بودریار - مراد فرهادپور : با بی اهمیت شدن یا از بین رفتن ارزش مبادله ، ارزش مصرف نیز از بین می رود و ارضای میل مصرف نزد مصرف کننده بی اهمیت می شود . بخش پنهان تلاش برای پنهان کردن ، همان نشان دادن است . هر نوع فراموش کردنی ، درگیر مبارزه ای بی انتها با نوعی به یاد آوردن است که از دل همین فراموشی بر می خیزد . " کارلوس فوئنتس " از زبان یکی از شخصیت های رمان " پوست انداختن " ، فراموشی را چنین تعریف می کند : " تلاش برای فراموش کردن ، تلاش برای به یاد آوردن است . " هیچ شیوه ای از پنهان کردن وجود ندارد که منجر به نشان دادن به شیوه ای دیگر نشود . فرایند پنهان کردن یک چیز ، تغییر شیوه ی نشان دادن آن چیز است . هیچ چیز به طور کامل پنهان نمی شود ، بلکه به شیوه ای دیگر به نمایش گذاشته می شود . نظر " لاکان " در باب نگاه : نگاهی که من می بینم ، نه یک نگاه دیده شده ، که نگاهی است که توسط من در حوزه دیگری متصور شده است . به عبارت دیگر ، من با دیدن نگاه دیگری نه ابژه نگاه ، که سوژه آن هستم و نگاه دیگری را مطابق با میل خود تفسیر می کنم ، آن را ناشی از نیتی خاص در دیگری می دانم که در واقع همان میل خود من است ، و توسط من به واسطه ی نگاه به حوزه ی دیگری فرافکنی شده است . آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی – رضا براهنی : تمدن دقیقا به همین یک مساله مربوط می شد . از مصر تا تبت ، تا همان کتاب مردگان ، تا آن جنازه ساده ای که به دوش گرفته می شد و تا آن هفت قدمی که هر کس پشت جنازه و با جنازه می رفت و تا آن زمین گذاشتن تابوت و بعد بلند کردن آن و به راه افتادن در قبرستان ، همه این ها ، این احترامی که به سفر آخر در همه ی جهان قایل شده بودند ، آن سوم و هفتم و چهلم و سال خودی و آن چهل و نه روز کتاب مردگان ، همه نشانه ی تمدن بود . انسان یعنی موجودی که مرده را به حال خود رها نمی کند و برای آن زبان ، رمز ، زمان و آیین تعیین می کند . *** نمایشنامه " دهانی متبرک از نفرت و عشق و مرگ " به قلم " محمد چرم شیر " و گزارش گونه " فراتر از کلام " از چند وقتی همراهی با " سمیرا مخملباف " به قلم " سالی وینسنت " هم خوندنی بودن . □ پیام
●پنج شنبه 29 بهمن
نه می شه و نه درسته که کسی رو به زور تو یه جمع نگه داشت ! می بینی " ح " آقا ، انگار هیچ وقت هیچ وقت تو زندگی مون عاشق هیچی نبودیم ؛ نه عاشق کسی ، نه عاشق درس ، نه عاشق کار ، نه عاشق زندگی و نه عاشق مرگ ! برای بار نمی دونم چندم " آبی " رو دیدم و چقدر مثل همیشه نو بود ! چقدر خوبه که آدم وقتی سرش رو از آب استخر میاره بیرون ، یکی باشه که تا تو چشماش نگاه کنه بفهمه فرق بین قطره های اشک و قطره های آب رو . □ پیام
●سه شنبه 27 بهمن
امروز از صبح مرده بودم ؛ نمی دونستم باید چی کار کنم ، نمی دونستم دارم چی کار می کنم ! نیم ساعتی با اون دختره از زمین و آسمون حرف زدم ، یکی-دو ساعتی سر دختر عمه بزرگه غرغر کردم و بعد از یک ساعتی سکوت مسخره و به در و دیوار خیره بودن ، یک ساعتی هم به جون " ح " نق زدم . کلاس موسیقی و گپ زدن با " ح " و اون معلم انگلیسی هم حالم رو بهتر نکرد . تا وقتی که دور هم بودیم توی اون کافی شاپ میلاد نور و شمع فوت کردم و یه هدیه تولد دیگه گرفتم و گفتیم و خندیدیم ، حالم بهتر شده بود ولی تموم نشده ، هم اون خانومه و هم اون آقاهه که مسوول کافی شاپ بودن نتونستن به روی خودشون نیارن و پرسیدن که : " چرا این همه چتونه ؟! " کاش می شد نباشی و هیچکی هیچکی نخواد بدونه که کوشی !!! □ پیام
●شنبه 24 بهمن
خیلی اتفاقی کتابی دیدم به نام " ناشناس در این آدرس " نوشته " کرسمان تایلور " به ترجمه " تینوش نظم جو " و نفهمیدم چی شد که دیدم خریدمش . خوندمش و دوسش داشتم . توضیح مترجم : " مارتین شولسه " مسیحی آلمانی و " ماکس آیزنشتاین " یهودی آمریکایی هر دو تاجر تابلو در ایالت کالیفرنیا هستند . بیش از دو دوست آن ها به دو برادر می مانند . " مارتین شولسه " تصمیم می گیرد همراه با خانواده اش به کشور خود – آلمان – برگردد . این کتاب نامه نگاری آن ها بین سال های 1932 و 1934 است ؛ صریح ، بی پرده ، کوتاه با بیانی غیرمنتظره . این کتاب لحظه ای مهیب از تاریخ بشریت ، تراژدی درونی و گروهی آلمان نازی را به درستی و بدون هیچ درس اخلاقی آشکار می کند . □ پیام
●جمعه 23 بهمن
تلفن کردی و با هم بودیم و " رسم عاشق کشی " رو دیدیم و من چقدر بد بودم دوباره و تو دوباره بخشیدی به بزرگی خودت بدون این که چیزی بگی و چه هوایی بود بعدش از آفتاب و برف . بعد از مدت ها رفتیم " آناناس " و خودمون دوتایی بودیم و یه عالمه حرف زدم و تو طبق معمول بیشتر گوش بودی تا دهن . تو خیابون ها می گشتیم و من حرف می زدم و تو گوش می دادی و گاهی سوالی می پرسیدی و من سعی می کردم بتونم جواب بدم و از جواب های من بیشتر خنده ت می گرفت . وجود چیزی در تو که من ازش به " شور زندگی " تعبیر کردم ، سادگی و بی تکلف بودنت ، صداقت و وجه زنانگی شخصیت تو و خیلی چیزای دیگه که گفتم وشنیدی ، همه و همه دلایلی بودن برای دوست داشتنت ولی بعد که بیشتر فکر کردم و یاد اون حرفت افتام که گفتی : " اگه اینا دلایل دوست داشتن من باشن ، روزی که این دلایل دیگه وجود نداشته باشن ، تو دیگه من رو دوست نخواهی داشت ! " ، با خودم که فکر کردم دیدم نمی تونم هیچ دلیل پایداری برای دوست داشتنت به زبون بیارم چون فکر می کنم اگه یه روز همه اون دلایل هم که نباشن ، نمی تونم دوست نداشته باشم چون دوست داشتن تو و نشستن مهرت به دل من یه اتفاقه که در درون و تو وجود من اقتاده پس بذار براش هیچ دلیلی نتراشم و فقط دوست داشته باشم بدون هیچ توضیحی تا موندگار باشه ؛ همچو خورشید به عالم نظری ما را بس نفس گرم و دل پر شرری ما را بس خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس یه دفعه یادم اومد که دیشب تو سینما فرهنگ قبل از دیدن فیلم " ماهی ها عاشق می شوند " ، یه دفترچه تبلیغاتی از فیلم " یک بوس کوچولو " به کارگردانی " بهمن فرمان آرا " – که نمی دونم به جشنواره نرسید یا این که مجوز اکران نگرفت – پخش می کردن که توش از قول " محمدرضا سعدی " که " رضا کیانیان " نقشش رو بازی می کرد نوشته بود : " من تو بغل زنم برای معشوقه م گریه کردم " به شدت ترسیدم از فکر این که به یه همچین سرنوشتی دچار بشم . باید تمام تلاشم رو بکنم که چنین سرنوشتی نداشته باشم . خوب یا بدش رو نمی دونم یا حتا اینکه می تونم یا نه یا اینکه به چه قیمتی ولی فقط این رو می دونم که تا جایی که توان دارم نباید بذارم چنین اتفاقی تو زندگیم بیفته . چون اونوقت درسته که ممکنه بتونم خیلی خوب نقش بازی کنم و به زنم دروغ بگم ولی به خودم چی ؟ چقدر می تونم به دیگران وهم بفروشم ؟ به خودم چی ؟ □ پیام
●پنج شنبه 22 بهمن
تولدت مبارک " ح " آقا . سینما فرهنگ و " ماهی ها عاشق می شوند " " علی رفیعی " که یه فیلم خیلی خیلی دوست داشتنی بود برای من . یه داستان ساده بدون حرف های اضافی و یه فیلم خوش ساخت که لباس ها و غذاهاش رنگ و بوی زندگی می دادن و عشق . بازی " رضا کیانیان " و " رویا نونهالی " و " مریم سعادت " و " گلشیقته فراهانی " هم جای خود داشت . فقط جای شماها خالی بود یه عالمه ؛ کاش بودین تا با هم می دیدیمش . کاش آدم بتونه مثل آدم های تو قصه ها و فیلم ها همونقدر عاشق بشه و عاشق باشه و عاشق بمونه ، همونقدر خودخواه نباشه و همونقدر بی ادعا باشه و بی تکلف ، همونقدر به آزادی دیگران احترام بذاره و همونقدر فقط خودش رو نبینه ، کاش ... ! □ پیام
●سه شنبه 20 بهمن
یه روز استثنایی ؛ این برف که از جمعه تا حالا یه سره داره می باره و همه جا رو سفید کرده . جشنواره و سینما بهمن و " باغ های کندلوس " که فیلم خوبی بود ولی می تونست خیلی بهتر باشه اگه فقط یه کم دیالوگ های اضافی کمتری داشت و اصل داستان بهتر پرورونده شده بود ! دوباره جشنواره و سینما پایتخت و " بید مجنون " که شاید به یه بار دیدنش هم نمی ارزید ! ولی خب عوضش همراهی شما دو تا و اون قضیه مورچه ی کورن فلکس به دهن که دنبال ظرف شیر می گشت از اول تا آخر فیلم و اون یه خورده پیاده روی بعدش تا رسیدن به ماشین و بعدترش این که تا به خونه برسیم " ببینین اینجا چقدر خوشگله ! " ، کلی حالم رو بهتر کرد . فقط وقتی که برای خرید چند دقیقه ای نگه داشته بودم احساس کردم اونقدرا که فکر می کردم دیگه خوب نبودی یهو ! راستی دو تا کادوی خوشگل تولد هم گرفتم ؛ یه قورباغه چوبی با پیپ و چوب ماهی گیریش که کلی با مزه بود و یه تابلو چوبی که قاب شده بود برای اون شعری که با دست خط خودش نوشته بود روی اون کاغذ کاهی . کاش می تونستم اونجوری که تو دلم می گذره بگم که چقدر ممنون بابت کادوها . □ پیام
●دوشنبه 19 بهمن
تولدت مبارک " ع " آقا ! با امروز سه روزه که تو خونه افتادم از مریضی . تمام شنبه رو با تب و لرز و بدن درد تو رختخواب سر کردم و تمام 24 ساعت یک شنبه رو خوابم نبرد . داشتم از فکر دیوانه می شدم . تو خلوت خودم بغض می کردم ، اشک می ریختم و به خودم و روزگار می خندیدم مثل دیوونه ها ! با خودم کنار می اومدم و کنار نمی اومدم . تصور بعضی چیزا اونقدر سخت بود که نمی دونستم چقدر توان دارم که تحمل کنم اگه اتفاق بیفتن . چقدر توان دارم و چقدر باید که بتونم خودم رو عوض کنم ؟ چقدر توان دارم و چقدر باید که بتونم شرایط رو عوض کنم ؟ به نفع خودم ، به نفع دیگرانی که دوستشون دارم – که البته شاید بیشتر به نفع ایده ها و ایده ال های خودم باشه و به نفع وجدان و چه می دونم هزار چیز دیگه که شاید همه شون مسخره باشن – کاش اینقدر همه چی برام جدی نبود ، کاش اینقدر خودم و دیگران برام مهم نبودن ، کاش اینقدر ضعیف نبودم و کاش اینقدر دردم نمی کرد ، کاش ... □ پیام
●جمعه 16 بهمن
تعدادمون زیاد نبود ولی تا خود صبح که رفتیم فرودگاه برای بدرقه ش ، همه با هم بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم . آقا " ب " سفر بی خطر و امیدوارم که زندگی خوبی رو کیلومترها دورتر از این جا شروع کنی و همه چی اون طوری باشه که دلت می خواد . یکی دیگه هم رفت ! 24 روز گذشت نمی دونم چرا همه چی امشب مصنوعی به نظرم می رسید ؛ شبیه یه جور رفع تکلیف ! فقط خوب بود که حسابی داشت برف می بارید . امیدوارم هر چه زودتر خوب شی آقا کوچولو و ممنون بابت تبریک تولد وسط اون همه گرفتاری ! □ پیام
●پنج شنبه 15 بهمن
.................................................................................................................تو مهمونی امشب که خونه " ک " و " س " بودیم ، جای " ش " که سخت مشغول درس خوندنه برای امتحان تخصص ، خالی بود و " ح " هم که به احترام همه اومده بود ، زودتر رفت . مثل همیشه سلیقه انتخاب لباس " گ " حرف نداشت ؛ ساده و خوش طرح و خوش رنگ . " ف " هم نگران خانوم برادرش و بچه ش که یه خورده زودتر از وقت داشت به دنیا می اومد بود . ممنون از همگی بابت این کیف قهوه ای خوشگلی که بهم هدیه دادین ! □ پیام
●چهارشنبه 14 بهمن
رسیدن به خیر خانومی ؛ خسته هم نباشی تازه . شنیدن یه صدای آشنا ، و من چه آبی ام امشب . □ پیام
●دوشنبه 12 بهمن
.................................................................................................................درسته که دو روز از تولدت می گذره و یه دفعه یادم افتاد ، ولی به خدا اون دو روز قبلش دلم تنگ شده بود برات خانوم کوچولو زیاد تا ! تولدت مبارک :* :* :* فقط کاش ... □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |