پيام قاصدک


دوشنبه 5 دی

امشب همه مون هوس کرده بودیم همدیگه رو ببینیم و همه دل ها به هم راه داشت .
شاید راست می گه که ماها داریم زیادی به موضوع فلسفی نگاه می کنیم ؛ شاید هم به قول اون بزرگ تر ها هنوز وقتش نرسیده ؛ شاید هم به قول داداش کوچیکه ، بیمار روانی هستیم و خودمون خبر نداریم !
با همه این ها بعد از مدتی ، دیدار دوباره همه شون با هم خیلی خوب بود و فقط جای " ش " خالی بود .



.................................................................................................................

شنبه 3 دی

شاید راست می گه . شاید من خیلی چیزها رو نمی فهمم . به هر حال به نظر میاد همه چی تموم شده .
" گریه آبی ست به رخ سوختگان ! "
" اینطوری برای خودت بهتره ! "



جمعه 2 دی

ببار ای بارون ببار ...

" عروسک ها " یه فیلم شاعرانه ژاپنی ؛ زیبا بود .



پنج شنبه 1 دی

همیشه نفی اش کرده ولی حالا که تجربه ش کرده و ازش لذت هم برده ، هنوز گیجه !



چهارشنبه 30 آذر

شب یلدا و یه مهمونی کوچولو . آجیل و هنوانه و انار و فال حافظ :
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد

تک و تنهاست ؛ نه آجیل داره ، نه هندوانه ، نه انار و نه حتا دیوان حافظ . اونقدر که یادش رفته امشب شب یلداست . فال حافظی که براش می خونم برای همیشه به یادش می مونه اینطور که خودش می گه . تا خود صبح با هم حرف می زنیم و ...



یک شنبه 27 آذر

یه بار دیگه Cinema Paradiso .

- بی توجهی و رها کردن احساسات نوستالژیک برای دستیابی به موفقیت در دنیای بی رحم واقعیت ها
- به یاد آوردن یه اسم کافیه که آدم برگرده به جایی که بوده ، حتا اگه سال ها و کیلومترها ازش فاصله گرفته باشه
- اون سربازی که درست در شب نود و نهم به راه خودش می ره تا عشقش رو جاودانه کنه
- از خودت زیاد برای من گفتی . حالا دیگه می خوام از دیگران بشنوم که در مورد تو حرف می زنن



شنبه 26 آذر

هوس کردم تک و تنها برم سینما ؛ " یه بوس کوچولو "
اونقدری که انتظار داشتم دوست داشتنی نبود . بازی ها خیلی خوب بودن ولی شیوه طرح موضوع و تنظیم گفتگوها چندان به دلم ننشست .



جمعه 25 آذر

اونقدر تنها بود که دلم نیومد شکلاتی که تو دستم بود ، تنهایی بخورم . برگشتم ، بهش تعارف کردم ، قبول نکرد ! ازش خواهش کردم و گفتم که چه حسی دارم . لبخند محوی روی لباش نشست و قبول کرد . برگشتم به راه خودم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم دیگه .
بیشتر شبیه یه خواب بود .

کم هستن تعداد آدمایی که وقتی می فهمی در یادشون هستی و یادت می کنن ، احساس غرور می کنی .
با همون آرامش همیشگی خودش رو معرفی کرد و ...



.................................................................................................................

پنج شنبه 24 آذر

به این می گن استاد
" آخه درست نیست دانشجو رو تو جلسه ارایه پایان نامه ش سوال پیچ کرد "

بعد از سینمایی که نشد بریم ، یه شام دسته جمعی و بعدش دور هم بودن تا دیروقت شب چسبید حسابی . دل درد گرفتیم از خنده و خوش گذشت اساسی .

آقای کارگردان باورش نمی شد دسته گل نرگسی رو که بهش هدیه شده بود !



چهارشنبه 23 آذر

خب ، حوصله ش سر رفته بود دیگه !
عجیب اینه که برای رفع بی حوصلگی آدمی بهتر از من پیدا نکرده بود .



جمعه 18 آذر

دلم می خواست یک ساعت بدون این که حرفی بزنیم فقط به موسیقی گوش بدیم که نشد . با وجود این که خوب بود برای عصر جمعه ولی اونی نیست که بتونی بگی : همینه !



پنج شنبه 17 آذر

با احساس آدم - نسبت به قضیه ای که یادآوریش براش خوشایند نیست - بازی کردن ، چه معنی ای می تونه داشته باشه جز این که نفهمیده باشی اون آدم چی می کشه ؟!



چهارشنبه 16 آذر

درست بعد از یک هفته از فرصت تعطیلی آلودگی هوا استفاده کردم و رفتم بیمارستان . تا جلوی در اتاق رفتم ولی نتونستم برم به دیدنش . از مادرش خواستم هدیه ای که براش گرفته بودم رو بهش بده و برگشتم .
نمی دونم کار درستی کردم یا نه ولی به هر حال کار دیگه ای نتونسته بودم بکنم .



سه شنبه 15 آذر

شاید درست می گه ؛
وقتی بخوای با منطق به کسی بفهمونی که حس اشتباهی داشته ، حق داره فکر کنه نفهمیدی چی داره می گه . احساس آدم نسبت به یه اتفاق ، منطق سرش نمی شه .



دوشنبه 14 آذر

استخر و جکوزی خصوصی ؛ خودمون دوتایی فقط !



پنج شنبه 10 آذر

بالاخره پسر دار شدی آقاهه و خانومه البته ؛ مبارکه !



چهارشنبه 9 آذر

اون موقع شب هیچ کس کمکی نکرد که بفهمم اونجاست یا نه ؛ حتا خودش !
اینجا دوستی به رسمیت شناخته نمی شه برای هیچ کس – حتا گاهی برای خودمون هم !
بیمارستان " مسیح دانشوری "



دوشنبه 7 آذر

- خب حالا کجا بریم؟
- نظرت راجع به " ماسوله " چیه ؟
و حالا ما دو تا تو راه " ماسوله " هستیم .

آسمون آبی و آفتاب طلایی صبح
صدای موسیقی قطعاتی که از یه مجموعه دوست داشتنی انتخاب شده – همونی که یه دوست هدیه کرده –
بعضی وقت ها محو تماشای طبیعت
بعضی وقت ها محو شنیدن موسیقی که ناچارمون کرده به سکوت از زیبایی
بعضی وقت ها هم حرف می زنیم از چالش های ذهنیمون . من بیشتر سوال می پرسم – صریح و بی پروا - و اون بیشتر توضیح می ده - صریح و صادق . بعضی وقت ها اونقدر با بی رحمی همدیگه رو نقد می کنیم که بعدش ناچار به سکوت می شیم .
و همه این ها لذت بخشه ؛ فارغ از همه چی ؛ حتا از خودمون !

نزدیک های " فومن " بر می خوریم به تابلو " قلعه رودخان " . راهمون رو عوض می کنیم .
یه جاده باریک و زیبا . بعضی جاها ردیف درخت های دو طرف جاده . بعضی جاها تپه های سبز اطراف و بعضی جاها چشم انداز کوه های بلند دوردست تر . تا جایی که می شه با ماشین می ریم . پیاده که می شیم ، توصیف کردنی نیست . باید چشم ها رو شست و دید . باید سکوت کرد و شنید . باید بود و نفس کشید . باید آزاد رفت به آغوشش . خنک ، آروم و با عظمت . یه راه سنگ فرش از میون جنگل تا خود قلعه . طبیعت بکر و وحشی منطقه هوش از سر آدم می برد . بعضی جاها رشته های طلایی نور خورشید از لا به لای انبوه شاخه های کم برگ درخت ها راهی به پایین پیدا کرده بودن و گاهی انبوه برگ های رنگ و وارنگ رو روشن کرده بودن – قرمز ، نارنجی ، زرد و کمتر سبز . با هر نسیمی که می وزید صدها برگ از درخت ها جدا می شدن و توی هوا پر می شد از پرنده هایی که فقط یه بال داشتن – هر دسته به یک رنگ .
" ح " از این همه زیبایی وحشت زده می شه . می گه کاش اونقدر اسیر خودمون نبودیم که می تونستیم همه چی رو رها کنیم و همین جا بمیریم . درست وسط این همه زندگی !
احساس رهایی رو می شد تو چهره " ح " خوند ، چشماش از شادی برق می زدن . به یاد اونی بود که می بایست . از این که اون بالا تونسته بود به راحتی با " ش " صحبت کنه خوشحال بود .
یه استکان چای داغ و گس چسبید اساسی .
دل کندن سخته ولی مثل همیشه به اجبار اسارت و همه قیدهایی که برای فقط یک روز تصمیم گرفتی ندیده بگیریشون ، باید !

بعد از شش سال همدیگه رو می بینیم . حالا دیگه یه دختر کوچولوی خوشگل و شیطون یک ساله داره .
با خودم فکر می کنم چقدر به محبتی که خیلی از آدم ها نسبت به من دارن ، بی توجه هستم !

بارها گفتم : " ح " تنها کسیه که وقتی رانندگی می کنه – حتا تو بدترین وضعیت ها – با خیال راحت می تونم بشینم و در حالی که لیوان چای تو دستمه به جاده نگاه کنم و نگران هیچی هیچی نباشم – حتا نگران مردن !
یه رانندگی عالی – سریع ، چالاک ، مسلط و مطمئن !

با دیدن اون پیام کوتاه اشتباهی دلم از نگرانی آروم نداشت دیگه .
آروم باش ، تحمل کن ، همه چی درست می شه !



یک شنبه 6 آذر

" ح " فقط خواسته بود خودش رو رها کنه ولی خوابش برده بود . از اون خواب ها که در لحظاتی اونقدر عمیقه که خواب می بینی و در لحظاتی مثل یه خلسه لذت بخش می مونه که نسبت به اطرافت هوشیاری ولی اونقدر کرختی که هیچ واکنشی نمی تونی نشون بدی نسبت به محرک های اطرافت .

اونقدر ساده نگران وضعیت همسرشه که همه تا دل درد خندیدیم ؛ حتا خودش !

نگرانشم ولی به نظر میاد کاری از دستم بر نمیاد . فقط شاید بشه هم فکری کرد ؛ همین !



پنج شنبه 3 آذر

امروز که بعد از مدت ها دستم رفت به نوشتن ، متوجه شدم بيشتر از سه ماهه که ننوشتم . توي اين سه ماه بعضي وقت ها چيزي براي نوشتن نداشتم و بعضي وقت ها هم با اين که دلم پر بود ، دستم به نوشتن نمي رفت .
فکر کردن به اين سه ماه بعضي چيزا رو يادم مياره :
-------
05-03 Advanced Mathematic
05-06 Continuum Mechanic
05-10 Advanced Numerical Calculation
05-13 Finite Element Method
البته به کمک قرص هاي retalin تا بتونم توي اون اوضاع و احوال حواسم رو جمع و جور کنم !
-------
نقل مکان به يه خونه جديد و يه بابا و مامان خوشحال – به رغم همه مشکلات و ناملايمتي هاي همه اين سال ها .
-------
روز قبل از منتقل کردن وسايل خونه با صداي زنگ گوشي موبايل از خواب پريدم . صداي " ح " گفت : سلام . باباي " ن " ديشب فوت کرده . مراسم تدفين امروزه . مياي بهشت زهرا ؟
با اين که اين آخري ها چند دفعه اي باهم تلفني صحبت کرده بوديم ولي هر دفعه نشده بود که ببينيم همديگه رو . با خودم فکر کردم " مثل هميشه دير شد " . دلم نمي خواست تو اين موقعيت با هم رو به رو بشيم . دلم نمي خواست بعد اين همه مدت نگاهمون که به هم ميفته يکي تسليت بگه و اون يکي رو ياد عزيز از دست رفته ش بندازه !
-------
اون شب که از خونه زدم بيرون و راه رفتم و بلند بلند گريه کردم و لرزيدم و هر چي صداش کردم به گوشش نرسيد .
چقدر تنها بودم اون شب !!!
-------
بعد از حدود سه سال تماس گرفته بود و دعوتم کرد خونه خودش . تا دير وقت ياد گذشته ها و دانشگاه کرديم و از اون ها که ازشون خبر داشتيم گفتيم و از کار و زندگي خودمون و ...
اون شب يادم رفته بود کليد بردارم . دلم نيومد بيدارشون کنم . بارون گاهي نم نم و گاهي رگبار مي باريد . باد هم که ديگه نگو . اونقدر قدم زدم تا ديگه هم خوابم گرفت و هم سردم شد . رفتم توي ماشين و خوابيدم .
-------
بعد از مدت ها اون تلفنه چقدر چسبيد . شنيدن صداش مثل هميشه خوش به حالم کرد . دلم براي همه اون ها که مدتي بود نديده بودمشون تنگ شده بود و اين رو به هيچکي جز خودت نمي تونستم بگم .
از چيزي گفت که خبر نداشتم . خدا رو شکر که به خير گذشته بود . اميدوارم هميشه سلامت باشيد .
مي دونين که چقدردلم پيش شماست ؛ کاش مي شد ...
-------
يه روز يه دفعه تصميم گرفتم باهاش تماس بگيرم و ببينمش . خودم رو که معرفي کردم ،
گفت : قبل از اين که چيزي بگي مي خواستم بگم دلم مي خواد ببينمت .
گفتم : من هم براي همين تماس گرفتم .
گفت : اتفاق خاصي افتاده ؟
گفتم : نه
گفت : براي موضوع خاصي مي خواي با من صحبت کني ؟
گفتم : راستش خودم هم نمي دونم
همون روز عصر ديدمش . سه ساعتي با هم راه رفتيم و حرف زديم .
صحبت از اين جا شروع شد که احساس مي کرد نسبت به دفعه قبل که فقط براي چند دقيقه من رو ديده بود سطح انرژي پايين تري دارم .
همون چيزهايي که خودم بارها و بارها بهشون فکر کرده بودم ولي از يه ديدگاه ديگه . حرف از صداي بلند پشيموني که زد ، براي يه لحظه انگار خوشحال شدم از تشخيصش ولي زياد طول نکشيد که عصباني بودم از خودم که همچين حسي داشتم و آرزو کردم که هيچوقت چنين حسي نداشته باشه .
از يه جعبه سياه حرف زد که ممکن بود جواب همه سوال هاي من اون تو باشه . ممکن هم هست که نباشه . پس بهتره دستم رو تو جعبه اي نکنم که نمي دونم توش چيه . اگه يه روزي در جعبه باز شد و من به جواب اون سوال ها رسيدم که خب چه بهتر .
خيلي بيشتر از اوني که فکر مي کردم روي زمين بود ولي مي دونست که هر وقت اراده کنه مي تونه بره اون بالا بالاها .
با همه اعتماد به نفسي که داشت مي گفت وقتي باهاش حرف مي زنه تمام حواسش رو جمع مي کنه که چي داره مي گه .
من رو بگو که تا حالا حواسم نبوده با کي طرفم !!!
-------
تولد " ح " مرداد بود ، " ب " شهريور و " ش " هم مهر
" ش" تخصص اطفال قبول شد . خسته نباشي خانوم دکتر و مبارکت باشه .
-------
قبل اين که ماه روزه بشه ( دوشنبه 11 مهر ) با هم ناهار خورديم . خيلي حرف ها داشتيم که براي هم گفتيم .
آدم از نزديک ترين آدم هاي اطرافش لااقل انتظار نداره چنين حسي نسبت بهش داشته باشن . اونم آدمي که هميشه سعي کرده هميشه دوست باشه براي عزيزانش و حالا با چيزي که من گفتم دلت شکست و بغضت رو تو بازي با سس پرتقال ( يا شايدم پرتغال ) پنهان کردي . کاش نگفته بودمش .
با اين همه اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد . هميشه ممنون براي وقتي که به من مي دي !
-------
در وي زده ايم دست ، او داند و ما
از جام وه ايم مست ، او داند و ما
گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند
هستيم چنان که هست ، او داند و ما
ابن یمین
-------
ديگه دلش نمي خواست تنها باشه ؛ مي گه : بسه ديگه اين همه سال تنهايي
هنوز راهش رو پيدا نکرده و ممکنه تصميم بگيره به راهي بره که هيچ شناختي ازش نداره
همين طوري وسط زمين و آسمون
به جاي اين که به جوابي رسيده باشه بيشتر براش سوال ايجاد شد
-------
12.6
13
17
19.25
---
15.46
و شروع يه فصل جديد – البته از وسط هاش ( چهار شنبه 4 آبان )
-------
يه محيط جديد براي کار کردن ( شنبه 7 آبان )
-------
پشت چراغ قرمز ايستاده بودم . درست از جلوي چشم هام رد شد . هيچ کاري نتونستم بکنم جز اين که به راه خودم ادامه بدم . بغض کردم . سردم شد و شروع کردم به لرزيدن ولي تو راه خودم بودم .
وقتي که بر مي گشتم با خودم فکر کردم به جاي اون همه ناراحتي بايد خوشحال باشم از ديدنش . بعد اين همه مدت . حتا اگه باهاش حرف نزده باشم . حتا اگه باهام حرف نزده باشه . حتا اگه نديده باشدم . حتا اگه ديده باشه و نديده گرفته باشدم . احساس کردم دارم لبخند مي زنم . صداي موسيقي رو بلند کردم . با خودم فکر کردم : همين که آدم بعضي وقت ها خواب آدم هايي رو مي بينه که دوسشون داره و در بيداري نمي تونه ببيندشون چقدر مي تونه غنيمت باشه .
-------
" ح " يه وقتايي حالش خوب نيست . کاش " ش " دلش محکم باشه و ما هم بتونيم باري برداريم .
-------
هرچند جاي من به نظر نمي رسيد ولي مهموني جالبي بود . آفريقايي هاي سياه که تو دانشگاه هاي ما مهمون بودن از آفريقاي جنوبي ، کنيا ، اتيوپي ، نيجريه و ...
-------
مغرور ( تا حدودي هم مي شه گفت خودخواه ) و مستقل ولي داره سعي مي کنه نرم تر بشه و ديگران و حتا خودش رو بهتر ببينه و بشناسه
-------
تا امروز که افطار مهمونشون بودم ، نمي دونستم داره بابا مي شه . بچه هم پسره .
-------
يه روز صبح که پيشش بودم ، خيلي صريح ازم پرسيد و من هم همه چي رو گفتم . ولي کوتاه چون هم صدام شروع کرد به لرزيدن ، هم همه ي تنم . ديگه ادامه ندادم و اون هم همينطور .
-------
گردهمايي امسال ( چهارشنبه 18 آبان ) هم خوب بود .
اون شاگرد اول حالا يه پسر و يه دختر داره که با هم دو قلو هستن . اونقدر از ديدنشون هيجان زده شده بودم که طاقت نياوردم و بهش گفتم !

اين همه تلاش کرديم تا دخترها رو آدم حساب کنيم ولي شما هنوز پسرها رو آدم حساب نمي کنين ؟

ذوق مرگي رو تو چشم خيلي هاشون مي شد خوند .
-------
اون گلگشت يه روزه " شهرستانک " با حضور " ح " کلي خنده دار شده بود از فکرهايي که توي نگاه ها مي شد خوند و تو حرف ها شنيده مي شد .
يه کمي هم من بقيه رو بذارم سر کار .
-------
درس اين دادش ما هم خلاصه تموم شد . خسته نباشي !
-------
شش سال اين آقا کوچولو هم تموم شد .

" ف " دوباره نامزد کرده بود و بعد از جشن خانوم ها اطلاع دادن که " ف " هم باردار بوده .
-------
عکس ها رو که براش فرستادم هم ذوق کرده بود هم داغ دلش تازه شده بود . به هر حال به اميد ديدار .
-------
دوستي مون براش جالبه ولي نمي دونه دوست داره همينطوري جالب بمونه يا شکلش عوض بشه
-------
دوباره سوال هاي جدي بابا و جواب هاي جدي تر از هميشه ي من .
ولي نه اون چيزايي که توي ذهنم مي گذره به عنوان دليل ؛ چون اگه بدونن ، بيشتر نگران مي شن ولي اينطوري لااقل خيالشون تا مدتي راحته
-------
به نظر مياد مخلوطي از طيف هاي مختلف آبي و خاکستري رنگ من باشه ولي نقطه هاي بنفش ، سبز ، سفيد ، صورتي ، قرمز روشن ، قهوه اي و حتا سياه رو هم مي شه توش پيدا کرد .



.................................................................................................................

جمعه 24 تير

دوباره خواب ديدمش ؛ توي خواب هم حواسم هست كه نبايد بشناسدم . طوري برخورد مي كنم كه حتا به فكرش هم نرسه ايني كه مي بينه مي تونه همون آدمي باشه كه مي شناسه .
مي ترسه از من ولي وقتي تو چشماي سياهش نگاه مي كنم ، مي خونم كه از من مي پرسه : " چرا اين طوري مي كني ؟ من كه مي دونم نبايد بشناسمت ! "
دلم تنگ شده براشون .



پنج شنبه 23 تير

امروز صبح فهميدم و صبحانه از گلوم پايين نرفت . همه ي راه به فكرش بودم و دلم مي خواست فريادش بزنم تا همه بدونن چه اتفاقي افتاده .
دو تا بچه رو دزديده ن – آره ، مي گم دزديده ن چون اين كار اسمش دزديه ، نه چيز ديگه – و مادرشون كه عاشقشونه داره دق مي كنه ! مي دونم مادر نيستم كه بفهمم يعني چي ولي عاشق چرا !
نوشي خانوم ! به همه اون مادر هايي فكر كن كه بچه هاشون رفتن و ديگه هيچ وقت برنمي گردن و دوام بيار . جوجه هات هر جا كه باشن يه روزي بر مي گردن ؛ منتظرشون باش تا چشماي اميدوارشون رو نا اميد نكني !

يه بزرگي تا چند وقت ديگه از بين ما مي ره و سابقه تاريخي ما نشون داده كه فراموشش مي كنيم . خيلي حرف ها زد كه كمترين اثرش به چالش كشيدن ذهن خيلي از ماها بود ، فارغ از اين كه فهميديمشون يا نه !
كاش جايي باشه و كاري بكنه كه ازش بي خبر نمونيم .

مي دونم كه يادش نيست ولي امروز سومين سالگرد تولدمونه . همه اين سه سال براي من به اميد گذشت .
كسي مي خواست باشه ولي به نظر مياد حالا ديگه نمي خواد . نمي دونم چرا و شايد هيچوقت هم نفهمم . ولي به خواسته ش احترام ميذارم چون دوسش دارم . فقط دلم مي خواد اگه يه روزي دوباره خواست باشه ، حتا يه لحظه هم فكر نكنه كه ممكنه جايي براش نباشه . دست كم امتحان كنه . اگه تونسته باشم دوام بيارم ، منتظرش خواهم بود .



دوشنبه 20 تير

همه از اين كه شب رو مونده بوديم راضي بودن . صبحانه خورديم ، از " م " خداحافظي كرديم و راه افتاديم !
براي همه چي ممنون " م " جان و ممنون بچه ها كه بودين تا بيشتر خوش بگذره . جاي بعضي ها هم مثل هميشه خالي بود .



چهارشنبه 22 تير

اينكه با هم در موردش صحبت كردن و به نتيجه مشخصي رسيدن ، كمك بزرگي بود براي من .

شايد مي بايست زودتر متوجه منظورش از اون حرف مي شدم و ازش نمي خواستم فقط خودمون دو تا باشيم . شايد فقط خودمون دو تا بودن تو فاصله بين دو تا خونه كافي باشه . شايد ...

يه عالمه سوال دارم كه دلم مي خواد بدون توضيح فقط جواب بشنوم " آره " يا " نه " .



يك شنبه 19 تير

با صداي رودخونه و نوازش خنكي هوا چشم باز مي كني و مي بيني ابرها تا نوك شاخه درخت ها اومدن پايين . صبح به خير !

رفتن تا سر جاده براي خريد نون تازه و راهنمايي بچه ها كه تو راه هستن و دارن مي رسن ، مي شه ورزش صبحگاهي .

آماده كردن و خوردن صبحانه
چيدن آلبالو تا اونجا كه دست مي رسه
چيدن گيلاس تا اونجا كه مي شه از درخت رفت بالا
چيدن تمشك تا اونجا كه بعد از چيدنش بتوني دستت رو از توي بوته پر از خار بكشي بيرون
نشستن كنار رودخونه
آماده كردن و خوردن ناهاري كه به سرآشپزي " ح " درست شده باشه ؛ ولي نه مثل هميشه كباب كوبيده يا جوجه كباب ، بلكه برنج و خوراك مرغي كه با رب انار درست شده

بعضي وقت ها فكر مي كنم دوست داشتن آدم ها و احترام گذاشتن به خواسته هاشون هنوز اونقدرها كه دلم مي خواد تو من ذاتي نشده ؛ مثل همين امروز كه وقتي وسط اون همه زيبايي گفتن : " بسه ديگه ، برگرديم " ، يه لحظه ازشون دلخور شدم و از خودم پرسيدم چطور ممكنه طبيعت به اين زيبايي كسي رو خسته كرده باشه ؟!
دلم مي خواست اون دو نفر اينجا بودن ، توي راه رسيدن به تپه روبرو و من از دور نگاهشون مي كردم كه شونه به شونه هم راه مي رن ، گاهي دست تو دست هم و گاهي يله داده به همديگه سنگيني هم رو تحمل مي كردن و به راه ادامه مي دادن !

بعضي صحنه ها هست كه با اينكه هر روز تكرار مي شن ، ولي هيچوقت زيبايي خودشون رو از دست نمي دن ؛ يكيش ديدن طلايي و نارنجي آخرين اشعه هاي آفتابه روي نوك قله دماوند .

كاش اين جاده رو تو روشنايي اومده بوديم .
هاها ! تجربه تصادف با گله گوسفند رو اگه زودتر نگفته بودم ممكن بود تكرار بشه و كار دستمون بده .

" ح " و " م " هوس پياله كرده بودن و پاي خوبي هم براي همديگه به نظر مي رسيدن . من هم مشغول تهيه مزه و يه غذاي مناسب شدم براشون . فكر كنم مي فهميدم چقدر دارن لذت مي برن .

همه كه خوابيدن رفتم توي حياط ، روي پله نشستم و خيره شدم به جاده كه به خاطر نورهاي زرد و قرمز چراغ هاي ماشين ها شده بود مثل يه گردنبند تو گردن كوه . جاده اي كه مي تونه هم معني رسيدن داشته باشه ، هم معني جدايي !
بلند كه شدم ، ديدم بالاي سرم ايستاده . نفهميدم چند وقته . گفت : " نيومدي بخوابي ، نگران شدم "
خوب شد بغض دلتنگي رو خورده بودم .



شنبه 18 تير

از ديدن اون همه شهرك ساحلي بي هويت و شالي هاي برنج و باغ هاي مركبات كه بدون هيچ حساب و كتابي به زمين هاي مسكوني تبديل شدن و جنگلي كه به حريمش تعرض شده دلم گرفت . يه وقتي تا چشم كار مي كرد دريا بود و شالي برنج و درخت مركبات و جنگل .

تو زيباترين ويلاها با بهترين چشم اندازها هم كه باشي وقتي با اونايي نيستي كه دوسشون داري مزه كه نمي ده هيچ ، دلت مي خواد زودتر تموم بشه .

دو تا اتاق داره و يه تراس با منظره درخت هاي آلبالو و گيلاس توي باغچه . چند ماهي مي شه كه كسي دستي به سر و روش نكشيده . شروع مي كني به آب و جارو كردن و مرتب كردن وسيله ها . كارها كه تموم مي شه ، لباست رو عوض مي كني ، دست و رويي مي شوري و توي تراس روي تختك مي شيني و پاهات رو دراز مي كني و پشت مي دي به پشتي . در حالي كه يه استكان چاي تازه دم مي خوري مي شنوي كه به احترام موسيقي رودخونه و برگ درخت ها هيچكي حرف نمي زنه .
تو يه خلوت دو نفره كه نه كسي مي فهمه ، نه مي بينه و نه مي شنوه ، يادي مي كني و جوابي مي گيري به همون طنز هميشگي ولي اين بار از روي بي تفاوتي ؛ تلخه ، خيلي تلخ !
رختخواب پهن مي كني توي تراس و مي ري زير لحاف . خنكي هوا مي شينه روي صورتت و نوازشت مي كنه ، رودخونه و نسيم شبانه و برگ درخت ها لالايي مي خونن و تو خوابت مي بره .



پنج شنبه 16 تير

با اين كه همين چند وقت پيش چند دفعه اي با هم تلفني حرف زديم ، حالا كه قراره بعد چند سال ببينمش دلشوره دارم !

نيومد و من هم نپرسيدم چرا !



چهارشنبه 15 تير

چربي نگراني نداشت ولي لنف !
كاش به خير بگذره .

خونه نو مبارك !
اميدوارم يه روز تو خونه خودتون ببينمتون .



.................................................................................................................

یک شنبه 12 تیر

متاسفم که آخرش اینطوری شد !
با اینکه بارها و بارها به آخرش فکر کرده بودم و سعی کرده بودم بپذیرمش ولی لحظه ای که حس کردم ممکنه واقعیت داشته باشه ، متوجه شدم چقدر می تونه برای من غیرقابل تحمل باشه !
دلم داشت می ترکید .

دیگه بهتر از این نمی شد ، دعوت غیرمنتظره برای دیدن اولین اجرای عمومی یه نمایش !

مجلس شبیه خوانی در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین
نمایش نامه نویس و کارگردان : بهرام بیضایی
بازیگران : مژده شمسایی – علی عمرانی – گروه لیسار
موسیقی : محمدرضا درویشی

از متن نمایش نامه گرفته تا فرم اجرا و بازی ها برای من که عالی بودن ؛ با این حال قطعه موسیقی آغاز نمایش شاهکاری بود که من هرگز فراموشش نمی کنم !



شنبه 11 تیر

اول از همه چونه ش یادت می ره ، بعد لب ها و بینی و گونه هاش و بعد یه روز صبح که از خواب بیدار می شی ، هر چقدر سعی میکنی ، دیگه حتا یادت نمیاد چشماش چه رنگی بودن ؟ *

یعنی واقعیت داره ؟

* فیلم " بوسه فرانسوی "



جمعه 10 تیر

به نظر میاد مرد ها دوست دارن اون طوری عمل کنن که فکر می کنن ولی زن ها دوست دارن مرد ها اون طوری عمل کنن که خودشون دوست ندارن ؛
و این یعنی یه جور آزمون مقاومت ؟

یک مرد چقدر راه باید بپیماید تا بتوان او را یک مرد نامید ؟



پنج شنبه 9 تیر

وقتی تموم شد ، متوجه شدم هیچ حسی نداشتم تو تمام اون مدت ؛ هیچ حسی !



.................................................................................................................

چهارشنبه 8 تیر

رسیدن به خیر مامانی ؛ می بینم که خوش گذشته حسابی . هميشه به گشت !
راستی ، ممنون بابت سوغاتی ها .

بعد از اون همه ، ترجيح مي دم فقط به گفتن اين كه وقتي با خودم دوباره تنها شدم ، دلم از هميشه براش بيشتر تنگ بود ، بسنده کنم !



سه شنبه 7 تیر

از اون خونه هایی بود که انگار تو سواحل صخره ای مدیترانه ساخته شده بود . با دیوارهاي سنگي و کف فرش شده از سنگ های طبیعی . با پیچک ها و بوته های سبزي که گل های قرمز کوچولو داشتن . از توي تراس به هر طرف كه نگاه مي كردي مشرف بودي به آبي دريا و سربي ساحل و سبزي زمين هاي دورتر از ساحل .
داشتن توی تراسی که مشرف به دریا بود با هم بدمینتون بازی می کردن ولي هيچ نشوني از شادي توي اون بازي نبود . چشماشون هيچ برقي نداشت . طوري كه فكر مي كردي دلشون نمي خواد كسي بفهمه كه مدت هاست همديگه رو مي شناسن و عاشق همديگه هستن . با سوال " اجازه هست ؟ " اجازه ورود مي گيرم و با جواب " البته كه اجازه هست ! " دختر وارد تراس مي شم . بدون اينكه حتا بهم نگاه كنن به بازي خودشون ادامه مي دن . سمت چپ تراس راهرويي بود كه آدم رو وسوسه مي كرد تا تهش بره و ببينه كه به كجا ختم مي شه . راهرو با شمع هاي تزييني كه دو طرف ديوار نصب شده بود روشن مي شد و بعد از يه پيچ وارد اتاقي شدم كه با تركيبي از نور شمع و نور محيط بيرون - كه از طريق چند تا پنجره كوچيك اجازه ورود پيدا كرده بود - روشن شده بود . يه فضاي خصوصي مبله با يه عالمه تزيينات چشم نواز و هيجان انگيز !
برمي گردم توي تراس و مي بينمش كه همراه چند تا بچه قد و نيم قد كه دنبال هم مي كنن و حسابي سر و صدا راه انداختن و به نظر تنها كسايي هستن كه موجي از شادي رو تو فضاي يه همچين خونه اي ايجاد كردن، به طرفم مياد . رنگ موهاش كه برعكس هميشه باز هستن ، توجهم رو به خودش جلب مي كنه ؛ تركيبي از زيتوني و طلايي . بهم كه مي رسه بدون اينكه حرفي بزنه دست راستم رو توي دست چپش مي گيره و من رو همراه خودش مي بره . هر از چند گاهي دستم رو آروم فشار مي ده و من با اينكه خوشحالم از اين كه هنوزم دوستم داره ولي تعجب مي كنم كه چطور بين بچه ها و آدم هايي كه هر لحظه ممكنه اين صحنه رو ببينن حاضر شده يه همچين كاري بكنه به خصوص كسي كه هميشه ترجيح مي داده هيچكي از اين رابطه چيزي ندونه ! قبل از اين كه وارد پذيرايي بشيم دستم رو ول مي كنه و مي ره يه طرف ديگه بدون اينكه حتا كلمه اي گفته بشه .
توي پذيرايي خودم رو به تماشاي تزيينات خونه مشغول مي كنم و سر به سر بچه هاي كوچولويي ميذارم كه موقع دنبال كردن همديگه از توي دست و پاي من رد مي شن . فضاي پذيرايي و فضاي نشيمن خونه – كه كوچيكتره و خودموني تر تزيين شده – به اندازه دوتا پله اختلاف ارتفاع دارن . تصميم مي گيرم روي همون پله ها بشينم كه اون دختر كوچولوي سبزه و بانمك دست از بازي با بقيه بچه ها بر مي داره و مياد مي شينه كنارم و با اون چشماي سياه و درشتش زل مي زنه به من . چند دقيقه اي همينطوري مي گذره تا اين كه " ر " در حالي كه جلوي راه پله اي كه به طبقه دوم خونه مي ره ايستاده ، بهم مي گه : چاي كه خوردي بيا بالا پيش بچه ها !
از روي پله كه بلند مي شم ، اون كوچولو هم بلند مي شه و بدون اينكه حرفي بزنه مي ره دنبال بقيه بچه ها تا با هم بازي كنن . من هم بقيه چاي رو سر مي كشم و مي رم طرف پله ها !

من می ترسم !
خلاصه باهاش حرف زدم . " خدا رو شکر " ها رو یه جوری می گه که دلم آروم مي گيره بهشون .
می گه : اونقدر از هیچی برای من کم نذاشته که کمبودی تو زندگی م احساس نمی کنم تا لازم باشه با فکر كردن به اون جبرانش کنم . حالا دیگه اون تبدیل شده به یه تصویر که فقط گاه گاهی ظاهر می شه و بعدش بدون این که حس خاصی بهم بده یا حتا من رو برگردونه به گذشته ، محو می شه .

دلم براش یه ذره شده !

کاش می تونستم کاری برای زندگی این خاله کوچیکه بکنم که این همه غصه نداشته باشه دیگه !



.................................................................................................................

یک شنبه 5 تیر

کاش می تونستم این همه اعتماد تو آدم ها نسبت به خودم ایجاد نکنم . هر چی هم بهشون می گم به خدا اینقدرا هم که شما فکر می کنین قابل اعتماد نیستم ، قبول نمی کنن . حس مسوولیتی که در قبال این اعتماد در من به وجود میاد داره خوردم می کنه .
بعضی وقت ها برای این که به آدم ها بفهمونم اینقدر مطلق راجع به کسی فکر نکنن ، وسوسه می شم از اعتمادشون سو استفاده کنم . شاید لازم باشه اون بتی که از من تو ذهنشون ساختن بشکنه تا دیگه هرگز از کسی برای خودشون بت نسازن .
فقط کاش می دونستم چقدر و کی و در مورد کی لازمه این کار !

شاید درست می گه ، شاید اعصاب من سر جاش نیست !!!
بعضی وقت ها این فکر می زنه به سرم که برم گم بشم .



جمعه 3 تیر

احساس خوبی ندارم . تو یه همچین موقعیتی همه بیشتر از این که سعی کنن کمک باشن برای حل مساله ، دارن با تقویت برداشت های منفی شون نسبت به مسایل ساده ای که تا همین چند وقت پیش به محبت تعبیر می شد ، جهت حل مساله رو عوض می کنن و این به نفع هیچ کدومشون نیست !
از همسرش که احساس عدم امنیت می کنه گرفته تا خواهر کوچیکش که از روی احساسات و علاقه ای که به عروسشون داره ، ندونسته ممکنه اوضاع رو از اینی که هست بدتر کنه .
فقط این وسط اون دو تا فسقلی شیطون بلا آتیشی می سوزوندن که بیا و ببین .



پنج شنبه 2 تیر

گوشی تلفن رو بر می داره و با اون صدای شیطون و معصومش می گه : بفرمایین !
با این که دلت براش یه ذره شده و دوست داری باهاش خوش و بش بکنی ولی یادت میاد که باید طوری حرف بزنی که حتا نشناسدت .
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند *

* مهدی اخوان ثالث - قاصدک



چهارشنبه 1 تیر

من دیدم !
با اینکه می دونه دوسش داره ولی خودش رو نسبت بهش بی تفاوت نشون می ده . با این حال هر جا که می ره می بینه شونه به شونه ش میاد و نگاهش به چشماش دوخته شده و گوش هاش منتظره تا حرفی از دهنش بشنوه . صبرش تموم می شه و دهن باز می کنه به شکوه که این همه مدت توی این شهر غریب ولم کردی به امان کی ؟ یادی از من حتا نمی کنی ؟ پس چی شد اون همه ادعا ؟
مرد بدون این که حرفی بزنه می شینه لبه تخت . دستش رو دراز می کنه به نشونه گرفتن دستاش . می شوندش کنار خودش . دست میندازه روی شونه ش . می کشدش طرف خودش . می گیردش تو بغلش . بغضش دهن باز می کنه و یه قطره اشک از گوشه چشمش سرازیر می شه .

تا اون اتفاق - که نمی دونم فقط یه اتفاق بود یا دل به دل راه داشت – بیفته ، تمام مدت به یادش بودم ؛ حتما یه چیزی هست . مگه نه ؟
با این حال شاید بهتر باشه بیشتر از اون چیزی که پیش میاد به خودم امیدواری ندم .
ممنون به هر حال !



سه شنبه 31 خرداد

فقط هنگامي به دنبال چراها و اشتباهات یک شخص مي رويم كه هنوز او را كاملا دور نيانداخته باشيم و وقتي كسي را دور انداختيم ديگر نبايد سعي كنيم به دنبال چراهایش باشیم و اشتباهاتش را تشريح كنيم . *

بعضي اوقات تو حس مي كني كه دو چشم دارند و تو را نگاه مي كنند ولي در واقع آن ها تو را نمي بينند . بعضي اوقات حس مي كني كسي را پيدا كرده أي كه هميشه در جست و جويش بوده أي ولي در واقع كسي را پيدا نكرده أي . *

* اوریانا فالاچی – زندگی ، جنگ و دیگر هیچ – لیلی گلستان



.................................................................................................................

دوشنبه 30 خرداد

بی معرفت
مرد خسته به همه شب به خير گفت . رفت توي اتاقي كه براي خوابيدنش در نظر گرفته بودن . روي پتويي كه به عنوان زيرانداز روي زمين انداخته شده بود نشست . بدون اينكه به دور و برش نگاه كنه در حالي كه داشت به پشت دراز مي كشيد چشماش رو بست . سرش كه روي بالشت آروم گرفت براي يه لحظه چشماش رو باز كرد . هنوز نگاهش روي سقف بالاي سرش ننشسته بود كه چشماش رو دوباره بست . روانداز رو تا زير چونه ش بالا كشيد . چیزی زمزمه كرد و دیگه چشماش رو باز نکرد .



.................................................................................................................

دوشنبه 23 خرداد

امروز خیلی حرف دارم برای گفتن . یعنی راستش خیلی چیزا تو ذهنمه که می خوام از همه شون بگم ولی نمی دونم چقدرشون یادم می مونه و چقدرشون ممکنه یادم بره . خب چند وقتی هست که ذهنم مشغول خیلی چیزاست . بعضی هاش مربوط به خودمه ، بعضی هاش مربوط به دوستام ، کارم و خب از همه بیشتر مسایلی که مربوط می شه به یه رابطه .
اول از همه یه عذرخواهی گنده بدهکارم به یه نفر که همیشه دورادور حواسش بهم هست . می دونی چیه ؟ درسته که هنوز نمی دونی باید پرسید یا نه ولی من هم اگه چیزی نمی گم برای اینه که هنوز نمی دونم اگه آدم ناراحتیش رو عنوان کنه ، اونایی که دوسش دارن بیشتر ناراحت می شن یا اگه عنوان نکنه !؟ به هر حال تا حالا ترجیح دادم حرفی نزنم چون همیشه فکر کردم باید بتونم با خودم کنار بیام . هرچند این مساله چند باری اتفاق افتاده و به قولی تونستم خودم رو نسبت به موضوع توجیه کنم ولی دوره ش خیلی کوتاه بوده . حالا هم که دارم می نویسم معلوم نیست چه اتفاقی برام افتاده باشه ولی یه حسی درونم ایجاد شده که فکر می کنم ممکنه دوامش بیشتر باشه و شاید هم بمونه برای همیشه فارغ از این که چه نتیجه ای داشته باشه .
چند دفعه ای هست که با یکی از دوستام به خاطر مشکلی که پیدا کرده با فلسفه زندگی زیاد حرف می زنیم – البته خب حتما می دونین که من چقدر حرف می زنم و اون بیچاره چقدر مجبوره گوش کنه – تو این صحبت ها سعی کردیم تا جایی که ممکن بوده صریح باشیم نسبت به واقعیت ها و سوال هایی از هم بپرسیم که هرچند جواب مشخصی برای هیچ کدوم شون ممکنه پیدا نکرده باشیم و به نظر هم نمی رسه کسی بتونه جواب قطعی برای یه همچین سوال هایی داشته باشه ولی باعث به چالش کشیدن ذهن و روحمون می شه و با اینکه روزهای سختی می شن این روزها ولی برای من جالبه حداقل !
درست تو همین موقع هاست که برمی گردم به خودم چندین سال پیش و دلم به شدت تنگ می شه برای خودم اون موقع ها . اون موقع ها که برای خودم ایده هایی داشتم و به خاطر مومن بودن بهشون به خودم افتخار می کردم . اون موقع ها که تکلیفم با خیلی چیزا روشن تر از امروز بود و این همه سوال بی جواب نداشتم . البته خیلی هاشون هنوز هم سر جای خودشون هستن و در مورد بعضی های دیگه هم دوست ندارم از واژه شک استفاده کنم ولی یه علامت سوال جلوی هرکدوم شون گذاشتم این روزا . فقط دیگه اون قطعیت اون سال ها رو ندارن برام دیگه . پایبند بودن و پایبند موندن به اون ایده ها سخت بود ولی لذت بخش – درست مثل کوهنوردی که به آدم یاد می ده چطور سخت باشه و سخت گیر نباشه و خسته هم نشه ، چطور از زیبایی ها و پاکی های طبیعت بکر لذت ببره و از زشتی ها پرهیز کنه و سعی کنه از اون طبیعت استفاده کنه و آلوده ش نکنه به ناپاکی های خودش که حتا لازمه حرکت رو به سوی قله هستن و حالا می بینم که هنوز اونقدر که می بایست یاد نگرفتم از اون همه کوه پیمایی و تو طبیعت بودن – اما امروز وقتی یه خورده از اون ایده ها فاصله می گیرم ، می ترسم ؛ چون وقتی می بینم چقدر راحت می شه از راه – راهی که خودت برای خودت انتخاب کردی – منحرف شد – هر چند کم - فکر می کنم ممکنه روزی برسه که متوجه بشم چقدر به تدریج در مسیر دیگه ای قرار گرفتم – مسیری حتا کاملا متضاد با مسیر قبلی – بدون این که آب از آب تکون خورده باشه و این من رو می ترسونه ؛ خیلی زیاد . اینکه ایمان پیدا کنی که دیگه نباید به چیزی ایمان داشته باشی ؛ اینکه معتقد باشی دیگه نباید به چیزی اعتقاد داشت ؛ اینکه عاشق عاشق نشدن و عاشق نبودن و عاشق نموندن بشی . همه این ها وحشتناک به نظر میان .
از طرفی شاید به قول همین دوستم همه این ها به این خاطر باشه که با کتاب خوندن و فکر کردن به ایده آل ها ترجیح دادیم به جای زندگی تو دنیای واقعیت ها ، خودآگاه یا ناخودآگاه تو دنیای ایده آل ها و فانتزی خودمون زندگی کنیم . شاید دیدن زشتی های دنیای واقعیت ها و مقایسه شون با زیبایی های دنیای ایده آل ها باعث شده دلمون بخواد تا می تونیم تلاش کنیم برای نزدیک کردن واقعیت ها و ایده آل ها و چون توانمون کمه ، حالا به اینجا رسیدیم . شاید حتا از ترس مواجه شدن با واقعیت های زندگی ترجیح دادیم تو دنیای ایده آل های ذهنی زندگی کنیم و هزارتا شاید دیگه که همیشه تو همون موقعیت شاید باقی می مونن ! ( یاد اونی افتادم که همیشه بهم می گه : چرا اینقدر رو خودت تفسیر میذاری ؟ بذار دیگران قضاوت خودشون رو از تو داشته باشن ! )
از همه این ها که بگذریم ، امروز یه جایی به صورت اتفاقی با متن یک مصاحبه مواجه شدم که می خوام قسمتی از اون رو اینجا بیارم . هرچند از نظر اخلاقی باید بگم که این متن از کجا آورده شده ولی چون موضوعیتش برای من مساله بوده فارغ از این که کی این حرف ها رو زده ، این کار رو نمی کنم . به هر حال هرچند بعید به نظر می رسه ولی اگه بر حسب اتفاق صاحب این جمله ها اینجا رو خوند امیدوارم از من به خاطر این کار ناراحت نشه . باید بگم بعضی وقت ها – مثل الان من – پیش میاد که آدم اونقدر تو یه مساله غرق می شه که حتا نظریات خودش راجع به همون مساله رو ناخودآگاه فراموش می کنه و نیاز به یه تلنگر داره که برگرده و بتونه بهتر فکر کنه . این متن درست یه همچین حالتی داشت برای من وقتی می خوندمش . موقع خوندنش یاد همین ستون این کنار افتادم و شعری که از زبان دوست به خودم نوشتم . شاید اونقدر همیشه جلوی چشمم بوده که دیگه چشمم هم به دیدنش یا شاید بهتر باشه بگم به ندیدنش عادت کرده بوده .

- از اين كه اطرافيانت تو رو به خاطر كار ، پدر يا مادرت دوست دارن ، ناراحت نمي شي ؟
- نه ، چون اين ها بخشي از من هستن . من همه چيزم متاثر از پدر و مادرم هست . از كارم گرفته تا اخلاقياتم .
- ولي هر كسي دوست داره اونو به خاطر خودش دوست داشته باشن ، نه به خاطر ديگران .
- ممكنه شروع دوستي به اين دلايل باشه ولي حتما ادامه پيدا كردنش به اين دلايل نيست .
- از يه دوست قديمي و صميمي گفتي ؛ چي كار كردين كه اين دوستي تا الان حفظ شده ؟
- شايد دليلش اين بوده كه هيچ وقت سعي نكرديم حفظش كنيم و به مرور زمان خودش حفظ شده . من هر وقت سعي كردم يك دوستي رو آگاهانه حفظ كنم ، از اون لطمه خوردم .
- چرا ؟
- چون واقع بينانه به قضيه نگاه نكردم . اونقدر دوست داشتم اون دوستي حفظ بشه كه چشمم رو روي خيلي چيزا بستم . اما به هر حال اون چيزا يه روز بيرون مي زنن .
- پس قاعدتا دوستي هاي آزاردهنده اي هم داشتي !
- خيلي زياد !
- مگه چي كار كردن كه آزارت دادن ؟
- در واقع تقصير اونا نبوده . خودم مي دونم كه اگه اين رابطه به هم خورده از طرف من بوده چون من اساسا اگه آدمي صادق نباشه باهاش دوست نمي شم . براي همين دوستام هميشه آدماي صادقي بودن .
- حتا اونايي كه آزارت دادن ؟
- حتا اونا . چون من خودم از اول نخواسته بودم نقاط ضعف شون رو ببينم . اونا تلاشي در پنهان كردن شون نداشتن .
- چي تو يه دوستي بيشتر از هر چيزي آزارت مي ده ؟
- اين كه ديگران نفهمن كه چقدر باهاشون روراست هستي . يعني اگه با من روراست نباشن اونقدر رنج نمي كشم تا اين كه نفهمن من چقدر باهاشون روراست هستم .
- يعني هيچ وقت سعي نكردي سر كسي كلاه بذاري ؟
- حتما سعي كردم ! مگه مي شه ؟ ...

امروز درست یک ماه مونده به تولد سه سالگی ش ! از امروز که 37 روز می گذره از آخرین بار دیدنش ، دیگه روزها رو نمی شمرم . نه اینکه دیگه منتظرش نباشم ، نه اینکه دیگه دلم براش تنگ نشه ، نه اینکه دلم نخواد ببینمش ، نه اینکه دیگه برام مهم نباشه ، نه ! ولی مدتی بود یه مساله رو فراموش کرده بودم و خوندن اون متن مصاحبه یادآوریش کرد بهم . همونطور که این رابطه شکل گرفت و به اینجا رسید بدون اینکه تلاشی برای به اینجا رسوندنش کرده باشیم . یعنی ذات نوع رابطه این توان رو در خودش ایجاد کرده بود که ما رو به اینجا برسونه ، از حالا به بعدش هم نباید تلاش غیرطبیعی ای برای ادامه حیاتش انجام داد . شاید علت اصلی این همه احساس بد این روزهای من همین بوده که ناخودآگاه داشتم تلاش می کردم هرطوری هست این رابطه از بین نره یا حفظ بشه در صورتی که شاید توان ذاتی این رابطه بیشتر از این نباشه و یا حتا شاید خیلی بیشتر از چیزی باشه که من فکر می کنم ، شاید نیاز به تجدید نیرو داشته باشه و شاید هزارتا شاید دیگه ! به هر حال صرفنظر از این که مهمترین آدم زندگیمه ، بیشتر از هر کس دیگه ای دلم براش تنگ می شه وقتی که نیست ، بیشتر از هر کس دیگه ای دلم می خواد صداش رو بشنوم و خنده هاش رو ببینم و شاهد موفقیت های زندگیش باشم ، بیشتر از هر کس دیگه ای دلم می خواد در کنارم داشته باشمش و در کنارش باشم – حالا با هر عنوانی – ولی منتظر می مونم تا ذات این رابطه توانایی ها وناتوانی هاش رو بهمون نشون بده .
فقط این وسط حسودیم می شه به همه اونایی که بهتر از من شناختنش و درکش کردن . از یه نفر باید تشکر کنم برای همه درد دل شنیدن ها و همه درد دل کردن ها ، هرچند ممکنه دیگه همدیگه رو نبینیم و امیدوارم ببخشه به بزرگیش و یه نفر دیگه که تشکر ازش کافی نیست و بهتره بگم ممنونش هستم تا همیشه !



.................................................................................................................

پنج شنبه 19 خرداد

همه ش راه می رم . با خودم حرف می زنم . با خیلی های دیگه هم . بلند بلند . ولی تو این هیاهو صدام به گوش خودم هم نمی رسه انگار ، چه برسه به دیگران .
شاید
ف
ر
ی
ا
د
باید .

کاش می دونستم چرا نمی تونم ازش دل بکنم !



چهارشنبه 18 خرداد

تولدت مبارک مامانی . :*

فکر اینکه دیگه نتونی به هیچکی اعتماد کنی ، داره دیوونه م می کنه ؛ فقط دلم می خواد یه جوری بهم ثابت بشه هنوز هم آدم هایی هستن که بشه بهشون اعتماد کرد و هنوز هم می شه بدون شارلاتان بازی و قلدری و خراب کردن دیگران وایستاد و کار کرد . فقط همین !

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال من پرنده پر نمی زند
...
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند *

* هوشنگ ابتهاج



سه شنبه 17 خرداد

بعضی وقت ها دیگه اعصاب برای ادم نمی ذاره این پسره !
حداقلش اینه که داریم سعی می کنیم کار ها رو به بهترین شکل ممکن انجام بدیم .



دوشنبه 16 خرداد

یعنی اینقدری که نشون می دن و ادعا می کنن ، قابل اعتماد هستن ؟
ته دلم راضی نیستم به کارکردن با یه آدمی مثل اون آقا !



شنبه 14 خرداد

اینکه اونا هم میان و اونقدر رو به راه هست وضعش که برنامه ناهار رو به عهده گرفته ، کلی خوشحالم کرد .

آدم از 3 سالگی به مدت 18 سال تو اروپا زندگی کرده باشه و تو این مدت هم ایران نیومده باشه ولی وقتی دهنش رو باز می کنه برای سلام کردن بفهمی که آذریه ، اونم با لهجه ای که انگار 18 ساله تو آذربایجان زندگی کرده و مدرسه فارسی زبان هم نرفته !
تو این یک ماهی که اومده ایران ، تقریبا جاهای اصلی ایران رو گشته و جالب تر این که به موضوع انتخابات بیشتر از همه چی توجه داره و دوست داره نظر بچه ها رو راجع بهش بدونه و آنچنان با حساسیت نسبت به مسایل ایران حرف می زنه که فکر می کنی حتا یک روز هم از ایران بیرون نرفته !

هیچکی نمی دونست با چه لذتی مشغول تدارک ناهار بود ؛ چون هیچکی نمی دونست این روزا به چه چیزایی فکر کرده ، به چه جوابایی رسیده ، جواب چه سوال هایی رو پیدا نکرده هنوز و داره دنبال چه چیزایی می گرده تو زندگی ؟

جوجه کبابی شد ؛ دست همگی درد نکنه ؛ جای بعضی ها هم خیلی خالی !

آب بازی بعد از ناهار و دنبال هم کردن ها و شوخی های سر تصاحب بالشت و پتو برای چرت زدن ، اونقدر همه رو خندوند که دل درد گرفتیم از خنده .

دلم می خواست زیر سایه درخت های این باغ یه خواب راحت می کردم ؛ بدون اینکه کسی بیدارت کنه . تا وقتی که از صدای حرف زدن باد با برگ های درخت ها بیدار بشی ، با صدای زمزمه آب که ترانه می خونه زیر لب !
دلم می خواست کنارم باشی .
نخوابیدم ولی خواب تو رو می دیدم ، تو بیداری !

با یه حسی ازم سوال کرد که نتونستم بهش جوابی ندم . زبون باز می کنم بعد از نزدیک به سه ماه . می گه که همه ش رو حس کرده و حتا به خیلی بدتر هم فکر کرده . از تجربه خودش می گه . تجربه هایی که مشابهش رو از دیگران هم شنیدم . چیزایی می گه که تو این همه سال کنار هم بودن برای اولین بار می شنوم و می گه که شاید من اولین کسی باشم که این ها رو می شنوه و حتا تنها کس – جلوی خودم رو می گیرم که گریه نکنم – بهم می گه که از نظر اون راه درستی رو انتخاب کردم . فقط باید دوام بیارم و هر اتفاقی که بیفته باید بپذیرمش چون خودم این راه رو انتخاب کردم .
کاش بتونم !

خوب شد بعضی ها گشنشون نبود وگرنه همون نون و ماست هم بهمون نمی رسید ، عوضش " س " و " ش " از ته دل می خندیدن . واقعن واقعن .

یه روز به یاد موندنی بود امروز . دست همگی درد نکنه .



جمعه 13 خرداد

تا 4 صبح تو فضاهای سبز اکباتان قدم زدیم و یه جای دنج تا می تونستیم تاب خوردیم و حرف زدیم و درد دل کردیم و از زندگی گفتیم و از کار و از درس و ... . خاطره زنده کردیم و یاد دوستان مشترک و غیر مشترک کردیم و اونقدر خسته شدیم که نفهمیدیم کی و چطور خوابمون برد وقتی رسیدیم خونه !



چهارشنبه 11 خرداد

جلوی هر ایده ای یه علامت سوال گذاشتیم و یه عالمه حرف زدیم با هم . تا جایی که می شد بی پرده . بعضی حرف هاش نگرانم می کرد و بعضی های دیگه امیدوار . تا چی پیش بیاد !

نگران بود ، خیلی زیاد . ولی قبول کرد که با اون همه محبت بعضی وقت ها آدم احساس خفگی بهش دست می ده . خودش هم بهش دچار بود . دلش می خواست سر داداشش فریاد بزنه . فهمید که ندونسته کارایی می کنن که یه جورایی دخالت تو زندگیشه . استقلالش در حق انتخاب رو ازش می گیرن بدون این که بدونن و خیلی چیزای دیگه . سعی کردم دست کم از بابت رابطه ش با همسرش خیالش رو راحت کنم که مشکلی وجود نداره . امیدوارم همه چی به خیر و خوشی تموم بشه .
شاید هم یه روزی نوبت خودم برسه که تو یه همچین موقعیتی قرار بگیرم ؛ کسی چه می دونه !



پنج شنبه 12 خرداد

خیلی وسوسه انگیز بود مهمونی عصر امروز ولی هنوز دلم راضی نمی شه به بعضی چیزا !

خیلی وقت بود ندیده بودمش و دلم حسابی برا تنگ شده بود . هرچند همیشه دیر به دیر همدیگه رو دیدیم ولی هیچوقت اون احساس درونی که نسبت به هم داریم از بین نرفته . همیشه از با هم بودنمون هرچند کوتاه لذت بردیم و خوش می گذره به هردومون .

بحث جالبی از شخصیت یه آدم به خصوص شروع شد و به مسال خیلی خیلی مهم تر و کلی تر رسید . با اینکه ادعا می کرد کتاب می خونه و دوست داره به دنیای واقعی آدم های هم سن و سال ما – به خصوص بچه هاش – نزدیک باشه ، ولی وقتی اطلاعاتی بهش می دادیم که یا ازشون اطلاعی نداشت – به اقرار خودش که من این ها رو نمی دونستم – یا خوشایندش نبود ، حتا به خودش اجازه نمی داد راجع بهشون فکر کنه یا دست کم علاقه ای نشون بده که بعدها راجع بهشون مطالعه کنه !
هرچند خود من هم اهل مطالعه همیشگی نیستم ولی " م " معتقد بود بحث جالبی رو پیش کشیدم و بهتر از اونی که فکر می کرد هدایتش کردم و بیشتر از همه از سوال هایی که مطرح می کردم خوشش اومده بود .
راستش چون خوب می شناسمش و می دونم که بی خودی نسبت به چیزی ابراز احساسات نمی کنه و اگه حرفی می زنه دست کم خودش بهش معتقده و برای خوشایند دیگران چیزی نمی گه ، از خودم راضی بودم !



دوشنبه 9 خرداد

به میدون آب نمای شهرک که رسیدم ، نمی دونم چی شد که و چرا به یادش افتادم . هنوز خستگی کار و راه از تنم در نرفته بود که تلفن کرد . همه چی خوب بود به جز یه کم خستگی و اینکه دلش خواسته بود با یکی حرف بزنه ؛ من هم گوش دادم .
وقتی داشت خداحافظی می کرد ازم پرسید : اگه تو هم احساس کنی نیاز داری با یکی فقط حرف بزنی ، ممکنه به من تلفن کنی ؟ ممکنه اون آدمی که دلت بخواد حرفات رو بشنوه من باشم ؟
با شناختی که از خودش و وضعیتش داشتم ، تعجب کردم که چرا یه همچین سوالی می پرسه .
فقط تونستم بگم : ممکنه !!!



جمعه 6 خرداد

هرچند تور خوبی نبود از نظر مدیریت و برنامه ریزی ولی سعی کردیم تا جایی که می شد به خودمون خوش بگذرونیم ؛ به خصوص تو ابیانه و نیاسر که از گروه جدا شدیم .
ماجرای عکس گرفتن از دختری با صورت فوتوژنیک هم داستانی شد برای خودش !
به نظر می رسه سفر هرچقدر هم کوتاه باشه ، کافی باشه برای شناختن آدم ها .

یه روز فارغ از هم چی به جز یه چیز – که خب معلومه چی بوده – گذشت و روز خوبی بود ؛ هرچند می تونست خیلی بهتر از اینا باشه اگه برنامه ریزی بهتری شده بود ، اگه مدیریت بهتری وجود داشت ، اگه تعداد اونایی که دوست داشتی باشن بیشتر بود و اگه اونی که بیشتر از همه چی دوسش داری هم می تونست و می خواست که باشه !



پنج شنبه 5 خرداد

وقتی ازش پرسیدم چرا اینقدر سخت می گیره و اعتماد به نفسش رو از دست داده ، بهم گفت : من دیگه اون " ن " دوره دانشجویی نیستم که پله ها رو دوتا-یکی بالا می رفت ؛ من خسته ام ، خیلی خسته !
همه اون خاطره ها دوباره اومد جلوی چشمم و دلم گرفت . به خصوص که تو دانشگاه هم بودم . دلم می خواست یکی بتونه بهم بگه که آخه چرا ؟

من داشتم از این می گفتم که گذشته و شرایط زندگی آدم ها چقدر می تونه اون ها رو عوض کنه و به چه روزگاری دچارشون کنه – صرفنظر از اینکه بهتر شده باشه یا بدتر - ، اون می گفت : خب اگه دختر خوبیه چرا بهش پیشنهاد ازدواج نمی دی ؟!
چی بگه آدم آخه ؛ انگار همین دوتا کلمه حرف هم نباید باهاشون زد !

هرچند دو روز مونده به تولدت آقا " ر " ولی مبارکت باشه ؛ انتظار یه همچین کادوهایی رو هم نداشتی دیگه ؛ دیدنی بود قیافه ت وقتی دیدی چیا برات خریدیم !



چهارشنبه 4 خرداد

تا شنیدم تو بیمارستان بستری شده با شماره ای که بهم داده بود ، تماس گرفتم . سر و صداش رو که از پشت گوشی تلفن شنیدم ، خیالم راحت شد که حالش بهتر از اونیه که فکر کرده بودم . خواستم باهاش صحبت کنم . گوشی رو که از باباش گرفت ، گفت : خیلی سختمه عمو ، روی تخت بیمارستان ؛ نمی شه تکون بخوری از جات ؛ تازه ، سوراخ سوراخمم کردن ! بهش گفتم اگه بتونم حتما میام دیدنش . تا این رو شنید پرسید پس کی میای عمو ؟
با " ب " رفته بودیم برای " ر " کادوی تولد بخریم ، یه آدمک کوچولوی پستچی هم برای اون خریدم که دست خالی نرفته باشم بیمارستان . بیچاره " ف " رنگ و رو نمونده بود به صورتش و با اینکه استراحتکی کرده بود ، خستگی از چشماش می بارید . یک ساعتی پیششون بودم و اگه سرپرستار بخش نمی گفت ، حالاحالاها نمی ذاشت بیام بیرون از اتاقش !



سه شنبه 3 خرداد

کنارم نشسته بود و از بچه ها خبر می گرفت و بلند بلند می خندید وقتی حرف می زد . یه چیزی تو خنده هاش بود که نگرانم می کرد . انگار که از ناراحتی زیاد می خندید . ازش پرسیدم : چیزی شده ؟! حالت خوبه ؟!
با همون خنده و با لحنی که انگار چه فکر احمقانه ای به سرت زده و این چه سوالیه که می پرسی ، جواب داد : نه ، چطور مگه ؟!
گفتم : هیچی ، همینطوری ، آخه خنده هات یه جوری ... . هنوز حرفم تموم نشده بود که زد زیر گریه . چرخید و دست انداخت گردنم . سرش رو گذاشت رو شونه م و هق هق گریه می کرد . محکم تو بغلم گرفته بودمش ، موهاش رو نوازش می کردم و صورتم رو گذاشته بودم رو سرش و سرش رو می بوسیدم .
دلم می خواست بتونم آرومش کنم !



دوشنبه 2 خرداد

با اینکه می دونستم نباید ، ولی پشت تلفن گریه می کردم و التماس که اجازه بده هر طور شده ببینمشون هرچند این رو هم می دونستم که حتا اگه اجازه هم بده نمی تونستم خودم رو راضی کنم به خراب کردن همه چی .
کاش می شد گفت این همه دلتنگی چقدره !

هنوز هم همونقدر دوسش دارم ؛ شایدم بیشتر . خیلی بیشتر حتا .

گفتم و جوابی نشنیدم . کاش دیده باشن و خونده باشن و فهمیده باشن .
خیلی سخته ؛ خیلی بیشتر حتا .



شنبه 31 اردیبهشت

تولدت مبارک " م " جان ؛ تا روز که یادم بود ، شب که شد یادم رفت !

از خونه که اومدم بیرون نور آفتاب و رنگ لباسم احساس عجیبی بهم داد . یه جور شادی درونی که نمی تونستم توصیفش کنم . یاد کسی افتادم که برای من انتخابش کرده بود .

تا نشستم گفت : چقدر این رنگ بهتون میاد . چهره تون رو باز تر نشون می ده . شادتون می کنه !
چقدر این مدل مو بهت می اومد " س " خانوم .
مهرتون از دلم رفته خوب ؛ چی کار کنم ، دست خودم نیست دیگه !



.................................................................................................................

جمعه 30 اردیبهشت

دلم تنگشه ! دلم تنگ صداشه که یه کم آرومم کنه ولی نه ، نه به قیمت به هم خوردن آرامشش .



پنج شنبه 29 اردیبهشت

به نظر میاد خیلی حرفا داشته باشیم که به هم بزنیم . بهش می گم خیلی وقته که فکر می کنم باید برم اونجایی که تو رفتی . بهم می گه حاضری باهام بیای ؟ فقط ممکنه مجبور باشی همه معیارهات رو نسبت به زندگی خراب کنی و از نو بسازی . جراتشو داری ؟ با یه خنده تلخ بهش جواب می دم که خیلی وقته خیلیاشون خراب شدن . نسبت به خراب شدن خیلیشون دارم به شدت مقاومت می کنم و تکلیفم با خیلیاشون دیگه اونقدرا معلوم نیست .
شاید همین روزا منم یه سری رفتم اونجایی که اون رفته . هرچند هنوز نمی دونم برای چی و ممکنه که چه فرقی کنه ؟



.................................................................................................................

دوشنبه 26 اردیبهشت

وقتی سعی می کنی یه کمی هم که شده پسر بدی باشی و روزگار نمی گذاره ، پیش خودت فکر می کنی نکنه تا حالاشم این روزگار بوده که نخواسته تو بد باشی نه خودت !!!



یک شنبه 25 اردیبهشت

تولدت مبارک آقا " ف " ، هرچند که انگار نه انگار !



.................................................................................................................

جمعه 23 ارديبهشت

دلم خواست وقتي بخوابم كه همه ظرف ها شسته شده باشن . اين شد كه تا خود صبح ظرف مي شستم .

يه فيلم نامه جديد از " بهرام بيضايي " با عنوان " اتفاق خودش نمي افتد ! " . حرف نداشت .
اينجاهاش رو كه مي خوندم ناخودآگاه اشكم سرازير شد .

***
صدای نهال : خاله ، جون من بیا با بابا صحبت کن . داره زور می کنه منو بفرسته . آخه نمی خوام ! می گه با این معدل بالا حیفه تو این مملکت بمونی . گریه م میندازه !
شیوا تند پیش می آید و گوشی را بر می دارد –
شیوا : گوشی رو بده مادرت !
صدای هیوا : فرمایش ؟
شیوا : چرا اینقدر اعصاب این بچه رو داغون می کنین !
صدای هیوا : چکار کنم – باباش اداییه .
شیوا : مادر نداره این بچه ؟
صدای هیوا : ( یکه خورده ) بله ؟
شیوا : ( خشمگین – ولی با صدای پایین تر ) نزدیکت نیست ؟ می تونی صحبت کنی ؟ نمی شنوه ؟

هیوا گوشی به دست و نگران . نهال نیمه گریان و لج ؛ هیوا با نهال فاصله می گیرد –
صدای شیوا : قرارمون این نبود که بچه رو بفرستین خارج . درسته ؟ ( گریان داد می زند ) گفتم همیشه می خوام نزدیکم باشه .
هیوا : ( نگران این که نهال شنیده باشد صدای خود را بالا می برد ) شیوا خانم ، ظاهرا من بزرگترمها !
صدای شیوا : من اگه بچه ی خودم بود پشتش وای می سادم !
هیوا : یعنی من وای نمی سم ؟
صدای شیوا : وقت امتحانشه ؛ چرا حواسشو پرت خارج می کنین ؟ چرا پشیمونش کنین معدل بالا گرفته !
هیوا : ( گریان ) می خوای بگی من کمتر از تو بچه مو دوست دارم ؟
با خشم گوشی را می دهد به نهال و خودش را به کار پخت و پز سرگرم نشان می دهد .
نهال : ( عصبی ) لابد دوسم نداری که می خوای منو بفرستی !
هیوا : برای سعادت خودت !
نال : کاشکی اصلا خاله مادر من بود نه تو !
کارد انگشت هیوا را می برد . جیخ هیوا . خون بیرون می زند . نهال – رنگ پریده .
صدای شیوا : ( نگران ) الو –
نهال : ( هراسان فریاد می کند ) خون چه جوری بند می آد ؟

شیوا کلافه و عصبی –
شیوا : آخه این چه حرفی بود بهش زدی ؟

هیوا که پارچه ای دور انگشتش گرفته تلفن را قاپ می زند خشمگین –
هیوا : بیا – اصلا بچه ی تو . می خوای نوشته بدم ؟

شیوا می کوشد آرام حرف بزند –
شیوا : ( ناراحت ) هیوا – آروم !

هیوا : ( گریان ) زمان ما یادته ؟ ما اینجوری با مادرمون حرف می زدیم ؟

شیوا : ( گیج ) زمان ما ؟ چرا یه جوری می گی انگار گذشته ؟

هیوا : تند و تند داره می گذره خواهر ؛ کجای کاری ! چرا حالیت نیست ؟

شیوا : ( غمگین ) باشه . شاید غروب یه سری بهتون بزنم .

نهال : می آی خاله ؟ ( به مادرش ) آره – خاله می آد ؟
هیوا : شاید اومد ! ( به گوشی ) می خوای بگم ... بیاد دنبالت ؟

شیوا : دلم نمی خواد به هر بهانه ای مزاحم بشم !
صدای هیوا : اینجا اومدن که بهانه نمی خواد خواهر . خونه ی خودته ! چی غوغو تنها نشستی ؟
شیوا : ( گویی تصمیمی گرفته ) باشه – حتما یه سری می زنم !
***

غروب هم نوبت شستن ظرف هاي ناهار بود براي رفع دلتنگي غروب جمعه !



پنج شنبه 22 ارديبهشت

تولدت مبارك " گ " خانوم و مبارك " ب " ت هم باشه تولدت !

اين دور هم جمع شدن دوباره بچه هاي كلاس انگليسي خوش گذشت حسابي . آقاي " ج " كه خبرش كرده بودم ، با اومدنش همه بچه ها رو ذوق زده كرد . هتل لاله و طنز هميشگي " م " كه مثلا با پول اين عصرونه چند تا بليط اتوبوس مي شد خريد و ... ، پيشنهاد " ف " براي قدم زدن تو پارك لاله كه به نشستن رو چمن ها و خوردن بستني يخي منجر شد !
جاي همه اونا كه نبودن خالي بود .

مثل هميشه همه چي به بهترين شكل ممكن انجام شد . خسته نباشي ماماني !
جاي اونا كه نيومدن خالي ، بيشتر از همه " م " كه دلم خيلي براش تنگ شده بود .
همين كه دنبالم گشتي و تو آشپزخونه پيدام كردي تا فقط سلام كني ، خودش يعني خيلي " ر " جان .
هيچ حواست هست كه چقدر نگرانته آقا " م " ، خواهره آخه !
بعد از اين همه سال امشب حرف زد و من هم گفتم كه چرا اين همه وقت سكوت كرده بودم و اين كه هيچ وقت ازش دلخور نبودم .
بيچاره " ب " وقتي فهميد طرفي كه اين داداش ما داره در موردش حرف مي زنه كيه ، خنده به لباش خشك شد .



چهارشنبه 21 ارديبهشت

وقتي همه چي دست به دست هم داد تا سر ظهر اون نزديكي ها باشم ، فكر كردم شايد بشه ببينمش - هرچند كوتاه و دست خالي - ولي انگار همه چي دست به دست هم داده بود تا امروز همه چي اونجوري نباشه كه دلم مي خواد .

كاش مي فهميدي كه چقدر دوستت داشته و چقدر براش فرق مي كردي . كاش نمي گذاشتي آدم ها اينطوري ازت دل زده بشن و حس كنن همه احساساتي كه نسبت بهشون نشون مي دي اونقدر كه فكر مي كنن واقعي نيست .
اميدوارم روزي نرسه كه بگي يه دفعه چه زود دير شد .

يه بار ديگه امشب حضورش رو پشت پرده شب احساس كردم ؛ نمي دونم چي مي خواد بهم بگه . كه ارزش زندگي رو اونطوري كه بايد نمي دونم ؟ يا اين كه مرگ ساده تر از اونيه كه فكر مي كنم ؟
هر چي كه بود ، حال عجيبي بود !
فقط خوابيدم .



سه شنبه 20 ارديبهشت

بوي عرق نعناع و ياد كرمان و خدابيامرز " مامان جون "
فاتحه اي خوندم و با " آقا جون " تماس گرفتم كه خونه نبود .

ابرهاي سياه و بارون ، جاده و زمين هاي سبز از چمن و بوته و درخت ، آفتاب طلايي عصر و رنگين كمان هفت رنگ .
دلم مي خواست فرياد بزنم از اين همه زيبايي يكجا در كنار هم . نمي تونم وصفش كنم . بايد بودين و مي ديدن .



دوشنبه 19 ارديبهشت

گوشي موبايل همسرش رو كه برداشت ، فهميد تولدش يادم نرفته هنوز . مبارك هردوتون باشه !



يك شنبه 18 ارديبهشت

چقدر دلم مي خواست مي رفتم فرودگاه بدرقه ش !



شنبه 17 ارديبهشت

51 روز گذشت !
شايد اگه اون عيدي ها نبودن تسليم مي شدم و امروز مي شد روز پنجاه و دوم و معلوم هم نبود اين شمارش تا چند ادامه پيدا كنه .

امروز يه جايي مصاحبه اي مي خوندم كه مصاحبه شونده در مواجهه با مراجعانش از اصطلاح " طبيعي بودن " استفاده مي كرد . براي اين اصطلاح تعريفي هم داشت كه عبارت بود از : توانايي زندگي كردن در لحظه ، به اين معني كه اگه قراره تو موقعيت خاصي قرار بگيريم بتونيم از قبل تصميم نگيريم كه توي اون موقعيت خاص چه كارهايي رو انجام بديم و چه كارهايي رو نه و اين اونقدر در ما ذاتي شده باشه كه رفتار و كارهامون اوني باشن كه با اصالت وجوديمون و تعريفي كه از خودمون و شخصيتمون داريم كاملا هم خون باشه و تضادي بينشون نباشه كه بعد ها ما رو دچار ناراحتي كنه .
با اينكه خيلي دوست داشتم بتونم اينطوري باشم ولي بعد از پذيرفته شدن پيشنهادم تصميم گرفتم جلوي خودم رو بگيرم و يه جورايي از طبيعي بودن پرهيز كنم ولي وقتي تو موقعيتش قرار گرفتم بدون اينكه بخوام اون كاري رو انجام دادم كه شايد نمي بايست . به هر حال از طبيعي بودن خودم عذاب وجدان نگرفتم . فقط اميدوارم باعث ناراحتي نشده باشم . همين !

وقتي مي بينم بعد از اين همه وقت اينقدر راحت و صميمي هستيم با هم ، پيش خودم فكر مي كنم چرا اين همه فرصت رو از دست داديم . فرصت هايي براي با هم بودن ، براي در كنار هم بودن . فرصت هايي براي ايجاد لحظه هاي قشنگي كه هركدومش مي تونست خاطره هاي بد اون دوران رو كم رنگ كنه ، شايد سياه و سفيد و حتا مات !
با اين همه اميدوارم هرچند به بهانه خوبي از نو شروع نشده ، به بهانه هاي بهتري ادامه پيدا كنه و بتونيم كمكي باشيم براي راحت تر به دوش بردن بار امانت زندگي .



پنج شنبه 15 ارديبهشت

خسته نباشي " ش " خانوم . اميدوارم اون تخصصي قبول بشي كه دوست داري .



چهارشنبه 14 ارديبهشت

رسيدن به خير خانومي !



سه شنبه 13 ارديبهشت

يه جورايي دچار بحران هويت شدم . نمي دونم خودم رو گم كردم يا تو خودم گم شدم . شايد از اين باشه كه زيادي فقط به خودم و خواسته هام نگاه كردم ؛ به توقعاتم . ياد اين افتادم كه بايد به خودم بگم :
اي مرغ سحر ! عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
آن را كه خبر شد خبري باز نيامد



شنبه 10 ارديبهشت

به كدام مكتب است اين
كه كشند عاشقي را
كه تو عاشقم چرايي



.................................................................................................................

جمعه 9 اردیبهشت

بی تو به سر ... ؟



.................................................................................................................

سه شنبه 6 اردیبهشت

از سنگ و علف صدا در اومد ولی از خروس زری پیرهن پری ما صدا در نیومد !
شاید منتظر یه اتفاقه .

تو بهار را دوست داری ، من پاییز را
اگر تو چند گام به جلو بیایی و
من چند گام عقب بنشینم ،
در تابستان گرم و بلند به هم می رسیم .
شاندز پتونی



.................................................................................................................

دوشنبه 5 اردیبهشت

خیلی بی مقدمه ازم می پرسه که چه خبر و آیا موضوع از طرف من پیگیری می شه یا نه ! من هم یه جورایی به قرص ماه تو آسمون اشاره می کنم و ... !



جمعه 2 ارديبهشت

لا به لاي گل هاي قالي و گل هاي روي قالي دنبال چي مي گردي عمه جون ؟ اينا تو خاك ريشه ندارن ! ولي گل تو ، تو خاك ريشه كرده ؛ عطرش ، يادش ، مهرش ، هميشه هست .

جيغ كه مي زدي ، اون همه صبر و استقامت واستواري ، ليوان آب رو كه سر مي كشيد ، رو به آسمون داشت و همه ي تنش مي لرزيد ؛
تو ذهنت هر چي كه مي گذشت عمو " ف " ، به اون دلت كه مثل دريا بزرگه و مثل كوه صبور ، حسوديم مي شه . ديدم كه چطور پشتت خميده شده بود و پهناي صورتت خيس اشك ؛ ديدم !



پنج شنبه 1 ارديبهشت

چقدر دلم تنگ شده بود براي انگليسي حرف زدن . به لطف " ع " آقا و آقاي " ج " كه يكي-دو ترم استادمون بود ، سه ساعتي دور هم بوديم و ياد اون روزها و بچه ها و ... !
راستي راستي كه وقتي حرفه اي نيستي ، انگليسي حرف زدن با آدمي كه فارسي مي دونه - اونم تو يه محيط دوستانه - خيلي سخت مي شه . به خصوص موقع سلام و خداحافظي .



چهارشنبه 31 فروردين

توي اين مدت امروز اونقدر شبيه اون موقع ها شده بودم كه ديگه تا از در رفتم تو آقاي دكتر شناخت !

نمي دونم چي داره بهش مي گذره كه اين همه بي تفاوت شده يا بي تفاوت نشون مي ده خودش رو ؛ نمي دونم چرا هيچي نمي گه خيلي وقته ؟ به نظر مي رسه فقط بايد صبر كرد و نظاره گر بود . فقط كاش نه اونقدري كه مجبور بشیم براي هميشه از دور !
انکار عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد . *
* احمد شاملو – ابراهیم در آتش – میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد



سه شنبه 30 فروردين

عاشق آبم
تشنه ي سيراب كردن گل هاست !

تو اين ده روز چنان مومنانه از توانايي مومن موندن انسان گفته كه از فكر شك كردن به ايمانت هم خجالت مي كشي و دلت مي خواد همچنان مومن باقي بموني و براي اين ، صبر مي كني و اميدوار كه بتوني !



.................................................................................................................

شنبه 20 فروردين

قبلش به خودم می گم :
زمانه گشت و بر مدار بي مهري ست
تو برمدار دل از مهر و چون زمانه مگرد *
ولی بعدش :
با این همه
بغضم اگر بترکد
نه
پر کاهی بر آب بنخواهد رفت
می دانم ! **

مثل هميشه به يادمون بودين و دعوتمون كردين تا دور هم باشيم و ساز بزنيم و بخونيم و خاطره بسازيم .
چقدر دلم مي خواست شما هم بودين تو اين خاطره ها هرچند حضور نداشتن و به يادم بودنتون هم باعث مي شه هميشه همراه اين خاطره ها باشين .
تك نوازي سنتور اون پسره و آذري نواختن " س " با تار كه مثل هميشه زيبا بود و خراساني خوندن اون دختره كه چه صداي رسا و قوي اي داشت و چه با احساس مي خوند ، به ياد موندني بودن و اون بداهه نوازي آخرش كه سنتور بود و تار و كمانچه و تمبك و دف !

* هو شنگ ابتهاج - سایه
** احمد شاملو – مدایح بی صله



جمعه 19 فروردين

حالم داره از خودم به هم می خوره که دارم با صبر کردن به خودم ثابت می کنم می تونم غیر از اونی باشم که همیشه دلم خواسته باشم . این داره ذره ذره قلب و روحم رو خراش می ده . این خراش ها دارن روز به روز عمیق تر می شن . راستی راستی که طاقت فرساست . نمی دونم برای طاقت آوردن چقدر باید قوی باشم !
خامش منشین خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر چه باشد ! *

با این هیچ حسی که نداشتم ، فقط خدا کنه کار از کار نگذشته باشه !

خونه " آ " و " ف " دور هم بوديم و فيلم و عكس هاي مسافرت رو نگاه كرديم و ياد لحظه لحظه هاي مسافرت ؛ خوش گذشته شد بسي و دستتون درد نكنه و خسته هم نباشين از پذيرايي كه طبق معمول حرف نداشت .
كاش اينقدر فاصله نگرفته بودي كه آقا و خانوم " ش " هم بفهمن مساله اي پيش اومده كه تو اينهمه نيستي آقا " ف " .
نمي دونم چرا اسم اين خواهر كوچيكه " گ " هيچوقت يادم نمي مونه حتا تو مدتي كه با هم هستيم و همه هي صداش مي كنن .

* احمد شاملو – ترانه های کوچک غربت



پنج شنبه 18 فروردين

نمي دونم بعد چند وقت امشب همه ي هر سه تا خانواده بوديم به بهانه تولد " م " كه مباركش باشه زيادهاتا . فقط و فقط جاي عموجون خالي بود و از همون اولش از ظاهر عمه جون و بابا مي شد تشخيص داد كه چه حالي دارن . آخرش بابا طاقت نياورد و وقتي به ياد عموجون شعرمي خوند ، نتونست بغضش رو نگه داره !
مي بيني چقدر همه دوست دارن عموجون ؛ كاش هنوز بودي !



چهارشنبه 17 فروردين

خوبه كه هنوز كسايي پيدا مي شن كه وقتي راستش رو به آدم نمي گن عذاب وجدان مي گيرن و سعي مي كنن جبران كنن ، هر چند چيز كوچيكي باشه !
البته فكر مي كنم اينكه اون قدر با صداقت با طرف برخورد كرده باشي كه از ناراستيش احساس خوبي نداشته باشه هم بي تاثير نباشه در ماجرا



سه شنبه 16 فروردين

بيچاره اين استاد موسيقي من هم هر كار مي كنم و نمي كنم ، هيچي نمي گه !
قرار شد ديگه تو خونه تمرين نكنم حالا كه نمي تونم ، فقط هر جلسه با هم چند تا گوشه رو دوره كنيم كه يادم نره ساز زدن



دوشنبه 15 فروردين

شايد فقط چون اون طوري كه انتظار داشتم – شايد بهتر باشه بگم ، اون طوري كه دوست داشتم – نشده ، اين همه حالم خوش نيست . اگه اينطور باشه يعني هنوز نتونستم از خودخواهيم بگذرم .

نمي دونم چقدر راه رفتيم تو كوچه هاي عظيميه كرج و بيشتر از كار و كمتر از زندگي با هم حرف زديم و ياد بعضي خاطرات دوران كودكي ولي وقتي برگشتيم خونه انگار سبك تر شده بوديم هردومون .
فقط " ح " جان درسته كه تو هم خسته هستي و تحت فشار ولي اين همه بي تفاوت برخورد كردن با " ش " – اونم تو يه همچين موقعيتي – فكر نمي كني منصفانه نباشه ؟! درسته كه شما همديگه رو بهتر مي شناسين ولي هميشه لازم نيست آدم چيزي رو از دست بده تا قدرش رو بدونه !



يك شنبه 14 فروردين

دفتر كارمون توكارخونه رو رنگ كرده بودن و همه چي رو ريخته بودن به هم . با اينكه تميز كردن وظيفه من نبود ، چون دلم تنگ بود و گرفته ، شروع كردم به تميز كردن و شستن . اينطوري انگار دارم فكرهاي ناپاك رو هم از ذهنم پاك مي كنم . آخر وقت كاري آروم تر بودم و هنوز منتظر .



.................................................................................................................

شنبه 13 فروردين

بيچاره اينقدر دلش پر بود و دلش مي خواست با يكي حرف بزنه كه ساعت 3 صبح زنگ زد و تا 5 صبح با هم حرف زديم .

آدم كه دلش زيادي تنگ مي شه ، خودخواه مي شه ؛ حسودي مي كنه ؛ متوقع مي شه . من اينطوري شدم الان . پس بايد صبر كنم .
از آنسوترك كمي آنسوتر مي ايستم
جايي كه شايد سايه-تاريك باشد
جايي كه ديده نشوم حتا
صدايم كه كني
باشد كه آنجا باشم
هنوز منتظر ! *

هديه كردن كتابي به بهانه نوسالگي طبيعت به رسم يادبود !

* بر اساس یه نوشته



جمعه 12 فروردين

يه دفعه به دلم افتاد كه برم پيش عمه جون " م " ؛ خوب بود كه " م " هم خونه بود و يه دو ساعتي رو پيششون موندم . سرحال تر به نظر مي رسيدن به نظر هردوشون هرچند بعد از رفتن عموجون ديگه هيچ كدومشون اونقدر كه هميشه بودن ، شاد نيستن .

انگار فقط منتظر تماس من بودن . شام با هم رفتيم بيرون و كادوي تولدش رو بهش دادم . خدا كنه خوشش اومده باشه . جاي تو هم كه اين همه منتظرت بوديم تا باشي ، خالي بود .
وسط حرفا نمي دونم يه دفعه چي شد كه " ب " گفت : " تو هم از بس با هيچكي حرف نمي زني و نمي گي كه چته ، اعصاب آدم رو خورد مي كني " . من هم مثل هر بار سكوت كردم و چه ماه قشنگي بود وسط آسمون !

خيلي دير نبود ولي به نظر خسته بود و استراحت مي كرد كه جوابي نشنيدم .



پنج شنبه 11 فروردين

صداي زنگ گوشي موبايلم رو كه شنيدم و اون شماره رو روي صفحه نمايشگرش ديدم ، ياد آخرين باري افتادم كه قبل از تعطيلات همديگه رو ديديم . خداحافظي كه مي كرديم گفتي : " حالا مي بينيم همديگه رو " و من ناخودآگاه گفته بودم : " شايد هم نديديم " و حالا هم معلوم نيست تا كي همديگه رو نبينيم .
حداقل كاش فقط يك ساعت زودتر تلفن کرده بودي !

كاش موقع بدرقه بچه ها - كه اومده بودن خونه ما عيد ديدني - گوشي موبايلم رو تو خونه جا نذاشته بودم تا وقتي برگشتم كه برش دارم و بيام پايين و قدم بزنم و راحت تر باهات صحبت كنم ، با اين سوال مواجه نشم كه " تنهايي مي خواي بري قدم بزني ؟ " و مجبور نشم بمونم تو خونه و نتونم حتا باهات حرف بزنم !



چهارشنبه 10 فروردين

تولدت مبارك آقا " ب "

خريد كتاب براي اين دوست كه اگه صدام نكرده بود از كنارش رد شده بودم و نديده بودمش – هرچند به پيشنهاد خودش بود به عنوان عيدي – يه حس فانتزي جالب بهم داد . يه خنده زيرپوستي كه نه مي شه نديده گرفتش و نه مي شه با صداي بلند رهاش كرد . سال خوبي داشته باشي " ع " آقاي " ن " !

اين يكي-دو ساعت دور هم بودن با بچه هاي كلاس انگليسي تو هتل لاله كه اتفاقي پيش اومد خوش گذشت و سبكم كرد . هرچند يه كم خيلي دير ولي به هر حال ممنون كه خبرم كردين . جاي خيلي ها هم خالي بود .



سه شنبه 9 فروردين

هرچند بچه هاي اين دوره و زمونه رو هيچي از رو نمي بره ولي احساس كردم بينشون بودن ممكنه باعث بشه اونقدر كه دلشون مي خواد راحت نباشن . رفتم تو اتاق و دراز كشيدم و تو خواب و بيداري موندم تا رفتن .



دوشنبه 8 فروردين

تولدت مبارك داداش " ف "



يك شنبه 7 فروردين

Happy Wedding Dear Rima

تولدت مبارك آقا " م "

حال و روز " ح " چندان رو به راه نيست ؛ هيچ وقت اينقدر گرفته نديده بودمش .

باشگاه بيليارد !



شنبه 6 فروردين

درسته كه كلي سر به سرش گذاشتيم و گفتيم و خنديديم و باهاش حرف زديم ولي شايد هيچكي به اندازه تو نمي تونست بهش آرامش بده . شايد اگه خبري ازت داشتن ، اين بچه هم الان آروم تر بود .



.................................................................................................................

پنج شنبه 4 فروردین

امروز دیگه باد سرد " نایین " نذاشت درست و حسابی صبحانه بخوریم .

قدم زدن تو " باغ فین کاشان " ، خوردن دیزی ، خوردن یه قهوه داغ تو کافی شاپ مجموعه توریستی " آفتاب-مهتاب " و دیدن این که سوهان چطوری درست می شه بد نبود ولی کاش به جای همه اینها رفته بودیم " چک چک اردکان " رو دیده بودیم !

" ک " و " س " از بعضی چیزها دلخور بودن و به نظر با من راحت تر بودن که برام گفتن . بعضی هاش برای من هم قابل قبول بود و بعضی هاش رو هم نتونستم بفهمم که چرا ؟

هفت-هفت و نیم غروب بود که رسیدیم تهران . " س " نق می زد که دلش نمی خواد مسافرت تموم بشه و با هیچکدوممون خداحافظی نکرد .
مسافرت خوبی بود بچه ها – دست همگی درد نکنه و خسته نباشین – خوش گذشت !

به یادداشت های این چند روز که نگاه می کنم ، می بینم چقدر بیشتر از همیشه از غذا حرف زدم . امسال سال غذا باشه یا گشنگی ، نمی دونم !

هیچکی خونه نیست و من یه شب آروم دارم . همه جا ساکته و فقط من دلم تنگ شده برای تو . هر جا که هستی خوش باشی خانومی .



چهارشنبه 3 فروردین

به خاطر باد با سه تا ماشین ها کنار جوی آبی که از حاشیه چندتا باغ و مزرعه می گشت ، چیزی شبیه یه اتاقک درست کردیم برای خوردن صبحانه .
صدای آب و آفتابی که خنکی هوا رو تعدیل می کرد ، صدای پرنده ها و شوخی های بچه با هم و چهره های شادشون که هنوز از سفر خسته نبودن ، اشتهای آدم رو تحریک می کرد .

با اینکه ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدارت کردم ولی اشکال نداره چون تولدت مبارک " ب " خانوم .

جالب بود که " ف " قبل از همه پیشنهاد کرد حالا که قراره شب " میبد " بمونیم ، تا جایی که می شه دینی های " یزد " رو ببینیم و بعد هم از این گفت که نسبت به پارسال از مسافرت کمتر خسته می شه و بیشتر لذت می بره و بیشتر علاقمند شده که ببینه هر گوشه ایران چطوریه و این که جاده وگونه های مختلف طبیعت براش معنای تازه ای پیدا کردن .

" آتشکده " و " آب انبار شش بادگیری " رو دیدیم و برای ناهار رفتیم رستوران " زیتون " که جای " ح " و " ش " خالی بود . بعد از ناهار " باغ دولت اباد " و دیدن اتفاقی عمه جون " ن " و " میدان امیرچخماق " و قصد خرید شیرینی از " حاج خلیفه " که بسته بود و قرار بود فردا باز کنه . بعدش موزه آب و بازار و حمام خان که دیگه صفای قبل رو نداشت .
سر شب بود و مغازه های توی بازار یکی یکی داشتن می بستن . اون پیرمرد هم که داشت جنس های مغازه ش رو مرتب می کرد تا مغازه ش رو ببنده توجهمون رو به خودش جلب کرد . چند دقیقه ای ایستادیم و گپی باهاش زدیم و خرید کمی کردیم و چندتا عکس به یادگار باهاش گرفتیم . چه صفایی داشت پیرمرد و چه روی خوشی . زنده باشی و سلامت !

نگاهم که به کاسه های چینی سفید و نقش های لاجوردی روی دیواره هاش که افتاد ، ناخودآگاه یاد تو عزیز افتادم . پیشکش !

با اینکه شب شده بود و هوا خنک شده بود دیگه ، ولی از فالوده یزدی نگذشتیم . بعدش سری به فروشگاه " ترمه رضایی " زدیم و بعدترش رفتیم " میبد " .

کباب بلدرچین "رستوران هتل ناصری میبد " اون موقع شب آی چسبید که نگو . چایی بعد از شام هم همه خستگی روز رو از تنمون در کرد .



سه شنبه 2 فروردین

قبل از حرکت به طرف " سیرجان " ماشین ها رو شستیم و صبحانه رو تو منطقه " گنو " خوردیم . هیچکدوم حوصله آبتنی نداشتیم و راه که افتادیم به نظر می اومد " آب گرم " رو از دست دادیم !

" ب " : چته ؟ چرا اینقدر ساکتی و هیچی نمی گی ؟
من ( توی دلم ) : من خیلی وقته که دیگه هیچی نمی گم !
من : چیزیم نیست ؛ فقط یه کم خوابم میاد .
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام رو بستم .

به خیر گذشت وگرنه " ب " و " گ " گنجشک شده بودن !!!

فکرش رو هم نمی کردیم که اون رستوران وسط راه اونقدر مرتب باشه و با سلیقه تزیین شده باشه و غذای به اون خوبی هم داشته باشه .

همبرگر ذغالی " سیرجان " هم بیشتر از اونی که فکر می کردیم خوشمزه بود و چسبید . پیاده روی قبل و بعدش هم جای خود داشت توی این شهر خلوت و آروم . فقط این باد یه کم سرد شده بود دیگه !



دوشنبه 1 فروردین

سال نو مبارک !

کاش به این قلعه که اسپانیی ها ساختنش و نفهمیدیم چرا به قلعه پرتقالی ها مشهوره با اون چشم اندازی که از ساحل و دریا داشت یه کم رسیدگی کرده بودن !

تماشای ماهیگیرهایی که تو دنیای خودشون غرق شده بودن و مشغول بافتن تورهای ماهیگیری معروف به " گپور " بودن و اون همه تور نیمه آماده توی ساحل و آبی آسمون و دریا که تو افق به هم رسیده بودن و آفتاب ملایم صبح و نسیم خنکی که پوست صورت آدم رو نوازش می داد !

بردن ماشین ها روی شناور و دیدن اون همه ماهی های کوچیک و بزرگ اطراف شناور ، عروس های دریایی و مرغ های دریایی نه فقط برای " س " ، برای خانم ها هم تازگی داشت .

چقدر ماشین برای رفتن به " قشم " تو صف منتظر بودن ! اگه ما هم به یه همچین موقعیتی برمی خوردیم شاید از بردن ماشین ها صرفنظر می کردیم .

درسته که اینجا اون خونه ای نبود که قرار بود در اختیارمون باشه و خانم ها با دیدنش خواستن که جای دیگه ای برای شب موندن پیدا کنیم ولی بعد از خوردن ناهار و گشتن توی شهر و خنک تر شدن هوا ، هوس کردن دوباره یه نگاهی بهش بندازن و این دفعه اونقدرا هم به چشمشون بد نیومد . این شد که با خیال راحت بقیه روز به گشتن تو بازار و قدم زدن کنار ساحل و خوردن شام گذشت و وقتی رسیدیم خونه تقریبا همه غش کردن از خستگی .
" گ " و " ب " که نفهمیدم چرا از هم دلگیر شدن ، آی دلم گرفت که نگو ، دلم می خواست گریه کنم ؛ نبینمتون اینطوری باشین !



یک شنبه 30 اسفند

جا موندن کیسه خواب من تو ماشین و این که " گ " هوس کرد به جای " ب " تو کیسه خوابشون بخوابه ، باعث شد " ع " کانال عوض کنه . اونقدر بخندونتمون تا دل درد بگیریم . ولی در عوض تا صبح نتونستیم درست و حسابی بخوابیم .

ساحل " پلاژ سیمین " یه جای خلوت و آروم برای قدم زدن و لذت بردن از زیبایی های دریا بود . آبی دریا و آسمون ، تصویر محو کشتی هایی که تو افق دیده می شدن ، ساحل ماسه ای که برخلاف ساحل ماسه ای دریای خزر سفت و محکم بود و تا مسافت زیادی توی دریا می تونستی پیش بری و آب هنوز به زانوهات هم نرسه ، موجودات دریایی زیبایی که گاهی توی آب و گاهی توی ساحل دیده می شدن ، صدف های رنگ و وارنگ توی ساحل ، اون خرچنگی که چه سریع راه می رفت روی شن های سفت ساحل و اون گوله های شنی کوچیکی که صدف ها دور و بر لونه هاشون تو ساحل درست کرده بودن برای آروم کردن جریان آب وقتی که موج می اومد و از دور که نگاه می کردی مثل یه عالمه ستاره بودن که روی ساحل افتاده باشن .
پا برهنه یه عالمه راه رفتیم تو ساحل . لباس مناسب برای شنا همراهم نبود و فقط " ع " رفت توی آب و " س " که به خصوص بعد از دیدن عیدی ای که " ع " و " م " براش خریده بودن و چه به جا قبل از تحویل سال بهش هدیه دادن ، چه ذوقی کرد از آب بازی .
" ف " هوس کرده بود تو ساحل بدوه و دنبال یکی می گشت که همراهیش کنه . با هم دوییدیم تا می تونست .
جاتون خالی بود چه همه !

دیدن مجموعه غارهای " خور بس " هم خالی از لطف نبود به خصوص با اون چشم اندازی که از ساحل و دریا داشت !

ناهار ماهی سرخ شده خوردم که خیلی خوب درست شده بود .

وقت کم بود و طبق معمول مسافرت ها من آخرین کسی بودم که آماده می شدم .
سفره هفت سین و شیرینی و آجیل و یه عالمه بادکنک های رنگ و وارنگ آماده بودن برای لحظه تحویل سال . شادی تو وجود همه بچه ها دیده می شد . تو نگاه هاشون ، تو حرف زدناشون و خندیدناشون . قبل از تحویل سال جای پدر و مادرامون رو خالی کردیم و جای " ح " و " ش " رو هم . " آ " قرآن باز کرده بود و بقیه ساکت بودیم و منتظر .
اون قطره های اشک هم هرگز پایین نیومدن !
سال که تحویل شد ، " مبارک باد " بود و آرزوهای خوب برای همدیگه و عیدی دادن و عیدی گرفتن . یه حس خوب تو وجود همه بود . همدیگه رو بغل می کردیم و می بوسیدیم . عکس گرفتیم و تو همه این مدت دوربین فیلم برداری " ب " هم روشن بود و نظاره گر . این اولین سالی بود که لحظه تحویل سال با هم بودیم . خدا کنه بتونیم به این دوستی ها ادامه بدیم ، قدرش رو بدونیم و حفظش کنیم .

فقط تونستم دوتا کادوی تولد بخرم برای " ف " و " ب "



شنبه 29 اسفند

دوباره به خاطر خنکی هوا کنار یه نخلستان تو آفتاب نشستیم و صبحانه خوردیم .
این دفعه دیگه دست " ع " و خودم درد نکنه به خصوص به خاطر اون حلوا ارده و خامه

یه بارون حسابی قشنگی های جاده " سیرجان – بندرعباس " رو چندچندان کرد و هوای نزدیک ظهر رو خنک !

غیر از " ع " و " ک " و من که قرار شد ماشین ها رو از " بندر پل " ببریم جزیره ، بقیه با قایق اتوبوسی رفتن و ما هنوز به " بندر پل " نرسیده تماس گرفتن که رسیدن هتل

جاده " بندرعباس – بندرلنگه " خوب نبود ؛ چه از نظر وضعیت خود جاده ، چه از نظر علایم راهنمایی .

ماشین ها رو که بردیم روی شناور ، یه چایی که ریختیم تا خستگی در کنیم ، نم بارونی گرفت و دریا و آسمون اونقدر قشنگ شدن که نگو . هر گوشه یه رنگ . گهگاهی صدای چندتا مرغ دریایی سکوت رو می شکست و صدای آروم موتور یدک کش هم نه تنها آزاردهنده نبود ، یه جورایی هم انگار جزیی از طبیعت منطقه بود .

ماشین ها رو که از روی شناور می بردیم تو " بندر لافت " بارون شدید شد و تمام مسیر تا خود " قشم " یه بند بارید . شیشه ها رو کشیده بودم پایین و تو آرامش جزیره رانندگی می کردم . انگار تو یه دنیای دیگه بودم . فقط و فقط جای خودت خالی بود این دفعه دیگه !

یه سوییت هفت تخته با همه امکانات که همه می تونستیم با هم باشیم . " امیر آقا " ممنون برای جایی که برامون رزرو کرده بودی ؛ بهتر از این دیگه نمی شد .

ساعت پنج و نیم بعدازظهر دیگه نباید انتظار ناهاری غیر از ساندویچ داشت . با این همه همبرگر دست پخت " آقا شهرام ساندویچی " خیلی خیلی بهتر و خوشمزه تر از اونی بود که انتظار داشتیم .

شاید اگه یه کم دیرتر دیده بودمش ، حالا دیگه اینجا نبودم !

کاش به جای این همه بازار و مغازه های پر از جنس های با کیفیت پایین ، چندتا مرکز تفریحی درست و حسابی برای سلیقه های مختلف درست کرده بودن .

ماهی کباب شده هم موجود خوشمزه ای بود !



جمعه 28 اسفند

10 نفری با سه تا ماشین راه افتادیم که بریم مسافرت . از همین اول صبحش جای شماها خالیه . همیشه اول مسافرت یه حال و هوای دیگه ای داره برای من به خصوص اگه صبح زود باشه قبل از طلوع آفتاب . یه همچین مواقعی اولین چیزی که بعد از نشستن تو ماشین و راه افتادن به ذهنم می رسه اینه که کاش می شد بعضی های دیگه هم باشن .
کاش می شد !

دیدن طلوع آفتاب تو افق بدون ابر از جایی که آسمون سیاهه و نم بارونی هم می باره ، زیباست .

صبحانه رو به خاطر خنکی هوا کنار سایه دو تا تک درخت نزدیک " بادرود " خوردیم به جای اینکه تو سایه شون بشینیم . صدای آب و چه چه چند تا پرنده وقتی با صدای بچه ها قاطی می شد که سر به سر هم میذاشتن و می خندیدن وای که چه حس خوبی به آدم می ده .
دستتون درد نکنه " گ " و " ب " که زحمت تدارک صبحانه رو کشیده بودین

زودتر از اونی که فکر می کردیم رسیدیم " یزد " . تفاوت های حرکتی و رفتاری " س " وقتی بین اون همه بچه توی پارک بازی می کرد ، کاملا نظر آدم رو به خودش جلب می کرد .
تدارک ناهار هم با " ف " و " آ " بود که مثل همیشه حرف نداشت . دستتون درد نکنه

یه لغت جدید هم ساخته شد که خودتون حدس بزنین برای چه موردی ممکنه استفاده بشه : " هاتا پی تی "

با اینکه اولین دفعه ست که این همه طولانی رانندگی می کنه و اون هم تو جاده ، ولی هیچ کدوم انتظار نداشتیم اینقدر راحت باشه ؛ شایدم حتا خودش . ولی جاده که دوطرفه شد و یه کم شلوغ ، یه خورده همه رو نگران کرد ولی خب به خیر گذشت !

درسته که یه کم دیر وقت بود ولی همه " سیرجان " رو گشتیم تا تونستیم " ژامبون " گیر بیاریم برای یه مشت آدم گشنه .
ولی اون همبرگر کثیف که با " ع " خوردیم ، آی چسبید !



.................................................................................................................

پنج شنبه 27 اسفند

به نظر مشکل تر از اونیه که فکر می کردم ولی امیدوارم بتونم از عهده دوباره پشت اون نیمکت ها نشستن بر بیام .

" ش " هم دلش می خواست با هم می رفتیم سفر ولی " ح " یه جورایی از اینکه نمی تونیم مسافرت نوروز امسال رو با هم باشیم خیلی خیلی ناراحت بود . سعی می کرد بروز نده ولی بعد این همه سال دیگه خوب می شناسمش .
کاش شما هم می تونستین باشین که بیشتر خوش بگذره !



چهارشنبه 26 اسفند

29 روز گذشت !

گشت زدن تو اون همه اسباب بازی فروشی و عروسک فروشی برای خریدن کادوی عید سه-چهار تا کوچولو چقدر فارغ از همه چی گذشت .
ممنون بابت همه ی امشب !



.................................................................................................................

سه شنبه 25 اسفند

رسیدن به خیر خانومی !

اگه اینا واقعا " پایان نامه " باشن ؟

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ! *
* قاصدک – مهدی اخوان ثالث



دوشنبه 24 اسفند

موقع برنامه ریزی سفر تنها چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود این بود که باید سعی کنم هر طوری هست آتیشم پر بچه ها رو نگیره ؛ آخه خیلی خسته ام ، خیلی !

راست می گفت ، آدم خیلی زود به شرایط عادت می کنه . من هم دیگه دارم به نشنیده گرفتن خیلی از حرفایی که منتظرم نگه می داشت و تو همون انتظار ، شوق رو تو وجودم رشد می داد ، عادت می کنم . حالا میذارمشون یه کناری و خودم رو مشغول چیزای دیگه می کنم و گاهی هم که از گوشه چشم نگاهم بهشون میفته ، یه کم به قول این آقا کوچولو – " س " – غم می خورم و بعدش دوباره آروم می شم .



یک شنبه 23 اسفند

نکنه یه وقت تنهاش بذارین ، آخه خیلی از تنهایی می ترسه . شاید خیلی نتونه تنهایی رو تحمل کنه . با این که معتقده همه آدم ها تنها هستن ولی از اینکه تنها بمونه می ترسه . وقتی با تنهاییش رو به رو می شه از ترس می ره تو تختش و سعی میکنه بخوابه . پس یادتون باشه که هیچ وقت تنهاش نذارین . همیشه دور و برش باشین تا نترسه .
نکنه یه وقت تنهاش بذارین ها ؛ خواهش می کنم !



شنبه 22 اسفند

هیچ وقت فکر نمی کردم اولین قراردادی که می بندیم اینطوری باشه ؛ به خیر بگذره !

دانش پذیر !

بهتر از این نمی شد ؛ سه ماه کار روی پروژه برای رسیدن به اونایی که دارن رو پروژه کار می کنن و بعدش به خاطر یه کم انگلیسی دونستن ، تا آخر پروژه رو تو اروپا گذروندن !
ولی از اون جا که نمی شه هم خدا رو خواست و هم خرما ، نتونستم قبول کنم هر چند که شاید به خرما راضی شده باشم !



پنج شنبه 20 اسفند

می دونستم یه حسادت زیرپوستی توش هست که سعی می کنه بروز نکنه یا شایدم بروزش نده ولی نه دیگه اینقدر !



.................................................................................................................

چهارشنبه 19 اسفند

بعد از 15 سال دوباره خونه دار شدن ؛ مبارکتون باشه !



سه شنبه 18 اسفند

به مناسبت روز جهانی زن

نیچه :
به سراغ زنی می روی ؟
تازیانه را فراموش مکن !

" هیچ گاه تازیانه ای در دست نگرفته ام
حتا هنگامی که به سراغ زنی می رفتم "



دوشنبه 17 اسفند

" امشب " ، امشبه دیگه . چه فرقی می کنه یه هفته دیرتر ؟!

وقتی نبودنم باعث آرامش باشه ، بهتر نیست نباشم ؟ حالا هر وقت بودنم آرامش بخش شد ، خب دوباره هستم ! مهم اینه که اونی که باید ، در آرامش باشه !
قبول دارم سخته و نمی دونم چقدر می شه دوام آورد ولی خب آدم باید سعی خودش رو بکنه ؛ مگه نه ؟!



یک شنبه 16 اسفند

پیشکش به شوق دوستی ؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید !

نگرانی تون رو می فهمم ؛ راستش من هم یه جورایی نگرانشم . فقط خواهش می کنم هر کاری می کنید تحت فشارش نذارید چون می شناسمش ، تحمل نمی کنه ، پس می زنه . ممکنه کاری بکنه که قابل پیش بینی نباشه . اون موقع دیگه شاید خیلی دیر شده باشه !
خواهش می کنم

به یکی گفتن : تو آدم خیلی خوبی هستی !
گفت : بد باشم که چی بشه ؟!



.................................................................................................................

جمعه 13 اسفند

به دلایلی که خیلی هاش برای خودم معلومه و خیلی هاش هم نه ، عادت کردم به همه آدم ها به عنوان " انسان " نگاه کنم ولی چون عادت نکردم بین " زن " و " مرد " بودنشون تفاوت بذارم ، به همه چی از دید مردونه خودم نگاه می کنم ، قبول کردن و یا حتا در مواردی فهمیدن وجه زنونه خیلی چیزا برام سخت می شه ! این جور موقع ها نمی تونم بینشون تعادل ایجاد کنم ؛ یا رومی رومی می شم یا زنگی زنگی ولی به خدا
نه از رومم
نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در ، بگشای
دلتنگم *

هیچکی " من " رو دوست نداره ، هیچکی از " من " خبر نمی گیره ، هیچکی خبری ازش بهم نمی ده . اگه من ازش خبری نمی گیرم ، نه اینکه دلم نخواد یا دلم براش تنگ نشده باشه ، نه ! به خدا دلم یه ذره شده براش ولی انگار باید عادت کنم به تنها موندن ! به زندگی کردن با خاطرات – تا تاوانی باشه برای همه اون کارها که نمی بایست می کردم – یا شایدم مردن و به گور بردن همه شون ، البته اگه گوری در کار باشه !
از مرگ حرف نزنین ، لعنت به جاده ها اگه معنی شون جداییه ! **

کاش امروز بودین تا یه کم باهاتون حرف می زدم ؛ فکر کنم می فهمیدین چی می گم !

* زمستان – مهدی اخوان ثالث
** مسافران – بهرام بیضایی



پنج شنبه 12 اسفند

" بادکنک های خشم " رو یادته ؟ عصبانی هستم و عصبانیتم رو اینجا می نویسم تا سر بادکنک شل شده باشه و کمی هم که شده هوای توش خالی شده باشه .
حالا خوبی بادکنک بودن به اینه که اگه بترکه دست کم به اطرافیانش آسیب زیادی نمی رسونه ، حتا اگه با تیکه تیکه شدنش چیزی به اسم بادکنک دیگه وجود نداشته باشه !
درسم رو خوب یاد گرفتم ؛ مگه نه ؟! خب ، احتمالا باید اثر داشتن معلم خوبی مثل تو باشه ؛ پس بهتره خودت رو باور کنی !
:
اینکه این کار ، چی هست و برای کی دارم انجامش می دم مهم نیست چون اول از همه انجام دادنش و مهمتر از اون درست انجام دادنش حس رضایتی بهم می ده که هیچ جوری نمی شه یا دست کم من نمی تونم بیانش کنم . ولی راستش توقع داشتم چون این کاریه که من انجام دادنش رو قبول کردم - فارغ از این که برای کی و چرا – به من کمک کنی تا بتونم به بهترین شکل ممکن انجامش بدم . فکر نمی کنم توقع زیادی باشه ؛ هست ؟



.................................................................................................................

دوشنبه 10 اسفند

دوتا كادوي تولد ديگه هم گرفتم - ممنون آقا " س " كه هر وقت تنبلي مي كنم تو ساز زدن به دادم مي رسي !

" سور بز "
نويسنده : ماريو بارگاس يوسا
مترجم : عبدا... كوثري

" شوريده "
آهنگساز : سعيد فرج پوري ( افشاري ) - حميد متبسم ( دشتي )
خواننده : پريسا



جمعه 7 اسفند

اصلا مثل اينكه خوشي به شما نيومده ، بازم همون داستان هاي هميشگي . آخه تا كي ؟



پنج شنبه 6 اسفند

تولدت مبارك خاله جون . كاش روز تولدت يادت بود و شادتر از اينا بودي .

يه جا دور نرده هاي فلزي فضاي سبز سيم خاردار پيچيده بودن كه كسي روشون نشينه ،
يه جا حصار فضاي سبز رو از چوب خشكيده درخت درست كرده بودن تا حتا پرنده ها هم بتونن روشون بشينن !

فكر مي كنم اگه به خودت شك كني ، ديگه تمومه . ديگه همه چي خراب شده . ديگه شايد هيچ وقت درست نشه . پس نبايد به خودم شك كنم . بايد همونطوري كه هستم زندگي كنم و ادامه بدم .

فكر كنم غير از " ف " كه نفهميدم از چي اونقدر خسته و بي حال بود ، به همه خيلي خوش گذشت . از حرف زدن ها و شوخي ها و جوك گفتن ها و بازي كردن ها گرفته تا شام و كيك و تولد بازي و كادوها .



چهارشنبه 5 اسفند

عصبي بودم از نگراني ولي عصباني نبودم .
حالا ديگه خيالم راحت شد .



سه شنبه 4 اسفند

سفر به خير و بي خطر خانومي !

تولدت مبارك آقا " ك " !



دوشنبه 3 اسفند

اين اون فردايي بود كه منتظرم گذاشته بودي ؟ من که می دونستم همچین فردایی نمیاد ولی خب همین که امروز برای خودش یه فرداست هم می تونه جای دل خوشی داشته باشه !

گفتم كه خيلي حرف دارم تا بشنوي ولي راستش مي دوني چيه ؟ خسته شدم از تحليل هاي اين ذهن خودتحليل گر ؛ مثل اين يكي :
يعني ممكنه اين كه هي نمي شه ، يه نشونه باشه كه شايد راهش اين نباشه يا نبايد ؟!

تولدت مبارك " ف " خانوم كه خيلي حق به گردن ماها داري و خيلي زحمت ماها رو كشيدي . اميدوارم در كنار همسرت " آ " و كوچولوت " س " يه زندگي شاد و همراه با سلامتي داشته باشي .
راستي زياد هم مهم نيست كه تولد چند سالگيته (;



.................................................................................................................

جمعه 30 بهمن

کارنامه - شماره های 46 و 47 – آذر و دی 1383

*** رضا قنبری - خواب نیمه

...
دوستت دارم !
چند تا ؟
هفت تا !
فقط هفت تا ؟
اگه تو یادم بدی ، بلدم بیشتر هم دوست داشته باشم !
تو خوابا و کتابا هم فقط بلد بودی تا هفت بشمری !
...

*** قصه ی برهنه ی شهرزاد - امیر احمدی آریان

فیه ما فیه – مولانا :
آدمیان همه مظهر می طلبند ؛
بسیار زنان باشند که مستور باشند ،
اما رو باز می کنند تا مطلوبی خود را بیازمایند .

در باب تحقق میل در ارزش مبادله – ژان بودریار - مراد فرهادپور :
با بی اهمیت شدن یا از بین رفتن ارزش مبادله ، ارزش مصرف نیز از بین می رود و ارضای میل مصرف نزد مصرف کننده بی اهمیت می شود .

بخش پنهان تلاش برای پنهان کردن ، همان نشان دادن است . هر نوع فراموش کردنی ، درگیر مبارزه ای بی انتها با نوعی به یاد آوردن است که از دل همین فراموشی بر می خیزد . " کارلوس فوئنتس " از زبان یکی از شخصیت های رمان " پوست انداختن " ، فراموشی را چنین تعریف می کند : " تلاش برای فراموش کردن ، تلاش برای به یاد آوردن است . " هیچ شیوه ای از پنهان کردن وجود ندارد که منجر به نشان دادن به شیوه ای دیگر نشود . فرایند پنهان کردن یک چیز ، تغییر شیوه ی نشان دادن آن چیز است . هیچ چیز به طور کامل پنهان نمی شود ، بلکه به شیوه ای دیگر به نمایش گذاشته می شود .

نظر " لاکان " در باب نگاه :
نگاهی که من می بینم ، نه یک نگاه دیده شده ، که نگاهی است که توسط من در حوزه دیگری متصور شده است . به عبارت دیگر ، من با دیدن نگاه دیگری نه ابژه نگاه ، که سوژه آن هستم و نگاه دیگری را مطابق با میل خود تفسیر می کنم ، آن را ناشی از نیتی خاص در دیگری می دانم که در واقع همان میل خود من است ، و توسط من به واسطه ی نگاه به حوزه ی دیگری فرافکنی شده است .

آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی – رضا براهنی :
تمدن دقیقا به همین یک مساله مربوط می شد . از مصر تا تبت ، تا همان کتاب مردگان ، تا آن جنازه ساده ای که به دوش گرفته می شد و تا آن هفت قدمی که هر کس پشت جنازه و با جنازه می رفت و تا آن زمین گذاشتن تابوت و بعد بلند کردن آن و به راه افتادن در قبرستان ، همه این ها ، این احترامی که به سفر آخر در همه ی جهان قایل شده بودند ، آن سوم و هفتم و چهلم و سال خودی و آن چهل و نه روز کتاب مردگان ، همه نشانه ی تمدن بود . انسان یعنی موجودی که مرده را به حال خود رها نمی کند و برای آن زبان ، رمز ، زمان و آیین تعیین می کند .

*** نمایشنامه " دهانی متبرک از نفرت و عشق و مرگ " به قلم " محمد چرم شیر " و گزارش گونه " فراتر از کلام " از چند وقتی همراهی با " سمیرا مخملباف " به قلم " سالی وینسنت " هم خوندنی بودن .



.................................................................................................................

پنج شنبه 29 بهمن

نه می شه و نه درسته که کسی رو به زور تو یه جمع نگه داشت !

می بینی " ح " آقا ، انگار هیچ وقت هیچ وقت تو زندگی مون عاشق هیچی نبودیم ؛ نه عاشق کسی ، نه عاشق درس ، نه عاشق کار ، نه عاشق زندگی و نه عاشق مرگ !

برای بار نمی دونم چندم " آبی " رو دیدم و چقدر مثل همیشه نو بود !
چقدر خوبه که آدم وقتی سرش رو از آب استخر میاره بیرون ، یکی باشه که تا تو چشماش نگاه کنه بفهمه فرق بین قطره های اشک و قطره های آب رو .



سه شنبه 27 بهمن

امروز از صبح مرده بودم ؛ نمی دونستم باید چی کار کنم ، نمی دونستم دارم چی کار می کنم ! نیم ساعتی با اون دختره از زمین و آسمون حرف زدم ، یکی-دو ساعتی سر دختر عمه بزرگه غرغر کردم و بعد از یک ساعتی سکوت مسخره و به در و دیوار خیره بودن ، یک ساعتی هم به جون " ح " نق زدم . کلاس موسیقی و گپ زدن با " ح " و اون معلم انگلیسی هم حالم رو بهتر نکرد .
تا وقتی که دور هم بودیم توی اون کافی شاپ میلاد نور و شمع فوت کردم و یه هدیه تولد دیگه گرفتم و گفتیم و خندیدیم ، حالم بهتر شده بود ولی تموم نشده ، هم اون خانومه و هم اون آقاهه که مسوول کافی شاپ بودن نتونستن به روی خودشون نیارن و پرسیدن که : " چرا این همه چتونه ؟! "

کاش می شد نباشی و هیچکی هیچکی نخواد بدونه که کوشی !!!



شنبه 24 بهمن

خیلی اتفاقی کتابی دیدم به نام " ناشناس در این آدرس " نوشته " کرسمان تایلور " به ترجمه " تینوش نظم جو " و نفهمیدم چی شد که دیدم خریدمش . خوندمش و دوسش داشتم .
توضیح مترجم : " مارتین شولسه " مسیحی آلمانی و " ماکس آیزنشتاین " یهودی آمریکایی هر دو تاجر تابلو در ایالت کالیفرنیا هستند . بیش از دو دوست آن ها به دو برادر می مانند . " مارتین شولسه " تصمیم می گیرد همراه با خانواده اش به کشور خود – آلمان – برگردد . این کتاب نامه نگاری آن ها بین سال های 1932 و 1934 است ؛ صریح ، بی پرده ، کوتاه با بیانی غیرمنتظره . این کتاب لحظه ای مهیب از تاریخ بشریت ، تراژدی درونی و گروهی آلمان نازی را به درستی و بدون هیچ درس اخلاقی آشکار می کند .



جمعه 23 بهمن

تلفن کردی و با هم بودیم و " رسم عاشق کشی " رو دیدیم و من چقدر بد بودم دوباره و تو دوباره بخشیدی به بزرگی خودت بدون این که چیزی بگی و چه هوایی بود بعدش از آفتاب و برف .
بعد از مدت ها رفتیم " آناناس " و خودمون دوتایی بودیم و یه عالمه حرف زدم و تو طبق معمول بیشتر گوش بودی تا دهن .
تو خیابون ها می گشتیم و من حرف می زدم و تو گوش می دادی و گاهی سوالی می پرسیدی و من سعی می کردم بتونم جواب بدم و از جواب های من بیشتر خنده ت می گرفت .
وجود چیزی در تو که من ازش به " شور زندگی " تعبیر کردم ، سادگی و بی تکلف بودنت ، صداقت و وجه زنانگی شخصیت تو و خیلی چیزای دیگه که گفتم وشنیدی ، همه و همه دلایلی بودن برای دوست داشتنت ولی بعد که بیشتر فکر کردم و یاد اون حرفت افتام که گفتی : " اگه اینا دلایل دوست داشتن من باشن ، روزی که این دلایل دیگه وجود نداشته باشن ، تو دیگه من رو دوست نخواهی داشت ! " ، با خودم که فکر کردم دیدم نمی تونم هیچ دلیل پایداری برای دوست داشتنت به زبون بیارم چون فکر می کنم اگه یه روز همه اون دلایل هم که نباشن ، نمی تونم دوست نداشته باشم چون دوست داشتن تو و نشستن مهرت به دل من یه اتفاقه که در درون و تو وجود من اقتاده پس بذار براش هیچ دلیلی نتراشم و فقط دوست داشته باشم بدون هیچ توضیحی تا موندگار باشه ؛

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس

یه دفعه یادم اومد که دیشب تو سینما فرهنگ قبل از دیدن فیلم " ماهی ها عاشق می شوند " ، یه دفترچه تبلیغاتی از فیلم " یک بوس کوچولو " به کارگردانی " بهمن فرمان آرا " – که نمی دونم به جشنواره نرسید یا این که مجوز اکران نگرفت – پخش می کردن که توش از قول " محمدرضا سعدی " که " رضا کیانیان " نقشش رو بازی می کرد نوشته بود : " من تو بغل زنم برای معشوقه م گریه کردم "
به شدت ترسیدم از فکر این که به یه همچین سرنوشتی دچار بشم . باید تمام تلاشم رو بکنم که چنین سرنوشتی نداشته باشم . خوب یا بدش رو نمی دونم یا حتا اینکه می تونم یا نه یا اینکه به چه قیمتی ولی فقط این رو می دونم که تا جایی که توان دارم نباید بذارم چنین اتفاقی تو زندگیم بیفته . چون اونوقت درسته که ممکنه بتونم خیلی خوب نقش بازی کنم و به زنم دروغ بگم ولی به خودم چی ؟ چقدر می تونم به دیگران وهم بفروشم ؟ به خودم چی ؟



پنج شنبه 22 بهمن

تولدت مبارک " ح " آقا .

سینما فرهنگ و " ماهی ها عاشق می شوند " " علی رفیعی " که یه فیلم خیلی خیلی دوست داشتنی بود برای من . یه داستان ساده بدون حرف های اضافی و یه فیلم خوش ساخت که لباس ها و غذاهاش رنگ و بوی زندگی می دادن و عشق . بازی " رضا کیانیان " و " رویا نونهالی " و " مریم سعادت " و " گلشیقته فراهانی " هم جای خود داشت . فقط جای شماها خالی بود یه عالمه ؛ کاش بودین تا با هم می دیدیمش .

کاش آدم بتونه مثل آدم های تو قصه ها و فیلم ها همونقدر عاشق بشه و عاشق باشه و عاشق بمونه ، همونقدر خودخواه نباشه و همونقدر بی ادعا باشه و بی تکلف ، همونقدر به آزادی دیگران احترام بذاره و همونقدر فقط خودش رو نبینه ، کاش ... !



سه شنبه 20 بهمن

یه روز استثنایی ؛
این برف که از جمعه تا حالا یه سره داره می باره و همه جا رو سفید کرده .

جشنواره و سینما بهمن و " باغ های کندلوس " که فیلم خوبی بود ولی می تونست خیلی بهتر باشه اگه فقط یه کم دیالوگ های اضافی کمتری داشت و اصل داستان بهتر پرورونده شده بود !
دوباره جشنواره و سینما پایتخت و " بید مجنون " که شاید به یه بار دیدنش هم نمی ارزید !
ولی خب عوضش همراهی شما دو تا و اون قضیه مورچه ی کورن فلکس به دهن که دنبال ظرف شیر می گشت از اول تا آخر فیلم و اون یه خورده پیاده روی بعدش تا رسیدن به ماشین و بعدترش این که تا به خونه برسیم " ببینین اینجا چقدر خوشگله ! " ، کلی حالم رو بهتر کرد . فقط وقتی که برای خرید چند دقیقه ای نگه داشته بودم احساس کردم اونقدرا که فکر می کردم دیگه خوب نبودی یهو !

راستی دو تا کادوی خوشگل تولد هم گرفتم ؛ یه قورباغه چوبی با پیپ و چوب ماهی گیریش که کلی با مزه بود و یه تابلو چوبی که قاب شده بود برای اون شعری که با دست خط خودش نوشته بود روی اون کاغذ کاهی .
کاش می تونستم اونجوری که تو دلم می گذره بگم که چقدر ممنون بابت کادوها .



دوشنبه 19 بهمن

تولدت مبارک " ع " آقا !

با امروز سه روزه که تو خونه افتادم از مریضی . تمام شنبه رو با تب و لرز و بدن درد تو رختخواب سر کردم و تمام 24 ساعت یک شنبه رو خوابم نبرد . داشتم از فکر دیوانه می شدم . تو خلوت خودم بغض می کردم ، اشک می ریختم و به خودم و روزگار می خندیدم مثل دیوونه ها ! با خودم کنار می اومدم و کنار نمی اومدم . تصور بعضی چیزا اونقدر سخت بود که نمی دونستم چقدر توان دارم که تحمل کنم اگه اتفاق بیفتن . چقدر توان دارم و چقدر باید که بتونم خودم رو عوض کنم ؟ چقدر توان دارم و چقدر باید که بتونم شرایط رو عوض کنم ؟ به نفع خودم ، به نفع دیگرانی که دوستشون دارم – که البته شاید بیشتر به نفع ایده ها و ایده ال های خودم باشه و به نفع وجدان و چه می دونم هزار چیز دیگه که شاید همه شون مسخره باشن – کاش اینقدر همه چی برام جدی نبود ، کاش اینقدر خودم و دیگران برام مهم نبودن ، کاش اینقدر ضعیف نبودم و کاش اینقدر دردم نمی کرد ، کاش ...



جمعه 16 بهمن

تعدادمون زیاد نبود ولی تا خود صبح که رفتیم فرودگاه برای بدرقه ش ، همه با هم بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم . آقا " ب " سفر بی خطر و امیدوارم که زندگی خوبی رو کیلومترها دورتر از این جا شروع کنی و همه چی اون طوری باشه که دلت می خواد .
یکی دیگه هم رفت !

24 روز گذشت
نمی دونم چرا همه چی امشب مصنوعی به نظرم می رسید ؛ شبیه یه جور رفع تکلیف ! فقط خوب بود که حسابی داشت برف می بارید .

امیدوارم هر چه زودتر خوب شی آقا کوچولو و ممنون بابت تبریک تولد وسط اون همه گرفتاری !



پنج شنبه 15 بهمن

تو مهمونی امشب که خونه " ک " و " س " بودیم ، جای " ش " که سخت مشغول درس خوندنه برای امتحان تخصص ، خالی بود و " ح " هم که به احترام همه اومده بود ، زودتر رفت .
مثل همیشه سلیقه انتخاب لباس " گ " حرف نداشت ؛ ساده و خوش طرح و خوش رنگ .
" ف " هم نگران خانوم برادرش و بچه ش که یه خورده زودتر از وقت داشت به دنیا می اومد بود .
ممنون از همگی بابت این کیف قهوه ای خوشگلی که بهم هدیه دادین !



.................................................................................................................

چهارشنبه 14 بهمن

رسیدن به خیر خانومی ؛ خسته هم نباشی تازه .

شنیدن یه صدای آشنا ،
و من چه آبی ام امشب .



دوشنبه 12 بهمن

درسته که دو روز از تولدت می گذره و یه دفعه یادم افتاد ، ولی به خدا اون دو روز قبلش دلم تنگ شده بود برات خانوم کوچولو زیاد تا !
تولدت مبارک :* :* :*
فقط کاش ...



.................................................................................................................

شنبه 10 بهمن

" نوا " که گوش می کنم انگار یکی هست که می فهمه ؛ انگار یکی دلداریم می ده !

یهو اینقدر دلم برای عمو " ر " تنگ شد که ناخودآگاه گریه م گرفت !

" به کودکی که هرگز زاده نشد "
اوریانا فالاچی – یغما گلرویی



جمعه 9 بهمن

تولدت مبارک داداشی :*
و البته تولد شما هم مبارک آقا " آ "



.................................................................................................................

پنج شنبه 8 بهمن

فقط می تونم بگم که نمی دونم چی بگم ؛ شاید لازم باشه اول بتونم نسبت به خودم اونقدر بی رحم باشم . شاید به امتحانش بیارزه ؛ شایدم نه ؛ امیدوارم بدونم می خوام چی کار کنم . شاید هم چون فکر می کنم که راهم رو انتخاب کرده باشم دیگه ، نتیجه ش هر چی باشه برای من قابل قبول باشه .
حس می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای به دعای شماهای دوست نیاز دارم !

دلم برای اون دو تا کوچولو هم خیلی تنگ شده ، هر کدومشون یه جور !



سه شنبه 6 بهمن

مي بيني ، كس ديگه اي غير از من هم متوجه شده كه عوض شدي يه جورايي . فقط چون فكر مي كنم تجربه هاي جديد باعث مي شن كه آدم ها تغيير كنن ، اميدوارم تجربه هاي سختي رو پشت سر نذاشته باشي و اگه هم اينطور بوده ، حالا ديگه تو شرايط سختي نباشي !
وقتي مي گي : " خبر نداري چقدر ننر شدم ! " نمي دونم چرا فكر مي كنم كه يه جورايي دلت گرفته و گاهي هم پيش اومده كه تو خلوت خودت با درست كردن چند تا دونه مرواريد آروم تر شدي ! حرف هم كه مي دونم نمي زني تا كسي اينجا نگرانت نشه . اگه اينطوري دست كم خيالت راحته كه اونايي كه دوستت دارن و دوستشون داري ، نگران تو نيستن ، باشه !
دل گرفته نبينمت خانومي :*



دوشنبه 5 بهمن

تولدت مبارك عمه جون ، راستش يادم هست ولي ...



يك شنبه 4 بهمن

اونقدر روز شلوغ و بي برنامه اي بود كه يادم رفت صبح كه برف رو ديده بودم با خودم فكر كرده بودم براي شب باهاشون تماس بگيرم تا بيروني بريم و دوري بزنيم و حال و هوايي عوض كنيم .
نگراني پيدا نكردنش هر جا كه تماس گرفتم و پيدا كردنش خونه پدر و مادرش و حرف زدن با اون بچه كنكوري كه اونم يه بيرون حسابي دلش خواسته بود ، باعث شد يادم بياد و چقدر كاش كه اينقدر دير وقت نبود !
حالش كه بهتر نشده ، هيچ ، اين روزا بدتر هم شده ؛ كاش زودتر خوب خوب بشه ؛ راستش نگرانشم يه جورايي !

يه missed call با قرار قبلي ، وقتي كه فكرش رو هم نمي كني ، يعني خيلي چيزا !
هم دلم مي خواست حرف بزنم ، هم دلم مي خواست بمونن براي وقتي كه قرار بود .
يه روزي كه اون ديوار بخواد ديگه نباشه ، شايد تنها ديواري باشی كه باقي مي مونه . تنها کسی که بتونه بفهمه خیلی چیزا رو ، حس کندشون .
ميون همه اون حرف ها ، حس معصوميت بيان دو تا كلمه اونقدر قوي بود كه راستش هم اون كلمه ها رو يادم رفته ، هم اينكه در چه موردي بودن ؛ فقط اون حس باقي مونده و بس ؛ درست انگار از زبون يه دختر بچه سه ساله بيان شده باشن !



شنبه 3 بهمن

وقتي رفتن برق باعث بشه 2 ساعت زودتر كار تعطيل بشه ، مي گن بي برقي هم نعمتيه ها !!!



جمعه 2 بهمن

از اون جمعه هاي با " بدون شرح " !



پنج شنبه 1 بهمن

آقا " ع " كه چند ساله زيادتا دوري از اينجا ، تولدت مبارك .

نون سنگك رو كه ديدم و بوي ديزي كه خورد به مشامم ، جاي خالي اون دو تا دندون رو يادم رفت و حالا نخور كي بخور ! جاي همه خالي ، به خصوص اونا كه خودشون مي دونن .

دلتنگي كه شاخ و دم نداره ، داره ؟

خلاصه بعد از مدت ها Dogvill رو دیدم . از داستان ، ساختار ، فیلم برداری و فضاسازی بی نظیرش که بگذریم ، این مضمون بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده که :
" این نهایت تکبره که تو به خودت اجازه می دی هر کسی که به تو ظلم کرده با یه عذرخواهی ببخشی . همونطور که تو تاوان گناهانت رو دادی ، بقیه هم باید تاوان گناهان شون رو بدن ؛ البته درسته که آدم ها جایز الخطا هستن ولی مگه نه اینکه هر کسی باید پاسخگوی عملش باشه ، پس این نهایت تکبره که تو فرصت پاسخگویی به آدم ها نمی دی "



چهارشنبه 30 دي

همچين با خنده گفت : حالا كه دو تا دندون عقل ديگه ت رو هم كشيدي ، مي شه به مامانت گفت كه دست به كار بشه !
با همون دهن بسته گفتم : ها ها ، هنوز يكي ديگه مونده كه فكر هم نكنم حالاحالاها كشيدني باشه !



سه شنبه 29 دي

بازم دانشگاه و دانشكده و ياد اون روزا و حسرت برگشتن و ...
آخ كه اگه مي شد !!!



يك شنبه 27 دي

تولدت مبارك :*

یاد این دو تا شعر " مارگوت بیکل " افتادم ناخوداگاه :

شگفت انگيزي زندگي
با آگاهي به ناپايداري اش
در جرات تو شدن
در شجاعت من شدن
در شهامت شادي شدن
در روح شوخي
در شادي بي پايان خنده
در قدرت تحمل درد
نهفته است .

اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش
چه مایه توانایی !



جمعه 25 دی

بارها و بارها گریه کردم تا شنیدن اون صدا که با حرف هاش آروم تر شدم و گفت که صدای مرده نمی دم دیگه !

شنیدن هق هق گریه ش برای اولین بار که حتا تو روزای سخت تر از این هم نشنیده بودمش !
تو دلم گفتم : گریه کن خواهر ، تا تنها هستی بلند بلند گریه کن و اشک بریز ، بذار صدات گوش آسمون رو کر کنه ، بذار اشک هات دریا رو شرمنده کنن ، بذار دردت دل سنگ رو بترکونه ، شاید اینطوری قدری آروم تر بشی ، سبک تر !



پنج شنبه 24 دی

وقتی برای دادن اون امانتی ها اون جا بودم برای اولین بار بدون این که تو باشی ، ...
گرمای اون دو تا استکان چایی با اون همه محبت و لطف هم نتونست گرمم کنه ، آرومم کنه . نگران بودم ، ترسیده بودم ، می لرزیدم ، خالی بودم .

سرم داره منفجر می شه ، دلم داره می ترکه از نگرانی و ترس . بیشتر از این توان موندن و نوشتن ندارم . شاید بشه به واسطه شرایط هم شده ، خوابید .



.................................................................................................................

سه شنبه 22 دي

خواب برگشتم كه 6 ساعتي طولاني تر شد ، پر بود از جاده هاي برفي و يخ زده و مه گرفته !

اين وسط بايد از اين ماشين هم ممنون باشم كه دوهزار كيلومتر راه برد و صداش در نيومد ؛ فقط آخرا يه كم به نفس تنگي افتاده بود كه واجب شد وقتي رسيدم خونه قبل از اين كه به خودم برسم ، اول اونو ببرمش سرويس . حالا هم تميزه ، هم ديگه سردش نيست ، هم سر حال شده و هم نفسش تنگ نيست ديگه .
ولي حالا كه نوبت خودم شده ، به دليل پاره اي تعميرات آب حموم قطع شده و من هنوز به شدت هپلي هستم .

حالا فقط همه دارن از فضولي مي ميرن كه من اين دو روز كجا بودم و چي كار مي كردم ؟ D:



دوشنبه 21 دي

شب رو توي اون يه ذره جا خيلي راحت تر از اوني كه فكر مي كردم خوابيدم ،
صبح – كه البته ديگه ظهر شده بود – خيلي ديرتر از وقتي كه فكر مي كردم از خواب بيدار شد

سلام خانومي ! اون كاپشن و اون روسري چقدر بهت می اومدن .
رفتيم تا جايي كه خواستي ديگه بالاتر نريم ، چند دقيقه اي در پناه گرماي دوستي ايستاديم و با زبون بي زبوني گفتيم و شنيديم و شكستيم . بعدش انگار دنيا فقط اون چادر نايلوني و تخت و كرسي و نهار و قليون و يه جشن تولد كوچولوي دو نفره – هرچند بدون كيك و شمع - بود و زمان فقط همون چهار ساعتي كه با هم گذرونديم ؛ تولدت مبارك خانومي ؛ با بهترين آرزوها براي تو كه بهترينمي !
جاي يه نفر كه خودش مي دونه هم خالي بود زياد تا ؛ كاش مي شد باشه .

راه كه افتادم هنوزم باورم نمي شد كه اين من بودم اونجا .
به هر حال راست مي گفتي كه خيلي خوش به حالم شد امروز ؛ يه دنيا ممنون بابت همه ش .



يك شنبه 20 دي

از آسمون صاف و پر ستاره قبل از اذان صبح
تا طلوع آفتاب كويري و برفي كه روي زمين ها و تپه هاي اطراف گردنه نشسته ،
تا اون اتفاق توي پمپ بنزين كه انگار صدقه راه بود ،
تا خوردن صبحانه توي اون قهوه خونه وسط شهر با مشتري هاي پا به سن گذاشته اي كه چين هاي پوست صورت و زبري پوست دستاشون اولين چيزيه كه توجهت رو جلب مي كنه – از اون مغازه دارهاي بازنشسته اي كه سال هاهر روز صبح كركره مغازه ش رو بالا زده و اگه تابستون بوده چهارپايه ش رو گذاشته جلوي در توي آفتاب و يا اگه زمستون بوده كنار بخاري نفتي توي مغازه ش نشسته تا رسيدن مشتري و تمام روز دنيا رو از زاويه مغازه ش ديده و بس . گاهگاهي چپقي يا سيگاري گيرونده يا پكي به قليونش زده و استكان چايي خورده تا خستگي اي در كرده باشه يا از اون كشاورزهاي بازنشسته اي كه سال ها هر روز صبح با يه بقچه رفته سر مزرعه ش و قبل از شروع كار آتيشي به راه كرده براي گرم موندن كتري چايي ش همه ي روز و نيم روز خستگي رو نهاري خورده و استكان چايي و عرقچينش رو سايه صورتش كرده و چرتي زده تا آماده بشه براي كار بعدازظهر تا غروب آفتاب – و شنيدن صداي گوش نواز كركر قليون ها و ديدن رقص چشم نواز بخار استكان هاي چايي توي نور آفتاب كه آرومت مي كنه ،
تا دشت هايي كه تا چشم كار مي كرد از بي كرانگي به آسمون وصل شده بودن ،
تا تك كوه هاي نه چندان بلند پوشيده از برف كنار جاده ، اون موقع كه صدامو انداخته بودم رو سرم و پا به پاي خواننده مي خوندم و يا هم پاي نوازنده تحريرهاي سازش رو تكرار مي كردم - " شهر قصه " و " بهارباد " و " سايه روشن مهتاب " - ،
تا اون رگبار كوتاه و بي موقع ولي زيباي وسط آسمون آفتابي ،
تا اون دشتي كه داره پر مي شه از ژنراتورهاي بادي ،
تا خود ...
هزار كيلومتر راه و 12 ساعت رانندگي يه سره ، همه و همه ش مثل يه خواب مي مونست . وقتي رسيدم انگار تازه از خواب بيدار شده باشم ؛ سر حال سر حال . اين " من " بود يا " تو " كه تونستم ؟!

سلام و زيارت و دعا و نماز به شيوه خودم كه نمي دونم چقدر درست باشه ؛
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد !

شنيدن صدايي كه اونجا بودنم براش بيشتر شبيه شوخي بود و من با خودم فكر مي كردم : خب آره ، اگه همه زندگي آدم يه خواب كوتاه باشه يا يه شوخي ساده پس يا من دارم شوخي مي كنم يا اون داره خواب مي بينه !

چون بي خبر اونجا بودم و هر شرايطي ممكن بود پيش بياد كه اون اتفاق ساده – ديدار – رخ نده ، ناراحت نبودم كه چرا نشد ولي با خودم فكر مي كردم :
اينجا
هنوز دوست داشتن ممنوعه و دوست داشته شدن گناه
هنوز عشق بايد كاغذي باشه تا به رسميت شناخته بشه
هنوز مي ترسيم از اين كه دوست داشته باشيم
هنوز مي ترسيم از اين كه دوست داشته بشيم
هنوز وقتي مي گي كسي رو دوست داري انگار به حريمش تجاوز كرده باشي
هنوز وقتي مي گي كسي من رو دوست داره انگار اجازه دادي به حريمت تجاوز بشه – خواسته يا ناخواسته
هنوز هويت عاشق و معشوق – چه فرقي مي كنه – بايد پشت هويت هاي جعلي پنهان بشه
با همه اين ها شايد درست باشه كه " آنكه در عشق ملالت ( ملامت ) نكشد ، مرد ( زن ) مخوانش ! "



.................................................................................................................

Home