| پيام قاصدک |
|
●شنبه 7 شهريور
تمام روز فکر مي کردم به همه اون چيزهايي که گفته بودم و شايد بهتر باشه بگم ادعا کرده بودم . يه بار ديگه همه اون چيزايي رو که گفته بودي و خواسته بودي مرور کردم و همه تجربه ها و همه ... . پذيرفتن اونچه تا به حال از ديد خودم نخواسته بودم بپذيرمش ، وقتي از ديد تو بهش نگاه کردم ، چقدر آسون تر شده بود ؛ فقط مونده بود يه نگراني نه چندان کوچولو که کاش هيچ وقت دوباره اتفاق نيافته ! – آخه يه جورايي چندين سال قبل يه دفعه اتفاق افتاده بود و نتيجه ش چيزي بود که امروز هر دو ما مي ديديمش – ديدن اون شماره رو صفحه نمايشگر گوشي موبايل و شنيدن صداي تو ! □ پیام
●جمعه 6 شهريور
.................................................................................................................به دلم افتاده بود برم اونجا و دو تا شمع روشن کنم . کنار اون رودخونه نشسته بودم و شعر مي خوندم که يه دختر کوچولوي بازيگوش اومد و هر دو تا شمع رو خاموش کرد و با خودش برد . به دلم بد راه ندادم ! طاقت نياوردم و خواستم صدات رو بشنوم که چه سرد بود و خشک ! بعد از اون حالي که به من رفت ، با خودم فکر کردم چرا بايد خودم رو تحميل کنم و تصميم گرفتم که هرچند سخت ولي از اين به بعد ديگه طاقت بيارم و منتظر بمونم ! □ پیام
●پنج شنبه 5 شهريور
اگه از خنده هام شادي احساس مي کردي ، فقط و فقط براي اين بود که با هم حرف مي زديم و صداي تو رو مي شنيدم وگرنه بقيه ش از جنس همون خنده هاي بود که خيلي وقت ها تو نوشته هاي " آيدا " ي فراموش نشدني مي خونديمشون ؛ يه دهن تا بناگوش باز با بغض و حلقه اشکي که هيچ کس نمي تونه ببينتشون ! خواب ديدم تلفن کردي و در حالي که مي خندي مي گي که براي خداحافظي تماس گرفتي و باورم نمي شه و از ناباوري از خواب مي پرم ! گفتي عصباني هستي و نپرسم که از کي و چرا ؛ از فرصتي که دادي تا چند دقيقه اي ببينمت سو استفاده کردم و پرسيدم که از کي و چرا عصباني هستي و طبيعي بود که در جواب بگي حوصله نداري و مي خواي که برگردي خونه ! طاقت نياوردم و پيغام فرستادم که هميشه هستم تا همه ي دلت رو بشنوم و اينکه مي دوني که دوست دارم ! بعد با خودم فکر کردم شايد تو اين موقعيت لازم داري مدتي رو بدون قيد و بند هاي من سر کني و نمي دونم چقدر مي تونم طاقت بيارم نبودنت رو و تا کي ؟ ولي اگه تو اينطوري بخواي ، بايد بتونم ! نگران من هم نباش خانومي ؛ منتظرت مي مونم . □ پیام
●چهارشنبه 4 شهريور
گفتم : تو به جاي اينکه براي انجام دادن يا ندادن کاري ، به دلايلي که خودت براي خودت داري بها بدي ، به نظر مي رسه داري يه جاي ديگه دنبال ايراد مي گردي تا بهانه کني و از زير تعهدي که خودت به خودت بايد بدي براي پذيرفتن عواقب ايده هايي که تو ذهنت داري ، شونه خالي مي کني . اونقدر تند رفته بودم که گفتي : يعني داري دعوام مي کني ؟! سوختم ! خيلي وقت ها يادم مي ره بيشتر از اينکه حرف بزنم بايد گوش بدم . فقط کاش هنوز اونقدر خودخواه نشده باشم که همه اون حرف ها رو فقط به خاطر خودم زده باشم ، نه به خاطر تو – مي نويسم " فقط " چون مي دونم که نمي تونم صد در صد خودخواه نباشم و اميدوارم که ببخشي – نبودي و بيشتر سکوت بود که تو نگاه ها رد و بدل مي شد و هيچ کدوممون حرفي نمي زديم و ... ! □ پیام
●سه شنبه 3 شهريور
کلاس انگليسي که تشکيل نشد ، فرصتي پيش اومد تا به بهانه تولد " ب " سري بهشون بزنم . درست هموني شد که به دلم افتاده بود ( اون موقع نمي بايست چيزي مي گفتم . فقط مي بايست مي نشستم و منتظر مي موندم ! ) اميدوارم اينکه با هم بوديم و شام خورديم و يه سري هم به اون رودخونه و ديوار کنارش و شمع هاي روشن روي ديوارش زديم ، باعث شده باشه آروم تر شده باشي ! □ پیام
●يک شنبه 1 شهريور
تولدت مبارک آقا " ب " هواي خنک صبح کوير که به صورتم خورد ، ياد بچه گي ها افتادم که تابستون ها مي رفتيم کرمان پيش آقا جون و مامان جون . ياد صبح قبل از اذان بيدار شدن تو خونه خدا بيامرز زن دايي بابا . ياد بابا که رانندگي مي کرد و دنبال يه جاي خوب مي گشت براي صبحانه . ياد اون تلمبه هاي آبي که کنارشون چند تا درخت مي ديدي و نوار سبز چمن که دو طرف مسير آب تا نه چندان دور از سرچشمه ادامه داشت . ياد سفره انداختن و صبحانه نون تازه و پنير و گردو و انگور خوردن . يادش به خير همه اون روز ها ! بعد از 30 سال کار ، امسال عيد همسرش رو از دست داده بود و چه غمگين بود اون ته لبخندي که هميشه از چين هاي گوشه چشمش مي تونستي بفهميشون . از اون مردهاي سخت و دوست داشتني که سرد و گرم روزگار کشيده بود و به نظر مي رسيد که ديگه نياز به استراحت داره . ممنون از اون همه لطف و از اون همه تجربه که بي دريغ در اختيار گذاشتي و کاش با استفاده درست ازشون بتونم جبران کنم ! کار که تمام شد ، کنار زاينده رود قدم مي زدم و باد ذرات آب اون فواره وسط زاينده رود رو به صورتم مي زد و غير از جاي خالي تو و اون که خودش مي دونه ، ناخودآگاه ياد " قاصدک " افتادم که چه جالب لهجه اصفهاني رو به شکل کلمه مي نويسه . يک ساعتي کنار زاينده رود راه رفتم و يک ساعتي هم نشستم به نوشتن و ياد کردن ! قدم زدن تو ميدون نقش جهان آرامش عجيبي بهم داد . با اينکه تنها بودم و حوصله بازديد از جايي رو نداشتم ، آدم ها رو که بالاي عالي قاپو ديدم ، هوس کردم ميدون رو از بالاتر هم ببينم . باد خنکي مي اومد اون بالا و اونقدر شلوغ نبود که کسي مزاحم تنهايي و خلوتت بشه . نور زرد و سرخ خورشيد غروب خودش رو انداخته بود رو ميدون و با آبي آب و سبزي چمن بازي مي کرد . روي يکي از پل هاي زاينده رود که فقط آدم رو بود ، چند لحظه ايستادم ، چشم ها رو بستم و خودم رو سپردم به صداي آب و باد خنکي که مي وزيد . بعدش قدم زدن تو ساحل طرف ديگه زاينده رود و راه رفتن رو سي و سه پل که شلوغ بود و اونقدر ها که فکر مي کردم دوست داشتني نبود . ولي فکر کردم که اگه خلوت بود و آدم مي تونست توي يکي از اون حجره هاش بشينه و پاهاش رو از لبه پل آويزون کنه و عاشقي کنه ، چقدر مي تونست دوست داشتني باشه ! □ پیام
●جمعه 30 مرداد
.................................................................................................................تنهايي صبح و بلند بلند خوندن " ديالکتيک تنهايي " اکتاويو پاز به ترجمه خشايار ديهيمي □ پیام
●پنج شنبه 29 مرداد
خوش گذشت مهموني امشب خونه " ر " و " ب " ! با اينکه هنوز يه چيزي نمي ذاره اون ته دلم آروم باشه ، ولي تو اين چند روزه به اين آرومي نبودم . اگه نگاهت مي کنم فقط براي اينه که بدوني حواسم بهت هست . نه ( سريع و صريح ) ! اين از جنس اون استقلالي بود که در موردش بهت گفتم ؛ شايد اگه جوابت " آره " بود ، اينقدر خوشحال نمي شدم ! با همه خستگي ت بيدار موندي تا برسم خونه و مطمئن بشي که کليد اون قفل آخر رو دارم ! " من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند . " * * احمد شاملو – هواي تازه – تو را دوست مي دارم □ پیام
●چهارشنبه 28 مرداد
صبح و جاده و " من درد در رگانم حسرت در استخوانم چيزي نظير آتش در جانم پيچيد . سر تا سر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد تا قطره اي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم . از تلخي تمامي دريا ها در اشک ناتواني خود ساغري زدم . آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت شان بود احساس واقعيت شان بود . با نور و گرمي اش مفهوم بي رياي رفاقت بود با تابناکي اش مفهوم بي فريب صداقت بود . افسوس ! آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتاب گونه اي آنان را اين گونه دل فريفته بودند ! اي کاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم کنند . اي کاش مي توانستم - يک لحظه مي توانستم اي کاش – بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را ، گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست و باورم کنند . اي کاش مي توانستم " * و بغضي که تاب نياورد و ترکيد ! * احمد شاملو – مرثيه هاي خاک – با چشم ها حدود ساعت 4 بعد از ظهر – کارخونه : شاملو " عشق عمومي " ش رو مي خونه و من دلم مي گيره ؛ زنگ گوشي موبايل و صداي تو که در مورد خريد کادو براي اون تازه عروس و داماد چيزايي مي گي و اونقدر زود همه چي رو همونطوري که بوده رها مي کني و به اين بهانه که بايد بري خداحافظي مي کني که با خودم فکر مي کنم موضوع نمي بايست فقط اون باشه و خداحافظي مي کنم بدون اين که چيزي بپرسم که اگه دلت مي خواست ، مي گفتي و مي دونستي که هر چي باشه و هر وقت و هر کجا ، گوش مي کنم ! حدود ساعت 11:30 شب – خونه : Offline هاي ساعت 4 بعد از ظهر تو – " هوووم ، ... " – رو که مي خونم ، دلم مي گيره و مي پرسم که چي بوده موضوع و مي گي که : تمام روز دلت گرفته بوده و offline گذاشته بودي و پشيمون شده بودي ، E-mail نوشته بودي و از فرستادنش پشيمون شده بودي و اون موقع دلت خالي شده بود و تماس گرفته بودي که حرف بزني و از حرف زدن پشيمون شده بودي و بعدش بيشتر از هميشه دلت براي من و بعضي هاي ديگه تنگ شده بود و بغض کرده بودي و کمي هم گريه البته ! □ پیام
●سه شنبه 27 مرداد
نمي دونم چطوري بايد تشکر کنم وقتي با همه مسايلي که مي تونه براي تو ايجاد کنه ، تماس مي گيري تا با هم صحبت کنيم و من چه راحت از کنارش مي گذرم ؛ بايد ببخشي ولي فکر کنم بدوني که اين روزهاي من چطوري مي تونن باشن ! همه اين ها که موقع با هم بودنمون در موردش گفتم ، اگه تو يه همچين موقعيتي نبود ، شايد مي تونست خيلي بي طرفانه تر باشه ؛ يعني راستش خودم هم نمي دونم الان چقدرش بي طرفانه هست و چقدرش براي اين که به فکر تو اون جهتي رو بده که من رو آروم تر مي کنه ! با اين حال وقتي مي گي : " به هر حال تا حدي مي شناسمت ؛ روي خودت تفسير نذار و تحليل حرف هايي که مي زني و چيزهايي که مي گي رو بذار به عهده خود من " ، فکر مي کنم چقدر نسبت به اين مساله که تو رو در برداشت از خودم آزاد بذارم ، بي توجه بودم ! □ پیام
●دوشنبه 26 مرداد
.................................................................................................................مي دونم که اينطور بودن رو خودم انتخاب کردم ؛ مي دونم که بايد همه سختي ها و ناملايمتي هاش رو صبوري کنم ؛ ولي خيلي سخته ؛ دلم داره مي ترکه ! به بهانه تولد " ح " دور هم بوديم و چه خوب که کسي نفهميد چي داره به من مي گذره ! زنگ گوشي موبايل و صداي تو که - تو همين چند ساعت ، به اندازه نمي دونم چند وقت نشنيدنش - دلم براش تنگ شده بود ! □ پیام
●يك شنبه 25 مرداد
تا اذان صبح پاي تلفن حرف زدم و گوش كردي . درد دل كردم و بي رحمانه تر از قبل ، از نگراني هايي گفتم كه شايد نمي بايست . همه اونچه به من گذشته ، مي گذره و شايد روزي خواهد گذشت رو بهت گفتم و اينكه چرا و چقدر و چطوري دوست دارم و اين واقعيت كه هر كدوم از ما براي به دست آوردن هر چيزي ممكنه مجبور باشيم چه بهايي رو بپردازيم و … . هيچ كدوم دلمون نمي اومد بخوابيم و قرار شد من شعر بخونم و طبق معمول ترجيح دادم از شاملو باشه . مجموعه شعرهاي شاملو رو كه باز كردم " غزل بزرگ " ش اومد كه تا به حال نخونده بودمش و چه عجيب وصف حال بود . شعر كه مي خوندم ، خوابت برد و گوش دادم به صداي نفس هات تا بيدار شدي و قرار شد بخوابيم تا آفتاب ! تولدت 20 ام بوده " ح " خانوم ولي نمي دونم چرا فكر مي كردم امروزه ؛ تولدت مبارك ! كار و كلاس انگليسي امروز به سختي گذشت . شب شده و من هنوز فكر مي كنم خواب بوده همه ش ! □ پیام
●شنبه 24 مرداد
از فرصت تنهايي امشب استفاده كردم و Talk to her رو ديدم . Nothing is worse than leaving someone who you ( are ) still ( in ) love ( with ) ! □ پیام
●جمعه 23 مرداد
دلم مي خواست تمام روز رو خواب باشم و به هيچي فكر نكنم ؛ خواستي بيام دنبالت و چه به موقع بود اين فرصت با هم بودن غير منتظره . سرت درد مي كرد . خنكي دست هاي من و گرمي دست هاي تو چيزايي بود كه هر دو بهش احتياج داشتيم . خوابت برد و از خواب كه بيدار شدي ، سردرد تو بهتر شده بود و من هم آروم تر شده بودم ! حالا مي بيني كه رانندگي كردن تو سكوت و در كنار داشتن تو - حتا وقتي از خستگي و سردرد نتوني درست بشيني - بيشتر از همه حرف زدن هاي من مي تونه آدم رو سبك كنه و آروم ! فقط مي تونم بگم : دوست دارم خانومي ! □ پیام
●پنج شنبه 22 مرداد
موضوع بحث آزاد كلاس انگليسي امروز و اظهار نظرهاي من باعث شد بعد از كلاس مجبور باشم يه كم بيشتر از اندازه اي كه شايد لازم بود خودم رو توضيح بدم ! هوس كردم يه سري به آقا " ف " بزنم و خوشبختانه خونه بود و بد نبود اون يك ساعتي كه با هم روي تك پله جلو خونه شون نشستيم و حرف زديم ؛ بايد سعي كنم خيلي چيز ها رو فراموش كنم . ارزش دوستي بيشتر از همه اون چيزهاست كه به من گذشت . اينطور نيست ؟ گفتن : لاغر شدي ، ممكنه طرف پشيمون بشه ها ! گفتم : از كجا معلوم برعكس نباشه ؟! D: خنديدن اساسي ! □ پیام
●چهارشنبه 21 مرداد
تا ساعت 1:30 صبح تو فضاهاي سبز اكباتان قدم بزني و نيم ساعت آخرش رو هم با موبايل به يكي براي انتخاب رشته دانشگاه مشاوره بدي و ساعت 3 هم با زنگ موبايل - كه خودت گفته بودي روشنش ميذاري تا اگه كاري داشتن ، تماس بگيرن - از خواب بيدارت كنن تا تو رو شريك قهقهه هاي خنده هاي از ته دلشون بكنن ، اونقدر آرومم كرد كه دلم نمي خواست تموم بشه ! سر ظهر تو خيابون جلوي كارخونه يك ساعت بالا و پايين رفتم و هر چي تو دلم بود با خودم بلند بلند حرف زدم ؛ خطاب به خودم ، با تو ، با ديگراني كه شايد روزي ، با اوني كه مي خواستم باهاش درد دل كنم ؛ يه كمي آروم تر شدم ! در فرصت اين ديدار سر شب كه قرار نبود ، من چه بي رحمانه از اونچه اين مدت همه ي من رو به خودش مشغول كرده و از اونچه داره به من مي گذره گفتم . با اين همه ، گرمي دست ها و برق نگاه هاي تو بي رحمي من رو شرمسار معصوميت خودشون كردن و من در درونم گريستم ! بايد ببخشي خانومي ! □ پیام
●سه شنبه 20 مرداد
وقتي از بد حالي از خواب بيدار بشي و ديگه خوابت نبره و تمام روز حالت بد باشه ، بد ! تحمل همين يك ساعتي كه تو تالار منتظر آقا داماد نشستم هم به خاطر اثر كلاس انگليسي قبلش بود . به هر حال مي بخشي آقا داماد كه نتونستم اونقدر تحمل كنم تا ببينمت . هميشه به شادي ! باز هم آناناس و ميز دو نفره اون ته و جاي خالي تو كه نمي تونستي باشي و كاش بودي ! دلم يه جايي مي خواست كه هيچ كس نباشه ، هيچ صدايي نباشه ؛ دلم يه جايي مي خواست بتونم فرياد بزنم ، بتونم بلند بلند گريه كنم ؛ دلم يه جايي مي خواست … ! من دارم سعي مي كنم ولي خيلي سخته ، خيلي سخت ! هنوز نمي دونم اگه دوام بيارم درسته يا تا كجا ؟ من مي خوام با يكي حرف بزنم ، من مي خوام سرم رو بذارم رو شونه يكي و زار زار گريه كنم ، من … ! □ پیام
●دوشنبه 19 مرداد
شب خوبي بود . خونه شون قشنگ بود . خودشون دوست داشتني و تو كه بعد همه اون حرف ها كه با هم زديم ، نگاهت كه مي كردم از خودم مي پرسيدم يعني مي تونم اون طوري باشم كه مي گفتم ؟ كاش يكي بهم مي گفت كه بايد اونطوري باشم يا نه ! جالبه كه هر وقت اين سوال ها رو از خودم مي پرسم يه اتفاقي مي افته كه بهم مي گه : خيلي ساده اتفاق مي افته نبودن اون چيزي كه دوست داري باشي ، نتونستنش ! منظورم اون تلفن آخر شب بود و خواسته تو و بي توجهي دوباره من و صبر دوباره تو و اين حس كه كاش زمين دهن باز مي كرد و ديگه نبودم تا چشم هام به چشم هات بيافته ، چشم هايي كه اگه از من مي پرسيدن مگه تو نبودي كه همين چند ساعت پيش چنين و چنان مي گفتي ، جوابي براشون نداشتم ! ولي تو باز به همون بزرگواري كه بارها تجربه ش كردم و خيلي وقت ها نتونستم پاسخ درستي براش باشم ، بخشيدي و من موندم و بغضي كه شايد حالا ديگه فايده اي نداشته باشه . □ پیام
●يك شنبه 18 مرداد
يه هفته منتظر امروز بودم كه قرار گذاشته بودم با خودم تعطيل كنم . يه روز خوب رو شروع كردم . مي دونستم پر خواهد بود از همه جور حس خوب . همه چي خوب بود . از صبح زود بيدار شدنش و قرار و خريد صبحانه و خوردنش ، تا عكس گرفتن و آب بازي و خيس شدن و خيس كردن و بعدش تو آفتاب خشك شدن . ولي كاش اون خيس كردن دوباره و بقيه ماجراها اتفاق نيفتاده بود ! خيلي چيزها تو ذهنم گذشت كه نه گله بود ، نه درد دل ؛ فقط توضيح خودم بود پس شايد اينجا نوشتنشون دليلي نداشته باشه . با اين همه مي خوام بگم : يادم نيست ولي شايد يه وقتي همين جا گفته بودم كه صيقل خوردن روحيه خشك خودم رو اگه نگم مديون ، ممنون اثر رفتارها و برخوردهاي دو نفر تو زندگي م هستم . كسايي كه اون روزهاي اول ديدنشون فكرش رو هم نمي كردم چنين اثري روي من داشته باشن ! يكي شون حدود 10 روز پيش ازدواج كرد كه بهترين ها رو براي خودش و همسرش آرزو مي كنم و اون يكي هم تو هستي كه نمي تونم بگم چقدر دوست دارم ! و اينكه : آب جاري سنگ رو صيقل مي ده ! براي همين به تمام اون چيزها كه امروز ذهن من رو به خودش مشغول كرده ، اين طوري نگاه مي كنم كه شايد يه روز ديگه اينقدرها هم آزار دهنده نباشن . فرويد : به سنگ گفتند : انسان باش ! گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام ! □ پیام
●شنبه 17 مرداد
.................................................................................................................فكر نمي كرديم كار ، به اين راحتي داده بشه به كس ديگه اي كه تا الان اسمي هم ازش نبوده . ناراحت كننده بود ولي نبايد نا اميد شد . فقط ما سه تا رفتيم عروسي ، هر چند حس خاصي نسبت بهش نداشتيم . مباركشون باشه به هر حال ! □ پیام
●سه شنبه 13 مرداد
اميدوارم هيچ كدومتون صدمه شديدي نديده باشين . هر چه زود تر هم خوب خوب بشين ! نمي دوني بعد از اينكه بهش گفتي ، دستاش چقدر سرد بودن ! اين دفعه شمعي در كار نبود ولي دست كمي هم نداشت . باز هم ما بوديم و سكوت و صداي نفس هامون كه يكي مي شدن ؛ و زمان با همون داستان هميشگي خودش ! □ پیام
●پنج شنبه 8 مرداد
آقا داماد كه درست يك ساعت ديرتر اومدن گل فروشي ! شرمنده ، ولي هيچ جور ديگه اي نمي شد اينا رو امروز به دستت رسوند . فقط اميدوارم مشكلي پيش نياد . آدامس Super Pepper Mint ! همه نگرانيم اين بود كه قبل از رسيدن ما حاضر شده باشه كه همينطور هم شد ؛ خدا كنه حالش بد نشه ! خوبه حالا من اين خيابون رو بلد بودم وگرنه معلوم نبود كجا مي خواستن از ماشين عروس و داماد فيلم برداري كنن ! توي باغ موقع فيلم برداري ، به عروس و داماد كه نگاه مي كردم ، يه جور عجيبي خوشحال بودم . فقط اميدوارم با اون سر و وضع فيلم شون رو خراب نكرده باشم ! چقدر سخت بايد باشه بازي كردن احساس هاي عاشقانه ! اينطور نيست ؟ بهترين موقع ممكن رسيدم به مراسم ؛ توي اين جور مراسم ، داشتن مسووليت انجام كار باعث مي شه احساس بيهودگي نكنم ! ولي دوست داشتم به خونه كه مي رسيم ، ديگه هيچ كاري نداشته باشم تا بتونم يه جا بايستم و نگاهت كنم ! براي اولين بار در زندگي ، دوست داشتم خستگيم رو تو بغل كسي بخوابم ! □ پیام
●چهارشنبه 7 مرداد
فكر كه مي كردم ، ياد اين نوشته اين كنار افتادم ؛ من كه بهش ايمان دارم . راستي من فكر مي كنم آدم يا به يه چيزي ايمان داره يا نداره . نمي تونيم بگيم ايمان ما نسبت به چيزي يا كسي بيشتر يا كمتر هست يا شده . چقدر خسته بودي خانومي ! اميدوارم فردا همه چي طبق برنامه پيش بره و مساله خاصي پيش نياد . □ پیام
●سه شنبه 6 مرداد
چقدر نسبت به همديگه بي گذشت شديم ؛ چقدر نسبت به حقوق ديگران و حدود خودمون بي تفاوت شديم ؛ امشب اولين دفعه اي بود كه ترجيح دادم ترافيك رو با سكوت تحمل كنم تا موسيقي ! پيش " م " كه رسيدم ، " ف " هنوز نيومده بود . سه تايي كه شديم ، شب خوبي بود . □ پیام
●يك شنبه 4 مرداد
ساعت 8:30 صبح ؛ 12 ساعت زودتر رسيدم سر قرار ! D: سفر بي خطر خانومي ؛ خوش بگذره ! آقاي ورودي 58 ! ديدين به عمل كه رسيد چقدر راحت تسليم شرايط شدين ؟! داستان اينطوري طرح ريزي شده بود كه هوا گرم باشه و من هم توي كوچه ، دور از سر و صداي خيابون ، زير سايه ساختمون پارك كرده باشم و تصميم بگيرم تا تموم شدن ساعت طرح ترافيك همون جا بمونم و تو آينه بغل ببينم كه داره مي آد . در حالي كه همين يك ربع قبل ، از اينكه نمي تونه خودش رو برسونه عذر خواهي كرده بود و گفته بود كه منتظرش نمونم ! تو برخورد اول خوشم اومد از اين آقا " ش " ؛ اميدوارم بتونيم با هم كار كنيم . تازه ! يه جورايي هم آشنا از آب در اومد D: كاش بودي ؛ كاش اينقدر خسته نبودم ؛ كاش مي تونستم حالا كه هوا اينقدر خوبه و شهر اينقدر ساكت ، راه برم و راه برم و راه برم ! □ پیام
●شنبه 3 مرداد
.................................................................................................................فكر مي كنم اين كه اين آقاي فروشنده چقدر از ديدنش خوشحال بوده رو مي تونستم حس كنم . خوشحالي زير پوستش موج مي زد ؛ توي برق نگاهش ؛ يه جا آروم نداشت . حال آدمي رو داشت كه مي خواست از خوشحالي فرياد بكشه ! راستش مي دونه چيه ؟! فكر مي كنم : دريا هم كه باشيم ، به جرعه اي كه تو از بركه مي نوشي حسادت كنيم ! * خيلي چيزا از ذهنم گذشت ولي آخرش اينطوري تموم شد كه مگه نه اينكه همين چند روز پيش استاد انگليسي مي پرسيد براي رسيدن به روياهاتون – هر چقدر كه كوچيك باشن – چه بهايي حاضرين بپردازين ؟ پس بابت همه اين ها كه پيش اومد تا بيشتر از اون با هم نباشيم ، منتي بر كسي نيست . و تمام ناراحتي من مي تونه از خود اين موضوع باشه كه كاش مي شد بيشتر با هم بمونيم و نه هيچ چيز ديگه اي ! اينطوري هيچي تو دل هيچكي نمي مونه ؛ مگه نه ؟! * نقل به مضمون از استاد شاملو - شکفتن در مه – سرود براي ... □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |