پيام قاصدک


شنبه 7 شهريور

تمام روز فکر مي کردم به همه اون چيزهايي که گفته بودم و شايد بهتر باشه بگم ادعا کرده بودم . يه بار ديگه همه اون چيزايي رو که گفته بودي و خواسته بودي مرور کردم و همه تجربه ها و همه ... .
پذيرفتن اونچه تا به حال از ديد خودم نخواسته بودم بپذيرمش ، وقتي از ديد تو بهش نگاه کردم ، چقدر آسون تر شده بود ؛ فقط مونده بود يه نگراني نه چندان کوچولو که کاش هيچ وقت دوباره اتفاق نيافته ! – آخه يه جورايي چندين سال قبل يه دفعه اتفاق افتاده بود و نتيجه ش چيزي بود که امروز هر دو ما مي ديديمش –

ديدن اون شماره رو صفحه نمايشگر گوشي موبايل و شنيدن صداي تو !



جمعه 6 شهريور

به دلم افتاده بود برم اونجا و دو تا شمع روشن کنم . کنار اون رودخونه نشسته بودم و شعر مي خوندم که يه دختر کوچولوي بازيگوش اومد و هر دو تا شمع رو خاموش کرد و با خودش برد . به دلم بد راه ندادم !
طاقت نياوردم و خواستم صدات رو بشنوم که چه سرد بود و خشک ! بعد از اون حالي که به من رفت ، با خودم فکر کردم چرا بايد خودم رو تحميل کنم و تصميم گرفتم که هرچند سخت ولي از اين به بعد ديگه طاقت بيارم و منتظر بمونم !



.................................................................................................................

پنج شنبه 5 شهريور

اگه از خنده هام شادي احساس مي کردي ، فقط و فقط براي اين بود که با هم حرف مي زديم و صداي تو رو مي شنيدم وگرنه بقيه ش از جنس همون خنده هاي بود که خيلي وقت ها تو نوشته هاي " آيدا " ي فراموش نشدني مي خونديمشون ؛ يه دهن تا بناگوش باز با بغض و حلقه اشکي که هيچ کس نمي تونه ببينتشون !

خواب ديدم تلفن کردي و در حالي که مي خندي مي گي که براي خداحافظي تماس گرفتي و باورم نمي شه و از ناباوري از خواب مي پرم !

گفتي عصباني هستي و نپرسم که از کي و چرا ؛ از فرصتي که دادي تا چند دقيقه اي ببينمت سو استفاده کردم و پرسيدم که از کي و چرا عصباني هستي و طبيعي بود که در جواب بگي حوصله نداري و مي خواي که برگردي خونه !

طاقت نياوردم و پيغام فرستادم که هميشه هستم تا همه ي دلت رو بشنوم و اينکه مي دوني که دوست دارم ! بعد با خودم فکر کردم شايد تو اين موقعيت لازم داري مدتي رو بدون قيد و بند هاي من سر کني و نمي دونم چقدر مي تونم طاقت بيارم نبودنت رو و تا کي ؟ ولي اگه تو اينطوري بخواي ، بايد بتونم ! نگران من هم نباش خانومي ؛ منتظرت مي مونم .



چهارشنبه 4 شهريور

گفتم : تو به جاي اينکه براي انجام دادن يا ندادن کاري ، به دلايلي که خودت براي خودت داري بها بدي ، به نظر مي رسه داري يه جاي ديگه دنبال ايراد مي گردي تا بهانه کني و از زير تعهدي که خودت به خودت بايد بدي براي پذيرفتن عواقب ايده هايي که تو ذهنت داري ، شونه خالي مي کني .
اونقدر تند رفته بودم که گفتي : يعني داري دعوام مي کني ؟!
سوختم !
خيلي وقت ها يادم مي ره بيشتر از اينکه حرف بزنم بايد گوش بدم . فقط کاش هنوز اونقدر خودخواه نشده باشم که همه اون حرف ها رو فقط به خاطر خودم زده باشم ، نه به خاطر تو – مي نويسم " فقط " چون مي دونم که نمي تونم صد در صد خودخواه نباشم و اميدوارم که ببخشي –

نبودي و بيشتر سکوت بود که تو نگاه ها رد و بدل مي شد و هيچ کدوممون حرفي نمي زديم و ... !



سه شنبه 3 شهريور

کلاس انگليسي که تشکيل نشد ، فرصتي پيش اومد تا به بهانه تولد " ب " سري بهشون بزنم .

درست هموني شد که به دلم افتاده بود ( اون موقع نمي بايست چيزي مي گفتم . فقط مي بايست مي نشستم و منتظر مي موندم ! )
اميدوارم اينکه با هم بوديم و شام خورديم و يه سري هم به اون رودخونه و ديوار کنارش و شمع هاي روشن روي ديوارش زديم ، باعث شده باشه آروم تر شده باشي !



يک شنبه 1 شهريور

تولدت مبارک آقا " ب "

هواي خنک صبح کوير که به صورتم خورد ، ياد بچه گي ها افتادم که تابستون ها مي رفتيم کرمان پيش آقا جون و مامان جون . ياد صبح قبل از اذان بيدار شدن تو خونه خدا بيامرز زن دايي بابا . ياد بابا که رانندگي مي کرد و دنبال يه جاي خوب مي گشت براي صبحانه . ياد اون تلمبه هاي آبي که کنارشون چند تا درخت مي ديدي و نوار سبز چمن که دو طرف مسير آب تا نه چندان دور از سرچشمه ادامه داشت . ياد سفره انداختن و صبحانه نون تازه و پنير و گردو و انگور خوردن . يادش به خير همه اون روز ها !

بعد از 30 سال کار ، امسال عيد همسرش رو از دست داده بود و چه غمگين بود اون ته لبخندي که هميشه از چين هاي گوشه چشمش مي تونستي بفهميشون . از اون مردهاي سخت و دوست داشتني که سرد و گرم روزگار کشيده بود و به نظر مي رسيد که ديگه نياز به استراحت داره .
ممنون از اون همه لطف و از اون همه تجربه که بي دريغ در اختيار گذاشتي و کاش با استفاده درست ازشون بتونم جبران کنم !

کار که تمام شد ، کنار زاينده رود قدم مي زدم و باد ذرات آب اون فواره وسط زاينده رود رو به صورتم مي زد و غير از جاي خالي تو و اون که خودش مي دونه ، ناخودآگاه ياد " قاصدک " افتادم که چه جالب لهجه اصفهاني رو به شکل کلمه مي نويسه .
يک ساعتي کنار زاينده رود راه رفتم و يک ساعتي هم نشستم به نوشتن و ياد کردن !
قدم زدن تو ميدون نقش جهان آرامش عجيبي بهم داد . با اينکه تنها بودم و حوصله بازديد از جايي رو نداشتم ، آدم ها رو که بالاي عالي قاپو ديدم ، هوس کردم ميدون رو از بالاتر هم ببينم . باد خنکي مي اومد اون بالا و اونقدر شلوغ نبود که کسي مزاحم تنهايي و خلوتت بشه . نور زرد و سرخ خورشيد غروب خودش رو انداخته بود رو ميدون و با آبي آب و سبزي چمن بازي مي کرد .
روي يکي از پل هاي زاينده رود که فقط آدم رو بود ، چند لحظه ايستادم ، چشم ها رو بستم و خودم رو سپردم به صداي آب و باد خنکي که مي وزيد . بعدش قدم زدن تو ساحل طرف ديگه زاينده رود و راه رفتن رو سي و سه پل که شلوغ بود و اونقدر ها که فکر مي کردم دوست داشتني نبود . ولي فکر کردم که اگه خلوت بود و آدم مي تونست توي يکي از اون حجره هاش بشينه و پاهاش رو از لبه پل آويزون کنه و عاشقي کنه ، چقدر مي تونست دوست داشتني باشه !



جمعه 30 مرداد

تنهايي صبح و بلند بلند خوندن " ديالکتيک تنهايي " اکتاويو پاز به ترجمه خشايار ديهيمي



.................................................................................................................

پنج شنبه 29 مرداد

خوش گذشت مهموني امشب خونه " ر " و " ب " !
با اينکه هنوز يه چيزي نمي ذاره اون ته دلم آروم باشه ، ولي تو اين چند روزه به اين آرومي نبودم .
اگه نگاهت مي کنم فقط براي اينه که بدوني حواسم بهت هست .

نه ( سريع و صريح ) ! اين از جنس اون استقلالي بود که در موردش بهت گفتم ؛ شايد اگه جوابت " آره " بود ، اينقدر خوشحال نمي شدم !

با همه خستگي ت بيدار موندي تا برسم خونه و مطمئن بشي که کليد اون قفل آخر رو دارم !

" من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند . " *
* احمد شاملو – هواي تازه – تو را دوست مي دارم



چهارشنبه 28 مرداد

صبح و جاده و
" من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد .
سر تا سر وجود مرا
گويي
چيزي به هم فشرد
تا قطره اي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم .
از تلخي تمامي دريا ها
در اشک ناتواني خود ساغري زدم .

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود
احساس واقعيت شان بود .
با نور و گرمي اش
مفهوم بي رياي رفاقت بود
با تابناکي اش
مفهوم بي فريب صداقت بود .

افسوس !
آفتاب
مفهوم بي دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه اي
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند !

اي کاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند .
اي کاش مي توانستم
- يک لحظه مي توانستم اي کاش –
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را ،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند .
اي کاش
مي توانستم " *
و بغضي که تاب نياورد و ترکيد !
* احمد شاملو – مرثيه هاي خاک – با چشم ها

حدود ساعت 4 بعد از ظهر – کارخونه :
شاملو " عشق عمومي " ش رو مي خونه و من دلم مي گيره ؛ زنگ گوشي موبايل و صداي تو که در مورد خريد کادو براي اون تازه عروس و داماد چيزايي مي گي و اونقدر زود همه چي رو همونطوري که بوده رها مي کني و به اين بهانه که بايد بري خداحافظي مي کني که با خودم فکر مي کنم موضوع نمي بايست فقط اون باشه و خداحافظي مي کنم بدون اين که چيزي بپرسم که اگه دلت مي خواست ، مي گفتي و مي دونستي که هر چي باشه و هر وقت و هر کجا ، گوش مي کنم !

حدود ساعت 11:30 شب – خونه :
Offline هاي ساعت 4 بعد از ظهر تو – " هوووم ، ... " – رو که مي خونم ، دلم مي گيره و مي پرسم که چي بوده موضوع و مي گي که : تمام روز دلت گرفته بوده و offline گذاشته بودي و پشيمون شده بودي ، E-mail نوشته بودي و از فرستادنش پشيمون شده بودي و اون موقع دلت خالي شده بود و تماس گرفته بودي که حرف بزني و از حرف زدن پشيمون شده بودي و بعدش بيشتر از هميشه دلت براي من و بعضي هاي ديگه تنگ شده بود و بغض کرده بودي و کمي هم گريه البته !



سه شنبه 27 مرداد

نمي دونم چطوري بايد تشکر کنم وقتي با همه مسايلي که مي تونه براي تو ايجاد کنه ، تماس مي گيري تا با هم صحبت کنيم و من چه راحت از کنارش مي گذرم ؛ بايد ببخشي ولي فکر کنم بدوني که اين روزهاي من چطوري مي تونن باشن !

همه اين ها که موقع با هم بودنمون در موردش گفتم ، اگه تو يه همچين موقعيتي نبود ، شايد مي تونست خيلي بي طرفانه تر باشه ؛ يعني راستش خودم هم نمي دونم الان چقدرش بي طرفانه هست و چقدرش براي اين که به فکر تو اون جهتي رو بده که من رو آروم تر مي کنه !
با اين حال وقتي مي گي : " به هر حال تا حدي مي شناسمت ؛ روي خودت تفسير نذار و تحليل حرف هايي که مي زني و چيزهايي که مي گي رو بذار به عهده خود من " ، فکر مي کنم چقدر نسبت به اين مساله که تو رو در برداشت از خودم آزاد بذارم ، بي توجه بودم !



دوشنبه 26 مرداد

مي دونم که اينطور بودن رو خودم انتخاب کردم ؛ مي دونم که بايد همه سختي ها و ناملايمتي هاش رو صبوري کنم ؛ ولي خيلي سخته ؛ دلم داره مي ترکه !

به بهانه تولد " ح " دور هم بوديم و چه خوب که کسي نفهميد چي داره به من مي گذره !
زنگ گوشي موبايل و صداي تو که - تو همين چند ساعت ، به اندازه نمي دونم چند وقت نشنيدنش - دلم براش تنگ شده بود !



.................................................................................................................

يك شنبه 25 مرداد

تا اذان صبح پاي تلفن حرف زدم و گوش كردي . درد دل كردم و بي رحمانه تر از قبل ، از نگراني هايي گفتم كه شايد نمي بايست . همه اونچه به من گذشته ، مي گذره و شايد روزي خواهد گذشت رو بهت گفتم و اينكه چرا و چقدر و چطوري دوست دارم و اين واقعيت كه هر كدوم از ما براي به دست آوردن هر چيزي ممكنه مجبور باشيم چه بهايي رو بپردازيم و … .
هيچ كدوم دلمون نمي اومد بخوابيم و قرار شد من شعر بخونم و طبق معمول ترجيح دادم از شاملو باشه . مجموعه شعرهاي شاملو رو كه باز كردم " غزل بزرگ " ش اومد كه تا به حال نخونده بودمش و چه عجيب وصف حال بود . شعر كه مي خوندم ، خوابت برد و گوش دادم به صداي نفس هات تا بيدار شدي و قرار شد بخوابيم تا آفتاب !

تولدت 20 ام بوده " ح " خانوم ولي نمي دونم چرا فكر مي كردم امروزه ؛ تولدت مبارك !

كار و كلاس انگليسي امروز به سختي گذشت .
شب شده و من هنوز فكر مي كنم خواب بوده همه ش !



شنبه 24 مرداد

از فرصت تنهايي امشب استفاده كردم و Talk to her رو ديدم .
Nothing is worse than leaving someone who you ( are ) still ( in ) love ( with ) !



جمعه 23 مرداد

دلم مي خواست تمام روز رو خواب باشم و به هيچي فكر نكنم ؛

خواستي بيام دنبالت و چه به موقع بود اين فرصت با هم بودن غير منتظره . سرت درد مي كرد . خنكي دست هاي من و گرمي دست هاي تو چيزايي بود كه هر دو بهش احتياج داشتيم . خوابت برد و از خواب كه بيدار شدي ، سردرد تو بهتر شده بود و من هم آروم تر شده بودم ! حالا مي بيني كه رانندگي كردن تو سكوت و در كنار داشتن تو - حتا وقتي از خستگي و سردرد نتوني درست بشيني - بيشتر از همه حرف زدن هاي من مي تونه آدم رو سبك كنه و آروم ! فقط مي تونم بگم : دوست دارم خانومي !



پنج شنبه 22 مرداد

موضوع بحث آزاد كلاس انگليسي امروز و اظهار نظرهاي من باعث شد بعد از كلاس مجبور باشم يه كم بيشتر از اندازه اي كه شايد لازم بود خودم رو توضيح بدم !

هوس كردم يه سري به آقا " ف " بزنم و خوشبختانه خونه بود و بد نبود اون يك ساعتي كه با هم روي تك پله جلو خونه شون نشستيم و حرف زديم ؛ بايد سعي كنم خيلي چيز ها رو فراموش كنم . ارزش دوستي بيشتر از همه اون چيزهاست كه به من گذشت . اينطور نيست ؟

گفتن : لاغر شدي ، ممكنه طرف پشيمون بشه ها !
گفتم : از كجا معلوم برعكس نباشه ؟!
D:
خنديدن اساسي !



چهارشنبه 21 مرداد

تا ساعت 1:30 صبح تو فضاهاي سبز اكباتان قدم بزني و نيم ساعت آخرش رو هم با موبايل به يكي براي انتخاب رشته دانشگاه مشاوره بدي و ساعت 3 هم با زنگ موبايل - كه خودت گفته بودي روشنش ميذاري تا اگه كاري داشتن ، تماس بگيرن - از خواب بيدارت كنن تا تو رو شريك قهقهه هاي خنده هاي از ته دلشون بكنن ، اونقدر آرومم كرد كه دلم نمي خواست تموم بشه !

سر ظهر تو خيابون جلوي كارخونه يك ساعت بالا و پايين رفتم و هر چي تو دلم بود با خودم بلند بلند حرف زدم ؛ خطاب به خودم ، با تو ، با ديگراني كه شايد روزي ، با اوني كه مي خواستم باهاش درد دل كنم ؛ يه كمي آروم تر شدم !

در فرصت اين ديدار سر شب كه قرار نبود ، من چه بي رحمانه از اونچه اين مدت همه ي من رو به خودش مشغول كرده و از اونچه داره به من مي گذره گفتم .
با اين همه ، گرمي دست ها و برق نگاه هاي تو بي رحمي من رو شرمسار معصوميت خودشون كردن و من در درونم گريستم !
بايد ببخشي خانومي !



سه شنبه 20 مرداد

وقتي از بد حالي از خواب بيدار بشي و ديگه خوابت نبره و تمام روز حالت بد باشه ، بد !

تحمل همين يك ساعتي كه تو تالار منتظر آقا داماد نشستم هم به خاطر اثر كلاس انگليسي قبلش بود . به هر حال مي بخشي آقا داماد كه نتونستم اونقدر تحمل كنم تا ببينمت . هميشه به شادي !

باز هم آناناس و ميز دو نفره اون ته و جاي خالي تو كه نمي تونستي باشي و كاش بودي !

دلم يه جايي مي خواست كه هيچ كس نباشه ، هيچ صدايي نباشه ؛
دلم يه جايي مي خواست بتونم فرياد بزنم ، بتونم بلند بلند گريه كنم ؛
دلم يه جايي مي خواست … !
من دارم سعي مي كنم ولي خيلي سخته ، خيلي سخت !
هنوز نمي دونم اگه دوام بيارم درسته يا تا كجا ؟
من مي خوام با يكي حرف بزنم ،
من مي خوام سرم رو بذارم رو شونه يكي و زار زار گريه كنم ،
من … !



دوشنبه 19 مرداد

شب خوبي بود . خونه شون قشنگ بود . خودشون دوست داشتني و تو كه بعد همه اون حرف ها كه با هم زديم ، نگاهت كه مي كردم از خودم مي پرسيدم يعني مي تونم اون طوري باشم كه مي گفتم ؟ كاش يكي بهم مي گفت كه بايد اونطوري باشم يا نه !
جالبه كه هر وقت اين سوال ها رو از خودم مي پرسم يه اتفاقي مي افته كه بهم مي گه : خيلي ساده اتفاق مي افته نبودن اون چيزي كه دوست داري باشي ، نتونستنش !
منظورم اون تلفن آخر شب بود و خواسته تو و بي توجهي دوباره من و صبر دوباره تو و اين حس كه كاش زمين دهن باز مي كرد و ديگه نبودم تا چشم هام به چشم هات بيافته ، چشم هايي كه اگه از من مي پرسيدن مگه تو نبودي كه همين چند ساعت پيش چنين و چنان مي گفتي ، جوابي براشون نداشتم !
ولي تو باز به همون بزرگواري كه بارها تجربه ش كردم و خيلي وقت ها نتونستم پاسخ درستي براش باشم ، بخشيدي و من موندم و بغضي كه شايد حالا ديگه فايده اي نداشته باشه .



يك شنبه 18 مرداد

يه هفته منتظر امروز بودم كه قرار گذاشته بودم با خودم تعطيل كنم . يه روز خوب رو شروع كردم . مي دونستم پر خواهد بود از همه جور حس خوب . همه چي خوب بود . از صبح زود بيدار شدنش و قرار و خريد صبحانه و خوردنش ، تا عكس گرفتن و آب بازي و خيس شدن و خيس كردن و بعدش تو آفتاب خشك شدن . ولي كاش اون خيس كردن دوباره و بقيه ماجراها اتفاق نيفتاده بود !
خيلي چيزها تو ذهنم گذشت كه نه گله بود ، نه درد دل ؛ فقط توضيح خودم بود پس شايد اينجا نوشتنشون دليلي نداشته باشه . با اين همه مي خوام بگم :
يادم نيست ولي شايد يه وقتي همين جا گفته بودم كه صيقل خوردن روحيه خشك خودم رو اگه نگم مديون ، ممنون اثر رفتارها و برخوردهاي دو نفر تو زندگي م هستم . كسايي كه اون روزهاي اول ديدنشون فكرش رو هم نمي كردم چنين اثري روي من داشته باشن ! يكي شون حدود 10 روز پيش ازدواج كرد كه بهترين ها رو براي خودش و همسرش آرزو مي كنم و اون يكي هم تو هستي كه نمي تونم بگم چقدر دوست دارم ! و اينكه : آب جاري سنگ رو صيقل مي ده !
براي همين به تمام اون چيزها كه امروز ذهن من رو به خودش مشغول كرده ، اين طوري نگاه مي كنم كه شايد يه روز ديگه اينقدرها هم آزار دهنده نباشن .

فرويد :
به سنگ گفتند : انسان باش !
گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام !



شنبه 17 مرداد

فكر نمي كرديم كار ، به اين راحتي داده بشه به كس ديگه اي كه تا الان اسمي هم ازش نبوده . ناراحت كننده بود ولي نبايد نا اميد شد .

فقط ما سه تا رفتيم عروسي ، هر چند حس خاصي نسبت بهش نداشتيم . مباركشون باشه به هر حال !



.................................................................................................................

جمعه 16 مرداد

به نظر مي رسه اين كار جديد داره سر و شكلي پيدا مي كنه !



سه شنبه 13 مرداد

اميدوارم هيچ كدومتون صدمه شديدي نديده باشين . هر چه زود تر هم خوب خوب بشين !
نمي دوني بعد از اينكه بهش گفتي ، دستاش چقدر سرد بودن !

اين دفعه شمعي در كار نبود ولي دست كمي هم نداشت . باز هم ما بوديم و سكوت و صداي نفس هامون كه يكي مي شدن ؛ و زمان با همون داستان هميشگي خودش !



دوشنبه 12 مرداد

ساز زدن رو دوباره شروع كردم ؛ اميدوارم بتونم ادامه ش بدم !



شنبه 10 مرداد

سفر بي خطر باشه براشون و جاشون هم خالي نباشه براتون !



پنج شنبه 8 مرداد

آقا داماد كه درست يك ساعت ديرتر اومدن گل فروشي !

شرمنده ، ولي هيچ جور ديگه اي نمي شد اينا رو امروز به دستت رسوند . فقط اميدوارم مشكلي پيش نياد .

آدامس Super Pepper Mint !

همه نگرانيم اين بود كه قبل از رسيدن ما حاضر شده باشه كه همينطور هم شد ؛ خدا كنه حالش بد نشه !

خوبه حالا من اين خيابون رو بلد بودم وگرنه معلوم نبود كجا مي خواستن از ماشين عروس و داماد فيلم برداري كنن !

توي باغ موقع فيلم برداري ، به عروس و داماد كه نگاه مي كردم ، يه جور عجيبي خوشحال بودم . فقط اميدوارم با اون سر و وضع فيلم شون رو خراب نكرده باشم !

چقدر سخت بايد باشه بازي كردن احساس هاي عاشقانه ! اينطور نيست ؟

بهترين موقع ممكن رسيدم به مراسم ؛ توي اين جور مراسم ، داشتن مسووليت انجام كار باعث مي شه احساس بيهودگي نكنم !
ولي دوست داشتم به خونه كه مي رسيم ، ديگه هيچ كاري نداشته باشم تا بتونم يه جا بايستم و نگاهت كنم !

براي اولين بار در زندگي ، دوست داشتم خستگيم رو تو بغل كسي بخوابم !



چهارشنبه 7 مرداد

فكر كه مي كردم ، ياد اين نوشته اين كنار افتادم ؛ من كه بهش ايمان دارم .
راستي من فكر مي كنم آدم يا به يه چيزي ايمان داره يا نداره . نمي تونيم بگيم ايمان ما نسبت به چيزي يا كسي بيشتر يا كمتر هست يا شده .

چقدر خسته بودي خانومي !

اميدوارم فردا همه چي طبق برنامه پيش بره و مساله خاصي پيش نياد .



سه شنبه 6 مرداد

چقدر نسبت به همديگه بي گذشت شديم ؛ چقدر نسبت به حقوق ديگران و حدود خودمون بي تفاوت شديم ؛ امشب اولين دفعه اي بود كه ترجيح دادم ترافيك رو با سكوت تحمل كنم تا موسيقي !

پيش " م " كه رسيدم ، " ف " هنوز نيومده بود . سه تايي كه شديم ، شب خوبي بود .



دوشنبه 5 مرداد

بعد از مدت ها خونه " س " ، خوب بود ؛ كاش بتونم دوباره ساز زدن رو شروع كنم !



يك شنبه 4 مرداد

ساعت 8:30 صبح ؛ 12 ساعت زودتر رسيدم سر قرار ! D:

سفر بي خطر خانومي ؛ خوش بگذره !

آقاي ورودي 58 ! ديدين به عمل كه رسيد چقدر راحت تسليم شرايط شدين ؟!

داستان اينطوري طرح ريزي شده بود كه هوا گرم باشه و من هم توي كوچه ، دور از سر و صداي خيابون ، زير سايه ساختمون پارك كرده باشم و تصميم بگيرم تا تموم شدن ساعت طرح ترافيك همون جا بمونم و تو آينه بغل ببينم كه داره مي آد . در حالي كه همين يك ربع قبل ، از اينكه نمي تونه خودش رو برسونه عذر خواهي كرده بود و گفته بود كه منتظرش نمونم !

تو برخورد اول خوشم اومد از اين آقا " ش " ؛ اميدوارم بتونيم با هم كار كنيم . تازه ! يه جورايي هم آشنا از آب در اومد D:

كاش بودي ؛ كاش اينقدر خسته نبودم ؛ كاش مي تونستم حالا كه هوا اينقدر خوبه و شهر اينقدر ساكت ، راه برم و راه برم و راه برم !



شنبه 3 مرداد

فكر مي كنم اين كه اين آقاي فروشنده چقدر از ديدنش خوشحال بوده رو مي تونستم حس كنم . خوشحالي زير پوستش موج مي زد ؛ توي برق نگاهش ؛ يه جا آروم نداشت . حال آدمي رو داشت كه مي خواست از خوشحالي فرياد بكشه !
راستش مي دونه چيه ؟! فكر مي كنم : دريا هم كه باشيم ، به جرعه اي كه تو از بركه مي نوشي حسادت كنيم ! *

خيلي چيزا از ذهنم گذشت ولي آخرش اينطوري تموم شد كه مگه نه اينكه همين چند روز پيش استاد انگليسي مي پرسيد براي رسيدن به روياهاتون – هر چقدر كه كوچيك باشن – چه بهايي حاضرين بپردازين ؟
پس بابت همه اين ها كه پيش اومد تا بيشتر از اون با هم نباشيم ، منتي بر كسي نيست . و تمام ناراحتي من مي تونه از خود اين موضوع باشه كه كاش مي شد بيشتر با هم بمونيم و نه هيچ چيز ديگه اي !
اينطوري هيچي تو دل هيچكي نمي مونه ؛ مگه نه ؟!

* نقل به مضمون از استاد شاملو - شکفتن در مه – سرود براي ...



.................................................................................................................

Home