پيام قاصدک


شنبه 8 فروردين

تولدت مبارک داداش کوچيکتره !

ممنون از اين همه محبت و لطف !

اصفهان :
ميدون نقش جهان با فضاي سبز و گلکاري و فواره هاو کالسکه هاش !
قدم زدن کنار زاينده رود که امسال پر آب به نظر مياد !
خريد گز و پولکي !

خونه که رسيدم ، حدود 3000 کيلومتر راه رفته بوديم و رانندگي کرده بودم !
خوش گذشته شد بسي ! جاي شما خالي بود همه جاش يه دنيا !



جمعه 7 فروردين

150 کيلومتر جلگه خوزستان ؛ سبز !
400 کيلومتر کوهستان زاگرس که نمي تونم توصيفش کنم ؛ بايد ديد ! مراتع و مزارع سبز ، رودخونه ها و درياچه هاي آبي ، کوهپايه هاي سبز و قهوه اي با قله هاي سفيد از برف !

صبحانه کنار مزرعه گندم ، خنکي هواي صبح کوهستان ، آفتاب درخشان و آسمون آبي و نون گرم و چاي داغ ؛ جاتون خالي يه دنيا !
( فقط اگه يه کم طاقت مياوردن و لج بازي نمي کرد ، مجبور نمي شدم جدي تر از هميشه باهاش برخورد کنم که دلخور بشه ؛ شايدم يه کم زياده روي کردم و نمي بايست جلوي خانومش اونطوري بهش مي گفتم ! )
ناهار کباب بختياري ، رب انار ترش ، ماست طبيعي و آب چشمه اونم يه جاي آروم و زيبا .
انگار تو تين دنيا نبوديم !

درست 11 ساعت تو راه بوديم !

فولادشهر ( اصفهان ) :
با چه علاقه و محبتي از اين همه آدم از راه رسيده پذيرايي کردن !
اينا رو چطوري مي شه جبران کرد ؟



پنج شنبه 6 فروردين

آبادان :
شکست حصر آبادان !
کارون ، پالايشگاه ، تفاوت بافت شهري شهرک سازماني شرکت نفت با بقيه شهر .

خرمشهر :
آزاد سازي خرمشهر !
بقاياي آثار جنگ !
ساختمون قديم گمرک که اولين سنگر مقاومت مردم شهر بوده و امروز ديگه اثري ازش نيست ! خرابش کردن تا جاش بزرگراه بسازن ! دلم گرفت ! نه اينکه از جنگ خوشم بياد و از آثارش ولي اين ساختمون نماد مقاومت مردمي بوده که از شهرشون ، از خونه شون دفاع کردن . از روي سقفش مي شد اروندرود و نخلستان هاي زيباي اونطرف اروند تو خاک عراق رو ديد ؛ اونهمه زيبايي که جنگ خرابش کرده بود و حالا بعد حدود 15 سال مي شد دوباره از زيبايي هاش لذت برد !
3 سال پيش که اومده بودم خرمشهر ، قدم که به اين ساختمون گذاشتم بغض گلوم رو گرفت و يه چيزي تنگ دلم رو فشرد !
همه اونايي که قامت راست کردين به خاطر هر اونچه بهش معتقد بودين ، يادتون به خير !

جاده خرمشهر – آبادان :
نيم ساعت سر اين آقا کوچولو رو گرم کردن تا مادرش يه خورده استراحت کنه و آروم بشه ، تنها کاري بود که از دستم بر مي اومد . ممنون " ع " آقا که تو هم حواست بهشون هست .
آخه " ف " خانوم وقتي بغض مي کني و مي شنوم که گريه مي کني ، چطور انتظار داري بتونم ناهار بخورم ؟

اهواز :
اصرار نکرديم با ما بيان بيرون ، فقط بچه رو با خودمون برديم تا فرصتي باشه که بتونن با هم حرف بزنن !
آخه شما که تحمل نيم ساعت بچه داري ندارين ، ... !!!
اينقدر تحملشون کم بود که وقتي بچه بهانه گرفت و خواستم آرومش کنم ، هيچ کدومتون صبر نکردين و همديگه رو گم کرديم . بيچاره بچه بعد اونهمه راه رفتن خسته شده بود و از گم شدن هم ترسيده بود تا حدودي ؛ وقتي بغلش کردم چنان خودش رو بهم چسبوند که انگار ديگه قرار نيست جدا بشه ! رفتيم هتل .
با همه اين حرفا خوبيش به اين بود که وقتي رسيديم هتل همه چي رو به راه بود و دوباره خنده بود و عشق . هميشه گل خنده رو لباتون ببينيم !



چهارشنبه 5 فروردين

پرستشگاه چغازنبيل :
يه عکاس آماتور عاشق بناهاي تاريخي ايران قبل از اسلام ، راهنماي خوبي شد برامون . از جاي پاي کودک ايلامي ، کتيبه ها و تصفيه خونه آب گرفته تا توي مقبره يکي از پادشاه ها رو بهمون نشون داد . قرار شد يه تعداد از عکس هايي که گرفته رو برامون بفرسته ! ممنون و موفق باشي !

جاده شوش – اهواز :
تا حالا گريه ش رو نديده بودم ؛ گريه مادر !

اهواز :
شب کنار رود کارون قدم زديم و جاي شما خالي !
قهوه عربي مهمون شديم و به رسم عرب ها قهوه خورديم .



سه شنبه 4 فروردين

شوش :
قلعه ( موزه آجر ايران ) ، بقاياي کاخ داريوش ، نخلستان هايي که زمان جنگ عراقي ها تا پشتشون جلو اومده بودن و شايد همين نخلستان ها و مراقبينش بودن که شهر رو از خطر تسخير نجات داده بودن !

دزفول :
بچه ها که کنار رود دز استراحت مي کردن ، اون پل شناور باقي مونده از زمان جنگ که هنوز هم ازش استفاده مي شد ، من رو به سمت خودش کشوند . راه رفتن روي اين پل با اون تکون هاي ناشي از برخورد آب بهش و صداي اتصالاتش حس عجيبي داشت .
ياد همه اونا که عاشقانه براي صلح جنگيدن به خير !

شوشتر :
چه حرصي خوردي تو امشب " ع " آقا ! اينقدر سخت نگير !
باز خوبه با ديدن آبشارهاي طبيعي وسط شهر يه کم حال و روزت بهتر شد .

شوش :
اين دوستاي " ع " و خانوماشون چه چيزا که از فرهنگ عشيره اي عرب نگفتن امشب !
عروس آتش حکايت فقط يه کوچولوش بود !



دوشنبه 3 فروردين

تولدت مبارک " ب " خانوم !

قلعه فلک الافلاک ، ميهمان نوازي آقاي " ... وند " ، ناهار محلي لري !

جاده خرم آباد – انديمشک :
سبز ، خنک ، زيبا . استراحت کنار رودخونه همراه با چاي و شيريني و آجيل !

شوش :
کنار رودخونه " شاووه " که از وسط شهر و کنار هتل مي گذشت با " ع " صحبت مي کرديم . دلخور بود از بعضي کارها و رفتارها . اينقدر که وقتي صحبت هاش تموم شد ، دل منم گرفته بود . به صداي تو فکر مي کردم که هميشه آرومم مي کرد ؛ خواستم بشنومش که فکر کردم تو چه گناهي کردي که مجبور باشي من رو تو اون وضعيت بشنوي . هنوز تو اين فکرها بودم که ديدن شماره ت روي صفحه گوشي موبايل همه چي رو از يادم برد جز اين که چقدر دل به دل راه داشت !
آخر شب کنار همون رودخونه دوستاي " ع " که همه با خانوماشون بودن ، قليون تعارفمون کردن و فقط به ياد شما يه پک زدم ! کاش اينجا بودين تا از اين شهر آروم ، هواي خنکش ، رودخونه زيباش و منظره قلعه نورپردازي شده ش از نه چندان دور لذت مي بردين . کنار همديگه !



يک شنبه 2 فروردين

هنوز راه نيافتاده باد لاستيک ماشينت خالي شده باشه ، نونوايي که قرار بوده باز باشه تا برا صبحانه و نهار ازش نون بگيري بسته باشه و يه سوزن هم بره زير ناخونت ، چه حالي مي شي؟
ولي بي خيال چون يک هفته داريم مي ريم سفر اونم با چند تا از بهترين دوستاي زندگيم و خانوماشون و يه پسر کوچولو که دوسش دارم يه دنيا ؛ جاي اونايي که نيستن هم خاليه به خصوص شما دو تا که کاش مي شد با هم باشيم !

صبحانه يه جايي طرفاي قم کنار يه مزرعه گندم زير سايه خنک يه تک درخت با يه دنيا خنده و سرزندگي و صميميت .
ناهار يه جايي طرفاي خرم آباد کنار يه باغ . اشعه هاي آفتاب گرم به واسطه نسيم خنکي که مي وزه روي پوستم راه مي رن و جنبش خوشايندي روي پوستم احساس مي کنم . دستت درد نکنه " ف " خانوم با اين لوبيا پلوي خوشمزه ت !
يه سوييت ويژه با منظره شهر خرم آباد .

آدرس دادن اين خرم آبادي ها هم حکايتيه برا خودش !
تو پارک صخره اي که قدم مي زديم يه شهاب سنگ از شرق تا غرب آسمون رو خط انداخت . يه خط نقره اي وسط يه آسمون مشکي پر ستاره !

آسمون پر ستاره ، هواي خنک و تميز ، سکوت آخر شب ، مگه مي شه نرفت پياده روي ؟! سه تايي رفتيم ؛ " آ " و " ع " و من .



شنبه 1 فروردين 1383

نوروز بر همه خجسته !
با يه دنيا آرزوهاي خوب ؛
تندرست باشيد و اميدوار !
دوست بداريد و محبت کنيد و عشق بورزيد !


لحظه تحويل سال ( چه برفي ميومد ! ) به هيچي هيچي فکر نمي کردم . تو خلاء بودم . هر چي که بهش فکر کرده بودم و هر چي که تصميم داشتم بخوام و آرزو کنم ، همه و همه يه لحظه از ذهن و قلبم گذشت ؛ درست مثل لحظه تحويل سال که به نظرم چقدر سريع گذشت و منتظرمون نذاشت ! انگار همه چي سر جاش بود !

از وقتي يادمه بابا هميشه لحظه تحويل سال مامان رو بغل مي کنه و گريه مي کنه ؛ دليلش رو نمي دونم ولي هر چي که هست ترکيبي از شادي و غم ازش شنيده مي شه ! سلامت باشيد هر دو تون !

بر حسب عادت – و نه شايد بر حسب اعتقاد – قرآن باز کردم . مضمون اولين عبارتش اين بود :
اي کساني که ايمان داريد ، بين قلب ها انس و الفت ايجاد کنيد و از دشمني بپرهيزيد .
خيلي به دلم نشست ، اونقدر که بلند براي همه خوندمش و اينجا هم بلند مي نويسمش .




جمعه 29 اسفند

تمام امروز به هماهنگي و تدارک سفر گذشت



پنج شنبه 28 اسفند

وقتي بعد از کار در آخرين روز کاري سال بتوني چند ساعتي رو با اونايي که دوسشون داري بگذروني ، به بازي و شيطنت اون دو تا کوچولو نگاه کني و آروم باشي و سبک !

مي دونم بعد همه امروز و امشب دلت مي خواد هيچي نباشه و خلاء باشه تا خالص بمونه و رسوب کنه ؛
مي دونم حواست بهش هست
شايد خواب بهترين باشه الان ؛ مگه نه ؟!

اينجا شيشه ها شبنم زده ، مثل شب هاي بهاري شمال !



.................................................................................................................

چهارشنبه 27 اسفند

به سمت شرق در حرکت باشي و محو تماشاي خورشيد بشي که درست رو به روت داره غروب مي کنه !



سه شنبه 26 اسفند

ماشين نداشتن هميشه هم بد نيست ؛ حدود يک ساعت پياده روي صبح توي برف ، من رو ياد اون همه وقتايي انداخت که تو کوه گذرونده بودم و مدت هاست که ازش دورم !

زردي من از تو ، سرخي تو از من !
از کارخونه که بر مي گشتم سه بار از روي آتيشي که شعله ور رها شده بود يه گوشه ، پريدم ؛ با ياد تو !



دوشنبه 25 اسفند

از خواب بيدار شدم ، دوش گرفتم ، لباس پوشيدم ، صبحانه خوردم ، وسايلم رو برداشتم ، سوار ماشين شدم ولي هنوز به ورودي اتوبان نرسيده پشيمون شدم از رفتن به کارخونه ؛ آخه برف مي اومد ، اونم برفي که تو تموم زمستون نيومده بود . نمي خواستم اين روز برفي رو تو کارخونه حبس باشم . حتا اگه نمي تونستيم با هم باشيم تصميم گرفته بودم پياده تو برف راه برم و راه برم و راه برم !

باهات تماس گرفتم و قرار گذاشتيم براي بعدازظهر . يه بعد از ظهر برفي تو ماشين اونم وقتي که شما دو تا بعد مدتي به هم رسيده باشين ، يه دنيا شوخي و خنده و جيغ و فرياد و تو سر و کله هم زدن داره !

ترافيک باعث مي شد وقتي که وسط بزرگراه ايستادي بتوني شيشه ماشين رو پايين بکشي ، سرت رو بالا بگيري و اونهمه دونه برف که زير نور چراغ مثل آبشار مي ريزن پايين رو تماشا کني !
بساط چاي و قليون فرحزاد هم که مثل هميشه کلي خاطره تعريف نشده داشت و خنده و عشق و زندگي !
عکس گرفتن بعدش تو برف هم حکايت ديگه اي داشت براي خودش !

خلاصه که روز خوبي بود ؛ جاي شما هم خالي البته !



يک شنبه 24 اسفند

اينجا داره از اون بارونا مياد که آدم دلش مي خواد بره بيرون ، سرش رو رو به آسمون بلند کنه ، دستاش رو باز کنه ، چشماش رو ببنده و خيس بشه !



.................................................................................................................

جمعه 22 اسفند

مصاحبت اتفاقي با اون آقاي دکتر جالب بود و حافظ هم کلي تحويلم گرفت البته !

بغض تو ، توي گلوي من ترکيد !
اشک ريختم و بيشتر دوستت داشتم .

کلام و سکوت امشب ، ...
آنچه بر من گذشت ، آنچه بر ما گذشت ، در کلمه نمي گنجد ! ( آيدا )
کاش لياقتش را داشته باشم
کاش لياقتت را داشته باشم
تا هميشه و هر وقت دوستت دارم !



چهارشنبه 20 اسفند

انتظار نداشتم اين آقاي دکتر اينقدر صميمي و خودموني باشه ؛ آگاه به توانايي هاش ، متواضع و علاقمند به کمک به ديگران !
يادم باشه اون CD موسيقي ملي آذربايجان رو بهش يادگاري بدم !

به نظر مي رسه اين باباي ما تا حالا فکر مي کرده پسرش شاگرد اول شده ، اونم با معدل A !!!

---------------------

انتظار نداشتم امشب اينطوري بگذره :
اينقدر حرف بزني و اينقدر حرف بشنوي که نفهمي چطوري سر از پارک جمشيديه در آوردي !
اينقدر تو سر بالايي سعي کني باهاش تماس بگيري و نشه که مجبور بشي سر پاييني بري و سبک بشي و دوباره همون سر بالايي رو برگردي !
اينقدر بخواي اون بالا باشي – همون جايي که دلبستگي هاي ما را شبي باد ترانه اي خوانده بود –

رها تر از هميشه بود ،
سبک تر ،
اونقدر که فکر کردم :
وقتي از زمين جدا مي شه ،
اگه دلش نخواد دوباره برگرده چي ؟
اگه اونقدر سبک شده باشه که هيچ جاذبه اي نتونه برش گردونه – حتا اگه دلش هم بخواد – چي ؟
اگه ...
شايد ترسيده بودم !
شايد ...

ماه چشمش را تا نيمه گشوده بود ، مبادا ديده شود !
درخت ها برگ از برگ نمي جنبيدند ، مبادا شنيده شوند !
کوه آغوش گشوده بود ، مبادا به سختي خوانده شود !
و اين ها همه
نظاره گان خاموش ما بودند .
ما
به سکوت لب گشوديم
و ترانه سکوت سه بار بر لب هايمان جاري شد .




دوشنبه 18 اسفند

چاره ي ديگه اي نيست :
روز جهاني زن مبارک !
وقتي هيچ کدوم اونايي که روزشون رو بهشون تبريک مي گي ، ازش با خبر نيستن ، چه انتظاري از ماها بايد داشت ؟!



.................................................................................................................

شنبه 16 اسفند

اين همه وقت دوستي و محبت و عشق رو امشب تاب نياوردم و با صداي بلند گريه كردم !!!

كاش
تا ماه هست ،
تا ستاره ،
تا راه ،
پا به پاي هم باشيم ؛
دست در دست هم ؛
تا رسيدن به خورشيد !




جمعه 15 اسفند

حكايت غروب جمعه و دلتنگي !
حكايت تلفني كه زنگ نمي زنه !
حكايت صدايي كه با شنيدنش سبك مي شي و آروم !
حكايت فرصتي – هر چقدر كوتاه – كه نمي خواي از دستش بدي ولي چاره اي نداري جز اينكه تسليم شرايط باشي !
حكايت راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن !
حكايت … !



.................................................................................................................

چهار شنبه 13 اسفند

پتانسيل سواستفاده شون تو مسايل مالي بيشتر از اونيه که انتظار داشتم . نبايد بهشون اجازه بدم فکر کنن اگه به روشون نميارم به اين معنيه که نمي فهمم !



سه شنبه 12 اسفند

زود رفتنت درست ولي ديگه دير اومدنت براي چي بود ؟
چطور شد که اين دفعه اين به قول خودت خانواده مستقل بدون اينکه دعوت شده باشن ، اومدن ؟
( تو هم " ع " آقا بي خود نگو " نه " ؛ همه مي دونن که اينا چرا امشب اينجا بودن ! )
کاش حواست باشه ؛ فقط يه فرصت ديگه داري براي اينکه هر چي رو تا امشب خراب کردي ، شروع کني به درست کردن !



يک شنبه 10 اسفند

- در اين سراي بي کسي کسي گذر نمي کند* !
سر چهار راه منتظر بودم تا چراغ سبز بشه که يه ماشين کنارم ايستاد . نگاهم افتاد بهش . ديدم روي صندلي عقب سمت راست يه دختر کوچولوي 7 – 8 ساله نشسته . چشماي درشت و سياهش اولين چيزايي بودن که تو صورتش ديده مي شدن . سبزه بود با موهاي مشکي بلندي که از پشت بسته شده بودن . چند تا تار مو هم ريخته بود تو صورت و رو پيشونيش . سمت چپ صورتش رو چسبونده بود به پشت زير سري صندلي جلو و دستاشو دورش حلقه کرده بود و خيره شده بود به بيرون . به يه جاي دور تو روياهاش شايد .
همينطور که نگاهش مي کردم ديدم اون دو تا چشم درشت و سياه دارن پر مي شن از اشک . بغض گلوي دخترک رو گرفته بود و اشک تو چشماش حلقه زده بود . از اون اشک ها که اگه مي غلتيدن ، درشت ترين و درخشنده ترين مرواريد هاي دنيا رو هم رو سفيد مي کردن .
اندازه تنهايي دخترک دلم گرفت !
نگاه دخترک برگشت طرف من . انگار فهميده بود دارم نگاهش مي کنم . دلم طاقت نياورد و لب زدم که : " چي شده ؟ " بغضش رو قورت داد و همينطور که با دستاي کوچيکش موهاي تو صورت و رو پيشونيش رو کنار مي زد ، لبخند تلخي زد و لب زد که : " هيچي ! " بدون صدا ازش پرسيدم : " پس چرا گريه مي کني ؟ " اين دفعه که خنديد لب هاش از هم باز شدن و دوباره لب زد که : " هيچي ! "
چراغ سبز شد و نديدم اون دو تا مرواريد توي چشماش کجا غلتيدن !

* ه . ا . سايه



دو شنبه 11 اسفند

چقدر دل به دل راه داشت که هنوز از فکرت بيرون نيومده ، تلفن کردي !



شنبه 9 اسفند

جاي خالي يادداشت روز پنج شنبه خالي مي مونه ولي چون دوست ندارم چيزي تو دلم نگفته بمونه ، فقط اوني که بايد بدونه ، خبر دار مي شه !



.................................................................................................................

Home