| پيام قاصدک |
|
●شنبه 8 فروردين
تولدت مبارک داداش کوچيکتره ! ممنون از اين همه محبت و لطف ! اصفهان : ميدون نقش جهان با فضاي سبز و گلکاري و فواره هاو کالسکه هاش ! قدم زدن کنار زاينده رود که امسال پر آب به نظر مياد ! خريد گز و پولکي ! خونه که رسيدم ، حدود 3000 کيلومتر راه رفته بوديم و رانندگي کرده بودم ! خوش گذشته شد بسي ! جاي شما خالي بود همه جاش يه دنيا ! □ پیام
●جمعه 7 فروردين
150 کيلومتر جلگه خوزستان ؛ سبز ! 400 کيلومتر کوهستان زاگرس که نمي تونم توصيفش کنم ؛ بايد ديد ! مراتع و مزارع سبز ، رودخونه ها و درياچه هاي آبي ، کوهپايه هاي سبز و قهوه اي با قله هاي سفيد از برف ! صبحانه کنار مزرعه گندم ، خنکي هواي صبح کوهستان ، آفتاب درخشان و آسمون آبي و نون گرم و چاي داغ ؛ جاتون خالي يه دنيا ! ( فقط اگه يه کم طاقت مياوردن و لج بازي نمي کرد ، مجبور نمي شدم جدي تر از هميشه باهاش برخورد کنم که دلخور بشه ؛ شايدم يه کم زياده روي کردم و نمي بايست جلوي خانومش اونطوري بهش مي گفتم ! ) ناهار کباب بختياري ، رب انار ترش ، ماست طبيعي و آب چشمه اونم يه جاي آروم و زيبا . انگار تو تين دنيا نبوديم ! درست 11 ساعت تو راه بوديم ! فولادشهر ( اصفهان ) : با چه علاقه و محبتي از اين همه آدم از راه رسيده پذيرايي کردن ! اينا رو چطوري مي شه جبران کرد ؟ □ پیام
●پنج شنبه 6 فروردين
آبادان : شکست حصر آبادان ! کارون ، پالايشگاه ، تفاوت بافت شهري شهرک سازماني شرکت نفت با بقيه شهر . خرمشهر : آزاد سازي خرمشهر ! بقاياي آثار جنگ ! ساختمون قديم گمرک که اولين سنگر مقاومت مردم شهر بوده و امروز ديگه اثري ازش نيست ! خرابش کردن تا جاش بزرگراه بسازن ! دلم گرفت ! نه اينکه از جنگ خوشم بياد و از آثارش ولي اين ساختمون نماد مقاومت مردمي بوده که از شهرشون ، از خونه شون دفاع کردن . از روي سقفش مي شد اروندرود و نخلستان هاي زيباي اونطرف اروند تو خاک عراق رو ديد ؛ اونهمه زيبايي که جنگ خرابش کرده بود و حالا بعد حدود 15 سال مي شد دوباره از زيبايي هاش لذت برد ! 3 سال پيش که اومده بودم خرمشهر ، قدم که به اين ساختمون گذاشتم بغض گلوم رو گرفت و يه چيزي تنگ دلم رو فشرد ! همه اونايي که قامت راست کردين به خاطر هر اونچه بهش معتقد بودين ، يادتون به خير ! جاده خرمشهر – آبادان : نيم ساعت سر اين آقا کوچولو رو گرم کردن تا مادرش يه خورده استراحت کنه و آروم بشه ، تنها کاري بود که از دستم بر مي اومد . ممنون " ع " آقا که تو هم حواست بهشون هست . آخه " ف " خانوم وقتي بغض مي کني و مي شنوم که گريه مي کني ، چطور انتظار داري بتونم ناهار بخورم ؟ اهواز : اصرار نکرديم با ما بيان بيرون ، فقط بچه رو با خودمون برديم تا فرصتي باشه که بتونن با هم حرف بزنن ! آخه شما که تحمل نيم ساعت بچه داري ندارين ، ... !!! اينقدر تحملشون کم بود که وقتي بچه بهانه گرفت و خواستم آرومش کنم ، هيچ کدومتون صبر نکردين و همديگه رو گم کرديم . بيچاره بچه بعد اونهمه راه رفتن خسته شده بود و از گم شدن هم ترسيده بود تا حدودي ؛ وقتي بغلش کردم چنان خودش رو بهم چسبوند که انگار ديگه قرار نيست جدا بشه ! رفتيم هتل . با همه اين حرفا خوبيش به اين بود که وقتي رسيديم هتل همه چي رو به راه بود و دوباره خنده بود و عشق . هميشه گل خنده رو لباتون ببينيم ! □ پیام
●چهارشنبه 5 فروردين
پرستشگاه چغازنبيل : يه عکاس آماتور عاشق بناهاي تاريخي ايران قبل از اسلام ، راهنماي خوبي شد برامون . از جاي پاي کودک ايلامي ، کتيبه ها و تصفيه خونه آب گرفته تا توي مقبره يکي از پادشاه ها رو بهمون نشون داد . قرار شد يه تعداد از عکس هايي که گرفته رو برامون بفرسته ! ممنون و موفق باشي ! جاده شوش – اهواز : تا حالا گريه ش رو نديده بودم ؛ گريه مادر ! اهواز : شب کنار رود کارون قدم زديم و جاي شما خالي ! قهوه عربي مهمون شديم و به رسم عرب ها قهوه خورديم . □ پیام
●سه شنبه 4 فروردين
شوش : قلعه ( موزه آجر ايران ) ، بقاياي کاخ داريوش ، نخلستان هايي که زمان جنگ عراقي ها تا پشتشون جلو اومده بودن و شايد همين نخلستان ها و مراقبينش بودن که شهر رو از خطر تسخير نجات داده بودن ! دزفول : بچه ها که کنار رود دز استراحت مي کردن ، اون پل شناور باقي مونده از زمان جنگ که هنوز هم ازش استفاده مي شد ، من رو به سمت خودش کشوند . راه رفتن روي اين پل با اون تکون هاي ناشي از برخورد آب بهش و صداي اتصالاتش حس عجيبي داشت . ياد همه اونا که عاشقانه براي صلح جنگيدن به خير ! شوشتر : چه حرصي خوردي تو امشب " ع " آقا ! اينقدر سخت نگير ! باز خوبه با ديدن آبشارهاي طبيعي وسط شهر يه کم حال و روزت بهتر شد . شوش : اين دوستاي " ع " و خانوماشون چه چيزا که از فرهنگ عشيره اي عرب نگفتن امشب ! عروس آتش حکايت فقط يه کوچولوش بود ! □ پیام
●دوشنبه 3 فروردين
تولدت مبارک " ب " خانوم ! قلعه فلک الافلاک ، ميهمان نوازي آقاي " ... وند " ، ناهار محلي لري ! جاده خرم آباد – انديمشک : سبز ، خنک ، زيبا . استراحت کنار رودخونه همراه با چاي و شيريني و آجيل ! شوش : کنار رودخونه " شاووه " که از وسط شهر و کنار هتل مي گذشت با " ع " صحبت مي کرديم . دلخور بود از بعضي کارها و رفتارها . اينقدر که وقتي صحبت هاش تموم شد ، دل منم گرفته بود . به صداي تو فکر مي کردم که هميشه آرومم مي کرد ؛ خواستم بشنومش که فکر کردم تو چه گناهي کردي که مجبور باشي من رو تو اون وضعيت بشنوي . هنوز تو اين فکرها بودم که ديدن شماره ت روي صفحه گوشي موبايل همه چي رو از يادم برد جز اين که چقدر دل به دل راه داشت ! آخر شب کنار همون رودخونه دوستاي " ع " که همه با خانوماشون بودن ، قليون تعارفمون کردن و فقط به ياد شما يه پک زدم ! کاش اينجا بودين تا از اين شهر آروم ، هواي خنکش ، رودخونه زيباش و منظره قلعه نورپردازي شده ش از نه چندان دور لذت مي بردين . کنار همديگه ! □ پیام
●يک شنبه 2 فروردين
هنوز راه نيافتاده باد لاستيک ماشينت خالي شده باشه ، نونوايي که قرار بوده باز باشه تا برا صبحانه و نهار ازش نون بگيري بسته باشه و يه سوزن هم بره زير ناخونت ، چه حالي مي شي؟ ولي بي خيال چون يک هفته داريم مي ريم سفر اونم با چند تا از بهترين دوستاي زندگيم و خانوماشون و يه پسر کوچولو که دوسش دارم يه دنيا ؛ جاي اونايي که نيستن هم خاليه به خصوص شما دو تا که کاش مي شد با هم باشيم ! صبحانه يه جايي طرفاي قم کنار يه مزرعه گندم زير سايه خنک يه تک درخت با يه دنيا خنده و سرزندگي و صميميت . ناهار يه جايي طرفاي خرم آباد کنار يه باغ . اشعه هاي آفتاب گرم به واسطه نسيم خنکي که مي وزه روي پوستم راه مي رن و جنبش خوشايندي روي پوستم احساس مي کنم . دستت درد نکنه " ف " خانوم با اين لوبيا پلوي خوشمزه ت ! يه سوييت ويژه با منظره شهر خرم آباد . آدرس دادن اين خرم آبادي ها هم حکايتيه برا خودش ! تو پارک صخره اي که قدم مي زديم يه شهاب سنگ از شرق تا غرب آسمون رو خط انداخت . يه خط نقره اي وسط يه آسمون مشکي پر ستاره ! آسمون پر ستاره ، هواي خنک و تميز ، سکوت آخر شب ، مگه مي شه نرفت پياده روي ؟! سه تايي رفتيم ؛ " آ " و " ع " و من . □ پیام
●شنبه 1 فروردين 1383
نوروز بر همه خجسته ! با يه دنيا آرزوهاي خوب ؛ تندرست باشيد و اميدوار ! دوست بداريد و محبت کنيد و عشق بورزيد ! لحظه تحويل سال ( چه برفي ميومد ! ) به هيچي هيچي فکر نمي کردم . تو خلاء بودم . هر چي که بهش فکر کرده بودم و هر چي که تصميم داشتم بخوام و آرزو کنم ، همه و همه يه لحظه از ذهن و قلبم گذشت ؛ درست مثل لحظه تحويل سال که به نظرم چقدر سريع گذشت و منتظرمون نذاشت ! انگار همه چي سر جاش بود ! از وقتي يادمه بابا هميشه لحظه تحويل سال مامان رو بغل مي کنه و گريه مي کنه ؛ دليلش رو نمي دونم ولي هر چي که هست ترکيبي از شادي و غم ازش شنيده مي شه ! سلامت باشيد هر دو تون ! بر حسب عادت – و نه شايد بر حسب اعتقاد – قرآن باز کردم . مضمون اولين عبارتش اين بود : اي کساني که ايمان داريد ، بين قلب ها انس و الفت ايجاد کنيد و از دشمني بپرهيزيد . خيلي به دلم نشست ، اونقدر که بلند براي همه خوندمش و اينجا هم بلند مي نويسمش . □ پیام
●پنج شنبه 28 اسفند
.................................................................................................................وقتي بعد از کار در آخرين روز کاري سال بتوني چند ساعتي رو با اونايي که دوسشون داري بگذروني ، به بازي و شيطنت اون دو تا کوچولو نگاه کني و آروم باشي و سبک ! مي دونم بعد همه امروز و امشب دلت مي خواد هيچي نباشه و خلاء باشه تا خالص بمونه و رسوب کنه ؛ مي دونم حواست بهش هست شايد خواب بهترين باشه الان ؛ مگه نه ؟! اينجا شيشه ها شبنم زده ، مثل شب هاي بهاري شمال ! □ پیام
●چهارشنبه 27 اسفند
به سمت شرق در حرکت باشي و محو تماشاي خورشيد بشي که درست رو به روت داره غروب مي کنه ! □ پیام
●سه شنبه 26 اسفند
ماشين نداشتن هميشه هم بد نيست ؛ حدود يک ساعت پياده روي صبح توي برف ، من رو ياد اون همه وقتايي انداخت که تو کوه گذرونده بودم و مدت هاست که ازش دورم ! زردي من از تو ، سرخي تو از من ! از کارخونه که بر مي گشتم سه بار از روي آتيشي که شعله ور رها شده بود يه گوشه ، پريدم ؛ با ياد تو ! □ پیام
●دوشنبه 25 اسفند
از خواب بيدار شدم ، دوش گرفتم ، لباس پوشيدم ، صبحانه خوردم ، وسايلم رو برداشتم ، سوار ماشين شدم ولي هنوز به ورودي اتوبان نرسيده پشيمون شدم از رفتن به کارخونه ؛ آخه برف مي اومد ، اونم برفي که تو تموم زمستون نيومده بود . نمي خواستم اين روز برفي رو تو کارخونه حبس باشم . حتا اگه نمي تونستيم با هم باشيم تصميم گرفته بودم پياده تو برف راه برم و راه برم و راه برم ! باهات تماس گرفتم و قرار گذاشتيم براي بعدازظهر . يه بعد از ظهر برفي تو ماشين اونم وقتي که شما دو تا بعد مدتي به هم رسيده باشين ، يه دنيا شوخي و خنده و جيغ و فرياد و تو سر و کله هم زدن داره ! ترافيک باعث مي شد وقتي که وسط بزرگراه ايستادي بتوني شيشه ماشين رو پايين بکشي ، سرت رو بالا بگيري و اونهمه دونه برف که زير نور چراغ مثل آبشار مي ريزن پايين رو تماشا کني ! بساط چاي و قليون فرحزاد هم که مثل هميشه کلي خاطره تعريف نشده داشت و خنده و عشق و زندگي ! عکس گرفتن بعدش تو برف هم حکايت ديگه اي داشت براي خودش ! خلاصه که روز خوبي بود ؛ جاي شما هم خالي البته ! □ پیام
●يک شنبه 24 اسفند
.................................................................................................................اينجا داره از اون بارونا مياد که آدم دلش مي خواد بره بيرون ، سرش رو رو به آسمون بلند کنه ، دستاش رو باز کنه ، چشماش رو ببنده و خيس بشه ! □ پیام
●جمعه 22 اسفند
مصاحبت اتفاقي با اون آقاي دکتر جالب بود و حافظ هم کلي تحويلم گرفت البته ! بغض تو ، توي گلوي من ترکيد ! اشک ريختم و بيشتر دوستت داشتم . کلام و سکوت امشب ، ... آنچه بر من گذشت ، آنچه بر ما گذشت ، در کلمه نمي گنجد ! ( آيدا ) کاش لياقتش را داشته باشم کاش لياقتت را داشته باشم تا هميشه و هر وقت دوستت دارم ! □ پیام
●چهارشنبه 20 اسفند
انتظار نداشتم اين آقاي دکتر اينقدر صميمي و خودموني باشه ؛ آگاه به توانايي هاش ، متواضع و علاقمند به کمک به ديگران ! يادم باشه اون CD موسيقي ملي آذربايجان رو بهش يادگاري بدم ! به نظر مي رسه اين باباي ما تا حالا فکر مي کرده پسرش شاگرد اول شده ، اونم با معدل A !!! --------------------- انتظار نداشتم امشب اينطوري بگذره : اينقدر حرف بزني و اينقدر حرف بشنوي که نفهمي چطوري سر از پارک جمشيديه در آوردي ! اينقدر تو سر بالايي سعي کني باهاش تماس بگيري و نشه که مجبور بشي سر پاييني بري و سبک بشي و دوباره همون سر بالايي رو برگردي ! اينقدر بخواي اون بالا باشي – همون جايي که دلبستگي هاي ما را شبي باد ترانه اي خوانده بود – رها تر از هميشه بود ، سبک تر ، اونقدر که فکر کردم : وقتي از زمين جدا مي شه ، اگه دلش نخواد دوباره برگرده چي ؟ اگه اونقدر سبک شده باشه که هيچ جاذبه اي نتونه برش گردونه – حتا اگه دلش هم بخواد – چي ؟ اگه ... شايد ترسيده بودم ! شايد ... ماه چشمش را تا نيمه گشوده بود ، مبادا ديده شود ! درخت ها برگ از برگ نمي جنبيدند ، مبادا شنيده شوند ! کوه آغوش گشوده بود ، مبادا به سختي خوانده شود ! و اين ها همه نظاره گان خاموش ما بودند . ما به سکوت لب گشوديم و ترانه سکوت سه بار بر لب هايمان جاري شد . □ پیام
●دوشنبه 18 اسفند
.................................................................................................................چاره ي ديگه اي نيست : روز جهاني زن مبارک ! وقتي هيچ کدوم اونايي که روزشون رو بهشون تبريک مي گي ، ازش با خبر نيستن ، چه انتظاري از ماها بايد داشت ؟! □ پیام
●شنبه 16 اسفند
اين همه وقت دوستي و محبت و عشق رو امشب تاب نياوردم و با صداي بلند گريه كردم !!! كاش تا ماه هست ، تا ستاره ، تا راه ، پا به پاي هم باشيم ؛ دست در دست هم ؛ تا رسيدن به خورشيد ! □ پیام
●جمعه 15 اسفند
.................................................................................................................حكايت غروب جمعه و دلتنگي ! حكايت تلفني كه زنگ نمي زنه ! حكايت صدايي كه با شنيدنش سبك مي شي و آروم ! حكايت فرصتي – هر چقدر كوتاه – كه نمي خواي از دستش بدي ولي چاره اي نداري جز اينكه تسليم شرايط باشي ! حكايت راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن ! حكايت … ! □ پیام
●چهار شنبه 13 اسفند
پتانسيل سواستفاده شون تو مسايل مالي بيشتر از اونيه که انتظار داشتم . نبايد بهشون اجازه بدم فکر کنن اگه به روشون نميارم به اين معنيه که نمي فهمم ! □ پیام
●سه شنبه 12 اسفند
زود رفتنت درست ولي ديگه دير اومدنت براي چي بود ؟ چطور شد که اين دفعه اين به قول خودت خانواده مستقل بدون اينکه دعوت شده باشن ، اومدن ؟ ( تو هم " ع " آقا بي خود نگو " نه " ؛ همه مي دونن که اينا چرا امشب اينجا بودن ! ) کاش حواست باشه ؛ فقط يه فرصت ديگه داري براي اينکه هر چي رو تا امشب خراب کردي ، شروع کني به درست کردن ! □ پیام
●يک شنبه 10 اسفند
- در اين سراي بي کسي کسي گذر نمي کند* ! سر چهار راه منتظر بودم تا چراغ سبز بشه که يه ماشين کنارم ايستاد . نگاهم افتاد بهش . ديدم روي صندلي عقب سمت راست يه دختر کوچولوي 7 – 8 ساله نشسته . چشماي درشت و سياهش اولين چيزايي بودن که تو صورتش ديده مي شدن . سبزه بود با موهاي مشکي بلندي که از پشت بسته شده بودن . چند تا تار مو هم ريخته بود تو صورت و رو پيشونيش . سمت چپ صورتش رو چسبونده بود به پشت زير سري صندلي جلو و دستاشو دورش حلقه کرده بود و خيره شده بود به بيرون . به يه جاي دور تو روياهاش شايد . همينطور که نگاهش مي کردم ديدم اون دو تا چشم درشت و سياه دارن پر مي شن از اشک . بغض گلوي دخترک رو گرفته بود و اشک تو چشماش حلقه زده بود . از اون اشک ها که اگه مي غلتيدن ، درشت ترين و درخشنده ترين مرواريد هاي دنيا رو هم رو سفيد مي کردن . اندازه تنهايي دخترک دلم گرفت ! نگاه دخترک برگشت طرف من . انگار فهميده بود دارم نگاهش مي کنم . دلم طاقت نياورد و لب زدم که : " چي شده ؟ " بغضش رو قورت داد و همينطور که با دستاي کوچيکش موهاي تو صورت و رو پيشونيش رو کنار مي زد ، لبخند تلخي زد و لب زد که : " هيچي ! " بدون صدا ازش پرسيدم : " پس چرا گريه مي کني ؟ " اين دفعه که خنديد لب هاش از هم باز شدن و دوباره لب زد که : " هيچي ! " چراغ سبز شد و نديدم اون دو تا مرواريد توي چشماش کجا غلتيدن ! * ه . ا . سايه □ پیام
●شنبه 9 اسفند
.................................................................................................................جاي خالي يادداشت روز پنج شنبه خالي مي مونه ولي چون دوست ندارم چيزي تو دلم نگفته بمونه ، فقط اوني که بايد بدونه ، خبر دار مي شه ! □ پیام
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |