پيام قاصدک


شنبه 21 آذر

تولدت مبارک عمو " ف " :*



.................................................................................................................

پنج شنبه 19 آذر

تو بارون و برف امروز گاهی تو ماشین بودم و رانندگی می کردم برای رسیدن به جاهایی که قرار بود برم – این موقع ها " شاملو " گوش می کردم که " سکوت سرشار از ناگفته هاست " " مارگوت بیکل " رو دکلمه می کرد . می بردتم تو آسمونا ، اون حس دلتنگی هم باعث می شد همراهت باشه وقتی بهش فکر می کنی درست انگار روی همین صندلی کناری نشسته باشه ، صندلی رو کامل داده باشه عقب ، پشتی صندلی رو تا جایی که حتا بتونه روش چهارزانو بشینه ، خوابونده باشه و آینه رو هم داده باشه پایین – گاهی که پیاده میشدم برای انجام کاری ، فکر می کردم کاش امروز رو اینقدر کار نداشتم و می تونستم ساعت ها زیر این بارون و برف راه برم تا خیس خیس بشم ، گاهی چشمام رو بدوزم به زمین و راه برم و راه برم ، گاهی هم سرم رو بالا بگیرم و به درخت ها و آسمون و ... نگاه کنم .

" ف " و " م " عزیز ببخشید که دست خالی اومدم و بیشتر ببخشید که نموندم بیشتر ؛ دلم تنگ شده بود براش ، خواستم تنها باشم و باهاش خلوت کنم . ممنون که اینهمه می فهمین !



چهارشنبه 18 آذر

" س " جان و " ل " خانوم دوست داشتنی ، تولدتون مبارک !



سه شنبه 17 آذر

اینکه وسیله هام رو جمع نمی کنم و نمی ریزم تو کوله ای که ندارم ، اینکه راه نمی افتم ، یعنی هنوز اونقدر ها که باید ، آزاد نیستم ؛ اونقدر ها که باید ، متعلق به خودم نیستم .



دوشنبه 16 آذر

هر چند که سفر بی خطر و خوش بگذره بهتون ولی حسودیم می شه بهتون که می رین پیشش و می بینینش .



.................................................................................................................

یک شنبه 15 آذر

ساعت 3 صبح تو اوج خستگی با خوندن یه مطلب مثل تخم مرغ خامی بشی که کوبیدنش به دیوار و حتا نمی تونه خودش رو نگه داره ، کلی حرف بیاد تو کله ت ولی اونقدر خسته باشی که نتونی بنویسیشون ، فقط بخوابی و تو دلت نگهشون داری تا روز بشه که شاید بتونی بیشتر فکر کنی و بهتر نگاه کنی و شاید بتونی آروم تر باشی .

دلم تنگ شده بود که تلفن کردم .



شنبه 14 آذر

نمی دونم اگه نمی دونستمش بهتر بود یا حالا که می دونم ؟! هر چی که هست خدا کنه ظرفیت دونستنش رو داشته باشم .



جمعه 13 آذر

" ب " و " گ " از همیشه سر حال تر بودن امشب ؛ جای " ش " هم خالی بود .
فرمش خواهر شوهری بود ؛ خوشم اومد D:
یکی نیست بگه آخه " ف " جان ، مهمونی به این خوبی ، چرا اینقدر خودت رو عذاب می دی و حرص می خوری ؟! به خدا همه چی خوبه و به هم داره خوش می گذره .
موضوع معلم فرانسه ش باعث شد کلی باهاش جدی حرف بزنم . هرچند بزرگ تر از اونیه که هست ، امیدوارم فهمیده باشه چی می گم .



پنج شنبه 12 آذر

2-Dec-2004 : خاله زاده نو رسیده ، تولدت مبارک .
اسمش هم شد : Shawn دیان *

* بنا به روایات
Shawn ( اسم پسر انگلیسی ) به معنی بزرگ و خردمند
دیان ( اسم پسر فارسی ) به معنی حاکم

نگرانیم بی جهت نبود ؛ یه بلایی سر این آقا کوچولو اومده بود که این همه نبودن ! حال خدا رو شکر که برای مهمونی فردا شب بهتر شده حالش و سر حال به نظر می رسه .

همه امروز به خاطر برنامه امشب که قرار بود دور هم باشیم ، ساز بزنیم و بخونیم ، به فکر و یاد شما بودم . فقط می تونم بگم کاش می شد هردوتاتون باشین . کاش !
جمع بچه ها ، تار و تمبک و دایره و دف و سنتور ، با هم ساز زدن و با هم خوندن ، تک نوازی ها و دونوازی های اصفهان و بیات ترک و ماهور و همایون ، تا 4 صبح ؛ جاتون راستی راستی که خالی بود .
آقا " آ " و " ل " خانوم ، قدرتون رو بدونین !



چهارشنبه 11 آذر

خدا کنه اگه نمی تونم دل کسی رو به دست بیارم ، دست کم نشکسته باشمش !
پس فقط می تونم امیدوار باشم که فهمیده باشه چرا !



سه شنبه 10 آذر

هر دفعه که به یه دلیلی حرف رفتن پیش میاد ، دلتنگی عجیبی احساس می کنم که نمی ذاره جدی بهش فکر کنم !

کوله یونیسف رو از طرف " ح " از فروشگاه نشر طرح نو خریدم .
" رنگین کمان " ثمین باغچه بان ، یه ماگ کودک و یه T-Shirt یونیسف هم از طرف خودم از شهر کتاب آرین خریدم .
یه کتاب هم برای خودم خریدم ؛ البته با تایید آقای فروشنده !

تازه ، کشف کردم که عدد هردوتامون یکیه ؛ 5 !

هر چی تماس می گیرم ، هیچکی جواب نمی ده . خونه شون هم که رفتم ، نبودن . یه خورده نگرانم ولی خدا کنه فقط مشغول تدارک مهمونی جمعه باشن و مساله دیگه ای نباشه که این همه نیستن .




دوشنبه 9 آذر

بعد از این که یه خورده ساز زدم ، رفتم سراغ کامپیوتر و چشمم که افتاد به دایرکتوری IM ، نشستم و هر سه تا فایل رو خوندم . از اول تا آخر ؛ جمله به جمله .
یاد آوری خیلی چیزا شاید لازم بود !



شنبه 7 آذر

به نظر می رسه هیچکی فکر نمی کنه وقتی که نیستی چقدر جات خالیه برای من ! هیچکی بهم نگفت " جاش خالی نباشه "



جمعه 6 آذر

اگه همون موقع که زنگ زده بودی راه نیافتاده بودم تا وقتی تلف نشه و بتونیم بیشتر با هم باشیم ، اگه وقتی پشت اون مینی بوس پارک کرده بودم که مثلا دیده نشم ، هوس آدامس نکرده بودم و پیاده نشده بودم تا از مغازه سر کوچه شون خرید کنم ، اگه همون موقع که تو از خونه شون اومدی بیرون من از مغازه بیرون نیومده بودم و ندیده بودمت ، همین یکی دو ساعت هم نمی تونستیم با هم باشیم چون شارژ گوشی موبایلت تموم شده بود و نتونسته بودی باهام تماس بگیری .
با این همه ، همه این ها اتفاق افتاد تا همون یکی دو ساعت رو با هم باشیم .
حالا خودمونیم ، خوب شد به اون شماره موبایله زنگ نزدم D:
اون عکس ها با اون لباس !
خرید اون همه عروسک کوچولو هم خیلی لطف داشت ؛ همیشه همینقدر شاد باشی !

از خبر نقص فنی هواپیما و تاخیر پرواز تا خبر سلامت رسیدنت ، دلم شور می زد و نگران بودم .
به امید دیدار خانومی !



.................................................................................................................

پنج شنبه 5 آذر

فقط پرسه زدن تو شهر کتاب آرین و کتاب خریدن – و البته هم کلام شدن با آقای فروشنده - و کتاب خوندن بود که می تونست آروم نگهم داره !
یک ساعت نشده از خواب پریدم و کتاب خوندم و کتاب خوندم و کتاب خوندم !



چهارشنبه 4 آذر

کاش تلفن که کردی تا اگه می تونم بیام دنبالت ، حالت هم خوب بود . هر چند دیدار کوتاهی بود ولی کاش می دونستی چقدر دوسش داشتم . خوب باشی خانومی !

اونامونو – هابیل
انسان وقتی درون خودش را نظاره می کند فقط همان مشتی غبار را - که از آن پدید آمده است - می بیند ؛ در دیگران است که ما بهترین بخش وجودمان را می بینیم و بازمی یابیم ، و این همان بخشی است که می توانیم دوستش بداریم .
اگر تنها حقیقت را دوست داشته باشیم ، بهتر است با خاطرات زندگی کنیم تا با امید زیرا خاطره ریشه ای در حقیقت دارد ولی امید ... آدم حتا از وجودش هم نمی تواند اطمینان داشته باشد .



سه شنبه 3 آذر

کلامت را که به جانم آتش کشیدی
سوختم
و این تنها ، دلیل عشق بود !
کاش
باشد که اگر می سوزیم
از عشق باشد
تا نور و گرما ، بپاید .

یه جورایی این اتوبان هم شده سنگ صبور تنهایی های من ؛ رانندگی تو این اتوبان شاید تنها فرصتی باشه که می تونم با خودم خلوت کنم ؛ با خودم حرف بزنم ، با خودم بخندم ، با خودم گریه کنم . چه ها که نشنیده ، چه ها که ندیده ! بیچاره با این همه بار امانت بر دوش حق داره گاهی فریاد بزنه ، چند تا ماشین رو بکوبه به هم . شاید هم یه روزی قرعه به اسم من افتاد !

اگه زندگی هم مثل رنگین کمان بود ، اونوقت کافی بود زاویه دیدت رو عوض کنی تا دیگه نباشه !

یه دفعه فقط خواستم بخوابم ؛ این شد که کنار خیابون نگه داشتم و یه دو ساعتی تو ماشین خوابیدم ! خل شدم ، نه ؟!



دوشنبه 2 آذر

با اون همه شوخی و خنده ، آخرش وقتی داشت " پاییز طلایی " " فریبرز لاچینی " رو بهم می داد ، دلش طاقت نیاورد و طوری که هیچکی نفهمه گفت : میزون نیستی ، تو فکری !

عموجون که بود ، آخر شب که می شد ، از گفتن این که : بریم ، تا رفتن کلی وقت می گذشت ؛ حالا که نیست ، عمه جون انگار برای رفتن لحظه شماری می کنه !



یک شنبه 1 آذر

امشب احساس می کردم بیشتر از همیشه دوست دارم خانومی .
طرز راه رفتنت بعد از خداحافظی تا جلو در خونه رو هیچ وقت هیچ وقت یادم نمی ره ؛ انگار معلق باشی وسط زمین و آسمون ؛ به چی فکر می کردی ، نمی دونم ؛ شایدم به هیچی فکر نمی کردی !

یه قاب عکس حصیر بافی شده به عنوان سوغاتی . خیلی خوشگله . کاش می شد عکس خودت رو بذارم توش و بذارم جلوی چشمم . حالا که نمی شه نگهش می دارم تا وقتی یا بشه یا دیگه نشه .



.................................................................................................................

شنبه 30 آبان

شاید چون " تنها فرشته مرگ بر من ظاهر نشد " توانستم این چنین آرام به مرگ بنگرم ، بپذیرمش !

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد ،
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست و اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید .
کوتاه است در ،
پس آن به که فروتن باشی . *

* احمد شاملو – در آستانه



پنج شنبه 28 آبان

37 روز گذشت !

یه روز از اون روزا که آدم دلش نمیاد تموم بشه :
- از ایستگاه راه آهن گرفته تا قراری که قرار نبوده و دیدن اونایی که انتظار نداری به این زودی – البته نسبت به زمانی که مبدا ش امروز صبح باشه – ببینی شون .
- " پستو " و از اون پنجره به بارون نگاه کردن و گوش دادن به خاطره هایی که یادآوری شون برق چشماشون رو چند برابر می کنه و یادش به خیر هایی که پیش خودت فکر می کنی ای کاش دنیا یه جور دیگه بود .
- موزه هنر های معاصر و " باغ های ایرانی " که فیلم کوتاه " شیرین نشاط " و " باغ بی برگی " " عباس کیارستمی " ش بیشتر تو ذهنم ته نشین شده و اون منظره هایی که از تو پنجره های راهرو هاش دیده می شد - بارون خورده و تمیز ! ( فقط نفهمیدم چرا اونقدر سنگین به نظر می اومدی ؟ )
- خیابون ونک و سکوت سنگینی که نفهمیدم برای چی بود و تا به امید دیدار هم ادامه داشت !

خدانگهدار و به امید دیار که گفتیم ، مثل خونه ای شدم که همه مهموناش با هم می رن و خودت می مونی و خودت ؛ تنهای تنها ! به در و دیوار خونه که نگاه می کنی ، لحظه لحظه ی اونچه با مهمون ها گذشته رو برای خودت یادآوری می کنی و دوست داری هیچ کاری نکنی تا با همین یاداوری ها خوابت ببره ! دلم موسیقی صداهایی رو می خواست که از صبح تو گوشم زمزمه می کردن . مدتی به سکوت گذشت تا هوس کردم شاملو بشنوم که شعرهای خودش رو می خونه و می بردت تو آسمون ها !

نمی دونم برای امروز چطوری تشکر کنم ؛ خوب بود به اندازه همه خوبی های شما !



جمعه 29 آبان

اگه نبودن بزرگ ترا یعنی احترام به اونی که نیست ، پس بودن کوچیکترا یعنی بی احترامی به اون ؟
اگه بودن کوچیکترا یعنی احترام به این دو تا ، پس نبودن بزرگ ترا یعنی بی احترامی بهشون ؟
هر چی که باشه ، من فکر می کنم عموجون بیش تر از بودن کوچیک ترا خوشحال بوده تا نبودن برگ ترا !
به هر حال " ت " و " م " عزیز ، عقدتون مبارک ؛ خوشبخت باشین !



.................................................................................................................

شنبه 23 آبان

قرار کاری امشب به هم خورد و تونستم با " ب " و " س " که از قبل با هم برنامه ریخته بودن ، برم سینما – اشک سرما !
یه فیلم آروم و دوست داشتنی و به قول " ب " بی ادعا !
فقط به نظر من بهتر بود فیلم روی تصویر نشونی که روناک روی سیم نامریی مین برای کاوه گذاشته بود تموم می شد و شاید پخش هم زمان صدای منفجر شدن یه مین به ایجاد حس تعلیق آخر فیلم کمک می کرد .

از سینما که اومدیم بیرون از خیسی زمین معلوم بود که بارون حسابی باریده و از اون هواها بود که تک و توک قطره های بارونی که از بقیه جا مونده بودن به صورتت می خوردن و با وجود سرما دوست نداشتی شیشه های ماشین رو بالا بکشی ! جای هر دو تون رو تو دلم خالی کردم .
جای اون دو تا کوچولو که یه عالمه دلم براشون تنگ شده هم خالی بود ؛ چقدر دلم هواشون رو کرد یه دفعه !



پنج شنبه 21 آبان

خلاصه امروز کاری که چهار ماهه امروز و فردا می شد ، انجام شد ؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید !

افطار خونه آقا و خانم " ش " دعوت بودیم . " ع " از کانادا و " ح " از انگلیس تماس گرفتن و باهاشون حرف زدیم همه مون . جای خودشون و خانوماشون خالی بود .



سه شنبه 19 آبان

امروز صبح مه از تو جاده شروع شد و تا حدود ساعت 10:30 تو شهرک صنعتی محل کارم ادامه داشت . همه این مدت از فاصله چند متری هم نمی شد وجود چیزی رو تشخیص داد . هوا بوی جنگل های پاییزی شمال رو می داد . جاتون خالی یه عالمه !

ای بی سرزمین تر از باد ،
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست ؛
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند ! *

* مارگوت بیکل – چیدن سپیده دم – احمد شاملو



دوشنبه 18 آبان

ساعت 11 شب از شرکت که اومدم بیرون از اون بارونای شدیدی بود که جون می داد دوتایی تو ماشین نشسته باشی و ساعت ها رانندگی کنی .
به این فکر کردم که بهتر بود تو یه همچین موقعیتی دو تایی ساکت می موندیم و به بارون گوش می دادیم ، یا حرف می زدیم و به صدای هم که با صدای بارون همراه می شد ، یا به یه آهنگ که هر دو مون دوسش داشتیم ؟
راستش همه شون به نظرم زیبا اومد .
صدای خوردن قطره های بارون روی سقف و به شیشه های ماشین ضرب آهنگ قشنگی ایجاد کرده بود . همه مسیر تا خونه به یاد تو گذشت . خونه که رسیدم ، بارون که قطع شد ، هوایی شد که نگو و نپرس . دلم هوای تو رو کرده بود و چه خوب که همه خوابیده بودن و تونستم صدات رو بشنوم .
هر چند اگه اینجا بودی هم نمی شد این موقع شب با هم باشیم ولی دست کم کاش بودی و از این هوا لذت می بردی !



یک شنبه 17 آبان

امروز که برای گرفتن کارت ماشین المثنی – همونی که یک سال و نیم پیش توی کیفی بود که دزد برد – اقدام کردم ، مجبور شدم ÷لاک ماشینم رو هم عوض کنم چون با سیستم جدید پلاک گذاری دیگه برای پلاک های قدیمی تر کارت صادر نمی کردن !
" مرد مردستان " و " قدیس مانوئل نیکوکار شهید " - دو تا داستان کوتاه از " اونامونو " – رو خوندم امروز . هنوز ولی چیزی ازشون تو ذهنم ته نشین نشده . ایده هاشون تو فضای ذهنم معلق هستن . شاید یه بار دیگه با دقت بیشتری روی کلمه ها و جمله ها بخونمشون !



.................................................................................................................

پنج شنبه 14 آبان

Lermontov
صخره *

شبانگاه
بر سینه ی صخره ای عظیم
ابرک نقره ای اتراق کرد
سحرگاه
شتابان و رقصان
به اوج لاجورد روانه شد ؛
رد نمناکی اما
به پیشانی صخره ی تنها
بر جای مانده است .
اکنون صخره
به اندیشه ای ژرف غوطه می خورد ،
و می گرید آهسته به پهنای دشت .

Khlebnikav
نیاز *

مرا اندکی لازم است !
پاره نانی
و جرعه شیری .
و این آسمان
و این ابرها !


* مترجم : حمیدرضا آتش بر آب
کارنامه – شماره 45 – مهر 1383



چهارشنبه 13 آبان

بعد از حدود 6 ساعت یک سره کار کردن ، از کارخونه بیای بیرون و با یه بارون ملایم و زمین خیس و بوی خاک بارون خورده مواجه بشی !
یه نفس عمیق کشیدم – از اونایی که تا ته ریه ها رو پر می کنه از هوای تازه – و بعدش یک ساعت رانندگی تو بارون با یاد تو - که هنوز بارون بهت نرسیده – و اون – که شاید الان پشت پنجره بسته اتاقش نشسته و زانوهاش رو بغل کرده و چونه ش رو گذاشته رو زانوهاش و خیره به قطره های بارون که از روی شیشه به پایین سر می خورن نگاه می کنه !



سه شنبه 12 آبان

تاریخچه :
درست بعد از 4 سال یک روز در میون کلاس انگلیسی رفتن ، امروز روز آخر بود !
SCC : 3-5 / 6-8 / 9-11 (East – West)
CGC : 11-14 / 15-18 ( New Headway)
FCE : 1-7 ( New First Certificate Masterclass )
CAE : 1-7 ( Advanced Masterclass )
Vacation : 1 term



دوشنبه 11 آبان

بعد کلی ساز زدن ، با " س " رفتیم خونه " ف " و " م " .
" م " هم اونجا بود و خیلی خسته به نظر می رسید .
شب خوبی بود !



یک شنبه 10 آبان

شهر کتاب آرین :
فروشنده ( در حالی که مجموعه شعرهای فروغ تو دستش بود و تو دفتر تولدی دیگر دنبال چیزی می گشت ) : این " ساده است نوازش سگی ولگرد " تو کدوم دفتر شعر فروغ باید باشه به نظر تو ؟
من : فضاش که به " ایمان بیاوریم " بیشتر می خوره !
من ( بعد شاید کمتر از یک ثانیه ) : بذار ببینم ، این که اصلا شعر فروغ نیست . باید " چیدن سپیده دم " " مارگوت بیکل " باشه !
( چه ذوقی کرد آقای فروشنده از این کشف )

راز نگاه ( بداهه نوازی )
اردشیر کامکار : کمانچه
Matthaios Tsahouridis : لیره
حسین زهاوی : دف – دایره

Ditirambi
Veselin Mitev : قاعده – قوال
محسن کثیرالسفر : تمبک – دف



.................................................................................................................

جمعه 8 آبان

شاید شما ها خیلی چیز ها دلتون بخواد ولی خواهش می کنم مثل همیشه اجازه بدین راه خودم رو برم ! خوب می دونین که تا به حال هیچ کس و هیچ چیز رو مسوول کرده ها و ناکرده های خودم ندونستم !

با اینکه تو این خونه جدید دیگه انتظار نداری از هر دری که بهش نگاه می کنی وارد بشه ولی هنوز جای خالیش به شدت حس می شه !

لاک پشت ها هم پرواز می کنند – بهمن قبادی
فقط برای زنده موندنه که می شه هر لحظه با تمام وجود به آغوش مرگ رفت !
به یاد : درد " آگرین ( آتش ) " – عشق " هنگاو " به انسان – عشق " کاک Satellite " به زندگی – صبوری " پشو " و وفاداری " شیرکوه " !



چهارشنبه 6 آبان

انتظار دیدن ما ها رو نداشت ؛ جلوی در چنان از تعجب خشکش زده بود که یادش رفته بود قرار نیست همون طور جلوی در بمونیم ! تولدت مبارک " پ " خانوم . فقط نمی دونستم بگم " امیدوارم سال دیگه هم همینطوری دور هم باشیم " یا اینکه " امیدوارم سال دیگه کیلومتر ها دور تر با دوستای جدیدت تولدت رو جشن بگیری " ؟!

به قول " ف " همسر " ب " : دنیا چقدر کوچیکه !



.................................................................................................................

دوشنبه 4 آبان

خواب دیدم دسته تارم داره از کاسه ش جدا می شه و کاسه و نقاره ش هم دارن از خط جدایش دو قسمت می شن !!!

امروز خيلي زود از كار خسته شدم ؛ خواستم يه سري به شهر كتاب آرين بزنم و بعدش تنهايي برم سينما فرهنگ . ولي هر كار كردم دلم نيومد بدون تو باشه و اين شد كه برگشتم خونه .
دلم تنگ تو شده بود و با اين حال دلم نمي خواست يه وقتي تماس بگيرم كه كار داشته باشي يا خواب باشي تا نتونيم درست و حسابي با هم حرف بزنيم . اين دفعه شايد فقط چند كلمه شنيدن صدات كافي نبود براي دلتنگي من . دلم مي خواست حرف مي زدي و حرف مي زدي و حرف مي زدي و من گوش مي كردم .
تصميم گرفتم بخوابم ولي تا آرامش فكر كردن به تو مي خواست خوابم كنه ، نبودنت از خواب بيدارم مي كرد . تا نزديكي هاي افطار !



.................................................................................................................

جمعه 1 آبان

30مین سالگرد ازدواجتون مبارک باشه !
دوستون دارم زیاد ها تا .
:* :*

بعد از كلي برنامه ريزي و هماهنگي براي برگردوندن اون امانتي ها و بعد از پذيرفتن اون دعوت صميمي به خونه شون ، در كيف رو كه باز كردم ، متوجه شدم كه يادم رفته همراهم بيارمشون ؛ آي خنديديم و عوضش يك ساعتي گپ زديم و جاي شما دو تا هم كم خالي نبود .



پنج شنبه 30 مهر

چه تار خوش ساخت و خوش صدایی ساخته این استاد " ح " نجار برای میرزا " س " خان ! D:



دوشنبه 27 مهر

تموم شدن دوره سربازی و منتشر شدن اولین کار موسیقی که تو هم یکی از نوازنده هاش هستی مبارک باشه آقا " س " جان !



شنبه 25 مهر

دوباره ماه روزه شروع شد و من برای دل خودم روزه می گیرم و نماز می خونم . طبق معمول خواب صبح رو به خوردن سحری ترجیح می دم . با این همه دلم خیلی چیزها می خواد ؛ از خوردنی های مخصوص این ماه گرفته تا اون اذان های بیات ترک و دشتی موذن زاده و ربنای شجریان و اون مثنوی مولوی که شجریان تو افشاری می خونه .

یاد اون دو تا کوچولو افتادم که دلم تنگ شده براشون زیاد تا ! کاش می شد فارغ از همه اون دل نگرانی ها ببینمشون ، بغلشون کنم ، ببوسمشون ، باهاشون راه برم و وقتی که بازی می کنن بشینم و نگاهشون کنم .



جمعه 24 مهر

اینکه چرا نبودین نزدیک به یک سال مهم نبود – چون دلایلش حتما برای خودتون اونقدر مهم بوده که به خاطرشون نبودین – مهم این بود که چرا بدون اطلاع ؟! یعنی این جمع نمی بایست بدونه که برای مدتی - هر چند نامعلوم – ممکنه نخواین باشین !؟
با همه این حرف ها ، حالا که برگشتین ، حتا برای اونی که بیشتر از بقیه دلخور بود ، انگار نه انگار که این همه مدت نبودین . اونقدر که داشتم از گفتن همه این ها پشیمون می شدم ولی فکر کردم بهتره که گفته بشن !

چقدر شنیدن غیرمنتظره صدای تو همه دل گرفتگی امروزم رو از بین برد ؛ دوست دارم خانومی !



پنج شنبه 23 مهر

یه دفعه چنان دلم برای تو تنگ شد که ترجیح دادم تو خلوت خودم با تو تنها باشم . این شد که نموندم و برگشتم خونه .



چهارشنبه 22 مهر

بعد از 2 یا شاید هم 3 سال به بهانه تولدش 4 نفری رفتیم خونه شون . یه شب خوب و به یاد موندنی با یه عالمه جای خالی و خاطره و حرف و یه خورده تولد بازی و چند تا عکس یادگاری . تولدت مبارک " ن " خانوم !



دوشنبه 20 مهر

بالاخره دیدمش . خیلی معمولی تر از اونی بود که فکر می کردم در ظاهر هم باید باشه .
ظاهرش آروم بود ولی به نظر نمی رسید درونش هم به همون آرومی باشه . به ندرت نگاهم می کرد و سعی می کرد طوری رفتار کنه که انگار من اون جا نیستم . به نظر می رسید این که نگاه کردن به من باعث بشه حتا ذره ای از درونش رو بشه از تو چشماش خوند ، یه جورایی می ترسوندش !
ولی معلوم بود که درد داره ؛ از اون درد ها که آدم فقط لا به لای حرف هایی که می زنه با تک کلمه ها و تک جمله ها بهشون اشاره می کنه ، از اون ها که هر کسی جدی نمی گیرتشون و به حساب شوخی و طنز گذاشته می شن !

امروز دیگه جدی جدی رفتی تا وقتی که معلوم نیست کی همدیگه رو ببینیم دوباره ! :(

تولدت مبارک " س " جان !



شنبه 18 مهر

راستش رو بخوای نمی دونم از کاری که این خانوم کوچولو انجام داده – اسم من رو صدا زده و خواسته که بیاد تا من رو ببینه – باید به خاطر خودخواهی خودم خوشحال باشم یا به خاطر فکری که دیگری ممکنه در مورد تو بکنه ، ناراحت ؟!



جمعه 17 مهر

تمام امروز مثل مرده ها بودم تو خونه !



پنج شنبه 16 مهر

وسط کلاس یه دفعه چنان بغضی کرد و اشکی تو چشماش جمع شد که فکر کردیم چه اتفاقی افتاده !
آخه دختر ، درس دادن یا ندادن تو یه موسسه هم گریه داره ، اونم وقتی که هنوز هیچی معلوم نیست ؟

به بهانه تولد " ش " خونه " ب " و " گ " بودیم و جای " ف " هم خالی بود .
این پسره هم امشب جنگجو شده بود و از مشت و لگد و چنگ و گاز بی نصیبم نذاشت .
هرکدومشون یه وقتی که بقیه حواسشون نبود ، می پرسیدن که چرا سر حال نیستم و من می گفتم که فقط خسته ام و همین !



چهار شنبه 15 مهر

تولدتون مبارک " ش " خانوم " !

بدون این که از قبل به موضوع فکر کرده باشم ، دیدم که زدم زیر قولم و در موردش سوال کردم و دارم در موردش حرف می زنم . بیشتر از دغدغه هایی گفتم که بخشی از اون ها به تو هم مربوط می شد و به آدم هایی که هر کدوم به طریقی در ارتباط با تو بودن و به همین خاطر نسبت به اون ها هم وظایفی داشتم . از بازی هایی که روزگار ممکنه با هر کدوم از ما بکنه ، از کارهایی که می تونم انجام بدم و از کارهایی که شاید حتا به خاطر تو هم نتونم – به خاطر راه زندگی که برای خودم انتخاب کردم - ، از کارهایی که ممکنه بدون این که بدونیم یا بخوایم ، نسبت به همدیگه انجام بدیم و روزی آدم دیگه ای با ما همون بازی رو بکنه - حتا بدون اینکه بدونه یا بخواد – .
تنها احساس ناخوشایندی که بعد از گفتن این همه داشتم این بود که شاید همه این ها نمی بایست تو این موقعیت که تو هنوز با خیلی شرایط جدید کنار نیومدی و حتا ممکنه فرصت نکرده باشی به خیلی چیز ها فکر کنی ، گفته می شد ؛ اون هم از طرف من که خودش ... !
با این همه ، گرمی و محبت دست های امروز تو رو هیچ وقت یادم نمی ره . می دونی که چقدر دوست دارم ؛ همیشه ، هر جا و در هر شرایطی ، هستم و بهترین ها رو برای تو عزیز آرزو می کنم !

گردهمایی دانش آموختگان دانشکده و بعدش به بهانه خوردن چایی خونه خانوم " ه " و تا 3 صبح حرف زدن از خیلی چیزا .
از این آقا " آ " که تا حالا حس خاصی نسبت بهش نداشتم ، خوشم اومد یه جورایی .



سه شنبه 14 مهر

از دور که دیدیمش سرش پایین بود و به زمین نگاه می کرد و انگار تو خودش غرق شده بود . بهش که رسیدیم از اون لبخند های همیشگی ش به لب داشت و همون نیم ساعت وسط خیابون حال و احوال کردن و حرف زدن هم غنیمت که با شوخی و سر به سر اون دختره گذاشتن شروع شد و بعد از گفتن از روزمرگی های زندگی ، از اوضاع و احوال خودش که پرسیدم ، از اون سنگینی که هنوز باهاشه و اون اصطکاکی که هر چند کمتر ولی هنوز ادامه داره گفت و از این که به هر حال می گذره !
از این ها که می گفت ناخودآگاه یاد این افتادم که اگه هر لحظه از زندگی مون همونی نبود که بوده ، چقدر همونی بودیم که هستیم ، چه چیزایی نداشتیم که داریم ، با چه آدم هایی در ارتباط نبودیم که هستیم . با این همه امیدوارم روزی حتا برای لحظه هایی هم که شده ، همه چی اون طوری باشه که دلش می خواد !

از خودم گفتم ، از این که وقتی کتاب می خونم سعی می کنم من واقعی خودم رو تو اون ها پیدا کنم و از این کتاب که چقدر خودم رو لا به لای گفته هاش پیدا می کردم و از این که چقدر می تونم با خودم اون طوری که همیشه دلم خواسته رو راست باشم . از راهم گفتم و مثل همیشه بیشتر از اونی که چیزی بگی ، گوش کردی یا شایدم مثل همیشه بیشتر از اونی که گوش بدم ، حرف زدم !

سر چی با هم بگو مگو کرده بودن ، نمی دونم ولی باعث شد فرحزاد و قلیون فروشی و آلو و آش رشته و جگر اون طور که می شد ، خوب نباشه !

امشب با همیشه خیلی فرق داشتی هر چند خودت متوجه نبودی به نظر ! :*



یک شنبه 12 مهر

رسیدن به خیر خانومی ؛ خوش اومدی !
بعد مدت ها قبل از غروب آفتاب جمشیدیه بودیم و موندیم تا هوا گرگ و میش شد و چراغ ها روشن و دیگه شب شده بود وقتی داشتیم بر می گشتیم .
یعنی واقعا فقط یه هفته بود که همدیگه رو ندیده بودیم ؟



شنبه 11 مهر

آخ جون که داره میاد ! :)



.................................................................................................................

پنج شنبه 9 مهر

امروز دلم بد جوری تنگ شده ؛ هر جا می رم ، هر کار می کنم ، تو جلو چشممی .
من ، تو رو می خوام . دلم برات تنگ شده !



.................................................................................................................

دوشنبه 6 مهر

بد جوری هوس یه مسافرت کویری شبانه کردم . بدون این که جاده تموم بشه ، بدون این که خسته بشم و خوابم بگیره ، یه آسمون بدون ماه با یه دنیا ستاره ، یا شایدم یه آسمون با یه ماه کامل ، تا خود صبح که تو باشی .



یک شنبه 5 مهر

پس بی خود نبود وقتی با عجله گفتی داری می ری بیرون و وقتی برگشتی با من تماس می گیری ، ته دلم اونطوری خالی شد و یه دفعه دلم شور افتاد !
قرار شد چیزی نپرسم از چیزی که تو این حدود 3 ساعت اتفاق افتاده بود و به خاطرش حتا ممکن بود سفرت رو تا آخر هفته عقب بندازی ؛ پس من سعی می کنم بتونم تا وقتی که خودت بخوای چیزی بگی ، منتظر شنیدنت بمونم .
تمام بعدش به دل شوره گذشت و زود تر از هر شب میرم که بخوابم .

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

سفر به خیر خانومی ؛ به امید دیدار !
جاش خالی نباشه !



شنبه 4 مهر

با همه خستگی امروزت اون یکی-دو ساعت آخر رو با هم بودیم . لحظه لحظه ش رو زندگی کردم . ممنون برای همه لحظه هاش .
چه حس غریبی بود اون لحظه ی تا دیدار دوباره !



.................................................................................................................

جمعه 3 مهر

*** دیالکتیک تنهایی – اکتاویو پاز – خشایار دیهیمی

عشق امری طبیعی نیست . عشق امری بشری است . بشری ترین رگه در شخصیت انسان . چیزی است که ما از خود ساخته ایم و در طبیعت وجود ندارد . چیزی که ما هر روز خلق می کنیم .

عشق انتخاب است . شاید انتخاب آزاد تقدیرمان ، کشف ناگهانی پوشیده ترین و سرنوشت ساز ترین جزء هستی ما .

عشق یکی از بارزترین مثال های غریزه دوگانه ای است که باعث می شود ما هر چه عمیق تر خویشتن خویش را بکاویم و در عین حال از خود برآییم و خود را در دیگری تحقق بخشیم .



پنج شنبه 2 مهر

امیدوارم صدای این آویز بامبو ، هیچوقت چیزی رو به یادت نیاره که دلت نمی خواد !
دوتایی قدم زدن تو کوچه پس کوچه های اطراف خونه مامان بزرگ .



چهارشنبه 1 مهر

جمشیدیه با " ر " ، " ب " ، " س " و " ن " که کاش می شد بیشتر می موندیم و اون فال حافظ که جدی تر از یه شوخی به نظرت رسید و نگهش داشتی به یادگار .
ته همه اون خنده ها ، دلتنگی رو می شد خوند !



سه شنبه 31 شهریور

امروز درست 2 هفته شد ، 14 روز .
دلم تنگ شده بود هزار تا !



.................................................................................................................

دوشنبه 30 شهریور

*** کارنامه – شماره 44 – مرداد 1383

شهرام پارسا مطلق
===========
به پا نرسیده ،
از سر
گذشت
و زندگی
همین یک وجب بود

محمدرضا شرقی غبوشانی
===============
سه نقطه
تنها سه نقطه
برای آن چه که می خواهی بشنوی
و آن چه که نمی توانم گفت

سه نقطه
تنها سه نقطه
برای آن چه که باید بشنوی
و آن چه که نباید گفت

سه نقطه
تنها سه نقطه ی بی دردسر .

جلیل قیصری
========
دختر کولی همسایه مان که می خواند ،
راه ها همه سرگردانند
به سوی معابد خاموش .

دختر کولی همسایه مان که می نوازد ،
دار و دایره می رقصند
همه باکره گان جهان .

دختر کولی همسایه مان که می رقصد ،
حلقه می نشیند جهان و خیره می ماند
کنار سوز و اشارت و انحنا .

کولی همسایه مان را نبین
به سردی و سیاه زایی
پرسوزترین ذغال سنگ جهان است
گر که می گیرد
بیا و ببین چه زیباست !؟


*** روزنامه ایران – یک شنبه 29 شهریور 1383

محمود دولت آبادی
===========
ممکن نیست به امری آگاه شدن تا آن را نیازمایی و درباره اش نپویی ؛ پس " خواسته " است آنچه آدمی را می کشاند به غرقاب هایی که چون به آن دچار شد ، به ناچار در اندیشه " دانستن " می افتد . در چنین مسیری آنچه شخص را پیش می کشد و پیش می راند هم ، " عقل " نیست . شاید نوعی " جنون " باشد که ما با بیان لطیف تر ، آن را به " عشق " تعبیر می کنیم .



.................................................................................................................

پنج شنبه 26 شهریور

رسیدنشون به خیر ! چشم شما هم روشن !
پارسال تقریبا همین موقع ها بود که تجربه ش کردم .



چهارشنبه 25 شهریور

تولدتون مبارک " ن " خانوم !
بهانه ای شد تا کمی هم از انگلیسی و امتحان FCE بپرسم .

این که گوشی موبایل تو خود به خود و بر حسب اتفاق شماره موبایل من رو گرفت رو به فال نیک گرفتم و بهت تلفن کردم . نمی دونم اگه این اتفاق نیافتاده بود تا کی می تونستم منتظر بمونم و چقدر دیگه می تونستم صبر کنم تا خودت بهم تلفن کنی . آخه با اینکه می دونستم تو اون شرایط ممکنه دوست داشته باشی بهت تلفن کنم و با هم حرف بزنیم ، ولی فکر می کردم شاید جایی که هستی و بین آدم هایی که دور و برت هستن ، راحت نباشی . به خصوص که با " س " با هم بودین – هر چند هر کی جای خودش رو داره - و باعث می شد اوضاع اونقدر ها که شاید هم ، بد نباشه !

گفتم : دلم تنگ شده بود !
گفتی : خب ، چرا تلفن نکردی ؟!
*
گفتی : من هم دلم تنگ شده بود !
من دیگه چیزی نگفتم چون تو فکر کرده بودی تو همین مدت کوتاه همه تو رو یادشون رفته !
*
پیش خودم گفتم :
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم



سه شنبه 24 شهریور

" ح " آقا و " ش " خانوم ، سالگرد ازدواجتون مبارک !

همه روز به فکر تو بودم ولی نمی خواستم با تلفن کردن من تو شرایطی قرار بگیری که شاید دلت نخواد ؛ صبر کردم و خبری نشد . چشمم به گوشی موبایل موند و خوابم برد !



دوشنبه 23 شهریور

هر چی صبر کردم تماس نگرفتی و نگران شدم و پیغام فرستادم آخرش . تلفن که کردی تو هواپیما بودی و خسته !



یک شنبه 22 شهریور

تولدت مبارک " ب " خانوم !



شنبه 21 شهریور

جالب بود که اینقدر دلم می خواست من کسی باشم که خبر قبولیش رو بهش می دم . خوشحال بودم از این که رشته و دانشگاهی قبول شد که دوست داشت .
مبارکت باشه و موفق باشی " م " خانوم !



.................................................................................................................

جمعه 20 شهریور

هیچ کدوم نیومدن و من تنها رفتم خونه " ب " و " گ " ؛ هر دو شون سر حال بودن و بیشتر از همیشه از خودشون و زندگی شون و برنامه هاشون گفتن . شب خوبی بود !



پنج شنبه 19 شهریور

یک ساعتی با " ح " و استاد انگلیسی حرف زدیم از دغدغه هایی که همه ش مربوط می شد به روابط آدم ها و ایده آل هاشون که چقدر مشترک بودن و چقدر هر کدوم از ما بهشون فکر کرده بودیم و چقدر حرف داشتیم برای گفتن .
شنیدن صدای تو که به یادم بودی و خواستی من هم صدای دریا رو بشنوم و چقدر دلم برات تنگ شده بود !



چهارشنبه 18 شهریور

یه شب با همه خانواده " ح " به جز " ش " همسرش که جاش خیلی خالی بود !
از پیشنهاد خیلی جدی " ف " برای این که استاد فرانسه ش رو ببینم شروع شد و از شیرینی کلام " م " و " ح " و مامانشون و مزه ها و تیکه هایی که رد و بدل می شد ، تا اشک و دل درد خندیدیم !
از اون دو تا کوچولو و شیطنت هاشون هم هر چی بگم کم گفتم ؛ امیدوارم همیشه مثل همین روزهای کودکی شون سلامت و شاد باشن !



سه شنبه 17 شهریور

تایید مدرک و دیدن اون قلیون های گنده چند سر .
چند دقیقه ای تو نشر چشمه سر کردن و بعدش جام جم و جای خالی اون که دلم براش تنگ شده !
سینما فرهنگ و " شمعی در باد " پوران درخشنده که یه فیلم معمولی بود .

این طور به نظر می رسید که شاید یه دو هفته ای نشه همدیگه رو ببینیم و خواستم که اگه امکان داره بقیه امروز رو هم با هم باشیم !
شهر کتاب آرین و آقای فروشنده و آقا " س " همسر " ف " خانوم ! D;
کافی شاپ آرین و بعدش اینکه قرار شد با هم باشیم تا بقیه امروز .

موقع خداحافظی چقدر دلمون نمی اومد ، ولی زمان همیشه راه خودش رو می ره و منتظر هیچ کس نمی مونه !



دوشنبه 16 شهریور

بی حالی و بدن درد و تب که می تونست نشانه های یه سرماخوردگی حسابی باشه ، به شوق دیداری که فکرش رو هم نمی کردم ، فراموش شدن و انگار نه انگار !



یک شنبه 15 شهریور

انگار تمام دوستی و علاقه و محبت – بخونیم عشق – آدم ها نسبت به هم می تونه از سر انگشت هاشون جاری بشه تو وجود همدیگه !



شنبه 14 شهریور

بعد از یه روز کاری خسته کننده ، El Café و قهوه موکا و نوشیدنی برزیلیا و یاد و خاطره و حرف و نگاه !



جمعه 13 شهریور

تنهایی و یه روز آروم تو خونه .
چند ساعتی کار کردن و حرف زدن با " ح " و بعدش شنیدن این که داره به تو خوش می گذره ، دلتنگی بعدازظهر و عصر و سر شب جمعه رو از یادم برد .



پنج شنبه 12 شهریور

بعدش " آناناس " و حرف زدن های طبق معمول پرچونه من و نگرانی های همیشگی تو از مواجه شدن با واقعیت هایی که من سعی می کنم تا اون جایی که در توانم هست به ایده آل ها نزدیک شون کنم .
کاش بدونی که بودن یکی مثل تو در کنار آدم چقدر می تونه تو یه همچین راهی به آدم کمک کنه !

تو دلم آشوب بود و سعی کردم خودم رو با خوندن کتاب آروم کنم . آبی به دست و صورتم زدم و پیاده رفتم . پشت در بسته اتاق پاهام سست شده بودن و صدای قلبم رو می شنیدم . در که باز شد ، به خودم جرات دادم و خوندمش .
پوووف ف ف ف ف ف ف !!!

از پله های موسسه پایین می اومدم که خبر قبولی ت رو بهم دادی . از خوشحالی نمی تونستم روی پاهام بند بشم ؛ می خواستم در کوتاه ترین زمان ممکن خودم رو بهت برسونم و کاش می شد وقتی می دیدمت بغلت می کردم و می بوسیدمت هزارتا و اونوقت حتما از خوشحالی گریه م می گرفت . کاش می شد یه جوری این خوشحالی رو با همه تقسیم کرد !
شادی مثل زندگی ای می مونه که مادر به بچه ش می ده ؛ با اینکه بچه همه اون رو دریافت می کنه ولی چیزی از مادر کم نمی شه .
مبارکت باشه خانومی !

به گمونم از تند تند حرف زدن و فریاد زدنم پشت تلفن ، می فهمه که چقدر خوشحالم .



چهارشنبه 11 شهریور

برنامه دیدار امروز غیر منتظره بود و دوست داشتنی ؛ چه خوب که " کاشفان فروتن شوکران " هایی که خواسته بودی همراهم بود و چه بهتر که اون یه شاخه گل رو فراموش نکرده بودم !

توی بعضی دوستی ها چی هست که با اینکه بعد از مدت ها – اون هم وقتی که به مشکلی بر می خوری و هیچکی جز یه دوست نمی تونه کمکت باشه – باهاش تماس می گیری و ازش کمک می خوای ، بدون کوچکترین مساله ای ، وقت و دل و فکر و تخصصش رو در اختیارت قرار می ده تا خیالت رو راحت کنه !
ممنون " آ " جان !



.................................................................................................................

شنبه 7 شهريور

تمام روز فکر مي کردم به همه اون چيزهايي که گفته بودم و شايد بهتر باشه بگم ادعا کرده بودم . يه بار ديگه همه اون چيزايي رو که گفته بودي و خواسته بودي مرور کردم و همه تجربه ها و همه ... .
پذيرفتن اونچه تا به حال از ديد خودم نخواسته بودم بپذيرمش ، وقتي از ديد تو بهش نگاه کردم ، چقدر آسون تر شده بود ؛ فقط مونده بود يه نگراني نه چندان کوچولو که کاش هيچ وقت دوباره اتفاق نيافته ! – آخه يه جورايي چندين سال قبل يه دفعه اتفاق افتاده بود و نتيجه ش چيزي بود که امروز هر دو ما مي ديديمش –

ديدن اون شماره رو صفحه نمايشگر گوشي موبايل و شنيدن صداي تو !



جمعه 6 شهريور

به دلم افتاده بود برم اونجا و دو تا شمع روشن کنم . کنار اون رودخونه نشسته بودم و شعر مي خوندم که يه دختر کوچولوي بازيگوش اومد و هر دو تا شمع رو خاموش کرد و با خودش برد . به دلم بد راه ندادم !
طاقت نياوردم و خواستم صدات رو بشنوم که چه سرد بود و خشک ! بعد از اون حالي که به من رفت ، با خودم فکر کردم چرا بايد خودم رو تحميل کنم و تصميم گرفتم که هرچند سخت ولي از اين به بعد ديگه طاقت بيارم و منتظر بمونم !



.................................................................................................................

پنج شنبه 5 شهريور

اگه از خنده هام شادي احساس مي کردي ، فقط و فقط براي اين بود که با هم حرف مي زديم و صداي تو رو مي شنيدم وگرنه بقيه ش از جنس همون خنده هاي بود که خيلي وقت ها تو نوشته هاي " آيدا " ي فراموش نشدني مي خونديمشون ؛ يه دهن تا بناگوش باز با بغض و حلقه اشکي که هيچ کس نمي تونه ببينتشون !

خواب ديدم تلفن کردي و در حالي که مي خندي مي گي که براي خداحافظي تماس گرفتي و باورم نمي شه و از ناباوري از خواب مي پرم !

گفتي عصباني هستي و نپرسم که از کي و چرا ؛ از فرصتي که دادي تا چند دقيقه اي ببينمت سو استفاده کردم و پرسيدم که از کي و چرا عصباني هستي و طبيعي بود که در جواب بگي حوصله نداري و مي خواي که برگردي خونه !

طاقت نياوردم و پيغام فرستادم که هميشه هستم تا همه ي دلت رو بشنوم و اينکه مي دوني که دوست دارم ! بعد با خودم فکر کردم شايد تو اين موقعيت لازم داري مدتي رو بدون قيد و بند هاي من سر کني و نمي دونم چقدر مي تونم طاقت بيارم نبودنت رو و تا کي ؟ ولي اگه تو اينطوري بخواي ، بايد بتونم ! نگران من هم نباش خانومي ؛ منتظرت مي مونم .



چهارشنبه 4 شهريور

گفتم : تو به جاي اينکه براي انجام دادن يا ندادن کاري ، به دلايلي که خودت براي خودت داري بها بدي ، به نظر مي رسه داري يه جاي ديگه دنبال ايراد مي گردي تا بهانه کني و از زير تعهدي که خودت به خودت بايد بدي براي پذيرفتن عواقب ايده هايي که تو ذهنت داري ، شونه خالي مي کني .
اونقدر تند رفته بودم که گفتي : يعني داري دعوام مي کني ؟!
سوختم !
خيلي وقت ها يادم مي ره بيشتر از اينکه حرف بزنم بايد گوش بدم . فقط کاش هنوز اونقدر خودخواه نشده باشم که همه اون حرف ها رو فقط به خاطر خودم زده باشم ، نه به خاطر تو – مي نويسم " فقط " چون مي دونم که نمي تونم صد در صد خودخواه نباشم و اميدوارم که ببخشي –

نبودي و بيشتر سکوت بود که تو نگاه ها رد و بدل مي شد و هيچ کدوممون حرفي نمي زديم و ... !



سه شنبه 3 شهريور

کلاس انگليسي که تشکيل نشد ، فرصتي پيش اومد تا به بهانه تولد " ب " سري بهشون بزنم .

درست هموني شد که به دلم افتاده بود ( اون موقع نمي بايست چيزي مي گفتم . فقط مي بايست مي نشستم و منتظر مي موندم ! )
اميدوارم اينکه با هم بوديم و شام خورديم و يه سري هم به اون رودخونه و ديوار کنارش و شمع هاي روشن روي ديوارش زديم ، باعث شده باشه آروم تر شده باشي !



يک شنبه 1 شهريور

تولدت مبارک آقا " ب "

هواي خنک صبح کوير که به صورتم خورد ، ياد بچه گي ها افتادم که تابستون ها مي رفتيم کرمان پيش آقا جون و مامان جون . ياد صبح قبل از اذان بيدار شدن تو خونه خدا بيامرز زن دايي بابا . ياد بابا که رانندگي مي کرد و دنبال يه جاي خوب مي گشت براي صبحانه . ياد اون تلمبه هاي آبي که کنارشون چند تا درخت مي ديدي و نوار سبز چمن که دو طرف مسير آب تا نه چندان دور از سرچشمه ادامه داشت . ياد سفره انداختن و صبحانه نون تازه و پنير و گردو و انگور خوردن . يادش به خير همه اون روز ها !

بعد از 30 سال کار ، امسال عيد همسرش رو از دست داده بود و چه غمگين بود اون ته لبخندي که هميشه از چين هاي گوشه چشمش مي تونستي بفهميشون . از اون مردهاي سخت و دوست داشتني که سرد و گرم روزگار کشيده بود و به نظر مي رسيد که ديگه نياز به استراحت داره .
ممنون از اون همه لطف و از اون همه تجربه که بي دريغ در اختيار گذاشتي و کاش با استفاده درست ازشون بتونم جبران کنم !

کار که تمام شد ، کنار زاينده رود قدم مي زدم و باد ذرات آب اون فواره وسط زاينده رود رو به صورتم مي زد و غير از جاي خالي تو و اون که خودش مي دونه ، ناخودآگاه ياد " قاصدک " افتادم که چه جالب لهجه اصفهاني رو به شکل کلمه مي نويسه .
يک ساعتي کنار زاينده رود راه رفتم و يک ساعتي هم نشستم به نوشتن و ياد کردن !
قدم زدن تو ميدون نقش جهان آرامش عجيبي بهم داد . با اينکه تنها بودم و حوصله بازديد از جايي رو نداشتم ، آدم ها رو که بالاي عالي قاپو ديدم ، هوس کردم ميدون رو از بالاتر هم ببينم . باد خنکي مي اومد اون بالا و اونقدر شلوغ نبود که کسي مزاحم تنهايي و خلوتت بشه . نور زرد و سرخ خورشيد غروب خودش رو انداخته بود رو ميدون و با آبي آب و سبزي چمن بازي مي کرد .
روي يکي از پل هاي زاينده رود که فقط آدم رو بود ، چند لحظه ايستادم ، چشم ها رو بستم و خودم رو سپردم به صداي آب و باد خنکي که مي وزيد . بعدش قدم زدن تو ساحل طرف ديگه زاينده رود و راه رفتن رو سي و سه پل که شلوغ بود و اونقدر ها که فکر مي کردم دوست داشتني نبود . ولي فکر کردم که اگه خلوت بود و آدم مي تونست توي يکي از اون حجره هاش بشينه و پاهاش رو از لبه پل آويزون کنه و عاشقي کنه ، چقدر مي تونست دوست داشتني باشه !



جمعه 30 مرداد

تنهايي صبح و بلند بلند خوندن " ديالکتيک تنهايي " اکتاويو پاز به ترجمه خشايار ديهيمي



.................................................................................................................

پنج شنبه 29 مرداد

خوش گذشت مهموني امشب خونه " ر " و " ب " !
با اينکه هنوز يه چيزي نمي ذاره اون ته دلم آروم باشه ، ولي تو اين چند روزه به اين آرومي نبودم .
اگه نگاهت مي کنم فقط براي اينه که بدوني حواسم بهت هست .

نه ( سريع و صريح ) ! اين از جنس اون استقلالي بود که در موردش بهت گفتم ؛ شايد اگه جوابت " آره " بود ، اينقدر خوشحال نمي شدم !

با همه خستگي ت بيدار موندي تا برسم خونه و مطمئن بشي که کليد اون قفل آخر رو دارم !

" من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند . " *
* احمد شاملو – هواي تازه – تو را دوست مي دارم



چهارشنبه 28 مرداد

صبح و جاده و
" من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد .
سر تا سر وجود مرا
گويي
چيزي به هم فشرد
تا قطره اي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم .
از تلخي تمامي دريا ها
در اشک ناتواني خود ساغري زدم .

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود
احساس واقعيت شان بود .
با نور و گرمي اش
مفهوم بي رياي رفاقت بود
با تابناکي اش
مفهوم بي فريب صداقت بود .

افسوس !
آفتاب
مفهوم بي دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه اي
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند !

اي کاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند .
اي کاش مي توانستم
- يک لحظه مي توانستم اي کاش –
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را ،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند .
اي کاش
مي توانستم " *
و بغضي که تاب نياورد و ترکيد !
* احمد شاملو – مرثيه هاي خاک – با چشم ها

حدود ساعت 4 بعد از ظهر – کارخونه :
شاملو " عشق عمومي " ش رو مي خونه و من دلم مي گيره ؛ زنگ گوشي موبايل و صداي تو که در مورد خريد کادو براي اون تازه عروس و داماد چيزايي مي گي و اونقدر زود همه چي رو همونطوري که بوده رها مي کني و به اين بهانه که بايد بري خداحافظي مي کني که با خودم فکر مي کنم موضوع نمي بايست فقط اون باشه و خداحافظي مي کنم بدون اين که چيزي بپرسم که اگه دلت مي خواست ، مي گفتي و مي دونستي که هر چي باشه و هر وقت و هر کجا ، گوش مي کنم !

حدود ساعت 11:30 شب – خونه :
Offline هاي ساعت 4 بعد از ظهر تو – " هوووم ، ... " – رو که مي خونم ، دلم مي گيره و مي پرسم که چي بوده موضوع و مي گي که : تمام روز دلت گرفته بوده و offline گذاشته بودي و پشيمون شده بودي ، E-mail نوشته بودي و از فرستادنش پشيمون شده بودي و اون موقع دلت خالي شده بود و تماس گرفته بودي که حرف بزني و از حرف زدن پشيمون شده بودي و بعدش بيشتر از هميشه دلت براي من و بعضي هاي ديگه تنگ شده بود و بغض کرده بودي و کمي هم گريه البته !



سه شنبه 27 مرداد

نمي دونم چطوري بايد تشکر کنم وقتي با همه مسايلي که مي تونه براي تو ايجاد کنه ، تماس مي گيري تا با هم صحبت کنيم و من چه راحت از کنارش مي گذرم ؛ بايد ببخشي ولي فکر کنم بدوني که اين روزهاي من چطوري مي تونن باشن !

همه اين ها که موقع با هم بودنمون در موردش گفتم ، اگه تو يه همچين موقعيتي نبود ، شايد مي تونست خيلي بي طرفانه تر باشه ؛ يعني راستش خودم هم نمي دونم الان چقدرش بي طرفانه هست و چقدرش براي اين که به فکر تو اون جهتي رو بده که من رو آروم تر مي کنه !
با اين حال وقتي مي گي : " به هر حال تا حدي مي شناسمت ؛ روي خودت تفسير نذار و تحليل حرف هايي که مي زني و چيزهايي که مي گي رو بذار به عهده خود من " ، فکر مي کنم چقدر نسبت به اين مساله که تو رو در برداشت از خودم آزاد بذارم ، بي توجه بودم !



دوشنبه 26 مرداد

مي دونم که اينطور بودن رو خودم انتخاب کردم ؛ مي دونم که بايد همه سختي ها و ناملايمتي هاش رو صبوري کنم ؛ ولي خيلي سخته ؛ دلم داره مي ترکه !

به بهانه تولد " ح " دور هم بوديم و چه خوب که کسي نفهميد چي داره به من مي گذره !
زنگ گوشي موبايل و صداي تو که - تو همين چند ساعت ، به اندازه نمي دونم چند وقت نشنيدنش - دلم براش تنگ شده بود !



.................................................................................................................

يك شنبه 25 مرداد

تا اذان صبح پاي تلفن حرف زدم و گوش كردي . درد دل كردم و بي رحمانه تر از قبل ، از نگراني هايي گفتم كه شايد نمي بايست . همه اونچه به من گذشته ، مي گذره و شايد روزي خواهد گذشت رو بهت گفتم و اينكه چرا و چقدر و چطوري دوست دارم و اين واقعيت كه هر كدوم از ما براي به دست آوردن هر چيزي ممكنه مجبور باشيم چه بهايي رو بپردازيم و … .
هيچ كدوم دلمون نمي اومد بخوابيم و قرار شد من شعر بخونم و طبق معمول ترجيح دادم از شاملو باشه . مجموعه شعرهاي شاملو رو كه باز كردم " غزل بزرگ " ش اومد كه تا به حال نخونده بودمش و چه عجيب وصف حال بود . شعر كه مي خوندم ، خوابت برد و گوش دادم به صداي نفس هات تا بيدار شدي و قرار شد بخوابيم تا آفتاب !

تولدت 20 ام بوده " ح " خانوم ولي نمي دونم چرا فكر مي كردم امروزه ؛ تولدت مبارك !

كار و كلاس انگليسي امروز به سختي گذشت .
شب شده و من هنوز فكر مي كنم خواب بوده همه ش !



شنبه 24 مرداد

از فرصت تنهايي امشب استفاده كردم و Talk to her رو ديدم .
Nothing is worse than leaving someone who you ( are ) still ( in ) love ( with ) !



جمعه 23 مرداد

دلم مي خواست تمام روز رو خواب باشم و به هيچي فكر نكنم ؛

خواستي بيام دنبالت و چه به موقع بود اين فرصت با هم بودن غير منتظره . سرت درد مي كرد . خنكي دست هاي من و گرمي دست هاي تو چيزايي بود كه هر دو بهش احتياج داشتيم . خوابت برد و از خواب كه بيدار شدي ، سردرد تو بهتر شده بود و من هم آروم تر شده بودم ! حالا مي بيني كه رانندگي كردن تو سكوت و در كنار داشتن تو - حتا وقتي از خستگي و سردرد نتوني درست بشيني - بيشتر از همه حرف زدن هاي من مي تونه آدم رو سبك كنه و آروم ! فقط مي تونم بگم : دوست دارم خانومي !



پنج شنبه 22 مرداد

موضوع بحث آزاد كلاس انگليسي امروز و اظهار نظرهاي من باعث شد بعد از كلاس مجبور باشم يه كم بيشتر از اندازه اي كه شايد لازم بود خودم رو توضيح بدم !

هوس كردم يه سري به آقا " ف " بزنم و خوشبختانه خونه بود و بد نبود اون يك ساعتي كه با هم روي تك پله جلو خونه شون نشستيم و حرف زديم ؛ بايد سعي كنم خيلي چيز ها رو فراموش كنم . ارزش دوستي بيشتر از همه اون چيزهاست كه به من گذشت . اينطور نيست ؟

گفتن : لاغر شدي ، ممكنه طرف پشيمون بشه ها !
گفتم : از كجا معلوم برعكس نباشه ؟!
D:
خنديدن اساسي !



چهارشنبه 21 مرداد

تا ساعت 1:30 صبح تو فضاهاي سبز اكباتان قدم بزني و نيم ساعت آخرش رو هم با موبايل به يكي براي انتخاب رشته دانشگاه مشاوره بدي و ساعت 3 هم با زنگ موبايل - كه خودت گفته بودي روشنش ميذاري تا اگه كاري داشتن ، تماس بگيرن - از خواب بيدارت كنن تا تو رو شريك قهقهه هاي خنده هاي از ته دلشون بكنن ، اونقدر آرومم كرد كه دلم نمي خواست تموم بشه !

سر ظهر تو خيابون جلوي كارخونه يك ساعت بالا و پايين رفتم و هر چي تو دلم بود با خودم بلند بلند حرف زدم ؛ خطاب به خودم ، با تو ، با ديگراني كه شايد روزي ، با اوني كه مي خواستم باهاش درد دل كنم ؛ يه كمي آروم تر شدم !

در فرصت اين ديدار سر شب كه قرار نبود ، من چه بي رحمانه از اونچه اين مدت همه ي من رو به خودش مشغول كرده و از اونچه داره به من مي گذره گفتم .
با اين همه ، گرمي دست ها و برق نگاه هاي تو بي رحمي من رو شرمسار معصوميت خودشون كردن و من در درونم گريستم !
بايد ببخشي خانومي !



سه شنبه 20 مرداد

وقتي از بد حالي از خواب بيدار بشي و ديگه خوابت نبره و تمام روز حالت بد باشه ، بد !

تحمل همين يك ساعتي كه تو تالار منتظر آقا داماد نشستم هم به خاطر اثر كلاس انگليسي قبلش بود . به هر حال مي بخشي آقا داماد كه نتونستم اونقدر تحمل كنم تا ببينمت . هميشه به شادي !

باز هم آناناس و ميز دو نفره اون ته و جاي خالي تو كه نمي تونستي باشي و كاش بودي !

دلم يه جايي مي خواست كه هيچ كس نباشه ، هيچ صدايي نباشه ؛
دلم يه جايي مي خواست بتونم فرياد بزنم ، بتونم بلند بلند گريه كنم ؛
دلم يه جايي مي خواست … !
من دارم سعي مي كنم ولي خيلي سخته ، خيلي سخت !
هنوز نمي دونم اگه دوام بيارم درسته يا تا كجا ؟
من مي خوام با يكي حرف بزنم ،
من مي خوام سرم رو بذارم رو شونه يكي و زار زار گريه كنم ،
من … !



دوشنبه 19 مرداد

شب خوبي بود . خونه شون قشنگ بود . خودشون دوست داشتني و تو كه بعد همه اون حرف ها كه با هم زديم ، نگاهت كه مي كردم از خودم مي پرسيدم يعني مي تونم اون طوري باشم كه مي گفتم ؟ كاش يكي بهم مي گفت كه بايد اونطوري باشم يا نه !
جالبه كه هر وقت اين سوال ها رو از خودم مي پرسم يه اتفاقي مي افته كه بهم مي گه : خيلي ساده اتفاق مي افته نبودن اون چيزي كه دوست داري باشي ، نتونستنش !
منظورم اون تلفن آخر شب بود و خواسته تو و بي توجهي دوباره من و صبر دوباره تو و اين حس كه كاش زمين دهن باز مي كرد و ديگه نبودم تا چشم هام به چشم هات بيافته ، چشم هايي كه اگه از من مي پرسيدن مگه تو نبودي كه همين چند ساعت پيش چنين و چنان مي گفتي ، جوابي براشون نداشتم !
ولي تو باز به همون بزرگواري كه بارها تجربه ش كردم و خيلي وقت ها نتونستم پاسخ درستي براش باشم ، بخشيدي و من موندم و بغضي كه شايد حالا ديگه فايده اي نداشته باشه .



يك شنبه 18 مرداد

يه هفته منتظر امروز بودم كه قرار گذاشته بودم با خودم تعطيل كنم . يه روز خوب رو شروع كردم . مي دونستم پر خواهد بود از همه جور حس خوب . همه چي خوب بود . از صبح زود بيدار شدنش و قرار و خريد صبحانه و خوردنش ، تا عكس گرفتن و آب بازي و خيس شدن و خيس كردن و بعدش تو آفتاب خشك شدن . ولي كاش اون خيس كردن دوباره و بقيه ماجراها اتفاق نيفتاده بود !
خيلي چيزها تو ذهنم گذشت كه نه گله بود ، نه درد دل ؛ فقط توضيح خودم بود پس شايد اينجا نوشتنشون دليلي نداشته باشه . با اين همه مي خوام بگم :
يادم نيست ولي شايد يه وقتي همين جا گفته بودم كه صيقل خوردن روحيه خشك خودم رو اگه نگم مديون ، ممنون اثر رفتارها و برخوردهاي دو نفر تو زندگي م هستم . كسايي كه اون روزهاي اول ديدنشون فكرش رو هم نمي كردم چنين اثري روي من داشته باشن ! يكي شون حدود 10 روز پيش ازدواج كرد كه بهترين ها رو براي خودش و همسرش آرزو مي كنم و اون يكي هم تو هستي كه نمي تونم بگم چقدر دوست دارم ! و اينكه : آب جاري سنگ رو صيقل مي ده !
براي همين به تمام اون چيزها كه امروز ذهن من رو به خودش مشغول كرده ، اين طوري نگاه مي كنم كه شايد يه روز ديگه اينقدرها هم آزار دهنده نباشن .

فرويد :
به سنگ گفتند : انسان باش !
گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام !



شنبه 17 مرداد

فكر نمي كرديم كار ، به اين راحتي داده بشه به كس ديگه اي كه تا الان اسمي هم ازش نبوده . ناراحت كننده بود ولي نبايد نا اميد شد .

فقط ما سه تا رفتيم عروسي ، هر چند حس خاصي نسبت بهش نداشتيم . مباركشون باشه به هر حال !



.................................................................................................................

جمعه 16 مرداد

به نظر مي رسه اين كار جديد داره سر و شكلي پيدا مي كنه !



سه شنبه 13 مرداد

اميدوارم هيچ كدومتون صدمه شديدي نديده باشين . هر چه زود تر هم خوب خوب بشين !
نمي دوني بعد از اينكه بهش گفتي ، دستاش چقدر سرد بودن !

اين دفعه شمعي در كار نبود ولي دست كمي هم نداشت . باز هم ما بوديم و سكوت و صداي نفس هامون كه يكي مي شدن ؛ و زمان با همون داستان هميشگي خودش !



دوشنبه 12 مرداد

ساز زدن رو دوباره شروع كردم ؛ اميدوارم بتونم ادامه ش بدم !



شنبه 10 مرداد

سفر بي خطر باشه براشون و جاشون هم خالي نباشه براتون !



پنج شنبه 8 مرداد

آقا داماد كه درست يك ساعت ديرتر اومدن گل فروشي !

شرمنده ، ولي هيچ جور ديگه اي نمي شد اينا رو امروز به دستت رسوند . فقط اميدوارم مشكلي پيش نياد .

آدامس Super Pepper Mint !

همه نگرانيم اين بود كه قبل از رسيدن ما حاضر شده باشه كه همينطور هم شد ؛ خدا كنه حالش بد نشه !

خوبه حالا من اين خيابون رو بلد بودم وگرنه معلوم نبود كجا مي خواستن از ماشين عروس و داماد فيلم برداري كنن !

توي باغ موقع فيلم برداري ، به عروس و داماد كه نگاه مي كردم ، يه جور عجيبي خوشحال بودم . فقط اميدوارم با اون سر و وضع فيلم شون رو خراب نكرده باشم !

چقدر سخت بايد باشه بازي كردن احساس هاي عاشقانه ! اينطور نيست ؟

بهترين موقع ممكن رسيدم به مراسم ؛ توي اين جور مراسم ، داشتن مسووليت انجام كار باعث مي شه احساس بيهودگي نكنم !
ولي دوست داشتم به خونه كه مي رسيم ، ديگه هيچ كاري نداشته باشم تا بتونم يه جا بايستم و نگاهت كنم !

براي اولين بار در زندگي ، دوست داشتم خستگيم رو تو بغل كسي بخوابم !



چهارشنبه 7 مرداد

فكر كه مي كردم ، ياد اين نوشته اين كنار افتادم ؛ من كه بهش ايمان دارم .
راستي من فكر مي كنم آدم يا به يه چيزي ايمان داره يا نداره . نمي تونيم بگيم ايمان ما نسبت به چيزي يا كسي بيشتر يا كمتر هست يا شده .

چقدر خسته بودي خانومي !

اميدوارم فردا همه چي طبق برنامه پيش بره و مساله خاصي پيش نياد .



سه شنبه 6 مرداد

چقدر نسبت به همديگه بي گذشت شديم ؛ چقدر نسبت به حقوق ديگران و حدود خودمون بي تفاوت شديم ؛ امشب اولين دفعه اي بود كه ترجيح دادم ترافيك رو با سكوت تحمل كنم تا موسيقي !

پيش " م " كه رسيدم ، " ف " هنوز نيومده بود . سه تايي كه شديم ، شب خوبي بود .



دوشنبه 5 مرداد

بعد از مدت ها خونه " س " ، خوب بود ؛ كاش بتونم دوباره ساز زدن رو شروع كنم !



يك شنبه 4 مرداد

ساعت 8:30 صبح ؛ 12 ساعت زودتر رسيدم سر قرار ! D:

سفر بي خطر خانومي ؛ خوش بگذره !

آقاي ورودي 58 ! ديدين به عمل كه رسيد چقدر راحت تسليم شرايط شدين ؟!

داستان اينطوري طرح ريزي شده بود كه هوا گرم باشه و من هم توي كوچه ، دور از سر و صداي خيابون ، زير سايه ساختمون پارك كرده باشم و تصميم بگيرم تا تموم شدن ساعت طرح ترافيك همون جا بمونم و تو آينه بغل ببينم كه داره مي آد . در حالي كه همين يك ربع قبل ، از اينكه نمي تونه خودش رو برسونه عذر خواهي كرده بود و گفته بود كه منتظرش نمونم !

تو برخورد اول خوشم اومد از اين آقا " ش " ؛ اميدوارم بتونيم با هم كار كنيم . تازه ! يه جورايي هم آشنا از آب در اومد D:

كاش بودي ؛ كاش اينقدر خسته نبودم ؛ كاش مي تونستم حالا كه هوا اينقدر خوبه و شهر اينقدر ساكت ، راه برم و راه برم و راه برم !



شنبه 3 مرداد

فكر مي كنم اين كه اين آقاي فروشنده چقدر از ديدنش خوشحال بوده رو مي تونستم حس كنم . خوشحالي زير پوستش موج مي زد ؛ توي برق نگاهش ؛ يه جا آروم نداشت . حال آدمي رو داشت كه مي خواست از خوشحالي فرياد بكشه !
راستش مي دونه چيه ؟! فكر مي كنم : دريا هم كه باشيم ، به جرعه اي كه تو از بركه مي نوشي حسادت كنيم ! *

خيلي چيزا از ذهنم گذشت ولي آخرش اينطوري تموم شد كه مگه نه اينكه همين چند روز پيش استاد انگليسي مي پرسيد براي رسيدن به روياهاتون – هر چقدر كه كوچيك باشن – چه بهايي حاضرين بپردازين ؟
پس بابت همه اين ها كه پيش اومد تا بيشتر از اون با هم نباشيم ، منتي بر كسي نيست . و تمام ناراحتي من مي تونه از خود اين موضوع باشه كه كاش مي شد بيشتر با هم بمونيم و نه هيچ چيز ديگه اي !
اينطوري هيچي تو دل هيچكي نمي مونه ؛ مگه نه ؟!

* نقل به مضمون از استاد شاملو - شکفتن در مه – سرود براي ...



.................................................................................................................

جمعه 2 مرداد

تمام ديروز و امروز به انتظار گذشت !



پنج شنبه 1 مرداد

امروز IRREVERSIBLE رو ديدم ؛
Time destroys everything !
فقط روايت داستان از اخر ( سياه و قرمز ) به اول ( سبز و سفيد ) بود که ديدنش رو قابل تحمل مي کرد !

ديروز و امروز عقب موندگي کلاس انگليسي رو جبران کردم آخرش !



چهارشنبه 31 تير

مامان و بابا رفتن نخجوان امروز صبح .

ماشين خريدن براي اين دو تا داداش هم حکايتي شده ها !

GIA رو ديدم امروز ؛
يه آدم وسط اون همه آدم چقدر مي تونه تنها باشه !
يه آدم با اون همه اعتماد به نفس چقدر مي تونه به يه نفر وابسته باشه !

کشف يه خيابون با يه رودخونه کوچيک يه طرفش و يه ديوار آجري با دوتا تورفتگي که توشون شمع روشن بود ، طرف ديگه ش .
يه شمع روشن کردي و قدم زديم و بعدش نور شمع ها سايه مون رو انداخته بود روي ديوار اونطرف رودخونه .
دلمون مي خواست زمان از حرکت مي ايستاد .



سه شنبه 30 تير

هرچند همه چي همون طوري شده بود که مي بايست ، ولي تو به اون خوبي که مي بايست باشي نبودي .
با اين حال مبارک باشه ؛ حالا ديگه مي توني بقيه ش رو هم بي خيال بشي ؛ کي به کيه ؟ D:

مي بيني ! خدا هم نمي خواد خشک و خالي تموم بشه ؛ اون پرايد سفيد جلوي در خونه تون رو مي گم که سبب خير شد ! D:



دوشنبه 29 تير

خستگي يه روز پر کار و دير راه افتادن و ترافيک و دير رسيدن ، همه ش با همون چند دقيقه ديدنت و اينکه شايد کاري از دستم بر بياد ، انگار نبوده که نبوده !
خودم هم باورم نمي شد ، ولي وقتي شروع کردم به نوشتن ، انگار همين الان از خواب بيدار شده باشم .



يک شنبه 28 تير

خيلي وقته مي خوام براي تو چيزي بنويسم ، ولي نمي دونم از کجا بايد شروع کنم و چطوري .

تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من
( حميد مصدق – آبي ، خاکستري ، سياه )



جمعه 26 تير

گيج بازي ها و گم کردن راه خونه شون و شوخي ها و خنده ها و ... ، همه و همه به خاطر فرار از حس دلتنگي لحظه خداحافظي بود . جاش خالي نباشه !



پنج شنبه 25 تير

چقدر تهوع آور بود اين حس مسخره ي بردن يه بازي توي دنياي واقعيت ها !
مي بيني ! هنوز خيلي مونده تا اون چيزي بشم که دلم مي خواد ؛ کمکم مي کني ؟!

تو دلت مي خواست اون وسط باشي که ... ،
من دلم مي خواست اون بالا باشم که ... ؛
خوبه ، اينطوري بهتر مي تونيم همديگه رو ببينيم !



.................................................................................................................

دوشنبه 22 تير

دو سال گذشت
پارسال خيلي ديرتر از امروز کشف کردم که امروز بوده ؛ وقتي که خيلي گذشته بود ديگه ! راستش امروز از اون اول به اين پررنگي نبود ولي چون روند تبديل اين رابطه به چيزي که امروز هست يه شروع مشخص نداشت ، فکر کردم شايد بهتر باشه امروز به عنوان اولين روز يادم بمونه که موند .
هرچند شايد مي بايست از خيلي چيزهاي ديگه مهمتر باشه به ياد موندن اين روز و کادويي که مي بايست مي خريدم ولي اين طور شد که اين روزهاي من شلوغ تر از هميشه باشه و در نتيجه همه چي موند براي امروز .
البته حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم نتيجه طبيعي خريدن کادو براي يه نفر وقتي که هم خبر داشته باشه و هم ندونه که براي چي – که مثلا بخواي غافلگيرش کني – بهتر از ايني نشه که امشب شد . هرچند اگه مريض احوال نبودي و بيشتر حوصله داشتي ، اوضاع فرق مي کرد .
با همه اين حرف ها ناشکري نمي کنم . براي اين دل من همين دو ساعتي هم که با هم بوديم – به خصوص با اون دردي که داشتي و سعي مي کردي پنهانش کني – يه دنيا ارزش داشت . سکوت هم اگه کرده بودم فقط نمي خواستم که تو با اون حال و روزت فکر کني که به خاطر امروز هم که شده بايد بيشتر با هم مي مونديم و بهتر بود که استراحت مي کردي . هر چي باشه بهتر شدن و بهتر بودنت از ساعت ها با هم بودن مهم تره براي من .
به هر حال يه کادو پيش من داري ؛ چه به انتخاب خودم ، چه با نظر خودت . حالا هر طور دوست تر مي داري !

دوست دارم خانومي :*



.................................................................................................................

شنبه 20 تير

چقدر خسته بودي به خاطر کار ، چقدر غمگين به خاطر اون بچه ها و چقدر عصباني از دست اون آقاي دکتر !
يه غروب و سرشب همراه با باد شديد و نم بارون و بوي خاک بارون خورده و تو !



جمعه 19 تير

اميدوارم يك سال ديگه اين موقع ها تونسته باشيم اونچه رو كه امروز قصد كرديم ، به بهترين شكل ممكن انجام داده باشيم .

من به هواي جلسه كانون اومدم . بهتر نبود بهم مي گفتين موضوع چيه و من رو با اين خستگي روز و مهموني كه قرار بود شب داشته باشم ، اون همه وقت معطل نمي كردين ؟!

با اين كه خيلي خسته بودم ، شب خوبي بود . فقط كاش اين مثلا خواهر شوهر اشك عروس خانوم رو در نياورده بود آخر شبي .
آقا " آ " و " ش " خانوم كه تازگي ها عقد كردين ، مباركتون باشه يه خيلي !



پنج شنبه 18 تير

تو اينقدر حالت بد بوده و درد كشيده بودي و من نمي دونستم ؟ كاش مشكل خاصي نباشه و زودتر خوب خوب بشي !

خوب شد بهش تلفن زدم وگرنه خودش با تاكسي تلفني رفته بود .
هر چند " ع " خسته بود و نيومد و هر چند " ش " معده ش درد مي كرد و زود رفتن ، ولي شب خوبي بود . ممنون آقا " ب " و خسته نباشي " گ " خانوم !



چهارشنبه 17 تير

نمايشگاه نفت ، گاز ، پتروشيمي – اولين و شايد بهترين فرصت براي معرفي اين شركت تازه تاسيس .
ممنون از همراهي و راهنمايي ها ، آقا " م " !



سه شنبه 16 تير

چه باروني باريد امروز صبح و چه بوي خاكي و چه هوايي بعد بارون !
هرچند اولش جايي كه قرار بود بشينيم رو گرفته بودن ولي زياد طول نكشيد كه رفتن و ما مونديم و جاي خودمون . خوش گذشت .

كاش اگه آخرش بهت گفتم حالا كه تنهاست بهتره بري پيشش ، به اين خاطر نبوده باشه كه يكي-دو ساعت بعدش وقتي زير دست پيرايشگر خوابم برد تازه فهميدم كه چقدر خسته ام !



جمعه 12 تير

امروز خونه پر بود از سكوت . همه چي آروم بود .
مثل هميشه معجزه سفره باعث شد همه چي رو به راه بشه دوباره .
استراحت كردم فقط امروز .

ماشينم هم دوساله شد امروز .



.................................................................................................................

پنج شنبه 11 تير

" ب " امشب اينقدر از بابا عصباني شد که خونه نموند و نصفه شبي رفت بيمارستان !



سه شنبه 9 تير

وقتي قراره که تقريبا هم زمان برسيم و هردومون هم موبايل داريم ، نبايد فکر کني آخه من اون همه وسيله رو يه نفري چطوري بايد دست بگيرم ؟
خوبه من رقص بلد نيستم و شماها هم ساز ، وگرنه معلوم نبود به کدوم ساز کدومتون بايد مي رقصيدم ؟!!!
حالا من هيچي ، اون بيچاره چه گناهي کرده که بايد به همه اين خورده فرمايش ها گوش بده ؟



دوشنبه 8 تير

وقتي در ديزي باز باشه و گربه هم بي حيا از آب در بياد ، بيچاره مجبور مي شه تا 12 شب پاي کامپيوتر بشينه تا اين شرکت تاسيس نشده و کارمنداش – که ماها باشيم – صاحب کارت ويزيت بشن D: . پس نمي دونم چطوري بگم دستت درد نکنه " ع " آقا .



يک شنبه 7 تير

اين همه ايده ، اين همه انرژي ، اين همه امکانات ؛ کاش دست کم يه قدم عملي تو اين زمينه بر مي داشتي آقاي دانش آموخته ورودي 58 !
با همه اين حرف ها باز هم يه دنيا ممنون بابت پذيرا شدنمون و اون همه صميميت و قول همراهي .

امروز " ح " اومد سر کلاس انگليسي . خلاصه باورش شد که اون موقع اونا خيلي بهتر از الان ماها بوده . من که گفته بودم بهش !

اون پيغام قبل از کلاس انگليسي و در نتيجه ديدار بعدش ، هرچند کوتاه بود و به انجام يکي دو تا کار کوچولو منجر شد و بعدش البته خوردن آب ميوه و بستني و يه کوچولو قدم زدن ولي باعث شد کل خستگي جسمي و ذهني امروزم در بره ؛ ممنون بابتش .



شنبه 6 تير

امروز از دست زمين و زمان عصباني بودي خانومي !

" جاي عموجون خالي ! " عبارتي بود که فقط به زبون نيومد . لحظه به لحظه تو دل همه مي گذشت . جاتون خيلي خالي بود عموجون !



جمعه 5 تير

با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم ؛ هيچ کس خونه نبود . خاله جون بود از آلمان . صبح خيلي زود از خواب بيدار شده بود و ديگه خوابش نبرده بود ! مثل هميشه صداش غمگين بود و نگران آينده .
از دستش عصباني بودم ولي نتونستم به روي خودم بيارم . بيشتر از نصيحت به همدردي احتياج داشت .
کاش يه روزي خبري از اين همه غصه تو دلش نباشه !

دلم خواست با عمه جون حرف بزنم و صداش رو بشنوم . حيف که عموجون ديگه نبود . تصوير سفره صبحانه و سماور و شير تازه داغ و ... بدون عموجون چطوري مي تونه باشه ؟

بعد مدت ها ، تنهايي رفتم خونه شون . " ف " يه جورايي از من دلخور بود که چرا اين همه مدت بهشون سر نزده بودم . " آ " هم دست کمي از اون نداشت و اون کوچولو هم که طبق معمول آتيشي سوزوند !



پنج شنبه 4 تير

از مسير داراباد و گلاب دره سر در آورديم آخرش ؛ اولين بار بود که ميومدم اينجا . خوش گذشت . جاي شما هم خالي بود يه عالمه !

يه زيرزمين به اون کوچولويي به عنوان دفتر انجمن حمايت از کودکان يه مملکت به اين بزرگي !!!

اين آقاي پدر هم بعضي وقت ها ديگه خيلي خودشونو لوس مي کنن ها D:



چهارشنبه 3 تير

وقتي شنيدم چهارماهه حامله ست ، مي خواستم ... !



سه شنبه 2 تير

از کنار دبيرستان که رد مي شدم هوس کردم برم تو . در دبيرستان بسته بود و يادش کردم . اون سال ها فقط از 12 شب تا اذان صبح در دبيرستان بسته بود . حتا تو تابستون ها !
زنگ زدم و در باز شد و با قيافه هاي متعجبي رو به رو شدم که از خودشون مي پرسيدن اين ديگه کيه که ساعت 2 بعد از ظهر اون هم تو تابستون هوس کرده تجديد خاطره کنه و حتم دارم نمي فهميدن که براي ماهاي اون دوره ها چيزي به عنوان مدرسه ي بسته معني نداره !
قدم زدم تو حياط و راهرو ها و نفس کشيدم و بي اختيار لبخند مي زدم . دست که به دستگيره در يکي از کلاس ها انداختم و ديدم که بسته ست ، دلم گرفت .
ياد همه اون روزها به خير !

ديد بالاخره گوشي موبايل هم خريدم D: ممنون که همراهم اومدي .

اونقدر گشنه م بود که نفهميدم شامي آشپز چپ دست رو چطوري خوردم !

يه ليوان نوشيدني راست دست که قابل شما رو نداشت ! بعدشم بهتر نبود به جاي my initials مي گفتين " قاصدک " مثلا ؟ D:



يک شنبه 31 خرداد

يه جفت کفش ، يه کوله ، يه کيسه خواب ! کي دوباره مثل نه خيلي قديم تر ها پام به کوه باز مي شه ؟

حالم اصلا خوش نبود اين دو-سه روزي ؛ از خودم خجالت مي کشيدم و شايد هم بيشتر از تو ؛ خوب شد اومدي و ديدمت و چند کلمه اي حرف زدم و يه کم سبک شدم !



پنج شنبه 28 خرداد

بي برنامگي و ناهماهنگي امروز صبح باعث شد چند ساعتي وقتت تلف بشه ؛ شرمنده !

حوصله کلاس انگليسي رو نداشتم ؛ ترجيح دادم با " ع " و " ح " در مورد کار خودمون صحبت کنيم .

امتحاني که اين همه وقت منتظرش بودي ! موفق باشي .
خسته نباشي . به اميد روزي که قبول شده باشي .

پارک جنگلي لويزان و آلاچيق و تخت و چاي و باد و نم بارون و جاي خالي به خصوص تو عزيز .
خريدن شاتوت و گردو از درکه و خوردنشون تو اون پارک بازي با خاطره اون دو تا کوچولو !
و چشم هاي تو .

از اين که با پر رويي تمام دروغي به اون شاخ داري گفتم ، حالم از خودم به هم مي خوره ؛ آخه مگه مي شد راستش رو گفت ؟!!!
از اين که باز هم خودخواه شدم و به تو و حالت توجه نکردم و اون آخر هم به حرفت گوش نکردم و مجبورت کردم کلي پياده راه بريم ، حالم از خودم به هم مي خوره .
کي آدم مي شم آخه ؟!!!



چهارشنبه 27 خرداد

اين داستان درست کردن يه باغچه کوچولو و کاشتن سبزي هم حکايتي شده براي خودش !

نصفش امشب ويرايش شد D:



سه شنبه 26 خرداد

" شهر زيبا " ، سوال هاي زيادي که تو ذهنت ايجاد مي شه و شايد تا وقتي تو موقعيت هر کدومشون قرار نداشته باشي نتوني براشون جوابي پيدا کني و يا حتا اگه تو موقعيتش قرار داشته باشي هم .

آشپز چپ دست با 12 درصد تخفيف – آخه من چپ دستم – بهشت را از آن من خواست !
دستاش رو پهن کرده بود روي پيشخون ، خم شده بود و چونه ش رو تکيه داده بود به دستاش و خيره شده بود به يه چيزي ، به يه جايي . به چي فکر مي کرد ؟

اين حس که ممکنه امسال نتوني توي اون دانشگاه درس بخوني و ادامه تحصيل بدي – که يه جورايي فکر مي کنم براي من هم قابل درک باشه - ، بي مسووليتي کارمندهاي هما ، بدقولي اون دفتر خدمات تايپ ، همه و همه باعث شد تو عصباني باشي و در نتيجه بي حوصله براي ويرايش متن ترجمه . اين شد که سر از پارک جمشيديه در آورديم و قدم زديم و آروم تر شدي .

تنها صداي خش خش برگ هاي خشک زير پاهامون و صداي نفس هاي من و تو که هم صدا شده بودن !



دوشنبه 25 خرداد

درست مثل قديم تر ها هنوز تو مدرسه بود و در مدرسه به روي همه باز ؛ خسته تر از اون سال ها بود ولي هنوز عشق به درس و مدرسه و دانش آموز تو چشماش ديده مي شد و از کلامش فهميده ميشد .
سلامت باشي آقاي شفيعي !



يک شنبه 24 خرداد

نه به اندازه تو ولي يه جورايي لحظه لحظه ي اين چند ساعت آناناس و البرز رو مزه مزه مي کردم . ترجيح مي دادم حرف نزنم و بشنوم طنزهاي تلخ مهربوني رو و ببينم نگاه هاي هنوز نگران و خسته رو که گاهي پشت لبخندها پنهان مي شدن ، گاهي از همديگه دزديده مي شدن و گاهي خيره به يه جاي دور يا شايدم به عمق يه جاي نزديک !
بعضي لحظه ها اين حس رو داشتم که جاي کسي يا حتا کسايي رو اشغال کردم ؛ شايد اگه براي اينکه کسي غير از خودت رو ملاقات کني امکان انتخابي غير از ديدن من داشتي ، اين لحظه ها خالص تر و قشنگ تر مي بودن ! اگه از اين که چقدر از بودن تو اين لحظه ها احساس خوب دارم بگذرم ، بتونم بگم کاش دست کم فقط اون يه نفر مي تونست جاي من باشه !

وقتي نگاهم کرد و گفت " يه دقيقه صبر مي کني تا خوب نگاهش کنم " ، در حالي که بازي طنز " مزاحم نشيد ! " جريان داشت ، دلم گرفت و يه بغض مکعبي گنده رو هر جوري که بود قورت دادم !

ديدن دوباره انجمن شاعران مرده به زبان و با زيرنويس انگليسي و جاي خالي آقاي استاد کلاس انگليسي و تو !
صحنه خداحافظي دبير ادبيات و ايستادن دانش آموزها روي ميزهاشون و من که بي اختيار گريه مي کردم و تو که دونه هاي اشکت رو از روي صورتت پاک مي کردي تا نبينمشون !

در مدت 2 ساعت ، اطلاعات تلفن شهر تهران 13 شماره مختلف از امداد خودرو سايپا به من داد که 12تاش اشتباه بود و 13همي هم شماره تلفن تعميرگاه مرکزي بود . حال خوبه تعميرگاه مرکزي تلفن درست امداد خودرو رو داشت . يک و نيم ساعت هم طول کشيد تا تعميرکار رسيد ؛ حالا خدا رو شکر که اين اقاي تعميرکار يه آدم با شخصيت بود که نسبت به کارش احساس مسووليت مي کرد . دستش درد نکنه و خسته هم نباشه !

و تو که اگه تو تمام اين مدت نبودي !

خسته بودم ولي مي بايست هر طور شده بهشون مي رسيدم وگرنه ممکن بود جور ديگه اي فکر کنن . هرچند از همون موقع که قرار امشب رو گذاشته بودن هم حس خاصي نسبت بهش نداشتم . فقط خوب شد وقتي ساعت 11 بهشون رسيدم ، شام خورده بودن !
هرچند کلي در مورد نقاشي هاي پسرش باهاش حرف زدم و اگه نبودم مي بايست فقط نظاره گر بازي اوناي ديگه باشه ، ولي يکي نبود به من بگه آخه تو مجرد چه ربطي به اين سه تا زوج داري ؟!



.................................................................................................................

پنج شنبه 21 خرداد

هرچند اگه صبح زودتر رفته بوديم بهتر بود ولي هواي خنک سايه درخت ها و صداي آبشار کوچيک کنار تخت که تا نزديک ظهر همون طوري بودن که اول صبح ، باعث شدن کاري که مي بايست ، انجام بشه .

راستي اين فاميل شما روزهاي پنج شنبه تو درکه ، متن انگليسي ترجمه مي کنه ؟ اونم صلواتي ؟! D:

هرچند بيشتر به فکر اين بودم که اون کار رو با اون زمان محدودي که داشتي ، کي و چطوري مي خواي انجام بدي ولي خيلي بد بود که درست بر خلاف حرفي که چند دقيقه قبلش زده بودم رفتار کردم .
باز هم صبر و خودداري تو باعث شد متوجه اشتباهم بشم و کاش بتونم اينقدر حواسم رو جمع کنم تا دوباره تکرار نشه .
شايد همون طور که به خودت گفتم ، بهاي تغيير ، اصلاح و بهينه سازي تفکرات اين نيمه از جامعه تحمل ترکش هاي ناشي از تضاد بين تربيت و ايده آل هاي ذهنيشون باشه که بخش عمده ش رو شما – به عنوان نيمه ديگه جامعه - بايد بپردازيد با هر رفتاري که فکر مي کنين ارزشش رو داره !

پياده روي شبانه از پمپ بنزين ولنجک تا ميدون ونک ، آي چسبيد !
چقدر فکر کردم تا يادم اومد يه کارت تلفن توي کيفم هست .

امروز از اون روزايي بود که وقتي مرورش کردم يه حس خوب همه وجودم رو پر کرد . ممنون از اينکه همراهم کردي با خودت .



سه شنبه 19 خرداد

بي خيال شدن ترجمه و قصد سينما فرهنگ و سر در آوردن از فرهنگ سراي نياوران ، هيچ کدوم فايده نکرد و آخرش سر از کلاس انگليسي در آوردم !

از پيشنهاد ديدن فيلم " انجمن شاعران مرده " به جاي جلسه روز يک شنبه ، بيشتر از همه خود استاد استقبال کرد . ديدي گفتم !

اگه ته دلت هموني مي گذره که گفتي ، از اين که نشد ، دست کم ناراحت نيستم .

هر چند از ديدنش اونجا – اونم بي خبر – خوشحال بودم ولي همه ش فکر مي کردم شايد بهتر بود مي شد اون جاي من بود .



دوشنبه 18 خرداد

تولدت مبارک ماماني !



جمعه 15 خرداد

امروز بعد حدود 40 روز ظرف شله زرد نذري شما رو برگردوندم . تو اين همه مدت که همديگه رو نديديم به تو چي گذشت و به من ؟! D:

نمي دونستم چرا اونقدر گرفته بودي ولي مي دونستم که حتما يه چيزي هست . اين شد که دلم گرفت !

وقتي بهت گفتم که تنها هستم ، به همون طنز مخصوص به خودت گفتي : براي اين که تنها نموني ، بلند شو بيا اينجا تا با هم بريم بيرون !

بهتر نبود به جاي استخر و سونا ، با خيال راحت تو همون خونه مي مونديم ؟ D:

اتفاق خاصي نيفتاده بود ؛ فقط بلاتکليفي تو بود براي انتخاب از بين راه هايي که هر کدومشون از يک نظر با بقيه تفاوت اساسي داشت . تفاوت هايي که تن دادن به هر کدومشون مي تونه جهت زندگي آدم رو تغيير بده به اونچه که ممکنه خوشايند باشه در آينده و ممکن هم هست نه ! براي همين هم و چون هيچکي از آينده خبر نداره ، تصميمي که ما در زمان حال براي آينده مي گيريم ، هرچند ممکنه بهترين تصميم ممکن در زمان حال باشه ، ولي لزوما بهترين ها رو در آينده براي ما فراهم نمي کنه !
به هر حال اميدوارم تصميمي که در شرايط حاضر با نگاه به آينده مي گيري ، بهترين آينده ها رو برات به همراه داشته باشه .



پنج شنبه 14 خرداد

درسته که به واسطه همه اونچه بهش گذشته و به واسطه شغلش و وجدان کاريش در مورد مسايل مالي محافظه کار تر از خيلي هاست ولي يادم نمي آد وقتي امکانش رو داشته ، از چيزي دريغ کرده باشه .
حرف هاي شما دو تا رو هم قبول دارم ولي سعي کنين به زندگي از ديد اون که مسوولش هست هم نگاه کنين .

اومدن " ح " و " ش " که احتمال اومدنشون هرچند براي يکي-دو ساعت هم کم بود - هرچند همون يکي–دو ساعت موندن – آي چسبيد !
دوباره همه دور هم بوديم و من هنوز احساس مشخصي نسبت به تو آقا " ف " ندارم . تو يه لحظاتي همه چي رو فراموش مي کنم و گاهي رغبت نمي کنم وقتي دارم باهات حرف مي زنم ، حتا بهت نگاه کنم . راستي هيچ مي دونستي که – برخلاف اونچه گفته بودي و فکر مي کني – هيچ فرقي نکردي !
هرچند خيلي زودتر از اوني که فکر مي کردم ، رفتين ولي شب خوبي بود و خوش گذشت .
فقط جاي تو که قرار بود اگه بتوني براي قدم زدن آخر شب خودت رو برسوني ، خالي بود !



چهار شنبه 13 خرداد

هم زمان شدن اومدن دوتايي تون باعث شد مدت کوتاهي که با هم بوديم بيشتر خوش بگذره .
دلم ، هم براي کوه و خوابيدن تو کيسه خواب تنگ شده ، هم براي ساز زدن و شنيدن صداي ساز تو !



سه شنبه 12 خرداد

اين هم از منطقه لواسانات با همه داستان هاش ؛ از اون مسافر گرما و نيروي انتظامي گرفته تا طبيعت روستاي کنگان و جاي خالي تو که جا به جا يادت بود تو يادمون و گاهي اسمت بر زبونمون که جاش خالي !



.................................................................................................................

شنبه 9 خرداد

40 روز گذشت !

رستوران هاي چيني و فرانسوي طبقه 13 هتل لاله که به واسطه سمينار اين آقا انگليسي ها کشف شدن هم جاهاي هيجان انگيزي به نظر اومدن !
( رستوران فرانسوي ، پيش غذا : 50 گرم خاويار و ... ، 52000 تومن ) D:

توي اون هواي باروني ، اين رفت و برگشت دو نفره به لواسانات هم چسبيده شد اساسي ؛ فقط جاي بعضي ها خيلي خيلي خالي بود .
بعضي وقت ها هم خوبه آدم به سرش بزنه ها !



جمعه 8 خرداد

تکوني دادمون ها !!!
اين ساختمون ها رو بگو که 14 سالي مي شد همچين تکوني نخورده بودن ؛ خستگي در کردن و آروم مثل گهواره اي که رها کرده باشي تا خودش بايسته ، ايستادن سر جاشون . انگار نه انگار !



پنج شنبه 7 خرداد

از خريد کادو فانتزي که بگذريم ، از فانتزي همه اون لحظه ها زير سايه اون تک درخت که بگذريم ،
اگه جور ديگه اي اتفاق افتاده بود ؟؟؟

ديدي آب انار يادمون رفت !

اگه اميد دستات نبودن !



چهارشنبه 6 خرداد

مهر ...

مي داني ، باز شدن شكوفه هاي بادام براي من نشان آمدن بهار است . اما امسال متوجه نشدم كي باز شدند و كي ريختند . شايد اين درد مهلتم نداد يا نكند بهار با آمدنش شوري در من بيدار نمي كند .
...
تصور مي كنم هيچ مهرباني آن قدر پايدار نيست كه همه عمر بشود به آن دل بست . مي توانم حدس بزنم اين تنهايي براي تو چقدر سخت است . نگران بودم از اين كه در اين شكستن چند باره چه خواهي كشيد . فقط آرزو كرده بودم اگر چنين شد ، بتواني تحمل كني .
و من چيزي براي گفتن ندارم جز اين كه تو را دعوت كنم به پذيرفتن آن چه پيش آمده كه آدمي در قصه ي زندگي هميشه تنهاست و كسان ما آن هايي هستند كه دوستشان داريم نه آن هايي كه دوستمان دارند . انگار از اول هم قرار نبوده كسي ، كسي را بفهمد و اين توقع فهميده شدن ، توهمي بيش نبوده . اول بايد خود را بفهميم و تازه در اين فهميدن ، متوجه مي شويم كه تنهايي سرنوشت محتوم آدمي ست .
...
خاتون مي گفت : تنها که باشي ، شب که مي خوابي ، دغدغه ي کسي را نداري . هر چه قدر دور و برت شلوغ باشد و وابستگي هايت بيش تر ، غصه هايت افزون تر خواهد بود .
اما خاتون ، اشتباه نکن ! فرق است بين تنهايي و بي كسي .
...
ما هر كدام به سويي مي رويم . به دنبال چيزي كه اسمش سرنوشت است . دل مي بنديم و دل مي كنيم . ترك مي كنيم و ترك مي شويم و تجربه مي كنيم با ديگران بودن را و تنها بودن را .
گاه مي مانيم در لحظه هايي كه دلمان تنگ شود براي شانه هايي كه سر روي آن بگذاريم و رها شويم از باران محبوس در چشم خانه ي خويش و بباريم براي گريز از درد خنجر آونگ شده ي تنهايي بر جانمان . و گاه ديگر اين لحظه ها مي شود راه فراري براي بيرون آمدن از خود و پيوستن به جهاني بزرگ تر كه مي شود بسيار با آن مهربان بود .
...
تسليم نخواهم شد . بر مي خيزم . از در بيرون مي روم . از شكوفه هاي بادام خبري نيست ؛ اما شكوفه هاي صورتي هلو باز شده اند . هميشه چيزي هست كه بشود به آن دل خوش بود و زندگي را زيبا ديد .

نگار اسكندرفر - بر آستانه - كارنامه - شماره 42 ( با اندکي تغيير )



سه شنبه 5 خرداد

بيشتر از دو سال خاطره ي بسته بندي شده !
رابطه منطقي : وزن و حجم خود خاطره ها >>> وزن و حجم نشونه هاي خاطره ها

روي تخت ، زير سايه چند تا درخت ، گاهي چند کلمه حرف ، گاهي چند کلمه سکوت ؛ انگار آرامش ابدي که مي گن همينه !

مثل يه آونگ سر و ته بر آستان دره و کوه !

خيلي طول نکشيد که با هم توي اين بالاترين باشيم .
جاش خالي بود .
چه خوابي رفته بودي ها ! دلم نمي اومد بيدارت کنم !

با اين که اين تابلو ( پازل مزرعه ونگوک ) خيلي خوشگل شده ولي مي شد بهتر از اين ها بشه ؛ خب هر چي پول بدي همون قدر هم آش مي خوري ديگه !



.................................................................................................................

دوشنبه 4 خرداد

چقدر دلم مي خواست اولين باري که مي رم اون بالا ترين ، با تو باشه !

همين که اين دو تا آقاي انگليسي مي فهميدن من چي مي گم ، جاي بسي اميدواري ست براي من !!!



.................................................................................................................

يک شنبه 3 خرداد

به بهانه " دال " قاصدک – که هم زمان شده با اول " دل نگراني " اين روز هاي من !!!

" دال " همان که آخر " ترديد " ست و اول " دل سپردن " ،
آخر " اعتماد " ست و اول " دل بريدن " نيز هم !
اول " دوري " ،
اول " دل تنگي " ؛
اول و آخر " درد " !
اول " دوستي " ،
اول " درخت " ؛
" دال " همان که آخر " اعتماد " ست و اول " دل بريدن " ،
آخر " ترديد " ست و اول " دل سپردن " نيز هم !

آورده اند که چهره ي مرگ چونان چهره ي آدمي ست . هر کس مرگ را چنان مي بيند که چهره ي خود را در آينه . پس فرشته ي مرگ چهره اي دارد از جنس آينه ! چون بر تو فرود آيد ، خود را در آن بيني و مرگ به هيات تو درآيد .
من اما زندگي را در چهره ي آدميان آموخته ام ؛ ما هيچ يک ، هيچ نيستيم غير از يار ، بدون يار ؛ که اگر دوست مي نماييم از برکت وجود صورت دوستانه ي يار است و همه اين واژه ها هم که مي شنويم يا از گلويمان بر مي آيد - به مهر يا به ناله - پژواک آواي يار است .
کس اگر رخ مي نمايد و مي تابد ، از آن است که يار مي جويد و در آينه مي نگرد تا بيابد ؛ پس اگر گم مي شود ، از آن روست که ياري نيافته ؛ چون ما - همه ي ما - انسانيم ؛ گاه در قالب فرشته ي زندگي ، گاه در قالب فرشته ي مرگ .
يادمان باشد ، براي زنده ماندن کافيست به يادش داشته باشيم – يار را مي گويم . هر چند ساکت ، هر چند رخ پوشيده !



.................................................................................................................

جمعه 1 خرداد

دوباره عصر جمعه و دلتنگي – دلتنگ تو شدن ؛ کاش مي شد باشي تا اين يک ساعت رو با هم قدم مي زديم !



پنج شنبه 31 ارديبهشت

تولدت مبارک " م " جان ! راستش بيشتر از اينکه کار داشته باشم ، حوصله شلوغي و جمع رو نداشتم ؛ اين شد که نيومدم . بايد ببخشي به هر حال !

ناشکيبا – آهنگساز : اردشير کامکار – خواننده : همايون شجريان

The Hours – کارگردان : Stephen Daldry



سه شنبه 29 ارديبهشت

هواي " درکه " کرده بودي و قرار شده بود امروز صبح بريم . با اينکه اگه حدود يک ساعت دير تر قرار گذاشته بوديم مي تونستيم با هم باشيم ، نمي دونم چطور شد که ما زود تر رفتيم و بعدش تو نتونستي بياي و تمام مدت ياد تو بود و حرف تو که چقدر جاي تو خالي بود و چقدر کاش بودي !
اين که با هم بوديم حس خوبي بود و اين که مي تونستيم با هم باشيم و نبوديم ، حس بدي . کاش ببخشي اين همه بي توجهي و خودخواهي و بي معرفتي رو به بزرگي خودت !



يک شنبه 27 ارديبهشت

تولدت مبارک آقا " ر " !

بعد اين همه اين طرف و اون طرف رفتن و ديدن و نپسنديدن و توي ديوار خوردن ، آخرش چيزي خريدي که دلت بهش راضي نبود .

ممکنه بنا به هر دليلي نتونيم همديگه رو ببينينم ولي دليلي براي اينکه دوستي سر جاي خودش نباشه وجود نداره به نظر من ؛ پس بذار غير از موضوع " ديدار " همه چي مثل گذشته باشه !

منتظر بودي تا يکي غير از خودت و خودش کوچکترين تاييدي بکنه کاري رو که مي دونم با تمام وجود دوست داشتي به بهترين شکل انجامش بدي ؛ مگه نه ؟!
اونقدر به در هاي بسته زدي تا آخر يکي شون باز شد .
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد !

اين " شهر قصه " هم بيشتر از اوني که فکر مي کردم به دلم نشست .

" مصايب مسيح " هم فيلمي بود به مراتب بد تر از اون چيزي که فکر مي کردم !



شنبه 26 ارديبهشت

اين که اينقدر اصرار دارم که در مورد " ب " و " گ " اشتباه فکر مي کنن " ک " و " س " !
چقدر کاش قبل از اينکه اين همه بگذره ، امشب اومده بود .



.................................................................................................................

جمعه 25 اردیبهشت

تولدت مبارک آقا " ف "
اگه اشتباه نکنم درست بعد از یک سال دوباره همه مون دور هم جمع شدیم ؛ پارک طالقانی و food-court تماشا و بستنی منصور .
هنوز درست نمی دونم احساسم نسبت بهش چیه ؟ گاهی همه اون چیزا که اتفاق افتاده بود رو فراموش می کنم و گاهی نمی تونم به خاطرشون نیارم !
می خواستم حالا که همه دور هم هستیم ، یه کم از خودم بگم که نشد ؛ شاید نمی بایست !
خاطره های با تو بودن همه جا بود و تو خودت نبودی .



پنج شنبه 24 اردیبهشت

هیاهوی آبشار و همهمه رود ،
زمزمه باد و خش خش برگ درخت ها ،
سکوت کوه ها و دره ها ،
آسمان نظاره گر .
و من در سکوتی سرشار از خاطره و یاد
یاد اون که از روی سنگ پرید
یاد اون که هنوز هم هست
یاد اون ها که هستند و نیستند
یاد اون بزرگ که آخرین بار اونجا دیدمش و رفت و دیگه برنگشت
یاد اون که سفره دلش رو باز کرده بود و قطره های اشک تو چشماش می لرزید به جای اینکه صدا تو گلوش
و
یاد تو که زیر اون درخت – که امروز پوشیده بود از شکوفه های سفید – شاملو می خوندی و مي شنيدي ؛ يادت هست ؟

حدود سه ساعت زمان برای انتظار ، فرصت خوبی بود برای خوندن ، برای فکر کردن و برای دوست داشتن !
ممنون که چنین فرصتی داشتم .

دل گرفته ، خاموش و نظاره گر
رو به روی تو ایستادم
از کنارت گذشتم
تا یادم بماند
تا از یادم نرود !

" ...
کنار پرچین سوخته
دختر
خاموش ایستاده است
و دامن نازکش در باد
تکان می خورد .
خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
پیر می شوند . " *
* ترانه ي تاريک – ابراهيم در آتش - احمد شاملو




چهارشنبه 23 اردیبهشت

نزدیک به یک هفته بدون تو و لحظه لحظه ش با تو بودن !



سه شنبه 22 اردیبهشت

تولدت مبارک " گ " خانوم .

رانندگی و بارون و صدای تو !

عمه جون و جای خالی عموجون .



.................................................................................................................

جمعه 18 ارديبهشت

هرچند شانس ندارم ولي تمرين بازي کردن تو نقش سياهي لشگر انگار جواب داد . تو دومي بهتر از اولي بودم ! D:

شرمنده از اون همه محبت و دستتون درد نکنه بابت ناهار خوشمزه اي که هنوز سفره ش جمع نشده ، مي بايست مي رفتم . ( گفته بودم که ممکنه اين طوري بشه و چون دوست ندارم ، پس براي ناهار نمي مونم ؛ اصرار کردين و شد و شرمنده )

حدود 2 ساعت با اون دو تا بوديم و شوخي و خنده ، در حال بازديد از غرفه ها و خريد کتاب و مجله !
به خاطر و با خاطره بچه ها تو غرفه کودکان بوديم و کلي خريد کردي براشون . جاي اوني که هر سال براشون اينطوري خريد مي کرد هم خالي بود .
به بهانه استراحت ديداري تازه کرديم و با اين حال تو که خيلي خسته بودي نتونستي استراحت کني !
وسط اين نمايشگاه فرهنگي هم بايد حواست جمع باشه ؛ آخه ممکنه اهل فرهنگ هم هوس کرده باشن کلاه سرت بذارن يا کلاه از سرت بردارن !!!

نمي دونستم بايد حرف زد يا ساکت موند ؟ اگه بايد حرف زد ، چقدر و اگه بايد ساکت موند ، تا کي ؟
براي همين گاهي چيزي مي گفتم تا خيلي چيز ها رو که مي دونستم مي دوني ، يادآوري کرده باشم و گاهي ساکت نگاهي بهت مينداختم که تکيه داده بودي و به روبرو خيره شده بودي و سکوت لب هات رو به هم دوخته بود !
اگه جايي که بايد ساکت مي بودم ، حرف زدم و جايي که بايد حرف مي زدم ، ساکت موندم بايد ببخشي به بزرگي خودت که براي من عزيزتريني .

ياد اون زيرنويس غزل حافظ باش و به فرصت پيش رو فکر کن و نگران هيچي نباش و حرکت کن !

" رقصنده در تاريکي " اثر " فونتوريه " يه فيلم کم نظيره !



پنج شنبه 17 ارديبهشت

اين آقاي مهندس ، جالب تر و جدي تر از اوني بود که فکر مي کردم !
يعني اون خانم دکتر چطوري بايد باشه ؟



چهارشنبه 16 ارديبهشت

يکي نيست بگه آخه وقتي تو شرايط عادي نمي شه به اين سيستم هاي موبايل اعتماد کرد ، چطوري توقع داري تو اون شلوغي نمايشگاه بشه ؟! جور اشتباه من اينه که پيداتون کنم هر طوري هست !
مهم نبود چه وقت و چطوري ، مهم اين بود که همديگه رو پيدا کرديم ؛ هيچ چيز ديگه اي هم مهم نبود ، هيچي هيچي هيچي !



سه شنبه 15 ارديبهشت

ديدن اين " مارمولک " هم خالي از لطف نبود .

کلاس انگليسي : نه – نمايشگاه کتاب : آره
( شايد اين تصميم ناگهاني و همراهي تو و قرار گرفتن تو فضاي نمايشگاه بتونه حس و حال هر ساله رو زنده کنه ؛ آخه نمي دونم چرا امسال خبري از اون انتظار و اشتياق هميشگي نيست هنوز ! )

اطلاع رساني نادرست بعضي ها و اصرار من به موندن تا آخرين لحظه ، باعث شد علاوه بر يه روز خوب ، يه شب خوب هم داشته باشم .
بعد از مدت ها ، ديدن همه چي از روي صندلي عقب ماشين ، فارغ از مسووليت رانندگي ؛ قدم زدن تو پارک طالقاني و شنيدن " بميرم الهي " هاي بي شمار و گفتن " خدا نکنه " هاي بي شمار و احساس مسووليتش نسبت به تو و حتا من !

راستي اين دوست تو من رو ياد يه گنجشک کوچولو مينداخت که خيلي دلش مي خواد و مي تونه به دورتر ها پر بکشه ولي يه نخ نازک با طول محدود به پاش بسته شده و ... !
شايد هم همه ما يه جورايي تو همين وضعيت هستيم !!!



دوشنبه 14 ارديبهشت

خوب شد من رفيق نيمه راه شدم وگرنه تو رفيق نيمه راه مي شدي " ع " آقا ! D:

چيزي که امروز در حضور نم نم بارون و هوهوي باد و صداي ابرها تو دامن کوهپايه هاي اطراف پارک جمشيديه با نظارت از راه دور شهر ، بين ما بيان شد ، حکايتي ست نانوشتني که اميدوارم با تمام وجود بتونم از عهده مسووليتش نسبت به خودم و تو بر بيام !



.................................................................................................................

يک شنبه 13 ارديبهشت

برخوردن به درد دل ها و شکوه هاي " ب " که مدت ها پيش براي من نوشته بود به همراه چند تا از شعرهاش و دوباره خوندن همه اون ها و يادآوري يه دنيا خاطره و حس خوب و بد اون دوره ها .

بعد مدت ها ، راه رفتن بين آدم ها – اونم تو شلوغي اطراف ميدون انقلاب – و تاکسي و اتوبوس و سر و صدا و ...



شنبه 12 ارديبهشت

باز هم اتوبان و ياد و خاطره عموجون و درد دل عمه جون .
نم بارون و سرسبزي دو طرف اتوبان و " هواي گريه " .

جاي خالي عموجون همه جاي خونه حس مي شه ؛ خونه هم انگار دلش گرفته و تنگ شده براش . به خصوص باغچه ش که هيچ وقت از نوازش هاش بي نصيب نبوده !

شرايط من براي ادامه کار پذيرفته شد ولي با محدوديت هاي خاص خودشون .
اميدوارم بتونم از اين وقتي که پيدا مي کنم به بهترين شکل استفاده کنم .

ممنون به خاطر تمام بودنت امروز غروب که اگه نبودي نمي دونستم چي کار کنم با اين دل تنگ و ذهن خسته !



جمعه 11 ارديبهشت

صبح جمعه و جاده هراز و شاملو . هر چند ياد و خاطره شما بود که تمام مسير همراهيم کرد ولي کاش مي شد خودتون هم بودين .

اگه اين اتفاق تو جاده افتاده بود ، نمي دونم کجا بودم ولي هر جا بودم ، اينجا نبودم !

شب و جاده هراز و خاطره هاي دوران کودکي عمه جون " ن " .



پنج شنبه 10 ارديبهشت

امشب صورت همه چي آرومه ولي سيرتشون !



چهارشنبه 9 ارديبهشت

همين که يه دو-سه روزي آب و هوا عوض مي کني خودش خيلي خوبه ؛ اميدوارم خوش بگذره !

هفت روز گذشت !
( در ضمن ديدن قطعه 41 بهشت زهرا تکون دهنده بود و نگاه خيره ش به افق حکايت از دردي داشت که تا تجربه ش نکنيم ، نمي تونيم بگيم چقدر مي تونه سنگين باشه ؛ حواسم بهت بود عمو " ف " )
بين قرآن و موسيقي ، سکوت رو ترجيح داديم !



سه شنبه 8 ارديبهشت

تولدت مبارک بابا !

همين که خودشون با من تماس گرفتن ، به نظر مي رسه شرايط من رو هم بپذيرن . خيلي محکمتر از اوني که فکر مي کردم برخورد کردم !

اين استاد انگليسي هم امروز بد جوري دلش پر بود از همه چي ؛ کاش شاگرد بهتري بودم براش !

ياد اون لبخند مصنوعي رو صورتش که افتادم و تنهاييش و ... اشک ريختم و با صداي بلند گريه کردم ؛ اينقدر که تو اون تاريک-روشن غروب تا منو ديد گفت : چرا اينقدر به هم ريخته اي !
به هر حال ممنون از هردوتاتون که تو اين وضعيت تحملم کردين و يه کمي سبک تر شدم .



دوشنبه 7 ارديبهشت

يه دنيا شرمنده و ممنون از اون همه محبت " ح " خانوم !

ديدن نقش لبخندي که رو صورتش نگه مي داشت براي من خيلي سخت بود . حتا خجالت کشيدم از اين که کاري از دستم بر نمياد . نمي تونستم تو چشماش نگاه کنم . زود نگاهم رو ازش مي دزديدم . مي ترسيدم اين که تو گلوم گير کرده بترکه .
فلک را عادت ديرينه اين است
که با آزادگان دايم به کين است
خوب شد اومدي که آرامش بودي براش و من هم خيالم راحت تر بود وقتي کنار هم مي ديدمتون .
به اميد ديدار دوباره !

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي مي خواند ،
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد ،
و هر دانه ي برفي
به اشکي نريخته مي ماند .

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده .

در اين سکوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من .
*

ايني که اينجا تو سينه من هست خدا نکنه يه روز فرياد بشه !
اگه آخرش خودت دستم رو نگرفته بودي ، معلوم نبود سر از کجا در بيارم !

* سکوت سرشار از ناگفته هاست / مارگوت بيکل / احمد شاملو



يک شنبه 6 ارديبهشت

نمي دونم کار درستي کردم يا نه ولي شايد تو اين شرايط که کار ديگه اي نمي شه کرد ، تنها چيزي بود که به ذهنم مي رسيد !
گريه کرد از اونهمه عذابي که مي کشه و خواست که شرايطي فراهم بشه تا شايد بتونه کمکي کرده باشه !

باز هم تپه هاي پارک طالقاني پناه ما شد و بعدش انگار آسمون دلش از ما گرفته تر بود که طاقت نياورد ؛ فريادي کشيد و باريد .

آسمون که گريه مي کرد ، آروم تر شده بود و تو خوابت برد . گاهي از خواب مي پريدي و دوباره مي خوابيدي و من تنها نظاره گر خاموش خاموشي تو بودم !



جمعه 4 ارديبهشت

مسوول خدمت گزار هاي مسجد بود . گريه کرده بود ، اونقدر که چشماش قرمز شده بود . اشک تو چشماش حلقه زده بود و مي گفت که زمان جنگ مسوول تدارکات ستاد فرماندهي برادر عموجون بوده که 19 سال پيش شهيد شده بود .



چهارشنبه 2 ارديبهشت

من اينجا وسط آفتاب و باد منتظرم ؛ منتظر شنيدن خبرهايي که هر کدومشون !
شنيدن کوچکترين بهانه ها براي اميد به زندگي بود که خاموش شدن آخرين نشانه هاي زندگي رو قابل تحمل مي کرد .
تو هنوز به زندگي – هر چند شايد نه به معني واقعيش – ادامه مي دي و عموجون رفت تا زندگي ديگه اي رو تجربه کنه .
پايدار باشي و يادش گرامي !



سه شنبه 1 ارديبهشت

باورم نمي شه عموجون سکته کرده باشه !

خيلي با هم حرف زديم . مي دونم نه به اندازه تو ولي به خدا نگرانم ، دلم داره پاره مي شه از فکر خيلي چيزا .



.................................................................................................................

دوشنبه 31 فروردين

فعلا فقط مي تونم بگم به خاطر اون فکر احمقانه که احمقانه تر به زبون اومد ، شرمنده ام به اندازه تمام بزرگي و صبر و خودداري تو !

ممنون که به پراکنده گويي هاي شبانه من گوش دادي آقا " ر " !



يک شنبه 30 فروردين

براي حس نکردن گذشت زمان سرگرم کاري شدم که وظيفه من نبود .
به نظر نمياد اينا بعد اين مدت کار کردن باهاشون چيزي هم فهميده باشن !

نمي دونم بعد چند وقت ؛ امروز تصميم گرفتم سر کلاس نباشم .

راديو پيام هم امروز سر ناسازگاري داره با من انگار :
نوبهار – بهمن باشي
هواي گريه – همايون شجريان
Secret Love – Mediterraneo

... ... ... ... ... ... ... با آرزوي ... ... ... ... ... ... ...

نه نوشهر ، نه شيراز ، همينجا !!!

تو سردته ، مي لرزي ! گرماي اون فنجون هم اثري نکرد و تو هنوز سردته و مي لرزي !
کاش همون طوري که مي بينم خوابيده باشي ؛ هر چند کوتاه ، هر چند نه عميق !



جمعه 28 فروردين

به نگاه هاي پرسشگر با لب بسته لبخند بزني و خفه باشي !



.................................................................................................................

چهارشنبه 26 فروردين

امروز شرايط جديدم براي ادامه همکاري با شرکتي که اونجا کار مي کنم رو مطرح کردم . نمي دونم موافقت مي کنن يا نه . فقط اين رو مي دونم که جوابشون بايد يا " آره " باشه يا " نه " چون من اهل کوتاه اومدن از شرايطي که تعيين کردم نيستم . اميدوارم بعد اين مدت کار کردن باهاشون اين رو فهميده باشن .

درست وقتي تماس گرفتي که کارم تموم شده بود و دنبال بهانه اي مي گشتم تا يک ساعت زود تر از کارخونه بيام بيرون .
چند دقيقه اي که با هم حرف مي زديم ، روي صندلي نشسته بودم ، سرم رو تکيه داده بودم بهش ، چشمام رو بسته بودم و خستگي تمام روز کار از تنم در رفت .

هرچند فکر مي کردم و دوست داشتم که امشب فقط خودمون دو تا باشيم ولي همراه شدن اون دو تا و بستني منصور و بعدش فرحزاد خوب بود و خوش گذشت .

از اينکه اونطوري بهت گفتم : " چقدر بد جنسي و ... ! " بايد ببخشي . مي دونم که کاسه داغ تر از آش شدم !
لحظه هاي خوب با هم بودن امروز از صدا و چشمات معلوم بود . کاش چيزاي نه خوب باعث به وجود اومدن اين لحظه هاي خوب نمي شدن . ولي تا بوده همين بوده . خوبي اين لحظه هاي کوچيک وسط يه دنيا چيز نه خوبه که معني پيدا مي کنه .
کاش هميشه خوب باشين ، هميشه دست تو دست هم ، هميشه !



.................................................................................................................

دوشنبه 24 فروردين

از کار که بر مي گشتم ، مي خوند :

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در صبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من

من هم بي اختيار گريه مي کردم و اشک مي ريختم !



.................................................................................................................

يک شنبه 23 فروردين

با اينکه کسي خونه نبود تا مزاحم تنهاييم باشه ، ترجيح دادم توي ماشين زير سايه درخت موسيقي گوش بدم و فکر کنم و بنويسم و آروم باشم و بخوابم !

با اينکه آقاي مهندس يک و نيم ساعت دير به قرار رسيد ولي نتيجه خوب بود .

با اينکه دوسشون دارم ولي حوصله نداشتم امشب رو باهاشون بگذرونم .
" ح " خانوم ، آقا " ک " و " س " خانوم بايد ببخشيد !

باز هم از اون ديدارها که فکرش رو هم نمي کردم و دور هم بودن و گفتن و خنديدن و خوش بودن .
دو دست پيراهن هم خريدم .
کاش با اين رفتار آخر شب ، قشنگي امشب رو کم رنگ نمي کردم ؛ يه دنيا شرمنده !



شنبه 22 فروردين

تغيير زمان قرار کاري از امروز به فردا و ديدار غير منتظره امروز :
سينما فلسطين و " بوتيک " که فيلم بدي نبود .
آناناس و اين دفعه خوردن غذا به جاي نوشيدني و کيک شکلاتي . يادت کرديم و جات خالي بود يه دنيا !
( راستي چرا عادت کرديم وقتي رو به روي هم مي شينيم به جاي اينکه همديگه رو نگاه کنيم ، همه ش به دور و بر نگاه مي کنيم ؟ مگه نه اينکه اوني که رو به روي ما نشسته از هر چي که دور و بر ما هست بيشتر ارزش نگاه کردن داره ؟ )
پارک طالقاني ( بزرگراه حقاني ) و قدم زدن و حرف زدن و قدم زدن و حرف نزدن !
به ياد تو بود و جاي خالي تو !



جمعه 21 فروردين

امروز اولين روز کشيک کارورزي بيمارستان داداش کوچيکه ست ؛ خسته نباشي داداشي !

دوباره با اينکه گفته بودي مياي ، نيومدي آقا " ف " ؛ تا کي آخه ؟ يه وقت ديدي ديگه خيلي دير شده ها !

حکايت قدم زدن آخر شب تو اون پارک نيم وجبي تاريک جلو خونه شون و سر در آوردن از بستني منصور و نفري دو تا بستني مهمون آقا " ک " .
روز خوبي بود ؛ بهتر از اوني که انتظارش رو داشتم . فقط جاي تو خالي بود !



پنج شنبه 20 فروردين

همين که تا رسيد با من تماس گرفت و براي شنبه قرار گذاشت ، خودش يه دنيا مي ارزيد ؛

کادوي تولدي که تو اين اوضاع با اين حال و روز انتخاب بشه ، از اين بهتر نمي شه ؛ بايد ببخشي !

داشتم خفه مي شدم !!!



چهارشنبه 19 فروردين

خيالت راحت باشه . من همين نزديکي ها هستم .

مي بيني ؟ دل من هم برات تنگ شده ... ممکنه کار زيادي از دستمون بر نياد ولي بدون که هر کاري بتونيم مي کنيم ...

روزمان تاريک است
کجاست فروغ آن دو ستاره در ماه
که در روشني روز نيز راهمان مي نمود ؟
کجاست آهنگ آن صدا
که سرود اميد بر لب داشت و ترانه مهر ؟
کجاست آن لبخند ؟


ترسيده بودي و نگران بودي و گريه مي کردي و اين دست ها به دردي نخوردن ؛ يا حداقل به اون دردي که مي بايست شايد ولي عوضش ملاقات با اون آقا لبخند رو به لب هات برگردوند ؛

حياط پشتي اون رستوران-کافي شاپ نزديک پارک جمشيديه جاي خوبي بود براي چند دقيقه اي آروم بودن و گوش دادن به صداي آب . کاش تو هم مي تونستي اينجا باشي الان !

ستاره ها نهفته در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

طاقت نياوردم ؛ بغضم ترکيد و گريه کردم
براي تنهاييش و براي گريه هاي تو
براي گريه هاش و براي تنهايي تو
براي ترس اون و نگراني تو
براي نگراني اون و ترس تو
براي ...

خونه که رسيدم نفهميدم چطوري خوابم برد !!!



سه شنبه 18 فروردين

تولدت مبارک دخترعمه " م " !

بعد مدت ها آناناس و قهوه موکا و شير قهوه مخصوص و کيک شکلاتي .
با اينکه مثل خود تو مشتاق و نگران لحظه ديدار هستم ولي نمي دوني چقدر آروم مي شم وقتي خوشحالي رو تو چشمات مي بينم و تو صدات مي شنوم .

راستي راستي فکر مي کني اين دست ها به دردي هم مي خورن که مي خواستي با خودت ببريشون ؟
نه آنچنان نزديک
و نه آنچنان دور
کافيست بخوانيم
تا باشم !



دوشنبه 17 فروردين

امشب از دستش عصباني هستي . تو که اينطوري نبودي . حتما دلت براش خيلي تنگ شده که اينطوري شدي .



يک شنبه 16 فروردين

( بايد ببخشي ولي وقتي تو طبق قرارمون رفتار نکردي منم مجبور شدم بر خلاف قرارمون رفتار کنم . اينطوري شايد قرارمون به هم بخوره و ديگه کاري به کار هم نداشته باشيم تا وقتي که خودت با من کاري داشته باشي ؛ روزگار خوش ! )



شنبه 15 فروردين

گيج ، عصبي ، نگران و ناراحت از اينکه اوضاع قابل پيش بيني نيست !
غصه نخور ؛ همه چي درست مي شه !



.................................................................................................................

جمعه 14 فروردين

اونقدر سنگين و آهسته قدم بر مي داشتي که خجالت کشيدم از اومدنم ؛ کاش نيومده بودم تا استراحت مي کردي !

با اينکه دلهره و نگراني باعث اين ديدار غيرمنتظره و دوست داشتني شد ولي کاش نگاهت خالي بود از هر چي نگراني و دلهره ست !
دستت رو ستون کرده بودي و صورتت رو بهش تکيه داده بودي و نگاهم مي کردي . خودت متوجه بودي که تا حالا اينطوري نگاهم نکرده بودي ؟ تو نگاهت يه دنيا غصه موج مي زد . کاش بتونم درياي چشمات رو هميشه آروم نگه دارم !

با اينکه همه چي مثل هميشه بود و سر جاش ، ولي نمي دونم چرا حس کردم پاهام از گليمم درازتر شدن ؛ نشدن ؟



پنج شنبه 13 فروردين

کاش مي شد از اول تا آخرش با هم باشيم ولي اشکالي نداره عوضش اگه همديگه رو ببينيم از هر دو طرف بهت خوش مي گذره .

اگه اينقدر دير تصميم نگرفته بوديم و دير راه نيافتاده بوديم و دير نرسيده بوديم ، جاده بسته نمي بود و مي شد تا آبعلي و شايد هم پلور رفت !
کنار رود جاجرود هر چند خيلي شلوغ بود و جات خالي ، ولي خوب گذشت ؛ چه ناهاري که تو سايه سرد خورده شد چه چاي و ميوه و آجيلي که تو آفتاب گرم .
پيدات که کرديم با اين که فرصت کم بود ولي انگار روز از اول شروع شده . باز هم کنار رودخونه و عکس و کاهو-سکنجبين و کافي ميکس .
يادش کردي و يادش کردم و چقدر جاش خالي بود و چقدر کاش بود ؛ براش سبزه گره زدي و آرزو کردم بهترين هايي که تو ذهنم گذشت !

قضيه استفاده بهينه از امکانات موجود ، هر چند به ما بد نگذروند ولي باعث سوژه شدگي بعضيا شد ؛ آخي !

13 هم به در شد با يه تصادف کوچولو !



چهار شنبه 12 فروردين

خارجي :
اين هوا جون مي ده براي دست تو دست هم قدم زدن و عاشقي کردن ؛
براي اين که نگه و بشنوي ؛ براي اين که نگي و بشنوه ؛ براي اين که ببيني و ديده بشي !

داخلي :
يه جشن تولد کوچولوي کوچولو با کلي گزارش و خاطره و خنده و کادو و فيلم و عکس .

خارجي :
هرچند فقط به دليل وجود يه موجود به شدت دوست داشتني براي بعضي ها ، ولي بين اون هم جاي خوشگل و هيجان انگيز ، اونم تو اون هوا ، ما رو بگو کجا رفتيم نشستيم !

خارجي-داخلي :
امشب ، قطره هاي آب روي شيشه آدم رو ياد شب هاي باروني پاييز شمال ميندازه !




سه شنبه 11 فروردين

حرفام که تموم شدن ، يه دفعه ساکت شدي و دلم گرفت .

بالاخره کادوهاي تولدش بعد کلي دور خود و دور هم چرخيدگي خريده شدن .

حرفات که تموم شدن ، يه دفعه ساکت شدي و دلم گرفت .

تبريک سال نو و روبوسي و بوي ادکلن و ... !



يک شنبه 9 فروردين

" ف " خانوم ! براي اين آقا کوچولوت اسفند دود کن ، چشم نخوره با اين زبوني که داره !

اولين بار بود که همه جاش با هم شسته مي شد .

بعد کلي اين ور و اون ور بالاخره تونستم عيدي بخرم ؛ خدا کنه دوسشون داشته باشي !

خيلي حرف تو دلم هست ولي هر طور خواستم بنويسمشون نشد . انگار نبايد ؛



.................................................................................................................

شنبه 8 فروردين

تولدت مبارک داداش کوچيکتره !

ممنون از اين همه محبت و لطف !

اصفهان :
ميدون نقش جهان با فضاي سبز و گلکاري و فواره هاو کالسکه هاش !
قدم زدن کنار زاينده رود که امسال پر آب به نظر مياد !
خريد گز و پولکي !

خونه که رسيدم ، حدود 3000 کيلومتر راه رفته بوديم و رانندگي کرده بودم !
خوش گذشته شد بسي ! جاي شما خالي بود همه جاش يه دنيا !



جمعه 7 فروردين

150 کيلومتر جلگه خوزستان ؛ سبز !
400 کيلومتر کوهستان زاگرس که نمي تونم توصيفش کنم ؛ بايد ديد ! مراتع و مزارع سبز ، رودخونه ها و درياچه هاي آبي ، کوهپايه هاي سبز و قهوه اي با قله هاي سفيد از برف !

صبحانه کنار مزرعه گندم ، خنکي هواي صبح کوهستان ، آفتاب درخشان و آسمون آبي و نون گرم و چاي داغ ؛ جاتون خالي يه دنيا !
( فقط اگه يه کم طاقت مياوردن و لج بازي نمي کرد ، مجبور نمي شدم جدي تر از هميشه باهاش برخورد کنم که دلخور بشه ؛ شايدم يه کم زياده روي کردم و نمي بايست جلوي خانومش اونطوري بهش مي گفتم ! )
ناهار کباب بختياري ، رب انار ترش ، ماست طبيعي و آب چشمه اونم يه جاي آروم و زيبا .
انگار تو تين دنيا نبوديم !

درست 11 ساعت تو راه بوديم !

فولادشهر ( اصفهان ) :
با چه علاقه و محبتي از اين همه آدم از راه رسيده پذيرايي کردن !
اينا رو چطوري مي شه جبران کرد ؟



پنج شنبه 6 فروردين

آبادان :
شکست حصر آبادان !
کارون ، پالايشگاه ، تفاوت بافت شهري شهرک سازماني شرکت نفت با بقيه شهر .

خرمشهر :
آزاد سازي خرمشهر !
بقاياي آثار جنگ !
ساختمون قديم گمرک که اولين سنگر مقاومت مردم شهر بوده و امروز ديگه اثري ازش نيست ! خرابش کردن تا جاش بزرگراه بسازن ! دلم گرفت ! نه اينکه از جنگ خوشم بياد و از آثارش ولي اين ساختمون نماد مقاومت مردمي بوده که از شهرشون ، از خونه شون دفاع کردن . از روي سقفش مي شد اروندرود و نخلستان هاي زيباي اونطرف اروند تو خاک عراق رو ديد ؛ اونهمه زيبايي که جنگ خرابش کرده بود و حالا بعد حدود 15 سال مي شد دوباره از زيبايي هاش لذت برد !
3 سال پيش که اومده بودم خرمشهر ، قدم که به اين ساختمون گذاشتم بغض گلوم رو گرفت و يه چيزي تنگ دلم رو فشرد !
همه اونايي که قامت راست کردين به خاطر هر اونچه بهش معتقد بودين ، يادتون به خير !

جاده خرمشهر – آبادان :
نيم ساعت سر اين آقا کوچولو رو گرم کردن تا مادرش يه خورده استراحت کنه و آروم بشه ، تنها کاري بود که از دستم بر مي اومد . ممنون " ع " آقا که تو هم حواست بهشون هست .
آخه " ف " خانوم وقتي بغض مي کني و مي شنوم که گريه مي کني ، چطور انتظار داري بتونم ناهار بخورم ؟

اهواز :
اصرار نکرديم با ما بيان بيرون ، فقط بچه رو با خودمون برديم تا فرصتي باشه که بتونن با هم حرف بزنن !
آخه شما که تحمل نيم ساعت بچه داري ندارين ، ... !!!
اينقدر تحملشون کم بود که وقتي بچه بهانه گرفت و خواستم آرومش کنم ، هيچ کدومتون صبر نکردين و همديگه رو گم کرديم . بيچاره بچه بعد اونهمه راه رفتن خسته شده بود و از گم شدن هم ترسيده بود تا حدودي ؛ وقتي بغلش کردم چنان خودش رو بهم چسبوند که انگار ديگه قرار نيست جدا بشه ! رفتيم هتل .
با همه اين حرفا خوبيش به اين بود که وقتي رسيديم هتل همه چي رو به راه بود و دوباره خنده بود و عشق . هميشه گل خنده رو لباتون ببينيم !



چهارشنبه 5 فروردين

پرستشگاه چغازنبيل :
يه عکاس آماتور عاشق بناهاي تاريخي ايران قبل از اسلام ، راهنماي خوبي شد برامون . از جاي پاي کودک ايلامي ، کتيبه ها و تصفيه خونه آب گرفته تا توي مقبره يکي از پادشاه ها رو بهمون نشون داد . قرار شد يه تعداد از عکس هايي که گرفته رو برامون بفرسته ! ممنون و موفق باشي !

جاده شوش – اهواز :
تا حالا گريه ش رو نديده بودم ؛ گريه مادر !

اهواز :
شب کنار رود کارون قدم زديم و جاي شما خالي !
قهوه عربي مهمون شديم و به رسم عرب ها قهوه خورديم .



سه شنبه 4 فروردين

شوش :
قلعه ( موزه آجر ايران ) ، بقاياي کاخ داريوش ، نخلستان هايي که زمان جنگ عراقي ها تا پشتشون جلو اومده بودن و شايد همين نخلستان ها و مراقبينش بودن که شهر رو از خطر تسخير نجات داده بودن !

دزفول :
بچه ها که کنار رود دز استراحت مي کردن ، اون پل شناور باقي مونده از زمان جنگ که هنوز هم ازش استفاده مي شد ، من رو به سمت خودش کشوند . راه رفتن روي اين پل با اون تکون هاي ناشي از برخورد آب بهش و صداي اتصالاتش حس عجيبي داشت .
ياد همه اونا که عاشقانه براي صلح جنگيدن به خير !

شوشتر :
چه حرصي خوردي تو امشب " ع " آقا ! اينقدر سخت نگير !
باز خوبه با ديدن آبشارهاي طبيعي وسط شهر يه کم حال و روزت بهتر شد .

شوش :
اين دوستاي " ع " و خانوماشون چه چيزا که از فرهنگ عشيره اي عرب نگفتن امشب !
عروس آتش حکايت فقط يه کوچولوش بود !



.................................................................................................................

Home