| پيام قاصدک |
|
●چهارشنبه 8 مرداد
.................................................................................................................تلفن كرد كه : بريم يا نه ؟ قرار شد بريم . تلفن كرد كه : من نمي تونم بيام ؛ قرار شد نريم . تلفن كرد كه : من مي تونم بيام ؛ قرار شد بريم . ( احتمالا مي خواست تلفن كنه كه : من نمي تونم بيام ) تلفن كردم كه : نريم ! نرفتيم . وقتي مي خوندمشون , يكي دو بار بدجوري اشك تو چشام جمع شد ؛ ولي گريه نكردم ! همزاد پنداري درسته يا همذات پنداري ؟ من كه فكر مي كنم هر دوتاش ! عجيب بود كه يادم مونده بود چراغ قرمز داره ! قرمز بود ؛ وقتي رسيدم بهش سبز شد ! امروز يه اتفاق جالب افتاد : همه خانواده به جز من اين دو روز تعطيلي قراره برن مسافرت . بابام ازم پرسيد كه منم باهاشون مي رم يا نه ؟ منم جواب مشخصي ندادم . آخه ترجيح مي دم اگه قرار باشه با دوستام حايي برم , بمونم تو خونه و با خودم تنها باشم . بعد پيشنهاد كرد كه با دوستام برم سفر و اصراري هم نكرد كه اگه با دوستام نشد , با اونا برم ! يعني فهميده دوست دارم پيش خودم تنها باشم ؟! قبل از ورزش حدود يك و نيم ساعت وقت دارم ؛ وقت خوبيه براي خوندن ؛ با اينكه تو ماشينم و هر از چند گاهي يه ماشين از كنارم رد مي شه , ولي احساس آرامش عجيبي دارم . اينا رو امروز خوندم : هر انچه به رويا وسعت مي دهد , عبارت را تنگ مي كند ! عباس نفري - شاعر بصره آدم بي رويا , پر حرف مي شود ! يدا... رويايي چنان مرا به طور كامل درگير نيستي خودش كرده كه من چيزهايي از خودم را به بيرون از هستي منتقل كرده ام . برگردانده شده ام . مساله اينست كه هيچ كدام از اين برگردان ها به هيچ وجه مسلم نيستند و اين مساله به خاطر طبيعت غيرواقعي واقعيت است ! آلستر ريد - رضا عليزاده اين كه واژه هاي پس و پيش در زبان فارسي و حتا برگردان يا معادل آن ها در زبان انگليسي به لحاظ مكاني و زماني واجد دو معناي متضاد و معكوسند , صرفا مبين يك نكته ي غريب و جذاب زبان شناختي نيست . اگر پس به لحاظ مكاني به پشت سر سوژه يا گوينده اشاره مي كند , و به لحاظ زماني به روبروي او , و اگر پيش , درست برعكس , به لحاظ مكاني گوياي روبرو , و به لحاظ زماني بيانگر پشت يا عقب اوست , پس بايد نتيجه گرفت كه جهت حركت آدمي در زمان و مكان به لحاظ وضعيت ادراكي يا همان چشم انداز و منظر وي كاملا معكوس يكديگر است . به عبارت ديگر , اگرچه ما در حركت مكاني رو به جلو و در جهت نگاه خويش پيش مي رويم , ولي در حركت زماني به واقع به پشت حركت مي كنيم ؛ و اين بدان معني است كه ما همواره رو به سوي گذشته داريم و به سوي آينده اي به جلو رانده مي شويم كه پشت بدان داريم و قادر به رويتش نيستيم . نگاه ما در زمان دوخته به گذشته است و فقط آنچه را مي بينيم كه پشت سر نهاده ايم . به علاوه نگاه ما اغلب معطوف و متمركز به مبدا حركت است و اكثرا به مناظر دو طرف جاده بي اعتناييم چه رسد به سربرگرداندن و نگريستن به چيزي كه به سويش در حركتيم . مراد فرهادپور آنچه رفته است , براي ما همان قدر دور از دسترس و غيرواقعي مي نمايد كه انچه هنوز نيامده است . مراد فرهادپور □ پیام
●سه شنبه هفتم مرداد
يه روز معمولي ولي فقط تا عصر ! فكر كنم ديگه آشتي قطعيه ؛ خودمونيما تا اينجاشم تقصير من بوده , اون بيچاره كه حرفي نداره ! مثل اينكه از كلاس خوشت اومد ؛ دوست داشتي بيشتر مي مونديم ولي طبق معمول زمان خوب بلده هر چي رو چطوري خراب كنه ! وقتي يه جور ديگه نگامون كردن و اونطوري زدن زير خنده , دلم مي خواست سرشون داد بزنم ولي بايد لبخند مي زدم . با اينكه مي ذونم بيشتر شوخي بوده و كمتر منظور , ولي بهت گفته بودم كه اين روزا حوصله اينجور شوخيا رو ندارم ؛ يادت مياد ؟ شايدم اشكال از خودمون بود ! كاش آدما فقط يه كم بيشتر مي فهميدن ! خوب شد كه گفتي نه ؛ چون دوست دارم اگه هستي به خاطر خودت باشي وگرنه من بايد عذاب وجدان بگيرم كه چرا به خاطر من ؟ به هر حال نبودن تو بهتر از عذاب وجدان گرفتن منه ؟ نيست ؟! دعوتنامه امروز رسيد ؛ كاش نرسيده بود ! □ پیام
●پنج شنبه دوم و دوشنبه ششم مرداد
.................................................................................................................اينجا مي شه آروم بود , اونم در حضور ديگران ؛ فقط يه كم دلتنگم . جاتون خاليه ! يه عالمه مطلب آوردم اينجا كه بخونم ؛ شايد بهانه همينا بوده كه امروز اينجام ! كه بشه خوند , بشه فكر كرد و بشه نوشت شايد . مدتيه پر حرفم ! خيلي چيزا مي دونم و بيشتر نمي دونم ! سالهاست عادت كرديم به خودداري ؛ شايدم ديگرداري ! اگه از دستمون در بره , عذاب وجدان مياد سراغمون . سخته , ولي نه وقتي كه باورش كني كه اگه كردي , وقتي از دستت در رفت سخت مي شه ! عذاب وجدان سخت تر از خودداريه ؛ نيست ؟ پس برا اينكه سخت تر بگذره و بيشتر سختي بكشي , مي توني خودداري رو بذاري كنار تا دچار عذاب وجدان بشي ؛ اينطوري بهتر نيست ؟ سختي كشيدن باعث نمي شه چيزي از بين نره ؛ يا براي اينكه چيزي از بين نره بايد سختي كشيد يا وقتي همه چي از بين رفت , سختي كشيدن تازه شروع مي شه , اونم براي دوباره ساختنش ؛ وگرنه اگه دوباره ساختني در بين نباشه , سختي چه معني مي ده ؟ درسته كه منتظر موندن و انتظار كشيدن سخته ولي اگه بدون چشمداشت به پاداشي باشه , پاداش سختي منتظر موندن و انتظار كشيدن , خسته كه نمي شي هيچ , ساخته هم مي شي ! اونقدر آرومم كه مي تونم بخوابم . بعضي وقتا آدم دوست داره مزه بعضي چيزا زير زبونش بمونه . حالا اينكه چه مزه اي داشته , فرقي نمي كنه . نمي دونم چه مزه اي داشت ولي هر چي بود دوست داشتم بمونه ؛ پس نه از اون راه رفتم , نه ازش برگشتم ؛ فقط نگاش كردم . رفتني كه بسته بود ؛ اگه نبود هم نمي رفتم تو بشينم چون مي خواستم تا خلوته برسم , بخونم , فكر كنم و بنويسم . ولي برگشتني باز بود . توي اون شلوغي جامون خالي بود . شايد يه نشونه ؛ نشونه اينكه زمان اين فرصت رو بهت داده تا تو همون موقعيت بشيني , فكر كني و بنويسي . ولي يه دفعه همون جريان مزه كه گفتم پيش اومد . تا حافظه من كار كنه , از يادم نخواهد رفت . خسته كه باشي , صداهاي يكنواخت تو آرايشگاه خواب مياره به چشمات ؛ خوابم مياد ! خوابم برد ! فاصله نسل ما با يه نسل بعد اينقدر زياده يا فاصله من ؟ احساس كردم راحت نيستن , ترجيح دادم نمونم ! نمي دونم چرا اينقدر احساس مي كردم بايد مي رفتم ديدنشون . دوست داشتني تر از هميشه ! حال و احوال پرسي و يه سري صحبتاي معمول , نمي دونم چرا اينقدر آشناست ؟! و هر دفعه ديدمشون انگار سال هاي زياديه كه مي شناسمشون ! اتفاقي هم كه مي بايست , افتاد . حالا كه اونجا بودي , خواستي يه فرصتي بهش بدي تا كمي استراحت كنه ولي قبول نكرد . شايد مي خواسته كاري رو كه خودش شروع كرده , تا آخر انجام بده . اونم بدون كمترين كوتاهي . شايدم به نظرش مي رسيده كه كس ديگه اي نمي تونه از عهده اين كار بربياد ؛ چه از لحاظ جسمي , چه از لحاظ رواني ! به هر حال اوقات خوبي بود ؛ هم جديش , هم شوخيش . بعدشم ديدن دو تا موجود نازنين و دوست داشتني , با اون حرف زدناشون و گذروندن حدود يك ساعت باهاشون . نذاشتن چيزي رو كه دوست داشتي , گوش بدي ولي با شنيدنش ساكت شدي . سكوت سنگيني كه تا لحظه خداحافظي ادامه داشت و فقط گاه گاهي به فراخور موقعيت شكسته مي شد . گشنمه و خوابم مياد ولي اينجا خيلي شلوغه ! □ پیام
●يك شنبه پنجم مرداد
.................................................................................................................امروز صبح از خونه كه مي خواستم بيام بيرون , جلوي كفشم يه قاصدك ديدم . بايد هموني باشه كه دو روز پيش موقع جمع كردن رختخوابم ديده بودم . قاصدك هان چه خبر اوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ...اون روز منتظر خبري نبودم ولي آورده بود و رسونده بود بدون اينكه من بفهمم . حالا فهميدم ؛ همون خبر خوب سر ظهر ! آروم گرفتمش تو مشتم و توي هواي آزاد مشتم رو وا كردم . شروع كه كردم به راه رفتن , جريان هوايي كه اطرافم ايجاد شده بود , اونو با خودش برد ؛ انگار از اولشم راهمون از هم جدا بود . قاصدك هان ولي راستي آيا رفتي با باد !؟ با توام آي كجا رفتي آي ! راستي آيا حايي خبري هست هنوز ؟اونقدر تو اين فكر بودم كه از فضاي بسته خونه ببرمش تو يه فضاي باز كه يادم رفت چيزي تو گوشش زمزمه كنم تا با خودش ببره . آخه قاصدك بدون خبر و آدرس كجا رو داره كه بره ؟ شايد اومده بود جلو كفش من تا ببرمش تو يه فضاي باز رهاش كنم تا هر جا بايد , بره . اگه اينطور بوده , پس چرا رهاش نكردن تو يه فضاي باز كه بتونه پرواز كنه و راهش رو پيدا كنه ؟ شايدم منتظر بوده تا يكي مثل من پيدا بشه , خبري بهش بده و رهاش كنه تو فضا . اگه اينطور بوده , نكنه نا اميدش كرده باشم ؟ نكنه فكر كنه فكر كردم لياقت شنيدن من رو نداشته ؟ نكنه دلش بگيره ؟ نكنه اعتماد به نفسش رو در سفر كردن از دست بده و بشينه يه گوشه ؟ نكنه ... آسمون كه گريه مي كرد امروز صبح , يه كسي هم مي خوند : ستاره ها نهفته , در آسمان ابري دلم گرفته اي دوست , هواي گريه با من خواستم زنگ بزنم و از خواب بيدارت كنم كه دلت بسوزه , اينجا داره بارون مياد كه فكر كردم : از اينكه نيستي تا زير بارون باشي شايد دلت بگيره ! اگه يه وقتي يه كسي اينطوري بهم بگه برو , امكان نداره بمونم ؛ چرا كه اگه قرار باشه بموني و غير باشي و بار كسي , همون بهتر كه بري و نباشي ! سالهاست كه بهش فكر مي كنم . همه مسايل وقتي شروع مي شه كه بخواي حقيقت رو با واقعيت كنار هم داشته باشي ! □ پیام
●شنبه 4 مرداد
بيمه شخص ثالث و عوارض شهرداري ؛ هزينه مكالمه موبايل ؛ هزينه اشتراك اينترنت . ور شكست شدم D: در حين احساس ورشكستگي خيلي مزه مي ده وقتي داري به حسابات مي رسي , يه دفعه ببيني يه جايي كه فكرشم نمي كردي كلي پول داري (: □ پیام
●جمعه سه مرداد
8 ساعت آرامش كامل بدون حضور ديگران اونم بعد نزديك به 12 ساعت خواب ؛ به خصوص با اين فكر كه غذا مي خوره و مي خوابه - يه استراحت حسابي بعد 2 روز ! ديدن پيانو اونم بعد چند سال خيلي چسبيد ! يه عالمه سوال و شايد كمتر جواب در مورد اونهمه چيزي كه مدتيه فكرم بهش مشغوله . هنوز نتونستم جمع و جورشون كنم ؛ انگار فلسفه بردار نيست ! شايدم هست ولي از من برنمياد كه كنار هم بچينمشون و يه فلسفه حسابي ببافم ! با اينهمه بايد بشه ! اندكي مراسم آشتي كنان هم بد نبود . اميدوارم به وقتش به يه جاهايي برسه ! يواش يواش داره پيداشون مي شه ؛ بايد برگشت به دنياي واقعي ! □ پیام
●چهارشنبه يك مرداد
.................................................................................................................زودتر از اوني كه بهم گفته بودي بردنش اتاق عمل و ديرتر از اوني كه قرار بود آوردنش بيرون ! بعضي وقتا خيلي خوبه كه آدم بعضي چيزا رو ندونه يا اگه مي دونه درست بدونه ؛ اينطوري نگراني آدم كمتره ؛ برا همينم خيلي نگران شدم . از ورزش كه برگشتم , در دسترس نبودي ؛ ترسيدم به خونه زنگ بزنم نگران بشين . شايد بهتر باشه صبر كنم تا فردا ؛ پس صبر مي كنم ! □ پیام
●خيلي حرف تو سرمه , تو دلم , خيلي ... خيلي ... خيلي!
مدتيه خوابم مياد شديد ولي دوست ندارم بخوابم ؛ به خصوص شبا . برا همينم باز خوابم مياد ! من كه حنام ديگه پيشش رنگ نداره ! شما دعا كنين برا پنج شنبه و جمعه من ! دلم روشنه ... شما هم دلتون شور نزنه ! خواهش مي كنم ! يه چيزي امروز يه دفعه جرقه زد تو ذهنم . بارها مرورش كردم ولي زمان خيلي كمه . از طرفي فرصت ها همه كوتاه هستن . بايد ازشون استفاده كرد . شايد ديگه بيشتر از اين نمي تونم نگهش دارم . دلم رو , نه , خودم رو مي زنم به دريا , به تو ؛ حتا اگه توش غرق بشم و لياقتم اين باشه كه تف بشم تو ساحل ! كاش مامان كه نيست , بابا بياد پيشت ! □ پیام
●خواستم مطالبي رو كه جايي جا گذاشته بودم بنويسم , ديدم خيلياش ديگه مهم نيستن ! با اين حال بعضياشون هنوز ... !
.................................................................................................................هردوتاتون هر چي ازتون مي پرسم , مي گين مهم نيست . مي دونم كه اين مهم نيست به معني بي اهميت بودن نيست بلكه به معني فرق نداشتنه ولي با اين حال دلم مي خواست حداقل از شما عبارت درست رو مي شنيدم چون هميشه وقتي آدم قراره از كلمه براي بيان چيزي , به خصوص احساساتش , استفاده كنه , مهمه كه از چه كلمه هايي استفاده مي كنه ؛ البته براي اينكه نگين هميشه براي بيان احساسات استفاده از كلمه لازم نيست , از قيد وقتي آدم قراره ... استفاده كردم ! تو اتوبان با اون هواي خنك و صداي پريسا كه اصفهان مي خوند , جات حسابي خالي بود ! امروز از اون روزاييه كه تو هر لحظه فكرم دو جاست . اميدوارم از عهده هر دو تاش بر بيام ؛ ميام ! راستي امروز قراره باهاش آشتي كنم . از الان ذوق و شوق لحظه ديدار ! ولي نمي دونم چي بايد بهش بگم بعد از اين همه مدت ! هر چه پيش آيد , خوش آيد . □ پیام
●دلم كپك زده , آه
.................................................................................................................كه سطري بنويسم از تنگي دل ! احمد شاملو با اينكه مي بايست نگران علامت سوال بعضيا مي شدم , ولي نمي دونم چرا دلم اونهمه آروم بود . يه دوستي دارم كلي اهل سينماست , يه وقتي رو بچه ها كه اسم فيلماي معروف رو مي ذاشت , به من كه مي رسيد مي گفت : مردي براي تمام فصول ! هميشه نگرانم مي كرد چون بار وظيفه شانه مي شكند ! شايد به خاطر همون نگرانيه كه سعي خودم رو مي كنم كه اگه برا همه فصول نباشم كه مطمئنم نيستم , برا يكي دوتاش باشم شما هم بايد بهم كمك كنين ! يه روز داشتيم در مورد زندگي و نقش فرصت هايي كه در اختيارمون مي ذاره با بابام صحبت مي كرديم ؛ داشت مي گفت : اگه رفته بودم فرانسه و به تحصيلاتم ادامه داده بودم , كه يه دفعه سكوت كرد و انگار كه بقيه حرفش رو خورده باشه گفت : نمي تونم بگم وضعيت بهتري داشتيم چون معلوم نبود كه ديگه مامان رو داشته باشم و شماها رو حتا ! داشتم فكر مي كردم : اگه اون شب كذايي نبود ؟ اگه اون دوستاي بي معرفت نبودن ؟ اگه اون عزيز با عدم اعتمادش نبود ؟ اگه لجبازي تو نبود ؟ اگه آقاي پدر نبود ؟ اگه اون سفر نبود ؟ اگه همه اونايي كه نبودن , نبودن , اگه آقاي پدر تو رو با دنياي فانوس خيال آشنا نكرده بود و اگه ... ... ... ها ( منظورم همون سفيدي هايي هست كه تو هم يه جورايي يا نخواستي يا بلد نبودي كه بخونيشون ) نبودن ؟ لذت و ذلت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو كجا و چطوري پيدا مي كردي ؟ البته هنوز نمي خوام بگم ميارزيد يا نه ! باشه برا بعد ! چقدر جالب بود كه تو همون روز اول نظر داده بودي راجع به آب و هواش غافل از اينكه چه بلايي ممكنه سرت بياد ؟! D: غزال اگر در كمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در كمند غزال 30 دقيقه دويدن امروز تو سكوت كامل گذشت چون پر بود از سخنان ناگفته ؛ و چه خوب بود 5 دقيقه آرامش آخر كه خوابيده بوديم به شكل صليب ! آرامش در حضور ديگران ؛ چيزيه كه كمتر اتفاق ميافته . حرف كه مي زنن آدما اونم وقتي كه داري صاف تو چشاشون نگاه مي كني و اونا هم همينطور , بهت ثابت مي شه كه چقدر بزرگتر از اوني هستن كه فكر مي كردي و چقدر بار رو دوش دلشون سنگيني مي كنه كه شايد يه جورايي وزنش رو خودتم قبل ها حس كردي كه اگه نكرده بودي از كجا مي بايست بفهمي كه چقدر سنگينه ؟! عشق عمومي اشك رازيست لبخند رازيست عشق رازيست اشك آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم كه بگويي نغمه نيستم كه بخواني صدا نيستم كه بشنوي يا چيزي چنان كه ببيني يا چيزي چنان كه بداني ... من درد مشتركم مرا فرياد كن . درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با كهكشان و من با تو سخن مي گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ريشه هاي تو را دريافته ام با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام و دست هاي تو با دستان من آشناست . در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان , و در گورستان تاريك با تو خوانده ام زيباترين سرودها را زيرا كه مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بوده اند . دستت را به من بده دست هاي تو با من آشناست اي ديريافته با تو سخن مي گويم به سان ابر كه با توفان به سان علف كه با صحرا به سان باران كه با دريا به سان پرنده كه با بهار به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد زيرا كه من ريشه هاي تو را دريافته ام زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست . احمد شاملو راستي تا يادم نرفته بگم كه كلي از اون پشت كه ديدمت آروم شدم . به اين اميدكه نشانه خوبي باشه اين آرامش . □ پیام
●مطالب ديشب رو جا گذاشتم جايي , يه روز ديگه مي نويسمشون !
.................................................................................................................چه شبي بود اون شب ... و بعضي شب هاي ديگه ! بازم همون مثل قديمي يه قلب طلايي پشت اون ستاره حلبي خودمون ! افسون تاريخي عشقي هستيم كه هرگز وفايمان نكرد ! بيخود نيست كه ميگن قدرت نبايد تو دست زنا باشه ! حالا چه بي واسطه , چه با واسطه ! عذرخواهي هم از اون كه مجبور شد كلي حرف بزنه چون من مي خواستم كه بشنوم , هم از اون كه مجبور شد كلي حرف گوش كنه چون من مي خواستم كه بزنم ! نشانه ها شبيه هستن يا شباهت ها نشانه ؟! من اما , در زنان چيزي نمي يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان , خاموش احمد شاملو عشق ما نيازمند رهايي ست نه تصاحب در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه مارگوت بيگل آسمون امشب ابريه , كاش بباره ؛ واسه دل اونم كه شده ! آسمون دل منم ابريه , ولي خيلي وقته كه ديگه نباريده ؛ كاش بباره ؛ واسه خودشم كه شده! امروز از اون روزا بود كه حس كردم هيچ ذره اي ازش تلف نشد . بابتش كلي ممنون ! □ پیام
●جمعه
توي ماشين رو حسابي جارو زدم , گردگيري كردم , شيشه ها رو دستمال كشيدم و ... توي اين مدت تكنوازي تار بهاره فياضي تو اصفهان و بعدش صداي شاملو كه شعرايي از باغ آينه , آيدا در آينه و آيدا , درخت و خنجر و خاطره رو مي خوند , ذهنم رو پرواز مي دادن . توي اين پرواز به تويي رسيدم كه نامت دو بار تكرار شد . كتابي كه داده بودي تا بخونم رو تموم كردم و بعد خوابيدم . خواب ديدم بعد از پايان يك صفحه ديگه هم هست كه نمي تونم بخونمش ! بيدار كه شدم , ناخودآگاه دوباره صفحه آخر كتاب رو نگاه كردم . چيزي نبود ! تعبيرش چيه ؟! بعد از ظهر دلم گرفته بود . اينقدر دلم مي خواست بنويسم كه سراغش نرفتم . بيچاره !مي دونم كوتاهي از منه ولي تو رو به خدا ببخش . آشتي كن . دلم برات تنگ شده . بذار بغلت كنم ! □ پیام
●پنج شنبه
امروز تقريبا تمام 6 ساعت رو كار كردم . خوب بود . بعد از كلاس انگليسي نمي دونم چي شد كه تصميم گرفتن بريم كافي شاپ . داشت خيلي اتفاقي بهتر مي شد كه نمي دونم چي شد كه نشد . D: با اين حال , رفتنش , نوار گوش دادنش , نشستنش , اتفاقاش مثل اون چيز سبكي كه افتاد رو شونه من و اون سكندري خوردنش و برگشتنش با اون شوخيا و نوار و ... حرف نداشت . ممنون كه منم با خودتون بردين. (: نمي دونم چرا دلم خواست زنگ بزنم به بچه ها و بگم كه نميام ولي قول داده بودم . خوب شد گفته بودم كه ممكنه دير برسم كه رسيدم ؛ ولي با اين حال هنوز كاراشون تموم نشده بود ! D: نمي دونستم راجع بهش فكر كردي يا نه ؟ ولي مي دونستم دلت نمي خواست دوباره ازت بپرسم . ولي پرسيدم به دو دليل : به خودم قول داده بودم كه چيزي نگفته نمونه ! اين حق رو برا خودت قائل بشي كه بگي نه ! كاش بودي كه جاي من هم مثل تو خالي نبود ! جات واقعا خالي بود . در فاصله بين خدانگهدار و سلام , وقتي به نتهايي بر فراز باد گوش مي كردم به يادت افتادم و دوباره عجب دل به دل راه داره ها ! كوتاه بود ولي هيچ كم نداشت ! كلي بداخلاقي كردم يعني در واقع خوش اخلاقي نكردم . دلشون مي خواست اوني باشم كه اونا مي خواستن و من دلم مي خواست بفهمن كه چقدر دلم مي خواد تنها باشم ! اگه سوالاش در مورد ساز و هنر و ... نبود , شايد تا اخرش ادامه پيدا نمي كردم . حرف كه زدم , سبك شدم ولي هنوز مونده بود تا بي وزني ! □ پیام
●چهار شنبه
.................................................................................................................صبح كه بيدار شدم , گلوم درد مي كرد . روي دندون عقلم هم كه فشار مي آوردم , بد جوري درد مي گرفت . يكي نيست بگه : خب مگه آزار داري ؟ چرا فشار مي دي ؟ سر كار نرفتم D: يه مقدار كاراي كلاس انگليسي رو انجام دادم , انجام دادني ! D: كلي هم خوابيدم ؛ نشسته و درازكش . جاتون خالي ! D: برنامه ورزش هم با اينكه قرار ديشبمون به هم خورد , يه جورايي شد كه نرفتم ؛ عوضش رفتيم مجلس ختم . )): برگشتني گفتم يه سري بهش بزنم ؛ آخه قراري كه گذاشته بوديم تا ببرمش بيرون به هم خورده بود . گفتم چشم انتظاره كه بود . بغلش كردم و كلي تعريف كرد از مسافرتي كه رفته بود و بهش خوش گذشته بود . ولي تا ازش پرسيدم بدون من هم خوش گذشت , گفت : نه ! ((: بعدش با دلبري از بعضيا اجازه گرفت كه بريم پارك . البته بعضياي ديگه هم همراهمون اومدن كه كلي هم بهشون خوش گذشت و به اين نتيجه رسيدن كه پارك هم جاي خوبي مي تونه باشه و بد نيست آدم هر از چند گاهي يه سري بزنه ! D: بعضيا هم دلشون پياده روي بعد از پارك و شام مي خواست كه تو رو در بايستي موندن و خلاصه نرفتيم . يكي نيست بگه تو هم كه دلت خواسته بود و با من هم به قول خودت ديگه رو در بايستي نداري چرا نگفتي بريم ؟ من كه گفتم بريم ! حدود يك ساعت تو ترافيك , اونم اون موقع شب تو اتوبان فقط با صداي شاملو كه ابراهيم در آتش مي خوند قابل تحمل بود . □ پیام
●با اينكه مدتيه حسابي خوبه ولي چنان ذوقي كردم وقتي امشب با اون صداي كوچولوش خواست كه بريم بيرون . فردا شب رو گذاشته بودم كه برم ورزش ولي من در مقابل بعضي چيزا نمي تونم مقاومت كنم ؛ اينم يكيشه.
.................................................................................................................كلي دلم مي خواد يه چيزايي بنويسم ولي ... شايد تبديل شدن به يه داستان ! فكر كنم امشب بيشتر از اين ننويسم بهتر باشه چون ممكنه كار خراب بشه ! شب به خير □ پیام
●ديشب كه با هم حرف مي زديم , فكر آخرين راه حل هايي كه ارايه داده بودي رو وقتي به زبون آورد سكوت كرد , بغض گلوش و گرفت و اشك تو چشاش حلقه زد كه چقدر سخته در مورد يه عزيز همچين تصوري كردن ؛ ولي خيلي زود به خودش مسلط شد و ... ! راستي چرا نذاشتي بياد؟ اگه ميومد سبك مي شدي شايد !
.................................................................................................................وقتي زنگ مي زنه ميگه باهاش ميرم يا نه , مگه ميشه نرفت؟ با اين خستگي و بي خوابي , اونم تو اون گرما , گرسنه هم كه باشي ديگه مغزت كار هم بايد بتونه بكنه؟ دلم هواي يه جاي خلوت كرده ! وقتي تو ايوان يه خونه ييلاقي دراز كشيدي و اشعه هاي آفتاب از لابلاي برگ ها گاه گاهي سرك مي كشن , صداي خش خش برگ درخت ها و شلپ شلپ آب رودخانه !!! چقدر خوبه اگه آخرين تصوير زندگي آدم هموني باشه كه دلش مي خواد و دوستش داره . امشب هم شب خوبي بود : بيچاره "لي" كه راهي بيمارستان شد و "نين" كه از شنيدن خبر شوكه شده بود . آرزوي بهبودي براي هر دو ! □ پیام
●با خودم گفتم تو كارخونه حواسم مشغول كار مي شه ولي هر كاري رو كه مي خواستم شروع كنم ياد مداركي ميافتادم كه تو كيف بود . اگه زنگ نزده بودي و برا ناهار دعوتم نكرده بودي نمي دونم چطوري مي تونستم تا ساعت 4 اونجا بمونم . داشتم خفه مي شدم . خيلي خيلي خيلي ممنون . از هر سه تا تون !
رسيدن به خير ! خيلي بهش خوش گذشته بود . كلي با ذوق و شوق تعريف مي كرد . لحن صداش به پاكي يه كوچولوي تازه به حرف اومده است . هميشه شاد باشي . مي خواستم فكرامو در مورد حكايت هاي مختلف وبلاگ نويسي بلند بنويسم , راستش كلي فلسفه بافي نياز داشت ؛ ديدم گفتنش راحت تره ! يه گلستانه ديدم , ياد در گلستانه سهراب افتادم . با اينكه اينجا بين 4 تا گل نشستم ولي اصلا بوي علف نمياد . چطوره من بوي علف بدم ؟ كاش مجبور نبودي وايستي , كاش مي شد كش بياي ! امشبم كلي حرف زديم . تو رو نمي دونم ولي من كلي سبك شدم , شايدم بيشتر سنگين . يه چيزايي هم موند برا يه فرصت ديگه كه مفصل در موردشون صحبت كنيم . چنان مشغول بازي هاي كودكانه ي خويشند كه نمي فهمي غمي گرده شكن در دل دارند و بغضي نشكستني در گلو كه اگر فرياد كنند چنان هراسي در دل مرگ مي افكنند كه چاره اي جز خود نمي يابد . □ پیام
●امروز وقتي بهت زنگ زدم همون صدايي رو شنيدم كه انتظار داشتم. خيلي چسبيد. اونم تو صف ورود به كلانتري, تو اون گرماي سر ظهر, آخه ساعت درست 12 بود.
.................................................................................................................كلي دوندگي توي كلانتري و آخرشم هيچي به هيچي. رفتم اداره راهنمايي و رانندگي. يه كارايي كردم ولي ديگه حالم داشت از اون محيط به هم مي خورد, ترجيح دادم بذارمش برا بعد چون اين چيزايي كه من ديدم يه يك ماهي مهمون آقايون درجه دارا هستيم پس نبايد عجله كرد. اميدوارم تو اين فاصله وجدان آقا دزده يه درد كه نه قلقلك كوچيك بياد و مدارك رو بندازه تو صندوق پست . بعد از اون همه دوندگي يه ناهار خوشمزه كه دست مامان درد نكنه , يه خواب يك و نيم ساعته و بعدش 1 ساعت صحبت ثلفني كه كلي شارژم كرد . ورزش بعدش هم توفيق اجباري بود ؛ به خصوص 5 دقيقه آخرش كه بايد دراز بكشي و ضمن گوش دادن به يه موسيقي Light كه معمولا پيانو هست , به چيزاي خوب زندگي فكر كني كه برا من بهتريناش دوستام هستن ؛ پس : باور كن اگه نمي گم چي شده , برا اين نيست كه حس كنجكاويت رو تحريك كنم و خلاصه خباثت و اون شكلك معروف , فقط برا اينه كه ديرتر ناراحت بشي. همين! بحث خباثت شد؛ هميشه مي گه هردوتاتون خبيث هستين. خب وقتي در مورد من درست مي گه , پس چطور مي شه در مورد اون كه يه عمر باهاش زندگي كرده , اشتباه كنه . ولي نمي دونم چرا فكر نمي كنم خبيث باشه . آها فهميدم ؛ اگه گفتين ! چون اصلا دوست ندارم خبيث باشه ؛ پس نيست . البته ناگفته نماند بعضي وقتا يه آثاري از خباثت ديده مي شه ولي باز نمي دونم چرا اينهمه دوسش دارم . اين سرويس اينترنت هم نمي دونم چش شده ؛ مثل اينكه با وبلاگ مشكل داره برا همينم هست كه با تاخير مي نويسم . □ پیام
●امروز بعدازظهر حق داشتي چيزي نفهمي از SMSهاي من , و در مورد آخرش كه گفتم كم آوردي اونم با اون شكلك مسخره , اصلا دلم نمي خواست اين عبارت رو بگم ولي يه مرتبه شيطنتم گل كرد و ...
.................................................................................................................ناراحتم از اين كه خوشياتون تموم شده و خوشحال از اينكه بر مي گردين . راستي اندر احوال ديشبم تو مهموني : نه بسته ام به كس دل , نه بسته كس به من دل چو تخته پاره بر موج , رها رها رها من ز من هر آن كه او دور , چو دل به سينه نزديك به من هر آن كه نزديك , از او جدا جدا من تا صبح كه نمي تونم بيدار بمونم ولي اگه ٍ’ٍ بفرستي مطمئن باش از اين كه از خواب بيدار بسم ناراحت كه نمي شم هيچ , شايد ذوقم كردم :D □ پیام
●چهارشنبه وقتي از ورزش برگشتم خونه , در صندوق عقب رو كه باز كردم ديدم كيفم نيست . دزديده بودنش . كاش يه مقدار قابل توجهي پول توش بود كه طرف از خوشحالي بقيه مداركم رو يه جوري پس ميفرستاد . ولي نبود . و از مدارك هم تا حالا كه خبري نيست . كارت ماشين و گواهينامه به درك , سررسيدم با كلي يادداشت جورواجور , كتاب انگليسي , فراتر از بودن كريستسن بوبن كه امانت دستم بود , يه كتاب مربوط به كارم كه از سوئد فرستاده بودن , دفترچه تلفن , يه سي دي با كلي فايل مدل و نقشه مربوط به كار يه فكر كنم هيچ پشتيباني هم ازش نداشته باشن و ... دلم رو حسابي سوزوند.
.................................................................................................................پنج شنبه حوصله سر كار رفتن نداشتم به خاطر اتفاق شب قبلش , شب تولد خواهر دوستمه , چون نرفتم سر كار خريد كادوش افتاد گردن من , البته خوشبختانه معلوم بود بايد چي بخرم . يه ساعت مچي سواچ . يه جزوه براي داداشم خريدم و بعدش رفتم شهركتاب زرتشت كه سي دي كلاسيك هم بخرم از طرف دوستم برا خواهرش ولي اون چيزي كه مي خواست رو نداشت . اومدم خونه و از گرما ناهار نخورده خوابيدم . يه چرت نيم ساعته چسبيد ولي كاش كلاس زبان نداشتم و داداشم هم خواب مي موند و من رو بيدار نمي كرد . بعد از كلاس , دوش و اصلاح و آمادگي براي تولد . آدم وقتي باباش فوت مي كنه , انگار كه پشتش مي شكنه . اميدوارم از عهدش بر بياين . خدا بيامرزه بابا رو ! تولد 22 سالگيتونم مبارك . خوش گذشت . خسته نباشين . خوش اومدي ولي كاش اينطوري نديده بودمت و اون چيزي كه مي خواستي نبينم و نفهمم . تو حيف شدي . نمي گم فقط خودت مقصري ولي بي تقصيرم نيتي . تو اين چند روز چيزاي زيادي تو ذهنم مي گشت كه جون مي داد برا نوشتن ولي يا كاغذ و خودكار نبود يا اتاق اشغال بود و نمي شد اين جا نوشت . الان خيلياش يادم رفته . اگه يادم اومد , مي نويسم . در ضمن واقعا از اين كه خوش مي گذره خوشحالم , راستش دلم هم براتون تنگ شده . به اميد ديدار هر چه زودتر ! □ پیام
●بچه ها با چيزاي خيلي كوچيك خوشحال مي شن مثل جاتم اصلا خالي نيستي كه ديشب بهم گفتي و تشكري كه بابت تلفن كردن من ازم كردي .
.................................................................................................................خدا مي دونه كه چقدر دوست دارم بچه باقي بمونم , اصلا براي همينه كه از اين كارا مي كنم يا از اين حرفا مي زنم . من كه براي بچه موندن تلاش زيادي مي كنم چون به نظرم خيلي هم آسون نمياد . خبر فوت يكي از دوقلوها رو كه شنيديم همه بچه ها نا خودآگاه دست از كار كشيدن و دور ميز وسط اتاق جمع شدن ولي كسي حرفي نمي زد . سكوت ... سكوت ... و سكوت . شنبه صبح توي ماشين كه خبر شروع عمل جداسازي اونا رو از راديو مي شنيدم اشك تو چشام حلقه زد . اون موقع نفهميدم از قدرت زندگي بوده يا مرگ ولي به هر حال اون دو تا دونسته بهش تن داده بودن . هر دو اونا 50% شانس زنده موندن رو به اون يكي داده بودن و 50% ريسك مرگ رو به جون خريده بودن . خدا كنه اون يكي زنده بمونه تا اين فداكاري نتيجه بده . اين همه بزرگي و بخشش ! چند ساعت بعد خبر فوت دومي هم رسيد . پايان يك زندگي مشترك بعد از نزديك به 30 سال ! قابل توجه نوشي عزيز اگه يه روزي اين وبلاگ رو خوند : امشب رفته بودم خونه دوستم . خانمش داشت بستني مي ريخت تو كاسه كه پسرش - كه حدود 4 سالشه - گفت : مامان بيا با بستني بابا رو خفه كنيم . باباش فوري گفت : خفه حرف بديه . منم گفتم : نگو به بچه خفه حرف بديه چون اگه يه دفه در حال خفه شدن باشي , بچه به جاي اينكه بگه بابا داره خفه مي شه ممكنه جلو خودش رو بگيره تا جلو باباش حرف بد نزده باشه . اونوقت بيا و درستش كن . بابا و مامانش داشتن از خنده خفه مي شدن . دلم تنگ شده بود , مي خواستم زنگ بزنم ولي گفتم حتما خوش مي گذره . نخواستم خورده شيشه قاطيش كنم . □ پیام
●تازه دلم آروم شده بود به اينكه خوبي و خوش و سرحال كه نوشته هاي ديشبت رو خوندم . علامت سوالش اگه بگم برام مهم نيست , دروغ گفتم ولي سنگيني باري كه مي كشي , رو دلم سنگيني كرد . دلم خواست گريه كنم همون طور كه ديروز وقتي صداتو از پشت گوشي تلفن شنيدم و ديشب وقتي كه حرفامون تموم شد .
روز رو نمي دونم چرا گريه نكردم و شب : من كه باهاش رو در بايستي نداشتم ولي نمي دونم چرا جلو خودمو گرفتم ! □ پیام
●معمولش اينه كه اگه قرار باشه خجالتي بكشم بايد از اين باشه كه در حضورت هر طور دلش مي خواد باهام رفتار كنه ولي قضيه يه جور ديگه س , اگه بودي تحمل رفتارش برام آسون تر بود .
.................................................................................................................وقتي گفتي رو فرم نيستي , دلم نگرفت ولي اون علامت سواله چنان تنگ دورم پيچيد كه كاش فقط دلم گرفته بود ! عجب غلطي كردم يا نه ؟ شايد هنوز زوده كه بفهمم ! كاش مي شد كاملا به حرفاش گوش داد , ولي حواسم جاي ديگه س ! نبايد باشه؟ راستي جاي اون يكي هم خيلي خاليه . فكر كنم غلط نكردم . حداقل زياد نه ! نكنه يه وقت ننويسي ها , فكر خودت نيستي فكر دلاي ماها باش كه حتما مي گيره اگه ديگه ننويسي فلك را عادت ديرينه اينست كه با آزادگان دائم به كين است نمي دونم چرا زندگي با اونايي كه زندگي رو زندگي مي كنن , هميشه سر ناسازگاري داره ولي به اونايي كه حتا نمي دونن مي تونن تلاش كنن تا بفهمنش , كلي لطف داره ! بازم به خاطر همه چيز به خصوص حرفا ممنون . دارم دوباره به زندگي , آدما و نوشتن فكر مي كنم . شايد نبايد اينطوري بگم ولي چون گفتي حقيقت رو اينجا بنويسم , مي گم كه دوستتون دارم! □ پیام
●آوردن سي دي ديكشنري آكشفورد ظاهرا همچين بي حكمت هم نبود كه يهو زد به سرم . امشب كه مي خواستم خير سرم چند تا لغت در بيارم تا بتونم مقاله بخونم و آماده كنم برا فردا ديدم رو كامپيوتر خودم نصب نكردم و از اونجا كه تا سي دي هست , كتاب معني نداره ( البته از تنبلي ( پس وقتي نيست , كارا تعطيله . :D
.................................................................................................................همين تعطيلي باعث شد وقت كنم آرشيو بخونم . فكر كنم لازمه . قول مي دم زود تمومش كنم . منو بگو به اميد يه تولد ديگه شروع كردم . اين كه آرشيوش رو مي خونم بدجوري متولد شده . هرچند مي دونم نوشته رو به حرف زدن ترجيح مي دي , ولي با صدا مي خونمت . نه با صداي خودم , با صداي خودت . اين دادش ما هم يه ليوان پر آب هندوانه كه كلي با ترفند توسط مامان تهيه شده داد دستم . خوشمزه هست ولي تا صبح خدا رحم كنه . :D □ پیام ................................................................................................................. .................................................................................................................
|
صفحه اصلی
: به خودم ، از زبان دوست
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
سکوت سرشار از ناگفته هاست |