پيام قاصدک


شنبه 6 دي

جاده و برف و زمستان ( اخوان – درويشي – ناظري )

" برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دل تنگ
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ !
بر نمي شد گر ز بام کلبه ها دودي
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته ي دم سرد ؟ "

سياوش کسرايي – منظومه آرش کمانگير

همين کافيه !



پنج شنبه 4 دي

اثر ديدنش از هر دو تا قرص Adult Cold و Acetaminophen Codeine که خورده بودم ، بيشتر بود و تا ديدمش درد سرم خوب شد ! انگار نه انگار که از صبح !
تمام مدتي که منتظرش بودم ، فکر مي کردم که چرا اونقدر اصرار کرده بودم تا ببينمش ! حتا شده براي به قول خودش 2 دقيقه ! شايد نمي خواسته ببينتم يا اينکه تو اون حال ببينمش ؛ آخه غصه دار بود و حوصله نداشت حرف بزنه . شايد مي خواسته تنها باشه و تنهاييش رو به هم زدم ! شايد ... !
هنوزم حال حرف زدن نداره !
آخه مگه چي شده خانومي ؟! دلم ترکيد !!!




جمعه 5 دي

فرار کردم از شلوغي خونه به ماشين دوستم و يه مسافرت کوچولوي 3-2 ساعته !
با اينکه حوصله جلسه ساعت 5 عصر رو نداشتم ، رفتم ! يه گوشم به حرفاي جلسه بود و يه گوشم به گوشي موبايل ؛ از ميز و صندلي صدا در اومد که از گوشي موبايل من در نيومد !
حوصله قرار سينماي 9 شب رو هم نداشتم ! ولي خيلي وقت بود که نديده بودمشون و رفتم . خواستم بهانه اي بيارم تا قبل از شروع فيلم خداحافظي کنم و يه دل سير پياده روي کنم که نشد !




چهارشنبه 3 دي

با اينکه حافظ مورد نظر مي گه که گم شده ، خوبه که مي گه " همه چي خوبه " !




.................................................................................................................

سه شنبه 2 دي

جالبه که دنده عقب بياي تا از پليس آدرس بپرسي و 10000 تومن جريمه بشي که تو محدوده طرح ترافيک هستي !

فکر مي کردم بايد يه سري اصول اوليه رو براي يه عده تازه کار توضيح بدم ؛ نگو همه شون يا تکنيسين هاي با سابقه دست کم 5 سال هستن يا اپراتورهاي با سابقه بالاي 20 سال !
راستش اول يه کم ترسيدم ولي بعد به خودم گفتم پس اعتماد به نفس به چه دردي مي خوره و رفتم سر کلاس . فضاي کلاس تقريبا همون طوري بود که انتظار داشتم ؛ يکي با موبايلش صحبت مي کرد ، چند تايي چرت مي زدن ، چند تايي با هم حرف مي زدن و چند تايي هم بودن که گوش مي دادن . با اين حال از سوالايي که وسط حرفام مي پرسيدن و راهنمايي هايي که بعد از کلاس ازم خواستن فهميدم که خيلي هم بد نبودم ! تجربه خوبي بود !



دو شنبه 1 دي

مهمون شب يلدا که ساعت 00:00 بياد خونه آدم ، خب خيلي هم غيرطبيعي نيست اگه آدم ساعت 5:00 بخوابه !
فقط نمي دونم چرا اين دو تا اينقدر به ما علاقه دارن که اين موقع بلند شدن همراه بابا و مامانشون اومدن خونه ما . ما که به هر حال از کار و زندگي مون مي افتاديم اما اين طور که خودشون مي گفتن اونا هم با اومدنشون از کار و زندگي شون افتاده بودن ! با اين حال نمي دونم چه جوريه که وقتي هستن اصلا احساس بدي ندارم و حتا يه لحظه هم پيش خودم فکر نمي کنم که چرا پا نمي شن برن ! حالا از حق هم نگذريم بچه هاي خوبي هستن و ما هم دوسشون داريم . فقط يه کم زيادي به ما علاقه دارن !

طبق معمول هر سال براي بچه ها فال حافظ گرفتم ولي براي خودم به يکي ديگه سفارش دادم !

موبايلم که زنگ مي زد و نمي تونستم جواب بدم ، فکر کردم يعني مي شه خودش باشه ؟ تو اولين فرصتي که پيش اومد ، با اين فکر که نکنه اون نبوده باشه ، به موبايلم نگاه کردم و خودش بود ! کاش اون لحظه چيز بهتري از خدا خواسته بودم ( از اون خنده ها که دهن آدم تا بناگوش باز مي شه ! ) ولي خودمونيم ، چي از اوني که اتفاق افتاده بود بهتر !
مي بايست يه بسته از کسي که از کارخونه مي اومد تحويل مي گرفتم ؛ ترجيح مي دادم بعد از دوش گرفتن و شام خوردن ، سر فرصت و با خيال راحت باهاش تماس مي گرفتم که خودش تماس گرفت !
خانومي اينو بدون که هر وقت و در هر شرايطي صدات رو بشنوم ، به هيچي ديگه فکر نمي کنم جز اين که ... ( جاي اين سه نقطه رو خودت پر کن ! )

اميدوارم حال بابات هرچه زودتر خوب بشه !
هرچند مي دونم سخته ولي تو هم سعي کن زياد غصه نخوري خانومي که آبي بهت مياد يه عالمه !




يک شنبه 30 آذر

نمي دونم به برنامه ريزي موسسه احترام مي ذارم يا به بچه هاي کلاس يا شايدم هيچ کدوم و فقط براي اينکه براي به دست آوردن اونچه بيشتر دوست دارم ، تلاشي نمي کنم ( نمي جنگم ) دارم بهانه دست و پا مي کنم !
به هر حال هر کدوم که باشه راستش تو شرايط حاضر اصلا حال و حوصله فکر کردن بهش رو ندارم ؛ هر چه پيش آيد ( که آمده است ) خوش آيد !




.................................................................................................................

شنبه 29 آذر

دلم يه جاي دنج مي خواد تا بتونم چند ساعتي تنها باشم ! آخه تو که نيومدي !




جمعه 28 آذر

جاي خراش ناخوناي يه پسربچه 4 ساله روي صورت آدم به خصوص وقتي که مي سوزه ، آدم رو ياد اون لحظاتي ميندازه که با عشق تمام باهاش بازي مي کرده و حتا نفهميده که چطوري اتفاق افتاده !
تعميمش ديگه با شما !!!




پنج شنبه 27 آذر

خلاصه جشن تولد اين آقا کوچولو امروزه ! ( البته کادو ديروز ربطي به اين تولد نداشته ها ! )
از خونه داشتم مي اومدم بيرون که يادم اومد : ريشم رو اصلاح نکردم ؛ کادو رو برنداشتم ؛ دوربين عکاسي و فلاش و سه پايه رو هم فراموش کردم ! کجا داشتم مي رفتم پس ؟!
هرچند شما هم جشن تولد دعوت بودين ولي جاوتن خالي بود !




چهارشنبه 26 آذر

يه بطر ويسکي به عنوان کادوي تولد !

امروز گذشت با " سر به کار و دل با يار " !




سه شنبه 25 آذر

يه دنيا حرف دارم که نمي دونم چطوري بنويسمشون !
فقط اين که : چرا بعضي واقعيت ها بايد اونقدر ترسناک باشن که براي اينکه بتوني باهاشون مواجه بشي چاره اي جز اينکه تو هم به همون اندازه ترسناک بشي ، نداشته باشي ؟
و اين که : مگه همه اين حرفا براي اين نيست که زندگي رو يه خورده – فقط يه خورده – شبيه ادبيات کنيم ؟
اينقدر دلم گرفته بود که دلم مي خواست گريه کنم ولي ... !
راستي اينقدر تو خودم غرق شدم که يادم رفت بگم : بايد ببخشي براي يادآوري اونهمه که بهت گذشته بود و اينهمه که بهت مي گذره و انگشت گذاشتن رو اون چيزايي که با تمام وجودت حسشون کردي و فهميديشون و برات سخته به ياد آوردنشون ! و ممنون يه دنيا !
راستي راستي که چقدر خودخواه شدم و چقدر بي ملاحظه !

چقدر حرف زدم با اين دخترعمه از اين در و اون در !




دوشنبه 24 آذر

تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعي ، خدا بکند


امروز گذشت با " سر به کار " و اگه اين " کار " هم نبود !




يک شنبه 23 آذر

مي خواستم وقتي بعد اين همه مدت مي بينمش ، يه شاخه گل دستم باشه تا بهش بدم ؛ ولي از ذوق ديدنش يادم رفت !
اشکالي داره وقتي آدم قراره اوني رو که دوس داره ببينه ، بخواد يه شاخه گل هم بهش بده ؟!
ولي اشکال داره اگه يادش بره ؛ حتا اگه از شوق ديدار باشه !

بگذريم !

تو Café de France گاندي که نشسته بوديم ، نگاهم رو دوخته بودم به دستاش که دور اون فنجون بزرگ داغ حلقه شده بود و به صورتش - سرش که پايين بود ! سرش رو که بالا مي آورد ، چند لحظه اي نگاهم به صورتش بود و چشماش ولي نمي دونم چرا بعد اون چند لحظه مي دزديدمش و به يه جاي دور پشت سرش يا به دستا و فنجون خودم خيره مي شدم .
به نظر مي رسه هرچقدر هم که گفته باشي اونچه رو که تو دلت مي گذره ، باز هم چيزي که از تو چشمات مي شه خوند ، يه چيز ديگه ست . براي همينم هست که تا حس مي کني نگاهش داره به نگاهت گره مي خوره ، نگاهت رو مي دزدي که مبادا خودت رو لو داده باشي !
دلم مي خواست تا بتونم نگاهم رو وقتي سرش رو مي آورد بالا و مي ديد که دارم نگاهش مي کنم ، ندزدم تا بتونه از تو نگاهم هم بخونه اونايي رو که بارها بهش گفتم و شايدم بارها تو نگاهم خونده !

تا رسيدم خونه باهاش تماس گرفتم و با همه گرفتاري هاي اين روزاش قرارمون شد براي پس فردا صبح !




.................................................................................................................

شنبه 22 آذر

به هزار دليل مي تونستم براي پيغام ديروز عصرم جواب نگرفته باشم ؛ شايد دلش نخواسته جواب بده خب ، به همين سادگي !
نمي دونم چرا ربطش دادم به اون اين حس و حال خراب رو ؟ خيلي بي انصافم ، نه ؟ مي دونم !
ولي از يه آدمي که حالش خوش نيست ، بيشتر از اين مگه مي شه انتظار داشت ؟!
تلفن که کرد ، نه دلم مي خواست و نه مي تونستم تظاهر کنم به اينکه حالم خوبه ! با اين حال هرچند هم شوخي نيست ، ولي تو هم زياد جدي نگير !
2 ساعت تک و تنها تو کافي شاپ آناناس با يه فنجون بزرگ قهوه مخصوص و يه کيک شکلاتي تا يازده و نيم شب ، يه خورده آرومم کرد !




جمعه 21 آذر

يه کيک کوچيک ، يه دونه شمع روش ( از اونا که هر چي فوتش مي کني و خاموشش ، باز خودش روشن مي شه با جرقه هاي ستاره ) يه کادوي کوچيک تر براي اينکه يه کم سر حال بشه و بتونه يه هفته ديگه منتظر جشن تولدش - که به خاطر مريضي مامانش عقب افتاده – بمونه !
آقا کوچولوي 4 ساله ! اگه شيطنت هاي امشب تو نبود ، من چي کار مي بايست مي کردم با اين دل گرفته ؟!




پنج شنبه 20 آذر

از کارخونه که مي اومدم بيرون ، دير شده بود ؛ يه دفعه بدجوري دلم گرفت ! تو ماشين نوار گوش ندادم و سکوت بود و قرص کامل ماه تو افق که از پشت يه لايه نازک مه ! دير رسيدم . دلم مي خواست با يکي حرف بزنم ولي نمي دونستم چي مي خوام بگم ! دلم مي خواست يکي باهام حرف بزنه ولي نمي دونستم چي مي خوام بشنوم ! توي اونهمه آدمي که مدت هاست با هميم ، اوني که بايد ، مدتيه که ديگه نيست !
بالاخره وقتي به خودم اومدم ديدم دارم از گيشه سينما عصرجديد يه بليط مي خرم براي " شب هاي روشن " دوباره !
بليط رو که خريدم ، برف شروع شد . ترجيح دادم تا شروع فيلم تو خيابون قدم بزنم . دونه هاي ريز و سفيد برف قبل از اينکه به زمين برسن آب مي شدن . انگار تو قلبشون – درست اونجايي که فکر مي کنيم بايد مرکز سرماي وجودشون باشه – گرمايي نهفته بود که از درون آبشون مي کرد و ماهيتشون رو حتا !
فيلم که شروع شد ، " فکر کردم شايد دلم مي خواسته از عشق چيزي بگويم و از عشق چيزي بشنوم که چيزي گلويم را و گلويش را راه بسته ؛ پس دهانم را باز مي کنم و هيچ نمي گويم تا بغضي که گلويم را مي فشارد ، نترکد و گوش هايم را باز مي کنم تا به صداي ترکيدن بغضي که گلويش را مي فشرده ، گوش دهم ! "




دوشنبه 17 آذر

تازه امروز فهميدم توشويي ماشين که مي گن ، دو جوره :
- تميزکاري : شامل کشيدن جاروبرقي و گردگيري و ... که مي شه 1500 تومن ( البته بدون انعام تميزکننده محترم که اگه ندي معلوم نيست چه گلي به توي ماشينت بزنه ! )
- خشک شويي : شامل شستشوي کف و سقف و صندلي ها ؛ البته با دستگاه و مواد ويژه که مي شه 14000 تومن !
اول اينکه در و ديوار ماشين من اونقدر ديگه کثيف نبود که بدم خشک شويي ( تازه اگه فرض بر اين باشه که پولش رو داشتم ! )
دوم اينکه خودم بهتر جاروبرقي مي کشيدم و گردگيري مي کردم ( تازه 1500 تومن به اضافه انعام شخص محترم مذکور هم به نفعم شد ! )

نمي دونم چرا حس کردم امروز هر طور هست و هر چه چقدر هم کوتاه ، بايد ببينمش ! دوست داشتم ديدنش آخرين کاري باشه که امروز دارم و بود !
خلاصه اينکه بعد از کلي قرار و نرسيدن ، يه خورده مونده به شهرکتاب آرين همديگه رو ديديم و سر از اونجا در آورديم – که البته قرار هم بود . طبق معمول نشد که چيزي نخرم – ماهنامه کارنامه ، نمايشنامه " شب هزار و يکم " نوشته " بهرام بيضايي " و دو مجموعه داستان کوتاه از نويسندگان بزرگ براي نوجوانان به ترجمه " رضا سيد حسيني " که از کتاب هاي خوب دوران نوجواني ما بود و خيلي وقت بود که ديگه تو کتابخونه م نديده بودمشون !
از چيز خاصي حرف نمي زديم و از روزمره گي و هميشه گي هاي زندگي مي گفتيم و مي شنيديم . با اين حال الان که اون لحظه ها يادم مي آد ، متوجه يه چيزي شدم . حدود 2 ساعت با هم بوديم و صورت امروزش اصلا يادم نمي آد ! يادم نمي آد بهش نگاه کرده باشم و بعيده که نگاهش نکرده باشم ! خوب مي دونم اين يعني چي ! اين يعني يه ذره هم شک نداشتم راجع به احساسم نسبت بهش وقتي مدت ها پيش بهش گفته بودم که چقدر بزرگه و چقدر قابل احترام و چقدر عزيز و دوست داشتني براي من . ( البته اگه بعضيا حسوديشون نشه که مي دونم نمي شه و مي دونه که چقدر دوسش دارم ! )




.................................................................................................................

يک شنبه 16 آذر

و آفتاب به ما سلامي دوباره داد
و
مهتاب
نيز
هم !



.................................................................................................................

شنبه 15 آذر

يه فنجون بزرگ قهوه غليظ و داغ ! – از اونا که هر چي به همش مي زني ، بازم آخرش يه عالمه ته نشين مي شه – به خصوص وقتي بارون داره خودش رو به پنجره مي کوبه ، منو ياد تو انداخت و تو که از يادم نمي ري !




جمعه 14 آذر

اگه اينجا لو بره !؟ – البته پيش بعضيا –
تقصير خودمه خب ؛ بايد بيشتر از اينا حواسم رو جمع مي کردم ! D:




.................................................................................................................

پنج شنبه 13 آذر

آدم توي اين فروشگاه هاي شهر کتاب نمي فهمه وقت چطوري مي گذره ؛ به خصوص اگه ميرداماد باشه يا نياوران ! امروز اون ساعتي که مي تونستم برم خريد ، ميرداماد بسته بود و رفتم نياوران .
خريد يه پازل پينوکيو و يه بازي فکري يونيسف براي کادوي تولد يه پسربچه 4 ساله يک ساعت طول کشيد و ممنون از صبر و حوصله فروشنده ها و اخلاق خوبشون ! به خصوص اون آقاي مسوول بخش موسيقي که يه کاست ازش خريدم :
ژوان ( ميعاد ) – سعيد فرج پوري ( موسيقي کردي )

سوغات سفرشون يه مجسمه خرس کوهنورد بود و يه بسته پاستيل رنگ و وارنگ .
ممنون که به يادم بودين !

يه عالمه حرف داشت اين " شب هاي روشن " ؛ دلم نمي خواست به قيمت به خاطر سپردن بعضياشون ، بعضياشون نشنيده بمونن ! يه عالمه دوراهي که آدم اگه سر هرکدومشون گير کنه ، يه عمر بايد بهش فکر کنه تا اگه خوش شانس باشه بتونه انتخاب کنه !
قد يه کوه سنگينم ، قد يه کوه !

ياد اون وقتا که تنها مي رم کوه ، ياد اون وقتا که تنها تو خيابونا قدم مي زنم ، ياد اون وقتا که تنها مي رم سينما ، تئاتر ، کنسرت ؛
ياد اون وقتا که تنها ... !



.................................................................................................................

چهارشنبه 12 آذر

الان چه وقت آبله مرغون گرفتنه آخه !

يه پاراگراف از رماني که يه پاراگرافش رو يه جايي نوشته بود و من خوندم :
مگر مي شود آدم فقط يک بار عاشق بشود ؟ عشق ابدي فقط حرف است ! پيش مي آيد که آدم خيلي خاطر کسي را بخواهد . اما هميشه ، وقتي آدم فکر مي کند که دلش سخت پيش يکي گرفتار است ، يک دفعه ، يک موقعي ، يک جايي ، مي بيند که دلش ، ته دلش ، براي يکي ديگر هم مي لرزد . اگر باوفا باشد ، دلش را خفه مي کند و تا آخر عمر ، حسرت آن دل لرزه برايش مي ماند . اگر بي وفا باشد ، مي لغزد و همه عمرش ، عذاب گناه بر دلش مي ماند . هيچ کس حکمتش را نمي داند . حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را . يکي را بايد انتخاب کند ؛ فرار ندارد !
شاهدخت سرزمين ابديت – آرش حجازي



سه شنبه 11 آذر

فضاي تصويري نقاشي هاش مي تونست ايراني باشه ؛ به خصوص با توجه به موضوعشون ( انسان ها در کنار يکديگر ) !

صداي " سلانه " که بلند مي شه ، شيشه رو تا آخر مي کشم پايين ، سرم رو از پنجره مي برم بيرون و به آسمون نگاه مي کنم که سرخه و زير نور چراغ انگار تمام قطره هاي بارونش دارن ميان طرف تو ! بعد نگاه مي کنم به قطره هاي بارون و فواره حوض وسط ميدون که چقدر با هم فرق دارن – يکي توي هر حوض وسط هر ميدوني و همه جا ميريزه و يکي فقط و فقط توي حوض وسط همون يه ميدون !
اگه بگي از وسط اونهمه ماشين کجاها که نرفتي ، کي باورش مي شه ؟

به نظر من آدمايي که زير بارون ، تند راه مي رن ، عجيبن و آدمايي که آروم ، جالب !

پشت قطره هاي نم نم باران
سر به زير و بي کلام
روي از هرچه آشنا پنهان کرده
مي يابمت !
با هيچ کس نداري سخن !
نه با در ،
نه با ديوار ،
و نه با آينه !
با من اما سخن بگو
پيش از آن که آستينم از اشک تر شود !





.................................................................................................................

دوشنبه 10 آذر

گزيده اي از " در باب عشق و دوستي " به قلم " مراد فرهادپور "

عشق و دوستي هر دو شيوه ها يا حالاتي از مبادله اند ؛ يا به بياني بهتر ، شيوه هايي از بده بستان ؛ و اين شايد يگانه وجه مشترک و شباهت آن ها باشد ؛ اما شمار تفاوت هايشان بسيار است . پرداختن به اين تفاوت ها ، يا دست کم برخي از آن ها ، در عين حال به نحوي غيرمستقيم ، ( معناي ) شباهت را نيز بيش از پيش روشن و آشکار مي کند .
1 – دوستان آدمي غالبا آماده فداکاري و ابراز محبت خويش اند ؛ و شايد بيش تر آنان تحت هر شرايطي هيچ کمکي را از ما دريغ نکنند . اما اين کمک ( فداکاري ) که شايد حتا تا مرز جان باختن هم پيش رود ، بايد طلب شود ؛ دوست آدمي تقريبا هيچ گاه در عرضه يا دادن کمک پيش قدم نمي شود . [ البته بايد توجه داشت که مساله به اصل " طلب کردن " مربوط مي شود ، نه به بيان يا بر زبان آوردن آن . اين نوع طلب کردن هم درست همچون خود دوستي نياز به " گفتن " ندارد مگر آن که قصد فريب و ريا در کار باشد ، نه رفاقت حقيقي ] دليل اين امر در ماهيت و ايده پديده دوستي ، يعني در ماهيت اين شيوه از مبادله ، نهفته است و به روانشناسي افراد يا هر پديده و عامل قابل تصور ديگر- که بتوان آن را چيزي خارج يا غير از ايده دوستي دانست – هيچ ربطي ندارد . زيرا پس از تحقق شرط اصلي مورد نظر ما ، يعني صرف حضور تقاضا يا طلب ، عرضه کمک و ابراز محبت و دوستي مي تواند به صورتي خودانگيخته ، فوري ، بي قيد و شرط ، و حتا بي حد و حصر ، فعليت يابد . در واقع " تقاضا يا طلب کردن " جزء ضروري و ذاتي آن شکل از " مراقبت ، توجه و تمايل به ديگري " يا " علاقه و التفات به غير " است که " دوستي " نام دارد .
اما در مورد عشق ، شکل بده بستان کاملا متفاوت است . در اين جا نه فقط خواستن و طلب کردن پيش شرط توجه و ارايه کمک نيست ، بلکه کمک ، تسلي يا هر آن چيزي که عرضه و داده مي شود ، به صورتي بي وقفه به سوي آدمي سرازير مي شود ؛ در واقع بايد گفت اين کمک بدون خواستن يا حتا در تقابل با آن بر آدمي تحميل مي شود . نه در دوستي و نه در عشق مبادله بر اساس هم ارزي صورت نمي گيرد و موضوع مبادله ، در تقابل با مبادله کالايي ، صرفا داده و پس داده مي شود . آن صوري از مبادله که اصل انتزاعي هم ارزي – يا مبادله نابرابرها به عنوان برابر – را نقض مي کنند ، اکثرا به همين دو حوزه عشق و دوستي تعلق دارند ، صوري نظير هديه ، بخشش ، ايثار و … .
البته تفاوت فوق الذکر به هيچ وجه بدان معنا نيست که ارزش دوستي از فلان يا بهمان جهت کمتر از عشق است . در واقع طلب و نياز در هر دو مورد حضور دارند و يگانه تفاوت به ضرورت بيان آن ها در دوستي مربوط مي شود .
هر چند ممکن است چنين به نظر رسد که با توجه به تفاوت فوق ، عشق ذاتا خاموش و بي نياز از زبان براي بيان يا تجلي خويش است و دوستي برعکس اساسا وابسته و محتاج به زبان ؛ ليکن اين نتيجه گيري عجولانه و غلط است . خاموشي و سکوت امتياز کسي است که موضوع عشق است ، اوست که لزومي ندارد طلب ( تقاضا ) و نياز خويش را بر زبان آورد ؛ اما کسي که عشق مي ورزد ، حتا اگر شده براي آگاهي از نتايج کمک و ايثار خويش يا کفايت آن ، بايد به زبان متوسل شود .
دوستي رابطه اي دوطرفه و متقارن است . نمي توان با کسي که از آدمي نفرت دارد دوست شد ؛ در حالي که عشق ورزيدن به چنين کسي امري ممکن و حتا کاملا محتمل است و بسياري آن را در طول زندگي خويش تجربه مي کنند . تقارن نيز که خصيصه اي کاملا مستقل و مجزا از دوسويه گي است ، به ذات پديده دوستي تعلق دارد ، هر چند نقش يا ميزان حضور آن مي تواند بسيار کم رنگ تر از خصيصه قبلي باشد . به عبارت ديگر، دوستي يقينا بايد دو طرفه باشد ، اما ميزان شدت عاطفي و رواني آن مي تواند تا حدي از دو طرف نابرابر باشد . تقارن به نفس وجود احساس دوستي باز مي گردد نه به ميزان شدت آن . در تقابل ، عشق مي تواند يک طرفه باشد – و در موارد متعدد نيز چنين است – و عدم تقارن نيز يکي از ويژگي هاي مهم و احتمالا بنيادين آن است .
2 – رابطه عشق و دوستي با زمان نيز به تبع تفاوت هاي فوق عميقا متفاوت است . عشق همواره متضمن پيوستگي در زمان است ، صرف نظر از حضور يا غيبت ( کوتاه ، طولاني يا دايمي ) يا حتا نابودي موضوع عشق . عشق ، همچون نفرت ، قادر به فراموشي نيست ، مگر به قيمت نابودي خود عشق و به پايان رسيدن آن . هيچ عاشقي نمي تواند معشوق خويش را براي مدتي فراموش کند و سپس بار ديگر او را به عنوان موضوع عشق هميشگي خود به ياد آورد . اما در دوستي انفصال و انقطاع زمان به راحتي رخ مي دهد . دو دوست مي توانند پس از مدت ها دوري و بي خبري کامل ، به سرعت صميميت و نزديکي خويش را باز يابند . بازگويي خاطرات مشترک و تجربه ذهني احساسات هم بسته با آن خاطرات ، سريعا شکاف زمان را پر مي کند – به ويژه هنگامي که رابطه دوستي بيش از دو نفر را شامل مي شود . اين امر يعني محدود نبودن دوستي به روابط دو گانه و امکان گسترش آن به روابط گروهي و محفلي با چند عضو عامل مهمي در غلبه بر انقطاع زماني است .
البته پيروزي زمان بر دوستي ناممکن نيست ؛ ولي اين پيروزي نه از خود زمان و طولاني شدن دوره دوستي ، بلکه اساسا از تفاوت هاي ايجاد شده در اين دوره ناشي مي شود : تفاوت هاي اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي ، ايدئولوژيکي ، سياسي ، مذهبي و يا تفاوت هاي ناشي از مهاجرت ، ازدواج ، بچه دار شدن ، تحصيلات و ... . سکوت عذاب دهنده اي که پس از شور و شوق دقايق اوليه بر ديدار دوستان حاکم مي شود ، غلبه حس بيگانگي و گسترش آن به دشمني ، نفرت يا اشمئزاز، تکرار اين فکر است که " چگونه من با اين چنين آدمي دوست بودم " . تقريبا هر کسي در طول عمر خويش دست کم يک بار اين احساسات يا نظاير آن ها را تجربه مي کند . با اين همه در اکثر موارد بازانديشي و تحليل دقيق تر گذشته ، اين " حقيقت " تلخ را اثبات مي کند که کار از آغاز ايراد داشته است . به بيان ديگر دوستي اين دو فرد از آغاز ماهيتي " غير دوستانه " داشته يا با عناصري ديگر – مثلا صوري از مبادله انتزاعي و غيرنمادين – آميخته بوده است . براي مثال ، شايد از آغاز اين دوستي براي هر يک از دو طرف رابطه صرفا در حکم نوعي ابزار بوده است نه غايتي في نفسه که درواقع شرط اصلي ايجاد و بقاي دوستي و عشق ، هر دو است . چنين عوامل و عناصري ، که هيچ دوستي و رفاقتي کاملا بري از تمامي آن ها نيست ، گسست زماني را براي ضمير ناخودآگاه و نفس آگاه به برکتي آسماني بدل مي کند که بايد با توسل بدان هر چه زودتر از شر " دوست بازيافته " خلاص شد و گذشته را بار ديگر در اعماق تاريک فراموشي دفن کرد . نسبت زمان با دوستي ، اين رابطه انساني را به جزيي اساسي از انسجام روايي حيات رواني آدمي و مهم ترين شکل رويارويي و پذيرش زمانمندي بدل مي کند . دوستي يکي از بنيادي ترين روابط اجتماعي و ميان شخصي ، هسته اصلي و اوليه حس هم دردي ، و شايد موثرترين مرهم براي زخم هايي است که تنها ميراث حقيقتا مشترک تاريخ براي همه ماست .
3 – اگرچه عشق و دوستي هر دو اشکالي از رابطه و مبادله اند ؛ اما به لحاظ تعداد افراد درگير در آن ها ، کاملا متضاداند . دوستي غالبا بين چند نفر ايجاد مي شود و انواع روابط چندتايي را متحقق مي سازد . ساختار و ديناميسم اجتماعي حاکم بر روابط چندتايي ، بي شک پيچيده تر و گسترده تر و به لحاظ انواع ممکن ترتيب و ترکيب حالات ، عواطف ، سبک هاي زندگي ( و بسياري پارامترهاي بيروني ، نظير اقتصاد ، منزلت ، جنسيت ، نژاد و قوميت ) ، بسي غني تر است . اين امر گروه دوستان را به يک جامعه کوچک شبيه مي سازد ، با همه توانايي ها و خطرات نهفته در چنين پيوندي . براي مثال ، مي توان به ايفاي نقش رهبر گروه اشاره کرد که ممکن است به عامل غالب بدل شود با همه عواقب خوب و بد آن براي سايرين در مقام فرد . و يا حتا بازسازي نظام سلطه در مقياس کوچک و ايجاد نوع سلسله مراتب " غير دوستانه " .
اما بر خلاف دوستی ، به نظر می رسد رابطه عاشقانه اساسا و مطلقا دو طرفه است . البته هر دو نوع رابطه ، و حتا " تنهایی عشاق " نیازمند شاهد و تماشاچی است . پیوند درونی دوستان و عشاق خود تا حد زیادی وابسته به پیوند با دیگران است . حسادت عشقی نمونه بارز چنین امری است . آنچه به این دو نوع رابطه نمادین قوام می بخشد و موجب تداوم آن ها می شود ، حضور دیگری است ؛ دیگری یا غیر به گسترده ترین معنای کلمه که درواقع می تواند هر چیز و هر کسی باشد ، از خود طبیعت گرفته تا جامعه . این امر در مورد رابطه عشقی شدیدتر است ، زیرا خصلت تروماتیک سرمستی اروتیک نیز همچون پدیده رنج و درد ، همواره نیازمند نظارت و رویت شخص ثالث است تا این تجربه معنایی نمادین یابد ؛ در غیر این صورت سر و کار ما صرفا با اصل لذت و عمل جفتگیری خواهد بود ( و در مورد دوستی هم همه چیز در وقت گذرانی مشترک حل خواهد شد ) .
شاید بسیاری از خصوصیات دوستی نظیر رازها و مناسک مشترک ، و مهم تر از همه ، نیاز دوستان به تعریف خاطرات گذشته از همین امر سرچشمه می گیرد ، یعنی یکی از دو دوست نقش فرد سوم و راوی را برای هر دو ایفا می کند و چنین می نماید که مثلا در آن لحظه کسی سرگرم رویت آنان بوده است . ناتوانی عشاق در ایفای این نقش برای یکدیگر ، احتمالا یکی از عوامل مهم شکنندگی و تنش و بروز واکنش وارونه در این نوع رابطه است .
4 – حتا از یک جنس ، نیز ممکن است عاشق هم شوند ، اما دو فردی که زمانی به راستی عاشق هم بوده اند ، اگر پس از گسست رابطه عشقی شان دشمن هم نشوند ( یعنی همان رابطه را به شکلی معکوس ادامه ندهند ) ، و به واقعیت گسست عملا تن سپارند ؛ فقط می توانند آشنایان خوبی برای هم باقی بمانند و هر گز با هم دوست نمی شوند . در واقع شیوه های دخالت و تاثیرگذاری این دو نوع رابطه بسیار پیچیده و ناشناخته است .
از این رو به راستی صلاح بر آن است که افراد از آمیزش عشق و دوستی پرهیز کنند و حوزه های متفاوت این دو رابطه را مجزا نگه دارند و به هنگام بازگشت از جمع دوستان به " فضای عشق " یا برعکس ، محتاط و دوراندیش ، و بی توقع از جهان باشند .

کارنامه – شماره 36 – شهریور 1382



يک شنبه 9 آذر

واژه پهلوي فروهر در اوستا فروشي گفته مي شود و به معني نيروي پيشرفت مي باشد . در كتاب هاي مزديسنا فروهر به شكل پيرمردي نوراني مجسم شده كه داراي دو بال گشاده است و از حلقه اي در حال گذر كردن مي باشد . پايين تنه اين پيرمرد و همچنين بال هاي او به سه طبقه تقسيم شده است . بال هاي گشاده فروهر علامت پرواز به طرف بالا و به سوي جلو است . تقسيم هاي سه گانه روي بال ها نشان سه اصل مهم مزديسنا يعني انديشه نيك ( هومت ) ، گفتار نيك ( هوخت ) و كردار نيك ( هورشت ) مي باشد . دايره اي كه در وسط قرار گرفته و پيرمرد نوراني در حال گذر از آن مي باشد ، اشاره به دنيا و امور دنيوي است كه انسان در زندگي با آن روبرو مي شود و بايد با آن ها دست و پنجه نرم كند . تقسيم هاي سه گانه در پايين تنه مرد نشان انديشه بد ( دشمت ) ، گفتار بد ( دژهوخت ) و كردار بد ( دژورشت ) مي باشد كه انسان بايد در زندگي از آن ها دوري كند .




جمعه 7 آذر

اومدنت تو اون بارون نم نم سر شب يه دنيا حس خوب بهم داد !
فقط بايد ببخشي به خاطر درددلاي آخر شب ؛ اين روزا " ف " بدجوري همه مون رو ريخته به هم !




شنبه 8 آذر

يعني مي شه ؟ بايد سعي کنم ، که بشه !

آخراي پاييز ، غروب ، توي جاده ، شيشه هاي بخار گرفته ، نور چراغاي بيرون که از پشت قطره هاي آب مثل ستاره هاي آسمون ؛ توي اون سکوت تنهايي ، " ماهي براي سال نو " چه دلنشين بود و دوست داشتني !

اگه احساسم نسبت به " ف " راستي راستي هموني باشه که تو حرفام به " ع " و " ب " گفتم ، بايد از خودم بترسم ! تو که هيچ وقت اينجوري نبودي !
چرا بايد کار رو به اينجا برسوني آخه آقا " ف " ؟!؟!؟!




پنج شنبه 6 آذر

ديشب ساعت ده و نيم رفتم خونه شون ! اون کوچولو با اينکه روز شلوغي داشت ، سر حال بود و مي خواست که همه حواسمون بهش باشه و نمي شد ؛ چون نرفته بودم بهشون سر بزنم ، خواسته بودن برم تا در مورد " ف " صحبت کنيم . با اين همه حواسمون بهش بود و لا به لاي صحبتا اونقدر باهاش بازي کرديم تا خسته شد و خوابش برد ! ما هم تا 3 صبح نشسته بوديم و حرف مي زديم !
حيف اون همه محبتي که به " ف " و خانواده ش کرده بودن و نديده بودشون و نشناخته بودشون و چند تا شوخي و نصيحت و راهنمايي رو به بدبينانه ترين شکل ممکن برداشت کرده بود و همه چي رو ريخته بود به هم !
وقتي حرفايي که چند وقت پيشا به بابا گفته بودم ، براشون گفتم يه طوري گفتن : " پس ديگه خيالمون راحت شد ! " که فکر کردم چقدر خيالشون ناراحت بوده !

از صبح که بيدار شدم تو اين فکر بودم که از اون دو تا مهمون کوچولو چطوري پذيرايي کنم . از نوار قصه هايي که ممکن بود از گوش دادنشون لذت ببرن تا جايي که نهارش رو دوست داشته باشن و جايي که دوست داشته باشن اونجا بازي کنن و خوش بگذرونن ! دلم مي خواست بهشون گوش بدم ، نگاشون کنم و يه چند ساعتي رو فارغ از دنياي خودم و بقيه ادم بزرگا بگذرونم و آروم باشم به اينکه به اون دو تا که نيستن هم خوش مي گذره و به هر پنج تامون !
همه اين تصويرا رو ابراز محبت يه آدم بزرگ – بدون اينکه قصدي تو کار باشه – به هم ريخت !

اونقدر حوصله ميزباني امشب رو نداشتم که صورتم رو اصلاح نکردم ؛ سعي کردم به پذيرايي بپردازم تا به مهمون داري ! فقط با اون تازه عروس – داماد که فکر نمي کردم امشب بيان ، مدتي رو گذروندم . چقدر به هم مي اومدن و چقدر دوست داشتني بود آقاي داماد !




سه شنبه 4 آذر

حيف شد که نشد ؛ اميدوارم سال بعد بشه ! D:

آخه وقتي ممکنه بخوايم بهت سر بزنيم ، چه معني داره تو حمام باشي ؟ D:




چهارشنبه 5 آذر

20 سال اون سر دنيا زندگي کردي ؛ نمي دوني اينجا چه خبره و مردم به چه چيزايي که فکر نمي کنن و دست به چه کارايي که نمي زنن ! خدا کنه کسي از سادگي و صداقتت سوء استفاده نکنه !

بعد از نزديک به يک سال و نيم بالاخره اين کشو مرتب شد !

موي اينقدر کوتاه هم بهش ( حسنک ) ميادا !

حالا که براي همه کس وقت داري به جز خودت ، چطوره براي اينکه يه کم وقت برات دست و پا کنم ، يه قراري باهات بذارم و نيام سر قرار ! چطوره ؟ ها ؟

اينطوري هم تو مي توني توي اون مهموني کوچيک شرکت کني و خوش بگذروني و خستگي در کني ، هم من يه روز خوب خواهم داشت پر از صميميت و صداقت و شيطنت و کودکي !
فقط خدا مي دونه چقدر منتظر فردام! يعني مي شه ؟!




دوشنبه 3 آذر

همين که نوشت " پيغام فرستاده شد ! " ، صداش دراومد که " پيغام جديد را مي خوانيد ؟ " ؛ گفت که يه سر داره و هزار سودا ؛ که براي همه کس وقت داره به جز خودش !

چقدر دلت مي خواست که فردا تعطيل ( عيد فطر ) باشه !




يک شنبه 2 آذر

فقط براي اينکه کمتر هزينه کنن ، بدون بررسي رفتن يه چيزي خريدن که مشکلي رو حل نمي کنه ! دست کم ده روز ديگه کارا عقب مي افته !
با همه ادعاهايي که داشتن ، حالا دستشون مونده تو حنا ! اگه يه کم ديگه پيش مي رفتن شايد نمي تونستم خودم رو کنترل کنم و بهشون مي گفتم که من کارم رو دوست دارم و دوست دارم از کاري که مي کنم لذت ببرم ؛ براي همينم اگه کوچکترين احساسي از عدم اعتمادشون به خودم داشته باشم ، حاضر نيستم حتا يه روز هم به همکاري باهاشون ادامه بدم ؛ چون کارکردن با چنين شرايطي براي من نه تنها لذت بخش نيست بلکه عذاب آور هم هست پس چه لزومي داره با آدمايي کار کنم که بهم اعتماد ندارن و با آدمي کار کنن که بهش اعتماد ندارن ! فکر مي کنم قطع کردن رابطه کاري تو همچين شرايطي براي هر دو طرف مفيدترين کار باشه ! ما را به خير و شما را به سلامت !




.................................................................................................................

شنبه 1 آذر

بعد از نزديك يك ماه بالاخره امروز كامپيوتر دار شدم دوباره !

اگه خوابي كه ديدم يه نشونه باشه ، هميشه و هر وقت دوستت دارم ؛
براي اين روزا هم : ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك !


كاش فقط از خستگي و كم خوابي – شايدم بي خوابي – به خاطر امتحان ميان ترم ، باشه !




جمعه 30 آبان

چقدر حرف داشتيم امشب از “ ف ” و دوستيامون و فيلم و سينما و … !




پنج شنبه 29 آبان

هزينه صافكاري–نقاشي ماشين كمتر از اوني شد كه فكر مي كردم !

شب - بعد از كلاس – سرزده رفتم خونه شون تا بهانه اي نداشته باشه براي حرف نزدن . با هم رفتيم بيرون و ازش پرسيدم كه اگه از من دلخور به نظر مي رسه براي چيه و چرا ؟
همه حدسايي كه زده بودم درست بود . از اولشم به مامان گفته بودم با وجود خواهشي كه ازش كردن براي انجام اين كار ، نمي بايست قبول مي كرد كه انجامش بده و قبول كرده بود و انجام داده بود و نپذيرفته بودن و اصرار كرده بودن و با همه اصراري كه كردن ، نپذيرفتن و سوءتفاهم پيش اومده بود و دلخوري و … !
اينم كه مثل بچه كوچولوها همه چي رو به بدبينانه ترين شكلش تعبير كرده بود و يه طرفه به قاضي رفته بود و منتظر بود تا من سر صحبت رو باز كنم كه كردم ! ولي نه به خاطر عذر خواهي و … كه به خودشم گفتم ؛ فقط و فقط براي اينكه فكر مي كنم ارزش دوستيهامون بيشتر از اينه كه بخوايم به خاطر يه سوءتفاهم به اين كوچيكي – كه شايد مي تونست با پرسيدن چند تا سوال و شنيدن چند تا جواب ، برطرف بشه – 9 سال دوستي و نون و نمك همديگه رو خوردن رو ببريم زير سوال يا از بين ببريمش .
همين كه بر خلاف همه ذهنيت هاي منفي خانواده ش نسبت به پايداري دوستي بين ماها تلاش كردم براي حفظش و ادامه ش ، براي من يكي كه كافي بود ؛ صرفنظر از اينكه نتيجه ش مثبت باشه يا منفي ! همين كه هنوز مي تونم براي حفظ چيزايي كه بهش معتقدم بجنگم – يه جورايي - ، خودش اميدوار كننده ست و … .
با همه اين حرفا كه امشب زد و شنيدم و زدم و شنيد ، به نظر مي رسه بايد بگم : دوباره خوش اومدي “ ف ” !




چهارشنبه 28 آبان

امروز براي اولين بار از مترو استفاده كردم ! از تهران رفتم كرج . به نظر وسيله مفيدي مي رسه !!!




سه شنبه 27 آبان

دلم خيلي تنگ شده بود ؛ آخه دو هفته گذشته ، حسابش رو دارم ! با اينكه قبل از ديدنت دلشوره داشتم ولي وقتي ديدمت ديگه ازش خبري نبود . با هم كه بوديم هيچي مهم نبود جز اينكه با هميم ، كنار هميم ! به اميد ديدار كه مي گفتم ، سبك بودم ؛ دوست داشتم تا جايي كه زمان جا داشت براي كش اومدن پياده راه مي رفتم و رفتم . ولي زياد جا نداشت چون وقتي با هم بوديم تا جايي كه مي تونست كش اومده بود !




دوشنبه 26 آبان

قرار بود تو مدتي كه كلاس WPS/PQR تشكيل مي شه ، ماشين رو بذارم براي صافكاري و نقاشي گلگير جلو . همين كارم كردم ولي چون ظرفيت كلاس به حداقل هم نرسيده بود ، تشكيل نشد و برنامه هاي اين چند روز حسابي به هم ريخت !
با همه اينا برنامه فردا بايد طوري باشه كه بعد از ظهر آزاد باشم تا اگه برنامه هاش اجازه داد ، بتونيم همديگه رو ببينيم و با هم باشيم – هر چند كوتاه و تو راه خونه !




يك شنبه 25 آبان

تا 5 صبح نشسته بوديم پاي خاطره و حرف و شوخي و خنده ؛ ميوه ، بستني ، تخمه آفتاب گردون ، چاي ، نون شامي و زولبيا-باميه هم كه طبق معمول !
بعد از صبحانه توي تراس يه فرش پهن كرديم و نشستيم زير آفتاب روبروي باغچه توي حياط . توي اون هواي خنك ، اون يه استكان چاي خود خود زندگي بود !
از پارك كه برگشتيم ، ظرف “ مرمكه ” روي ميز چشمك مي زد . يه پاي سفره ناهار هم طبق معمول “ رشته پلو ” بود . دستت درد نكنه عمه جون !
خلاصه كه اين مسافرت يه روزه با اينكه پسر عمه ها و دختر عمه و شوهرش هم نبودن ، كلي خوب بود !




شنبه 24 آبان

از موقع افطار تا وقتي كه بقيه برسن ، كلي با عمه جون و عموجون ( شوهر عمه ) حرف زديم و درد دل كرديم . هميشه وقتي ميام اينجا حس آرامش عجيبي بهم دست مي ده ؛ انگار اصلا قرار نيست اتفاق بدي تو اين دنيا بيافته !

راستي “ نون شامي ” خوشمزه اي كه عمه جون درست كرده بود داشت يادم مي رفت ؛ دستش درد نكنه !




جمعه 23 آبان

بعد مدت ها دلم خواست حالا كه اينجاست ، چند ساعتي رو با هم باشيم ؛ بعد از افطار رفتم دنبالشون . فكر مي كردم فقط نامزدش همرامون مياد ولي برادر و خواهرشم اومدن . وقتي به شوخي بهشون گفتم : كي شما رو دعوت كرد ؟ بهش گفت : شايد كارت داشته و مي خواسته تنها باشيم تا باهات حرف بزنه !
ساندويچ استيك ويژه اغذيه توچال ، هواي سرد پارك جمشيديه ، هات شكلات و كيك شكلاتي كافي شاپ آناناس به علاوه كلي حرفاي جدي و شوخي ، همه دست به دست هم دادن تا امشب بهتر از اوني باشه كه انتظار داشتم .




پنج شنبه 22 آبان

دلم نمي خواست برم خونه ؛ كجا مي رفتم وقتي نبودي ؟!

ماه از پشت پنجره اي كه بين ابرها باز شده بود گاهگاهي سرك مي كشيد و گاهي هم تمام رخ ، خيره به شهر نگاه مي كرد !
راستي چند نفرمون حتا نگاهمون بهش ميوفته ، چه برسه به تماشا كردنش !؟

اينجا كه نشستم و مي نويسم ، روبروم مي خونم :
خامش منشين
خدا را
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چيزي بگو !




چهارشنبه 21 آبان

طرح
فكر مي كرد پس فردا مي بينتش ؛ از سر كار كه برگشت ، رفت آرايشگاه . بعدش دوش گرفت ولي صورتش رو اصلاح نكرد . گذاشت براي پس فردا كه فكر مي كرد مي بينتش !
فردا معلوم شد كه فردا نمي بينتش . بهش گفته بود صبر كنه تا پس فردا همديگه رو ببينن ! پس صورتش رو اصلاح نكرد ؛ گذاشت براي پس فردا كه قرار شد همديگه رو ببينن !
فردا رو به انتظار فرداش گذروند و امروز فرداست يا پس فردا ، مهم نيست . از خواب كه بيدار شد ، دوش گرفت ، صورتش رو اصلاح كرد و رفت سر قرار نذاشته ! قرار نذاشته بودن چون مي دونستن كي و كجا مي تونن همديگه رو پيدا كنن !
قرار اول : مي دونست كه نمياد ؛ نيومده بود ؛ نموند و رفت . تنها مثل هميشه !
قرار دوم : مي دونست كه نمياد ؛ نيومده بود ؛ نموند و از پله ها رفت بالا ؛ در بسته شد .
قرار سوم : بعيد مي دونست اومده باشه ولي هنوز ته دلش اميدوار بود ! در باز شد ، نديدش . از پله ها اومد پايين ، نديدش . نيومده بود ؛ نموند و رفت سر قرار نذاشته ! ولي اين دفعه فرق مي كرد چون نمي دونستن كي و كجا مي تونن همديگه رو پيدا كنن . منتظر موند تا بياد !




سه شنبه 20 آبان

مي خواستم بهتون بگم كه بعد از كلاس يه تلفن بهش بزنين و يه خبري ازش بگيرين كه ديدم خودش اومده كلاس ! دنبال تو مي گشت و نيومده بودي !

افطار ميام اونجا ؛ يه غذاي خوب درست كني ها !
مطمئني با مني ؟!
با … بودم ولي نگران نباش خوب مي شم !

قدم مي زدم كه تلفن كردي ؛ گفتي يك ربع-نيم ساعتيه كه كارات رو تموم كردي . تو هم مثل من دوست داري وقتي مي خواي يه كاري رو انجام بدي – كاري كه انجام دادنش رو دوست داري – كار انجام نشده ديگه اي نباشه كه فكرت رو به خودش مشغول كنه ؟
“ و من با تو سخن مي گويم ” : “ بسوده ترين كلام است ، دوست داشتن ”



دوشنبه 19 آبان

تو دوره بچه گي آدم وقتي يه چيزي مي خواد ، حالا هر چي باشه ، از خوراكي تو خيابون گرفته تا اسباب بازي بچه اي كه مهموني رفته خونه شون ، يه را رو پيش مي گيره ؛ به هيچي فكر نمي كنه ، پاشو مي كوبه زمين ، دستاي كوچيك مشت شده ش رو بالا و پايين مي كنه ، صداش رو ميندازه رو سرش و گريه رو سر مي ده !
حالا اين كه به اون چيزي كه مي خواد مي رسه يا نه ، يه داستان ديگه ست . ولي همون بچه وقتي بزرگ مي شه ، براي اينكه خواستن يه چيزي رو به زبون بياره ، هزار جور فكر و خيال مي كنه ، شرايط مختلفي رو در نظر مي گيره و دو دو تا چهار تا مي كنه ؛ چون اگه اين كارا رو نكنه ، مي گن هنوز بچه ست و آدم بزرگا دوست ندارن بچه فرض بشن چون اينطوري ديگه كسي حسابشون نمي كنه و آدم بزرگا دوست دارن كه حساب بشن !
چي ميشد اگه آدم بزرگا دوست داشتن جزو بچه ها حساب بشن ؟! بچه هايي كه همه با يه زبون مشترك ، اونچه مي خوان رو – كه خيلي وقتا مشترك هم نيست – با تمام وجود فرياد مي زنن !




يك شنبه 18 ابان

من خواستم غيبت 1 مهر تا 15 ابان رو با حضور 15 آبان تا 30 آذر جبران كنم ولي وضعيت نا اميد كننده تر از اوني شده بود كه فكر مي كردم . البته من تصميمم عوض نشد با اين حال مثل اينكه قرار نيست دست از سرم بردارن ! آخه بودن يا نبودن من چه تاثيري در اصل و فرع موضوع داره كه اينقدر به موندن من اصرار دارن ؟!

به نظر مياد استاد اين ترم تونست تو همين جلسه اول روحيه بچه هاي كلاس رو عوض كنه ! اميدوارم اين تغيير ، موضعي نباشه !

آره ، راستي راستي سه شنبه پيش !!!

از اينكه پيش ما درد دل كرده بود و از حرفاي امشب ما ناراحت شد ؛ خدا كنه ناراحتيش رو سر اون خالي نكنه !




شنبه 17 آبان

تا اومدم بهش بگم كه ديشب اون دو تا با هم چطوري بودن ، گفت كه زنگ زده و كلي باهاش درد دل كرده ! قرار شد فردا شب يه سري بريم پيششون .




جمعه 16 آبان

افطار دعوت بوديم . تو ماشين كه نشستن حدس زدم بايد يه چيزي شده باشه ! نرسيده ، طاقت نياورد و گفت كه چي شده ! فكر نمي كردم مساله به اين سادگي و شايد بي اهميتي اينقدر اخلاقش رو عوض كرده باشه . حتما موضوع اصلي چيز ديگه ست و اين فقط يه بهانه ست ! تو مهموني يه جمله در ميون متلك بود كه نثارش مي كرد و اون فقط لبخند مي زد و هيچي نمي گفت و معلوم بود كه تحمل مي كنه و خودداري . تا حالا اينطوري نديده بودمشون . موقع برگشتن ، تو ماشين ، هيچ كدوم حرف نمي زديم . راستش از برخورداش هم ناراحت بودم ، هم عصباني ! از تو آينه مي ديدمش كه بغض كرده بود و خيره شده بود به خيابون ؛ دلم گرفت !




پنج شنبه 15 آبان

امروز بالاخره كادوي تولدش – 20 مهر بود – رو خريدم و دادم بهش !
آوازها و تصنيف هاي قديمي ايران
گردآوري و اجرا : منوچهر صهبايي – تنظيم براي پيانو : آلفرد ژان ، باتيست لومر
رهآورد -موسيقي آييني ملل
گردآوري : برادران اميدوار

يه كاست هم براي خودم خريدم :درآيينه آسمان - سه نوازي
كمانچه ( كيهان كلهر ) ، تنبور ( علي اكبر مرادي ) ، تنبك ( پژمان حدادي )
مرادي و كلهر دو رهروند ، با سرشتي شوريده و انباني از سير ممكنات و مشاهدات روياها . ممكنات ، مشاهدات آنهاست از صدا و موسيقي كه شنيده اند و بسيار زمان باز گفته اند . هر بار به رنگي ، به نوري ، به كلامي ، به جشني ، به آييني . روياها ، انتزاع مشاهدات آنهاست از روز اكنون و آنگاه فرداروز . اين دو ساليان دراز هر يك به طريقي به سير ممكنات رفته اند . صدا را و موسيقي را در دل آيين ها و سنت ها جستجو كردند و در آن ها سير كردند ، با همه گراني شان از تاريخ و مسلك و آداب و تعصب ! ليك در گردبادي از عشق و شور و جنون .
اين مجموعه سيري است از زمان گذشته به اكنون روز و البته تصاويري از فردا روز .
اين دو حركتي را از زمان گذشته به اكنون روز و از واقعيت به انتزاع آغاز كرده و همراه با هم به مشاهدات ، ممكنات و روياها پرداخته اند . اين دو در اين مجموعه موفق به خلق فضاهاي سيالي شده اند كه به مرزهاي انتزاع نزديك است .
كمانچه و تنبور چنان در هم مي پيچند كه در گنگي و مه گرفتگي فضاي آغازين ، به تدريج ترك هايي ايجاد مي شود و از اين ترك ها روشني و نور مي تابد . نورها در هم فرو مي شوند و رنگ مي بازند و در هم مستحيل مي گردند . مسير شكل مي گيرد و سفر به انجام مي رسد . سفري به مرزهاي انتزاع .

گزيده اي از يادداشت استاد محمدرضا درويشي

گفت : اگه از مريم خوشت مياد ، بدمش به تو !
گفتم : اگه بگم خوشم مياد كه خدا بيامرزدم !
گفت : آخه اين كه گله !
گفتم : آخه اونم گله !



چهارشنبه 14 آبان

امروز بالاخره به بابا گفتم ؛ نمي دونم پيش خودش چه فكرايي كرده يا مي كنه ولي قرار شد فعلا با مامان صحبتي نكنه !




سه شنبه 13 آبان

امروز همه ش دل به دل راه داره ! نزديك ظهر تو دفتر ، نزديك عصر تو خونه !

راستي راستي اگه امروز يه جورايي – تا يه مدتي – آخرين روز باشه ؟
من به همون “ نه ديگه ، احتمالا دلم تنگ بشه ! ” دل خوش مي كنم پس !




دوشنبه 12 آبان

آخه شما كه نمي دونين چي به چيه ، چرا همه چي رو به هم مي ريزين ؟



.................................................................................................................

يك‌شنبه 11 آبان

فقط براي اينكه اون حس عذاب وجدان جمعه شب و گفتنش موقع افطار شنبه و جوابي كه امروز صبح گرفتم يادم نره هيچ وقت :
غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست كه نيست
Don’t stop !
That was great !


ممنون كه همراهيم كردي و تنهام نذاشتي !

چقدر دل به دل راه داشت كه سر چهارراه ديدمت !




جمعه 9 آبان
---------------------
مونته ديديو ، كوه خدا – اري دلوكا – مهدي سحابي

* برف تميز نمي كند ، فقط مي پوشاند . همه چيز را همان طور كه هست نگه مي دارد . هيچ چيز را جارو نمي كند و نمي برد .

* كافيست دو قطره اشك بريزي تا ديدت خوب بشود .

* شمع تاريكي را روشن مي كند ، نه اينكه فراريش بدهد .

* تا حالا وجودم ، اين كه بودم يا نبودم ، هيچ اثري در هيچ چيز نداشت . او مي گويد كه من هستم و اين جوري تازه خودم متوجه مي شوم كه وجود دارم . توي دلم از خودم مي پرسم : مگر نمي شد كه خودم تنهايي متوجه بشوم كه هستم ؟ ظاهرا نه . ظاهرا كس ديگري بايد آدم را متوجه كند !

* مي گويد : بله ، خداوند همه چيز را مي بيند ؛ اما اگر خود من به اين فكر نباشم كه كارها را درست كنم ، با ديدن او كه كار من درست نمي شود .

* آدم بايد آواز بخواند تا به فكرهاي توي سرش هوا برسد ، وگرنه حرف توي دهن بسته مي ماند و كپك مي زند .

* يا بايد رو در رو حرف را گفت يا اينكه خفه شد .

* مي گويم : اين را از شما براي خودم يادگاري نگه مي دارم
مي گويد : خوب مي كني كه مي گويي نگه مي دارم و نمي گويي مال من باشد .

* اينجا آدم تك از يك نفر هم كمتر است .

* حرفهاش را كه مي نويسم به اين خاطر نيست كه يادم مي آيد ، بلكه مي شنوم كه توي گوشم تكرار مي شود .
---------------------

تلفن كردم تا حال پدرش رو بپرسم . شوهرخواهرش گوشي رو برداشت و گفت كه امروز صبح فوت شده ن !
آمرزش و صبر !
شب رفتيم ديدنش .

قليون كه مي كشيدين ، يادم افتاد :

سه ماه تابستون رو مي رفتيم كرمان خونه آقا جون . اون موقع ها كه هنوز مامان جون زنده بود . يك ساعت مونده به غروب آفتاب ، شروع مي كرديم به آب و جارو كردن حياط . من جارو مي كردم و داداش كوچيكم پشت سرم با يه آبپاش كه سرش صد تا سوراخ داشت و دونه هاي آب مثل مرواريد ازش مي ريخت بيرون ، حياط رو آبپاشي مي كرد . مست بوي آب و خاك مي شديم .
صبر مي كرديم تا وقتي كه فقط اثر نم روي موزاييكاي كف حياط باقي مي موند . پرده حصيري در شيشه اي اتاق رو كه به حياط باز مي شد بالا مي زديم . در شيشه اي رو باز مي كرديم و دو تخته فرش 24 متري رو به كمك دايي جون مي آورديم تو حياط و پهنشون مي كرديم كف حياط . سر جاروي رو فرشي رو زير شير آب گوشه حياط خيس مي كرديم ، چند بار تكونش مي داديم طوري كه دونه هاي آب بپاشه روي فرشا و اونا رو نم دار كنه . بعد شروع مي كرديم به جارو كردن . نم فرش كف پاهامون رو قلقلك مي داد . روفرشي ها رو پهن مي كرديم و تختك و پشتي ها رو دورش مي چيديم . صداي اذان كه بلند مي شد ، اول آقاجون و بعدش مامان جون سر حوض آبي كوچيك كنار حياط دست نماز مي گرفتن و قبل از اينكه بقيه از تو خونه بيان تو حياط مي ايستادن به نماز . بعد از نماز تا مامان جون بساط چايي رو از تو آشپز خونه بياره تو حياط ، آقا جون با آتيش گردون زغال قليونش رو آماده مي كرد . عمل آوردن تنباكو هم برا خودش ماجرايي داشت . مامان جون صبح وقتي آفتاب جون مي گرفت ، تنباكو رو تو يه كاسه آب خيس مي كرد و مي ذاشتش يه جايي كه تمام روز بهش آفتاب بتابه . نزديكاي غروب تنباكوهاي سبك رو كه روي آب وايستاده بودن با دست جمع مي كرد و مي ريخت بيرون . آب كاسه رو خالي مي كرد و تنباكوهاي ته نشين شده رو تو مشتش فشار مي داد تا آبشون گرفته بشه . بعد مي ذاشتشون لاي پارچه تنظيف تا هم آب اضافيشون جذب پارچه بشه ، هم نم دار باقي بمونن . عطر تنباكوي قليون آقاجون و چايي قوري مامان جون كه همه اهل خونه رو - هر جاي خونه بودن و هر كاري مي كردن - مي كشيد توي حياط ، هنوز كه هنوزه توي مشامم هست . كنار چايي هميشه شيريني خونگي داشتيم . از كماچ سن و روغن جوشي و كلمپه گرفته تا خرمابريز و چگمال و … . مست اينهمه عطر و شيريني كه مي شديم ، شروع مي كرديم به بازي كردن . از انواع بي سر و صداش گرفته تا اونايي كه حياط رو مي ذاشتيم رو سرمون . ما كه بازي مي كرديم ، مامان جون پاهاش رو دراز مي كرد ، قليون مي كشيد و خستگي در مي كرد . اون وسط هم قربون صدقه بود كه نثار ماها مي شد ، با مشتي كه آروم وسط سينه هاش مي نشست و لبخندي كه هميشه رو لباش بود .
خسته كه مي شديم ديگه وقت شام شده بود . چيدن سفره و جمع كردنش كار خودمون بود . همه دور هم مي نشستيم و مي گفتيم و مي شنيديم . مزه اون شام هاي ساده و خوشمزه هنوز كه هنوزه زير زبونمه . بعد از شام تا موقع خواب تلويزيون نگاه مي كرديم . موقع خواب كه مي شد ، آوردن رختخوابا كار ما بود . اونا رو مي ريختيم وسط فرش ، خودمون رو مينداختيم روشون ، غلت مي زديم و بالشت به هم پرت مي كرديم . توي اين بازي آخر شب هميشه يكي از دايي جونا هم شركت مي كرد و سر و صدا و خنده و قهقهه ما بود كه گوش آسمون رو كر مي كرد . خوب كه خسته مي شديم ، آقاجون و دايي جونا رختخوابا رو پهن مي كردن . يواش يواش كه چراغاي تو خونه خاموش مي شدن ، ما هم مي رفتيم زير پتوهاي خودمون . همه جا كه آروم مي شد ، مامان جون چراغ توي حياط رو هم خاموش مي كرد و هميشه آخرين نفري بود كه دراز مي كشيد و شايد اولين نفري كه خوابش مي برد از خستگي .
من كه هواي سرد كوير پتو رو تا زير چونه م مي آورد ، تازه شروع مي كردم به نگاه كردن آسمون پر ستاره كوير . حتا اگه ماه تمام هم توي آسمون بود ، يه دنيا ستاره تو آسمون ديده مي شد و آگه ماه نبود ، ستاره ها اونقدر بزرگ و نزديك به نظر مي رسيدن كه بعضي وقتا از ترس چشمام رو مي بستم . گاهي كه شهاب سنگي چهره آسمون رو خراش مي داد ، ناخودآگاه دستم از زير پتو در مي اومد و با انگشت به خودم نشونش مي دادم . اونقدر به آسمون نگاه مي كردم تا پلك هام سنگين مي شدن و مي خوابيدم .
صبح صداي اذان كه بلند مي شد ، نيمه هوشيار مي شدم و خنكي هواي صبح رو روي صورتم حس مي كردم . اين سه – چهار سال آخري بلند مي شدم و نماز مي خوندم . وقتي كه دوباره مي خواستم بخوابم آقاجون رو مي ديدم كه لباس مي پوشيد و با دوچرخه مي زد بيرون . آفتاب كه بالا مي اومد ، قلقلك اشعه هاي آفتاب كه از سر ديوار خودشون رو مي انداختن تو حياط ، از خواب بيدارم مي كرد . چشم كه باز مي كردم ، مامان جون رو مي ديدم كه با يه سبد نون و ماست و سبزي تازه ، از راه رسيده و داره چادرش رو از سرش بر مي داره و مي ره تو آشپزخونه تا صبحانه رو آماده كنه .
از آخرين سال اينا كه گفتم ، 13 - 14 سال مي گذره . 16 سال هم هست كه مامان جون عمرش رو داده به شما . اون روز صبح مامان جون كه از خريد صبح برگشت ، همه رو به اسم صدا زد و بيدار كرد . سر سفره صبحانه گفت كه ديشب عزراييل رو خواب ديده و زياد نمي مونه . بعد صبحانه وضو گرفت . دراز كشيد رو به قبله . حمد و اخلاص خوند و قدر و آيت الكرسي . چهارده معصوم رو ياد كرد . آقاجون و بچه ها و داماد و عروسا و نوه هاش رو به اسم صدا كرد و نموند و رفت .
بعد رفتنش ديگه اين خاطره ها تكرار نشد . دو – سه سالي گذشت و هر كي رفت يه طرف و اون خونه مونده تنها با حياط و حوض و آسمونش . حتا آقاجون هم ديگه اونجا زندگي نمي كنه . فقط گاهي يه سري مي زنه و … .
ياد همه اون سال ها كه بودي به خير ماماجون !




پنج شنبه 8 آبان

امروز دستم به هيچ كاري نمي رفت !

بالاخره پروژه تموم شد و از سفر برگشت ؛ چشمت روشن ! حالا كه برگشته ، ديگه چرا اخماتو باز نمي‌كني ؟!

اگه اين يه نشونه باشه – كه خدا كنه نباشه – شايد نبايد حرفايي كه امشب مي‌خواستم بهت بگم رو مي‌گفتم ! شايد نبايد اون حرفا ، شايد نبايد امشب ، شايد نبايد به تو ! نمي دونم . فقط اينو مي دونم كه مي‌خواستم يه چيزايي رو بهت بگم و چند تا سوال ازت بپرسم كه در مورد خيلياشون مي دونم كه فكر كرده بودي و براي بعضياشون هم شايد جوابايي داشتي . پس معلوم شد كه چرا تو ! چون اين دفعه ديوارت نه تنها كوتاه تر از بقيه نيست ، شايد اونقدر بلنده كه نمي شه به اين راحتيا به اون بالابالاهاش رسيد . ( مي‌بيني چقدر خوب همه چي رو اون جوري تفسير مي‌كنم كه به فقط نفع خودم باشه ! )
راستش دو دل بودم كه باهات تماس بگيرم يا نه ؟ چون دلم نمي‌خواست حرفامو پشت تلفن بگم و بايد همديگه رو مي‌ديدم كه نمي دونستم مي‌شد يا نه ؟ درست بود يا نه ؟ فكر كه كردم باز به اين نتيجه رسيدم كه جواب همين سوال‌ها رو هم هميشه خودت بهتر مي دي ( اين دفعه هم انداختم گردن تو و خودم رو خلاص كردم ! ) پس دلم رو زدم به دريا و باهات تماس گرفتم . جايي بودي و خوب شد كه نپرسيدي “چطور ؟ “ چون اگه مي‌پرسيدي بايد مي‌گفتم كه چرا باهات تماس گرفتم ولي نمي تونستم حرفامو بگم و نمي تونستي گوش بدي – به خاطر تلفن و مهموني !
پس من اين نشونه رو به صبر تعبير مي‌كنم ( نبايد امشب ) ؛ تو چي ؟

با اون بلوزاي روشني كه پوشيده بودن ، شده بودن مثل اون وقتا كه تازه ازدواج كرده بودن !
اين پسره هم آتيشي سوزوند امشب !




سه شنبه 6 آبان

راستش دلم مي خواست ببينمت . همين !

بارها باباش دعوت كرده و بهونه آوردم كه باشه سر فرصت ! حالا كه وقت داشتم گفتم يه سر برم خونه شون .

ياد روزهاي دبيرستان ؛ مدير ، معاونا ، دبيرا و هم كلاسيا . آخه داييش از دبيراي قديمي دبيرستان ما بود !
چقدر امشب خنديديم !




دوشنبه 5 آبان

ده دقيقه مونده به اولين افطار ، تلفن كرد . غيرمنتظره بود .
چقدر دلم براش تنگ شده بود . چقدر صداش دلتنگ بود و تنها .
كاش بتونه تابستون بياد ايران .




يك شنبه 4 آبان

هنوزم فكر مي كرد بهش فكر مي كنم ! باورش نمي شد حتا همون موقع ها هم بهش فكر نمي كردم يا اگه مي كردم ، به چيزي غير از اوني كه ديگران فكر مي كردن دارم بهش فكر مي كنم يا دوست داشتن كه بهش فكر كنم ، فكر مي كردم . براي همين نشستم و گفتم و گفتم و گفتم . اينقدر كه گفت تازه مي فهمه چرا !

وقتي يك شنبه رو با سه شنبه اشتباه گرفتي ، چقدر خسته بودي !

اينهمه انرژي كه صرف بزرگ كردن نكات كوچيك غير مشترك توي زندگي مشترك مي كني ، اگه صرف تقويت كردن نكات مشتركي بشه كه به خاطر وجودشون زندگي مشتركتون رو شروع كردين !




شنبه 3 آبان

اوقات شبانه روز در آيين زرتشتي به 5 گاه تقسيم مي شود :
گاه " هاون " : از برآمدن خورشيد تا نيمروز
گاه " رفتون " : از نيمروز تا ساعت 3 پس از نيمروز
گاه " ازيرن " : از ساعت 3 پس از نيمروز تا فروشدن خورشيد
گاه " ايوه سري ترم " : از فروشدن خورشيد تا نيمه شب
گاه " اشهن " : از نيمه شب تا برآمدن خورشيد




جمعه 2 آبان

صبح كه از خواب بيدار شدم ، داداشم گفت :
ديشب چه ت بود ؟ تو كه هيچ وقت تو خواب حرف نمي زدي !

مي گه : وقتي احساس دلتنگي مي كني به خاطر غيبت نيست ، به خاطر حضوره . كسي اومده ديدنت . يه كم كنارت مي شينه كه تنها نباشي !
مي گم : پس اينكه وقتي از كسي دورم حس مي كنم دلم تنگ شده ، بايد اسم اين حس رو بذارم " حضور اون شخص " ؟
مي گه : آره ، اينطوري از دلتنگي استقبال مي كني و بهش خوش آمد مي گي ! وقتي به فكر كسي ميوفتي ، اون حاضره !

( مونته ديديو ، كوه خدا – اري دلوكا – مهدي سحابي )
داشتم ساز مي زدم كه زنگ زدي ؛ خوش اومدي !

يه دفعه قرار شد بريم سينما ؛ " نفس عميق "
موضوع فيلم نه كهنه بود ، نه نو ؛ يه چيزي اون وسط !
تدوين 5 دقيقه اول و آخر فيلم جالب بود .
روند داستان بعد از مرگ " كامران " كه يه جورايي شخصيت محوري داستان به نظر ميومد ، جالب پيش رفت !

از شخصيت اين آقاي آهنگساز خيلي خوشم اومد ؛
معتقد بود اسمي كه مي خواد روي كارش بذاره ، يه جايي هست ؛ بايد اونقدر بگرده تا خودش رو بهش نشون بده !




پنج شنبه 1 آبان

از يه كلاس 10 نفري
3 نفر حاضر ، همه شون پسر
7 نفر غايب ، همه شون دختر

با اينكه سعي كردم به بهانه هاي مختلف خوب باشم ، ولي نشد . اينقدر نشد كه طاقت نياوردم ؛ ديواري كوتاه تر از تو هم كه پيدا نكردم . حداقلش اين بود كه براي 15 دقيقه خلوتت رو به هم زدم . جز اينكه " ببخش " چيز ديگه اي نمي تونم بگم و اينكه " ممنون كه گوش دادي "




.................................................................................................................

سه شنبه 29 مهر

تازه از خواب بيدار شدم ؛ سرم درد مي كنه ؛ سر حال نيستم . نمي دونم چه مرگمه ! شايد شب بعد از كلاس برم پارك جمشيديه ! فقط چند تا كار دارم امروز ؛ خدا كنه تا اون موقع شب بتونم صبر كنم !

سر كلاس وقتي قرار شد بحث آزاد داشته باشيم ، نفهميدم چي شد كه بحث كشيد به اعتقاد به خدا و تعريفي كه هر كدوم از ما از خدا داريم . من كه نظر دادم ، انگار يه سطل آب يخ ريخته باشن رو سر استاد ؛ بيچاره باورش نمي شد يه آدم با چنين تفكراتي بتونه اينطوري باشه كه من سعي مي كنم باشم . آخر كلاس خيلي جدي ولي دوستانه ازم خواست كه در اين مورد بيشتر فكر كنم !
ياد " شاملو " افتادم كه مي گه :

پس پاي ها استوارتر بر زمين بداشت
تيره ي پشت راست كرد
گردن به غرور برافراشت
و فرياد برداشت : اينك من ! آدمي ! پادشاه زمين !
و جان داران همه از غريو او بهراسيدند
و غروري كه خود به غرش او پنهان بود بر جان داران همه چيره شد
و آدمي جان داران را همه در راه نهاد
و از ايشان برگذشت
و بر ايشان سر شد از آن پس كه دستان خود را از اسارت خاك باز رهانيد .

پس پشته ها و خاك به اطاعت آدمي گردن نهادند
و كوه به اطاعت آدمي گردن نهاد
و درياها و رود به اطاعت آدمي گردن نهادند
و تاريكي و نور به اطاعت آدمي گردن نهادند
هم چنان كه بيشه ها و باد
و آتش ، آدمي را بنده شد
و از جان داران هر چه بود آدمي را بنده شدند ، در آب و بر خاك و بر آسمان ؛ هرچه بودند و به هر كجاي
و ملك جهان او را شد
و پادشاهي آب و خاك ، او را مسلم شد
و جهان به زير نگين او شد به تمامي
و زمان در پنجه ي قدرت او قرار گرفت
و زر آفتاب را سكه به نام خويش كرد از آن پس كه دستان خود را از بنده گي خاك باز رهانيد .

پس صورت خاك را بگردانيد
و رود را و دريا را به مهر خويش داغ بر نهاد به غلامي
و به هر جاي ، با نهاد خاك پنجه در پنجه كرد به ظفر
و زمين را يك سره باز آفريد به دستان
و خداي را هم به دستان ؛ به خاك و به چوب و به خرسنگ
و به حيرت در آفريده ي خويش نظر كرد ، چرا كه با زيبايي دست كار او زيبايي هيچ آفريده به كس نبود
و او را نماز برد ، چرا كه معجزه ي دستان او بود از آن پس كه از اسارت خاك شان وارهانيد .

پس خداي را كه آفريده ي دستان معجزگر او بود با انديشه ي خويش وانهاد
و دستان خداي آفرين خود را كه سلاح پادشاهي او بودند به درگاه او گسيل كرد به گدايي نياز و بركت .

كفران نعمت شد
و دستان توهين شده آدمي را لعنت كردند چرا كه مقام ايشان بر سينه نبود به بندگي .

و تباهي آغاز يافت .


از پله هاي سنگي پشت پارك جمشيديه كه بالا مي رفتم ، انگار ذهنم خالي خالي بود ؛ درست مثل زماني كه از كوه بالا مي رفتم ! تو محوطه باز جلوي رستوران تركمنا روي لبه پله هاي سنگي نشستم و چشم دوختم به شهر ؛ وقتي از گوشه چشم به چراغاي روشن شهر نگاه مي كردم انگار بهم چشمك مي زدن و تا چشم بر مي گردوندم طرفشون ، خيره بهم نگاه مي كردن ؛ انگار نه انگار ! باد موهام رو نوازش مي داد و روي پوست صورتم آروم آروم مي لغزيد و بارون كه چه به موقع اومد – تند و طولاني و خوش بو – انگار هر چي دل من گرفته بود رو آسمون گريه كرد !
همه و همه بودن و تو نبودي ( و تو ) و جات خالي بود ( و تو ) يه عالمه !
پايين كه ميومدم ، سبك تر شده بودم و آروم تر !

گفتي دوست ات مي دارم
و قاعده
ديگر شد .
كفايت مكن اي فرمان " شدن "
مكرر شو ؛ مكرر شو !




دوشنبه 28 مهر

دانشگاه ، دانشكده ، كلاس ، كتابخونه
استاد ، درس ، كتاب ، جزوه
هنوز حس مي كنم متعلق به اينام ! يعني ممكنه يه روزي برگردم ؟

گردهمايي با اينكه نيم ساعتي ديرتر شروع شد و خلوت تر از اوني كه انتظار داشتيم ، ولي خوب برگزار شد ! همگي خسته نباشين !

مي گه با اينكه اصلا حالش خوب نيست و دلش مي خواد بره خونه ولي بايد بره خوابگاه پيش يه دوست قديمي
مي گم با اين حالي كه تو داري اون بيچاره چه گناهي كرده كه بايد تو رو اينطوري ببينه ؛ اونم بعد اينهمه مدت كه نديدتت ؟
مي گه نگران نباشين ! چنان فيلمي بازي كنم كه فكر كنه از خوشحالي رو ابرام !
مي گم به كي مي خواي دروغ بگي ؟ به اون يا خودت ؟
مي گه اگه همه زندگيم اينطوري نگذشته باشه ، حتما بيشتر از نصفش اينطوري گذشته !
مي گم آخه تا كي مي شه اينطوري ادامه داد ؟
شونه هاشو بالا ميندازه و مي گه : تا هر وقت كه بشه ؛ تا هر وقت كه بتونم !
سكوت كردم و خداحافظي كرد !




يك شنبه 27 مهر

به خاطر خريدن ميوه براي گردهمايي فردا ، دير رسيدم به كلاس !
براي كمك تو شستن اونهمه ميوه ممنون !




شنبه 26 مهر

وقتي جلوتر از دوستم مي دوييدم ، اول فكر كردم تنهاش گذاشتم ولي متوجه شدم اين منم كه تنها موندم ! آخه اون اين امكان رو داره كه به من نگاه كنه و تنهايي رو حس نكنه ؛ ولي من چي ؟
نكنه تا حالا اگه يه وقتايي سعي كردم پشت سر كسي يا حتا شونه به شونه كسي حركت كنم – حالا به هر دليلي – تنهاش گذاشته باشم ؟

1 دقيقه بارون شديد ساعت 10 صبح وسط يه آسمون آفتابي
5 دقيقه شنيدن صداي زندگي ، كودكي ، مهر ، پاكي ، بي آلايشي و هر چي صفت خوب تو دنياست
30 دقيقه دوييدن بدون اينكه حتا يك كلمه حرف بزني
5 دقيقه بارون شديد ساعت 9 شب وقتي خسته نيستي و هستي
همين 40 دقيقه در مقابل 400 دقيقه كاري كه همه چي توش هست غير از اون بالايي ها ، براي داشتن يه روز خوب كافي به نظر مي رسه ؟




جمعه 25 مهر

دخترك نشسته بود روي جدول كنار پياده رو ، پشت به خيابون . يه جعبه آدامس توي دستش بود و يه روسري قرمز با گل هاي كرم هم سرش . چتري موهاي مشكيش تا زير ابروهاش اومده بود و چشماي درشت و سياهش توي اون صورت سبزه مثل دو تا نگين برق مي زدن .
مسير نگاهش رو كه دنبال كردم ، فكر كردم مگه فرقي هم مي كنه كه به چي اينطوري خيره شده ؟
توي ورودي هتل چند تا دختر از هم سن و سالاي خودش تا هم سن و سالاي من منتظر اومدن عروس خانوم بودن !

سرزده رفتم خونه شون ؛ موقع خداحافظي وقتي بهش گفتم كه حس مي كنم از من دلخوره ولي نمي دونم چرا و اينكه يه وقت مناسب با هم در موردش صحبت مي كنيم ، يه لبخند محو تحويلم داد ، دستش رو آورد جلو و گفت : خداحافظ !

با اينكه خيلي وقت نيست شروع كرده ، خوب پيانو مي زنه . فقط از ترس اينكه مبادا از ضرب بيافته ، تندتر از ضرب مي زنه !




.................................................................................................................

پنج شنبه 24 مهر

همين طور كه مشغول كار بودم ، موسيقي هم گوش مي دادم . " هواي رهايي " يا " سايه خورشيد " به نظرم خوب اومد !

روسري هاتون خيلي بهتون مياد . مباركتون باشه !

دلم بدجوري هوس پارك جمشيديه كرده بود ، حيف كه وقت نداشتين ! با اين حال پارك پرواز سعادت آباد هم منظره و هواي خوبي داشت . همين كه با هم بوديم و كلي از ته دل خنديدين و خنديدم و ... دوست داشتني بود !
جاي " ر " هم خالي بود !




چهارشنبه 23 مهر

كامپيوتر ... متن استاندارد ... كارگاه ...
ترافيك ... ترافيك ... ترافيك ...
حالا كه بايد تو ترافيك مي بودم ، فكر كردم بهتره بيام دنبالت ؛ حداقل بخشي از خستگيم در مي رفت و شايد تو هم راحت تر مي رسيدي خونه ! وقتي برات پيغام فرستادم ، نزديكاي خونه بودي و درست نبود كه منتظر مي موندي تا من برسم ؛ اونم بعد از يه كلاس چهار ساعته !

دلم براي اون خانوم كوچولو تنگ شده . دو-سه شبه كه مي خوام زنگ بزنم و باهاش چند تا كلمه حرف بزنم ولي اينقدر دير مي رسم خونه كه حتما خوابه !




سه شنبه 22 مهر

اولين دندون عقلم رو دكتر كشيد ! يه ريشه ش خيلي بد قلق بود و دكتر رو حسابي خسته كرد . آخرشم يه دو – سه ميليمتري از ته ريشه جا موند . با اين حال بعد از رفع بي حسي اونقدري درد نمي كرد كه به مسكن نياز باشه !
اثرات اين كاهش عقل بعدها رخ خواهد نمود !

با اينكه گفتم ترجيح مي دم ديگه باهاشون همكاري نكنم ، پيشنهاد كردن كه اگه دوست داشته باشم ، مي تونم براي بازديد از چند تا مجموعه صنعتي تو سفري كه به آلمان دارن ، همراشون برم ! نمي دونستم چقدر جدي بود و چقدر تعارف ؟! به هر حال من سكوت كردم ، ولي اگه يه بار ديگه مطرح كنن ، مي شه روش فكر كرد . البته رو سفر ، نه ادامه همكاري !

اگه نبودن ، من كجا و حراج روسري خيابون ولي عصر كجا ؟
با اين حال خوب شد كه بودي وگرنه معلوم نبود براي مامان چي انتخاب مي كردم !
مي دونست اين كارا از من اگه تنها باشم يه كم بعيده – اونم بدون مناسبت – و سليقه هم كه خب يه جورايي فكر مي كرد سليقه من تنها نمي تونه باشه ! ( البته ديگه اينقدرا هم بي توجه و بد سليقه نيستم ديگه ! ) برا همينم شرح ماجرا داده شد !
مهم اين بود كه خوشش اومد و دوسش داشت .

با اينكه اين قضيه دادن جايزه صلح نوبل به خانم " شيرين عبادي " خيلي هم طبيعي به نظر نمي رسه ، با اين حال وقتي " ح " گفت با خانومش داره مي ره فرودگاه براي استقبال و از منم خواست كه باهاشون باشم ، با اين ديد كه خوب بالاخره يه ايراني اين جايزه رو برده و نبايد نسبت بهش بي تفاوت بود ، رفتم فرودگاه .
از شرق ، از ميدون آزادي و از غرب ، از پل اكباتان - رو جاده مخصوص كرج – تا سه راهي فرودگاه ماشينا وسط بزرگراه پارك كرده بودن و سرنشيناشون پياده رفته بودن فرودگاه . ديدني بود . حيف كه دوربين عكاسي يا فيلمبرداري همرام نبود !
براي من جداي از تبليغاتي كه روي جنبه هاي مختلف اين قضيه مي شه ، همين كه عده بيشتري از مردم نسبت به پديده هاي اجتماعي جامعه شون توجه نشون مي دن ، اميدوار كننده است !




دوشنبه 21 مهر

امشب اولين اثر موسيقي رسمي كه دوستم " س " توش سه تار مي زنه و ناظر ضبطش بوده رو ازش گرفتم . قراره گوشش بدم و براش اسم پيشنهاد كنم !




يك شنبه 20 مهر

هرچند خيلي دير شده ولي ،
رشت : عقدتون مبارك !
آمل : عقدتون مبارك !
گرگان : نامزدي تون مبارك !

قزوين – تهران : نمي دونم براشون زوده يا نه ، ولي دو تا خانواده به هم ميان ؛ نامزدي شون مبارك !

سابقه آشناييمون حدود دو ساله و يك ساله كه نديدمشون خواهر و برادر رو ؛ جمع مدت با هم بودنمون تو اين دو سال از يك هفته بيشتر نمي شه ، با اين حال گرم و صميمي و دوست داشتني . انگار سال هاست هر روز با هميم !

راستي داشت يادم مي رفت ، تولدت مبارك !




.................................................................................................................

شنبه 19 مهر

فكر كردم منظورش منم ، ولي نبودم !



.................................................................................................................

جمعه 18 مهر

ساعت 2 صبح داشتم بر مي گشتم خونه . توي ماشين دستگاه پخش روشن بود . سيمين داشت تصنيف مرد عاشق رو مي خوند :
بذار سر روي شونم گريه سر كن
بذار باور كنم يه تكيه گاهم
فكر كردم كه : چرا خانوما نبايد باور داشته باشن كه تكيه گاه هستن ؟ چرا يه مرد بايد با گذاشتن سر روي شونه يه زن و گريه كردن اين موضوع رو به اونا القا كنه و اين اعتماد به نفس رو به اونا بده ؟ چرا خانوما نبايد اينطوري فكر كنن كه چون تكيه گاه هستن و شايد بهترينش ، يه مرد مي تونه بهشون تكيه كنه و بايد ؟ كه اگر نباشن ، مگه كس ديگه ، چيز ديگه يا جاي ديگه اي براي تكيه كردن پيدا مي شه؟
به نظر من خانوما بايد باور داشته باشن كه تكيه كردن يعني همون قانون عمل و عكس العمل ؛ مگه مي شه زن به مرد تكيه كرده باشه بدون اينكه مرد به زن ؟ هر دو نيروي مساوي رو تحمل مي كنن ؛ چون اگه اين طور نباشه ، يكيشون بايد بيفته . فكر نمي كنين اينطور باشه ؟

با اينكه دو ساعت و نيم بيشتر نخوابيدم ، ولي صبح سر حال تر از اوني بودم كه فكر مي كردم ؛ هوا بهتر از اوني بود كه انتظار داشتم و برنامه بهتر از اوني كه هميشه بود !
يه جاي خوشگل كنار رودخونه با طاقي از شاخه هاي درخت صبحانه خورديم و راه افتاديم . يك ساعتي راه رفتيم و يه جاي خوب كنار رودخونه پيدا كرديم و نشستيم . صداي آب رودخونه و نوازش نسيم وقتي همراه شده بود با صداي تار و آواز ، به ياد شما بودم كه جاتون خيلي خالي بود ؛ هر چند شما هم جايي نبودين كه بهتون خوش نگذره !
بعد از ناهار كه تنها نشسته بودم كنار رودخونه و صداي آب بود و باد و خش خش برگ درختا ، فكر كردم :
زندگي هم مثل آب رودخونه هميشه جريان داره ؛ هر لحظه ش با لحظه قبلش فرق داره ؛ گاهي آرومه ، گاهي پر سر و صدا . گاهي صاف و زلال ، گاهي كدر و گل آلود . بعضي جاها يه دور دور خودش مي زنه ، يه نگاهي به خودش مي كنه و بعد به راهش ادامه مي ده !



پنج شنبه 17 مهر

بالاخره بعد از مدت ها – هر چند براي مدتي كوتاه – اين آقا كوچولو رو ديدمش ؛ يه چندتايي كتاب خريده بود و طفلكي سرما هم خورده بود !

خيلي يه دفعه اي قرار شد فردا صبح با چند تا از بچه هاي دانشگاه هنر بريم تو طبيعت شمال تهران – جاده لشگرك ، روستاي كلوگان .

شام خونه دوستم دعوت بوديم ؛ بازم كوچولوشون خواب بود ؛ ولي خوش گذشت .

يادم نمياد با هيچ كدوم از دوستام در مورد چيزي يا كسي كه براشون مهم بوده يا دوسش داشتن ، شوخي كرده باشم ولي نمي دونم چرا اونا چنين برخوردي با من ندارن . البته مي دونم كه منظور بدي ندارن ولي وقتي از يه حدي مي گذره ، ناراحتم مي كنه . اما از اونجا كه ما هميشه سعي كرديم و مي كنيم كه هيچ وقت دلخوري هامون از همديگه رو تو دلامون نگه نداريم و بگيم تا زمينه ادامه پيدا كردنش از بين بره و هميشه نسبت به هم دلخوش باشيم ، بايد بهشون بگم ؛ ولي طوري كه باعث دلخوري جديدي نشه ! تو اين جريان " ف " كه همسر دوستمه ، بيشتر از همه رعايت مي كنه ؛ حالا يا چون خودش مثل من فكر مي كنه و يا اينكه فهميده من چطوري فكر مي كنم . به هر حال ازش ممنونم !




چهارشنبه 16 مهر

تمام كارايي كه ديروز صبح مي بايست انجام مي شدن و نشد كه بشن يا نصفه نيمه شدن ، امروز صبح طوري انجام شدن كه وقتي از كلاس اومد بيرون منم اون دور و برا بودم . اين شد كه با هم همراه شديم !
از خيلي چيزا حرف زديم ؛ از بچه مدرسه اي ها و فيلم و كتاب گرفته تا حد و حق انسان به طور كلي و مرد و زن به طور خاص – به خصوص تو جامعه خودمون – و اينكه خدا چي مي تونه باشه و ... !
براي ناهار كه پيشنهاد كرد اگه كارم دير نمي شه با هم باشيم ، دوست داشتم تو هم باشي . به بهانه اي كه راستش نفهميدم واقعا چي بود ولي حس كردم نبايد بيشتر از اون اصرار كنم ، نيومدي . جات خالي بود .

از حال و احوال اوني كه آبي بيشتر از هر رنگي بهش مياد ، پرسيدم و شنيدم كه اين روزا زياد سر حال نيست !
آبي خانوم ! فكر نمي كني قاطعيت برخورد بزرگترا مي تونه براي امتحان ما باشه كه چقدر به عقايدمون پايبنديم و تو تصميمامون جدي ؟ شايد اونا مي خوان قسمتي از مسووليتشون نسبت به ما و به خصوص آينده ما رو بندازن گردن خودمون ! برا همينم هست كه با ما محكم برخورد مي كنن تا مطمئن بشن كه اون بخش از مسووليت اونا رو كه ما به عهده گرفتيم ، به بهترين شكل انجام مي ديم ؟ شايد تو همچين مواردي هم لازم باشه كمكشون كنيم و نسبت بهشون گذشت داشته باشيم !

دو - سه ساعتي كه تا قبل از ورزش وقت داشتم ، يه سر رفتم شهر كتاب ميرداماد . دو تا كتاب خريدم :
" هفده داستان كوتاه كوتاه " – از " نويسندگان ناشناس " – به گزينش و ترجمه " سارا تهرانيان "
" زندگي ، جنگ و ديگر هيچ " – از " اوريانا فالاچي " – به ترجمه " ليلي گلستان "
از " اوريانا فالاچي " يه كتاب ديگه هم بود به اسم " يك مرد " و ترجمه " يغما گلرويي " كه مقدمه ش رو خوندم . شايد بعدتر خريدمش !
داشتم ميومدم بيرون كه پوستر تبليغاتي يه كتاب نظرم رو به خودش جلب كرد : " وبلاگستان ، شهر شيشه اي " . مجموعه اي از گزيده متن تعدادي از وبلاگ هاي فارسي به انتخاب نويسنده هر وبلاگ ، به علاوه تاريخچه وبلاگ نويسي در ايران و روش ساختن وبلاگ . به طور حتم همه اونايي كه گزيده اي از متن وبلاگشون براي چاپ تو اين كتاب انتخاب شده بوده يا حتا اونايي كه نه ، مدت هاست منتظرن ؛ پس مژده و مبارك باشه ! در ضمن دست اندر كاراي اين كار هم خسته نباشن !
كتاب رو كه ورق مي زدم ، مقدمه و متن انتخابي تعدادي از وبلاگ هاي آشنا رو خوندم . يه چيزايي به ذهنم رسيده كه تا كتاب رو كامل نخونم ، درستي و نادرستيشون براي خودمم نمي تونه معلوم باشه چه برسه كه بخوام اينجا بنويسمشون ؛ با اينكه شايد قرار نباشه كتاب رو بخونم ، ولي اگه قرار شد و خوندم ، يه چيزايي راجع بهش مي نويسم !




سه شنبه 15 مهر

وقتي كه خواستي به خاطر سر دردت تا من مي رم كلاس ساز توي ماشين بخوابي ، فهميدم كه سرت چقدر درد مي كنه ! از كلاس كه برگشتم عميق خوابيده بودي . تا بيام فكر كنم كه بيدارت كنم يا نه ، ديدم در ماشين رو باز كردم و تو رو هم بيدار ! وقتي چشماي خواب آلودت رو ديدم و رنگ پريده ت رو و اينكه تا به كلاس برسيم ، بيشتر از چند كلمه حرف نزدي ، مطمئن شدم كه نمي بايست در ماشين رو باز مي كردم تا باعث بشه بيدار بشي . مي بايست صبر مي كردم تا زماني كه خودت بيدار مي شدي . آخرش اين مي شد كه سر كلاس نمي رفتيم . آسمون به زمين كه نمي اومد !
غيبتت بين كلاس كه طولاني شد ، نگران شدم ! خدا خدا مي كردم كه " ب " بلند بشه و سراغي ازت بگيره . تو همين فكر بودم كه بلند شد ولي وقتي بدون تو برگشت و گفت كه پيدات نكرده ، پيش خودم گفتم هر كي هر فكري دلش مي خواد بكنه ! از استاد اجازه گرفتم و از كلاس اومدم بيرون و توي پله ها پيدات كردم كه رنگت پريده تر شده بود و چشمات درست باز نمي شدن و براي راه رفتن از نرده ها و ديوار كمك مي گرفتي !
حالم داشت از اين عرف مسخره به هم مي خورد كه تا طرفت در حال مرگ نباشه نبايد بهش دست بزني و كمكش كني وگر نه هزارتا حرفه كه اگه پشت سر من زدنش خيلي مهم نباشه ، باعث مي شه همه با يه چشم ديگه بهت نگاه كنن يا حداقلش اينه كه سوژه پيدا كنن براي شوخياشون و ... .
بعد از اين همه مدت ، اونم توي اون موقعيت ، نمي دونم چه جاي تعارف كردن بود ديگه ؟!
توي ماشين با اينكه يكي دو دفعه حالت تهوع پيدا كردي ، ولي خوابت برد . " ب " دستات رو گرفته بود و نگراني رو تو چشاش مي شد خوند ! جلوي خونه تون كه رسيديم خواب بودي و حيفمون اومد بيدارت كنيم . آخه آدم وقتي يه بار اشتباه مي كنه ، بايد سعي كنه تكرارش نكنه حداقل ! زياد طول نكشيد كه بيدار شدي .
نشد كه احوالت رو از مامان بپرسم ؛ كاش فردا كه صدات رو مي شنوم خوب باشي .
شب به خير ، خوب بخوابي .




يك شنبه 13 مهر

دو تا دندون عقلم بايد كشيده مي شد ! دكتر از پر كردن سومي هم نااميد شد و گفت كه بايد كشيده بشه !
خوبه كه چهارمي سالمه هنوز ويه كمي عقل برامون مي مونه ؛ هرچند تا حالاشم چيزي نبوده !

بستني آخر كلاس به بهانه قبولي دانشگاه يكي از همكلاسي ها – با اينكه هوا بفهمي نفهمي خنك شده – كلي چسبيد !




شنبه 12 مهر

اميدوار بودم كه اون حس نه خوب با يه كم ساز و هم صحبت شدن با " ح " بهتر بشه كه نشد .

تو راه ورزشگاه يه جايي كنار خيابون يه خانومي نشسته بود روي جدول و چنان گريه مي كرد كه تمام بدنش مي لرزيد ! آدما ، پياده و سواره از كنارش رد مي شدن و بي تفاوت ! نمي دونم چقدر وظيفه داريم و چقدر حق نداريم كه دخالت كنيم ؟؟؟ اين سوال مسخره اينقدر بدون جواب باقي مونده كه رد شدم و از خودم بدم اومد !

با اينكه سر حال نبودم ، دوست داشتم تا آخر دنيا بدوم ؛ درست مثل فارست گامپ !
بيرون داشت بارون ميومد ؛ كاش مي شد بيرون از سالن مي دويديم ؛ زير بارون !

ورزش كه تموم شد ، هنوز بارون نم نم مي باريد . توي بارون كه راه رفتم ، حالم يه كم بهتر شد !



.................................................................................................................

جمعه 11 مهر

تميز كردن آشپزخونه افتاد گردن من ؛ تقصير خودمه كه ظرف خوب مي شورم !
با اينكه به تميز كردن گاز و كف آشپزخونه نرسيم ، 45 دقيقه هم ديرتر به جلسه ساعت 5 كانون دانش آموخته گان دانشكده رسيدم . فكر مي كردم زياد طول نمي كشه و بتونيم با همراهي اون دو تا كوچولو يكي دو ساعتي رو با هم باشيم !
با اينكه جلسه تا 8:45 طول كشيد و قرار بود كه ساعت 10 فرودگاه باشم و مي دونستم كه اگه بيام اونجا بيشتر از يه ربع نمي تونم بمونم ، اومدم ! آخه دلم براشون تنگ شده بود !
هر دوتاشون خوابيده بودن ؛ با اين حال يه نيم ساعتي دم در به صحبت كردن گذشت و وقتي رسيدم فرودگاه مسافرمون هنوز نيومده بود بيرون .

از فرودگاه كه بر مي گشتيم ، من تو ماشين خودم تنها مونده بودم . يه دفعه يه حس نه خوب شديد شروع كرد به فشار دادن قلبم ! اونقدر قوي بود كه با ديدن دوتا پيراهن ، يه جفت كفش ، يه جاي گوشي موبايل رو ميزي و يه اسكنر به عنوان سوغات هم بهتر نشد .



پنج شنبه 10 مهر

بازآفريني رقص هاي محلي ايران – حسين حميدي
9و10و11 مهر – ساعت 20:00 - كاخ گلستان
تازه امروز صبح فهميدم ؛ ديشبي رو از دست داديم ، امشبم كه نشد ، فردا شب هم كه مسافر داريم ؛ پس نمي شه ! چقدر دلم خواسته بود !

از كلاس انگليسي كه اومديم بيرون هيچكي دلش نمي خواست بره خونش ؛ برا همين سر اينكه كجا بريم ، كلي خنديديم ! آخرش قرار شد بريم فرهنگ سراي نياوران ، موزه مجسمه هاي مومي . اينكه امسان هايي با اين ويژگي هاي جسمي وجود داشتن ، جالب تر از ماهيت خود مجسمه ها بود !
بعد از موزه رفتيم شهركتاب نياوران . هر كي يه چيزي خريد . من : نمايشنامه " ندبه " اثر استاد " بهرام بيضايي " و يه كاست با عنوان 20 سال با آثار " پرويز مشكاتيان " كه حدس مي زنم در مجموع كار جالبي نباشه و نبود هم !

تو ماشين كه نشستيم در جريان يه مكالمه تلفني فهميديم كه پدرش سرطان كبد داره و ما خبر نداشتيم . البته مدت ها پيش وقتي از بيماري پدرش حرف
مي زد ، حدس زده بودم ولي نمي تونستم به روي خودم بيارم ! بعد از توضيحاتي كه داد وقتي همه ما ساكت شده بوديم ،و صداي هق هق گريه اش تو ماشين پيچيده بود ، فكر كردم :

چنان مشغول بازي هاي كودكانه ي خويشند
كه نمي فهمي
غمي گرده شكن در دل دارند و بغضي نشكستني در گلو
كه اگر فرياد كنند
چنان هراسي در دل مرگ مي افكند
كه چاره اي جز خود نمي يابد !


خودش با اون خنده مخصوصش سكوت رو شكست و ... .

بعد از شام ، نشستن روي پله هاي سنگي بالاي رستوران كردهاي پارك جمشيديه با اون جريان هواي خنكي كه گاهي مي شد بهش بگي نسيم و گاهي باد ، نگاه كردن به قسمتي از شهري كه به قول يكي از دوستاي قديمي معلوم نيست آدماي روزش بيشترن يا چراغاي شبش و سكوتي كه پر كرده بود فضاي اطرافمون رو از خودش ، مي شنيدم كه :
باد دلبستگي هاي ما را ترانه اي مي خواند !

جاي تو هم خالي بود كه ناخوش بودي و نيومدي و كاش خوش باشي و باشي !



.................................................................................................................

سه شنبه 8 مهر

بعد از حدود يك ماه ، امشب رفتيم خونه شون . چقدر دلم براشون تنگ شده بود ؛ به خصوص براي اون كوچولو كه خواب بود !



يك شنبه 6 مهر

آينده كاري موفق من براشون مهم تر از اين بود كه باهاشون كار بكنم يا نه !

همين كه اونهمه اشكال به كارامون وارد بود ، نشون مي ده كه يه كارايي كرديم . حالا بايد براي اصلاحشون اقدام كرد . خدا كنه مديريت هم اينطوري فكر كنه !

ديدن بچه هاي كلاس انگليسي بعد از يك ترم تعطيلي خيلي خوب بود و ديدن استادا و كتاب دوباره به يادم آورد كه چقدر هنوز بي سوادم و بدتر از اون كم كار ! بايد يه فكر اساسي كرد !

چقدر خوشحال شدم وقتي گفتي كه بالاترين نمره هاي ممكن رو گرفتي . اميدوارم يا بهتره بگم مطمئنم كه تو امتحان كارشناسي ارشد حتما قبول مي شي ؛ اونم رشته و دانشگاهي كه دوست داري . به اميد روز شنيدن خبرش .

امشب با هم رفتيم سينما فيلم بي خوابي ؛ آلپاچينو مثل هميشه عالي بود !

*** *** *** *** *** *** ***

مي توانم نگه دارم دستي ديگر را
چرا كه كسي دست مرا گرفته است
به زنده گي پيوندم داده است

مارگوت بيكل – چيدن سپيده دم




شنبه 5 مهر

به لطف بعضيا يه مجموعه داستان كوتاه خوندم از شيوا ارسطويي به اسم " آمده بودم با دخترم چاي بخورم " . با اينكه هيچ كدوم از داستاناش اونطوري كه بايد بهم نچسبيد ، ولي در مجموع فضاي داستاناش نو بود و جالب . با اين حال داستان " عصر " رو از همه بيشتر دوست داشتم .

خيلي وقت بود نديده بودمشون . به بهانه دادن سوغاتي سفر نيم ساعتي جلوي در خونه شون به صحبت كردن گذشت . جاشون خالي بود تو سفر !




جمعه 4 مهر

صبح كه راه مي افتاديم هوا نيمه ابري بود و گاهي آفتاب از پشت ابرا سرك مي كشيد . قرار شد از جاده عباس آباد – كلاردشت بريم . وارد جنگل كه شديم ، زيبايي بود و آرامش كه تو فضا موج مي زد . از هر پيچ كه رد مي شديم ، توي دلم جاتون رو خالي مي كردم . بهتره درباره ش حرف نزنم ؛ كاش بشه يه روزي با هم اونجا باشيم !!!
به كلاردشت كه رسيديم ، ديگه دلم طاقت نياورد و بهتون زنگ زدم ؛ اينقدر جاتون خالي بود كه دوست داشتم اين جمله كه " جاتون خالي ! " رو بلند بلند تكرار كنم تا همه بدونن چقدر جاتون خاليه اونجا .
از سياه بيشه تا تونل كندوان مه بود . با اين حال از تونل كه رد شديم ، آفتاب بود و تك و توك لكه هاي ابر تو آسمون آبي ديده مي شد . گرماي آفتاب و خنكي هوا تركيب لذت بخشي رو ايجاد كرده بودن .
براي ناهار توي يه باغ خانوادگي كنار رودخونه كرج نگه داشتيم . آتيش درست كرديم و سوسيس پنير و سيب زميني رو روش كباب كرديم . خوشمزه تر از اوني شد كه فكر مي كردم !
بعد از اونهمه رانندگي ، جالب بود كه احساس خستگي نمي كردم . هواي تهران خنك بود و خيابوناش خلوت . فكر مي كردم بشه ببينمت ولي تو حالت خوب نبود و نياز به استراحت داشتي ؛ باشه براي پس فردا .
ديدن يه دوست خوب كه با وجود خستگي اي كه تو تمام وجودش معلوم بود ، دستاش پر بود از كتاب ، لطف زيادي داشت ؛ به خصوص وقتي قراره آخرين نفري باشه كه بعد از يه مسافرت سه روزه و قبل از استراحت ( خواب ) ببينيش .




پنج شنبه 3 مهر

صبحانه كه مي خورديم ، باروني كه از صبح طرفاي ساعت 2 شروع شده بود بند اومد . به ، چه هوايي !
حدود سه ساعت تو صف تله كابين بوديم تا نوبتمون شد !
نمي شه با كلمات گفت كه چقدر زيبا بود ؛ بايد به چشم ديد !
اون بالا كه رسيديم ، بچه ها آش رشته خوردن و منم چون آش رشته دوست نداشتم ، سيب زميني سرخ كرده سفارش دادم . بعد از خوردن انواع و اقسام چيزها ، مقاديري شوخي و خنده و بعدش تعدادي عكس و مقاديري فيلم يه دوري تو اون محوطه زديم . واي از طبيعت بكر اون بالا !
پايين كه برمي گشتيم ، بارون گرفت و تا ما برسيم پايين ، بند اومد . خانوما رفتن دوچرخه سواري و ما آقايون هم قدمي زديم . بعد با هم رفتيم ميدون تيراندازي . اينقدر براشون هيجان داشت كه فشنگ به من نرسيد . البته همچين بدم نشد !
قرار شد بريم ويلا شام بخوريم و بعدش بريم ساحل ! جاتون خالي بساط منقل رو به پا كرديم ، گوشتا و گوجه ها رو سيخ كشيديم و كبابي درست شد كه دست تهيه كننده و كارگردانش درد نكنه !
بعد از شام همه اينقدر خسته بودن كه خواستن بخوابن ! با نفري يه ليوان Coffee Mate يه قدري سر حال اومدن ؛ البته نه اونقدر كه بريم ساحل ولي تا ديروقت بيدار بوديم و گل گفتيم و گل شنفتيم .




چهارشنبه 2 مهر

از تونل كندوان كه اومديم بيرون ، مه بود . اينقدر غليظ كه چراغاي ماشين جلويي اگه بيشتر از 5 متر ازش فاصله مي گرفتم ديده نمي شد . شيشه رو كشيدم پايين . خنكي و نمي كه روي پوست صورتم مي نشست ، پر بود از نشاط و شادابي . واي كه چقدر كاش اينجا بودين !
از غلظت مه كه كم شد ، يه جايي نگه داشتيم براي صبحانه . يه رستوران بود با يه تراس مشرف به دره و تا حدودي دور از سر و صداي جاده . به خاطر مه روي ميز و صندلياش شبنم نشسته بود . رفتم از توي ماشين يه تيكه پارچه تميز آوردم و شروع كردم به خشك كردن ميز و صندلي ها كه يه آقايي گفت : ببخشيد ، مي شه ميز ما رو هم تميز كنين !؟ من كه اول درست متوجه نشده بودم چي داره مي گه همينطور نگاش مي كردم كه ديدم بچه ها دارن از خنده مي ميرن . تا اسمم رو گفتن كه بهم بگن منظور آقا چي هست ، بيچاره طرف متوجه شد و شروع كرد به عذرخواهي و ابراز شرمندگي . ولي معلوم شد كه هم كارم داشتم درست انجام مي دادم ، هم اينكه بهم ميومد اينكاره باشم !!!
به جاده ساحلي كه رسيديم از نم خبري نبود . هواي خنك پاييزي بود و بس ! تصميم گرفتيم قبل از رفتن به ويلا يه دوري تو منطقه نمك آبرود بزنيم .
تو ميدون تيراندازي مسابقه بود . يه شماره 118 بود كه هر چي شليك مي كرد ، درست ميزد به هدف ؛ اونم هدف متحرك كوچيكي كه هر بار به يه جهتي پرتاب مي شد !
تابلوي پيست دوچرخه سواري خانوما رو بيشتر از آقايون وسوسه كرد ولي ترجيح دادن بذارنش براي فردا .
يكي از بچه ها و خانومش دوست داشتن پرواز رو تجربه كنن و من ترجيح مي دادم يه كم پياده روي كنم ؛ اين شد كه از هم جدا شديم و قرار شد حدود يك ساعت ديگه جلوي باند پرواز همديگه رو ببينيم .
از پله هاي زير مسير تله كابين رفتيم بالا ؛ بالاي پله ها چشم انداز زيبايي از منطقه ديده مي شد . زمين هاي بازي و ورزش . ساختمان اصلي تله كابين ، مركز خريد و بالاخره ساختمون ها با سقفاي هركدومشون يه رنگ كه تركيب جالبي درست كرده بودن تو دل اون منطقه يه دست سبز . اميدوارم زيبايي اين منطقه با ساخت و سازهاي بيش از حد ويلاهاي آپارتماني از بين نره !!!
به ويلا كه رسيديم نم نم بارون شروع شد . بعد از مرتب كردن ويلا و جابجا كردن وسايل و خوردن ناهار ، يه دو-سه ساعتي خوابيديم . صداي بارون رو تو خواب هم مي شنيدم . بيدار كه شديم بارون هم بند اومده بود .
هوا كه تاريك شد ، رفتيم كنار ساحل . بچه ها دور آتيشي كه كنار ساحل ، نيمه روشن رها شده بود نشستن و مشغول شدن به ور رفتن باهاش تا خوب روشنش كنن . من ترجيح دادم توي ساحل راه برم . ولي ساحل با ساحل دوران كودكي من تفاوت هاي زيادي داشت . پر بود از نور و صدا . دلم مي خواست يه جاي تاريك و ساكت بشينم روبروي دريا و نگاش كنم و گوش بدم بهش . جايي كه فقط سوسوي نور چراغاي دوردست ساحل ديده بشه و صداي امواج شنيده بشه ؛ امواجي كه گاهي توي گوش ساحل زمزمه مي كنن و نوازشش مي كنن و گاهي سرش فرياد مي كشن و ميوفتن به جونش ! آخرش يه جايي رو پيدا كردم !
از جام كه بلند شدم ، كفشا و جورابام رو در آوردم ، پاچه شلوارم رو زدم بالا و شروع كردم تو آب راه رفتن . خوردن آب به پاهام وقتي موجا ميومدن ، خالي شدن شن زير پاهام وقتي كه موجا بر مي گشتن ، راه رفتن اون موجودات ريز - كه هميشه تو شناي خيس ساحل مي شه پيداشون كرد – روي پاهام ، خشك كردن پاهام كنار آتيش و پاك كردن شنا از پاهام ، همه و همه ياد و خاطرات دوران كودكي رو برام زنده كرد . جاي شما هم اونجا خالي بود يه عالمه !




.................................................................................................................

سه شنبه 1 مهر

با اينكه ديگه بايد برم سفر ، ولي اينقدر معلق بودم و گيج كه همه فهميدن !

آخر شب كه مي رفتم خونه دوستم تا بتونيم فردا صبح زود حركت كنيم ، بهت زنگ زدم . يه كوچولويي تب كرده بود و برده بودينش بيمارستان . گفتي : سفر خوش بگذره ؛ منم حالا اين سه روز رو يه كاريش مي كنم .
حس كردم خيلي بي معرفتم ؛ همين !



دوشنبه 31 شهريور

صبح تو خونه يه كمي ساز زدم ؛ بعدش رفتم شركت يكي از دوستام . داشتيم در مورد كار صحبت مي كرديم كه يه دفعه پيشنهاد داد سه روز تعطيلي آخر هفته رو بريم سفر . هزارتا فكر اومد تو سرم !!! نامزدي روز چهارشنبه ، سه روز با دوستام بودن تو سفر ، سه روز مسافرت بدون تو و ... ؛ با همه اينا گفتم باشه ولي دلم به سفر نبود . به همين خاطر ازش خواستم برنامه ريزي و هماهنگي رو خودش انجام بده و فقط به من بگه كه چي كار بايد بكنم .
تو همين فكرا بودم كه زنگ زدي ؛ با همه اون حرفايي كه ديشب زده بوديم ، خيلي تعجب كردم كه خواستي بريم سينما ولي خوبيش به اين بود كه سر حال به نظر مي رسيدي . خودم رو تحويل گرفتم و اينطوري فكر كردم كه چون مي دوني چقدر از خوب بودنت خوشحال مي شم و از با هم بودن البته ، خواستي خوب شدنت رو با من هم قسمت كني و فرصتي كه با هم باشيم .
به هر حال ممنون ، چون باعث شد منم از فكر اين مسافرت سه روزه بيام بيرون !

گاهي به آسمان نگاه كن – كمال تبريزي : فيلم خوبي بود ؛ من دوستش داشتم ؛ به خصوص اون شعر آخرش ! از اون فيلما بود كه مي شه دوباره و شايدم چندباره نگاش كرد و خسته نشد .

هرچند وقتي بهت گفتم ممكنه برم مسافرت با دوستام ، ابراز خوشحالي كردي و اين مسافرت رو برام لازم دونستي – به خصوص به اين دليل كه اين مدت به عناوين مختلف زياد سر حال نبودي و هر چي كه رو دلت سنگيني مي كرد ، به من مي گفتي و در واقع يه جور غر زدن مي دونستيشون كه من يه جور درد دل مي دونستمشون و هميشه خوشحال از اينكه مي تونم گوش باشم هنوز برات تا بشنومت – ولي حس كردم براي تو هم زياد خوشايند نيست ؛ ولي چيزي نمي گي تا من بيشتر از اين ذهنم رو درگير رفتن يا نرفتن نكنم !

موقع خداحافظي وقتي گفتي مسافرت خوش بگذره ، تازه يادم اومد كه اگه برنامه سفر جور بشه ، فردا نمي تونيم همديگه رو ببينيم ؛ هم چون شما مهمون دارين و بايد تو خونه كمك باشي ، هم اينكه من بايد به تدارك سفر برسم !

خونه كه رسيدم دوستم تلفن زد و گفت كه مي ريم عباس آباد تنكابن ويلاي خواهرش . نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا نه !؟ به هر حال چاره اي نيست ! چون گفتم ميام ، بايد برم . مي دونم خوش مي گذره ولي اگه مي تونستي باشي بيشتر خوش مي گذشت !



يك شنبه 30 شهريور

همين دو-سه ساعت با هم بودن عصر و سر شب – هر چند غير از توقف هاي كوتاه پارك ساعي و خيابون نفت ، تو ماشين گذشت و مسير و ترافيك – باعث شد بي برنامه گي كار و به هم خوردن وقت دندونپزشكي امروز يادم بره .
داشت يادم مي رفت كه بعدش با اون كوچيكتره رفتيم ... گلاسه خورديم و جاي اون بزرگتره هم خالي بود !
بابت همه شوخي ها و خنده ها بازم ممنون ؛ از هردوتا تون اول و از هرسه تاتون بعدش !
ولي تو امشب سر حال نبودي ؛ كاش زودتر خوب باشي .



.................................................................................................................

شنبه 29 شهريور

امروزم يه 9 ساعتي به خاطر توقعات نسل برادر كوچيكم تو اتاقم زنداني بودم . گذاشتم هر كار دلشون خواست بكنن ولي ديگه فكر مي كنم هر چيزي حد و حدودي داره ! به نظر مي رسه دارن پاشونو از گليم خودشون درازتر مي كنن !



جمعه 28 شهريور

با خودت گفتي : با من بود !
تو دلم گفتم : اون كه از دلت خبر نداره !

يه عالمه حرف داشتم كه تو شب و جاده و سلانه محو شدن ! كاش مي شد اينا هيچ وقت تموم نمي شدن !



پنج شنبه 27 شهريور

حالا كه قراره نباشي ، ... ؟!



چهارشنبه 26 شهريور

اگه واقعا قرار باشه نباشي ، ... ؟!



.................................................................................................................

سه شنبه 25 شهريور

*** طرح ***

گفتم :
ما را سريست با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود ، ما بر آن سريم
گفت :
اگر جمله جهانم خصم گردد
نترسم چون نگهدارم تو باشي


*** نمي دونم چرا مدتيه اين شعر مارگوت بيكل تو ذهنمه :

مي توانم نگه دارم دستي ديگر را
چرا كه كسي دست مرا گرفته است
به زنده گي پيوندم داده است .


* راستي بابت امروز عصر هم كلي ممنون !



.................................................................................................................

پيش گفتار زرتشت

1 –
- تو را چه نيك بختي مي بود اگر نمي داشتي آناني را كه روشني شان بخشي !
- مرا به دست هايي نياز است كه به سويم دراز شوند !

2 –
- زرتشت دگر گشته است ! زرتشت كودك شده است ! زرتشت بيدار شده است !
- آدميان را چيزي مده ، بل چيزي از ( بار ) ايشان بستان و با ايشان بكش . اين كار بيش از همه مايه ي خشنودي ايشان است ، اگر كه تو را نيز مايه ي خشنودي باشد !

3 –
- شما را سوگند مي دهم كه به زمين وفادار مانيد و باور نداريد آناني را كه با شما از اميدهاي فرازميني سخن مي گويند .
- انسان رودي ست آلوده . دريا بايد بود تا رودي آلوده را پذيرا شد و ناپاكي نپذيرفت .



يك شنبه 23 شهريور

خسته نباشي !
خوش بگذره !
خوب بخوابي !



شنبه 22 شهريور

صبح : فردا غروب چي مي شه ؟
عصر : بعيد به نظر مي رسه چيزي بشه ؟
شب : چيزي هم نشد !




جمعه 21 شهريور

امروز هم به تمرين گذشت ؛ البته نه تمرين ساز ! تمريني كه نوشتن نداره !
فقط مي تونم بگم اينقدر خسته شده بودم كه اگه 8 شب به بعدش نبود ، ... !




پنج شنبه 20 شهريور

صبح ساعت 6:30 از خونه زدم بيرون ؛ رفتم پناهگاه پلنگ چال .
هوا عالي بود و مسير خلوت . تند مي رفتم ولي حواسم به همه چي بود ؛ صداي آب ، وزش باد ، صداي پرنده ها و خش خش برگ ها ، رنگ آسم.ن و نور خورشيد كه افتاده بود سر يكي از كوه هاي اطراف ، سبزي محوي كه تو سينه كوه هاي دورتر ديده مي شد و ... و ... و . گاهي هم با خودم بلند بلند فكر مي كردم .
به پناهگاه كه رسيدم ، يه ليوان بزرگ شير خوردم و بعد از يه خورده استراحت برگشتم پايين .
جاتون خالي بود خيلي !
ساعت 10:30 بود كه رسيدم خونه .

ياد محمد اوراز گرامي باد !

زنگ زد و براي شام دعوتم كرد خونشون ؛ بعد قرار شد كه شام بريم بيرون ؛ تو راه خونه شون بودم كه زنگ زد و عذر خواست كه خانومش براي شب مهمون داره !
سه هفته پيش ، شب تولدش ، سرزده رفته بوديم خونه شون كه مهمون داشتن و همون دم در همديگه رو ديديم و يادم رفته بود كادوي تولدش رو بهش بدم .
قرار شد برم و تا وقتي مهموناشون بيان ، بمونم . ساعت 7 رسيدم . كلي گفتيم و خنديديم و درد دل كرديم . ساعت شد 10 ولي از مهمونا خبري نشد كه نشد !
بماند كه چه رخ داده بود . فقط اينو بگم كه سه تايي بابتش كلي خنديديم !




چهارشنبه 19 شهريور

وقتي بيدار شدم ، رفته بودن .

عصر ، منتظر بودم ؛ شايد منتظر يه معجزه ! با اينكه يكي از دوستام زنگ زد كه باهاشون برم دربند ، ترجيح دادم تو خونه بمونم و منتظر .
راستي راستي اگه اتفاق مي افتاد ، يه معجزه بود ؟
آخر شب فهميدم آره ، با تمام اتفاقاتي كه امروز افتاده بود ، اگه اتفاق مي افتاد ، واقعا يه معجزه بود !
شايدم خوب شد كه اتفاق نيافتاد چون نمي دونم توان مواجه شدن با يه معجزه رو داشتم يا نه ؟




سه شنبه 18 شهريور

صبح : به نظرم رسيد شايد بد نباشه يه زنگي بهت بزنم تا خواب نموني !

عصر : به شكل احمقانه اي فكر كردم خستگي و بي خوابي اين مدت با سه چهار ساعت خواب بعدازظهر ممكنه رفع بشه و مي توني باهام بياي كلاس و بعدشم بريم يه چيزي بخوريم ! اين شد كه بهت زنگ زدم .
از خواب بيدارت كردم ؛ كاش زنگ نزده بودم ؛ مي بيني چقدر خودخواه شده بودم ؟!

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند




دوشنبه 17 شهريور

از خواب كه بيدارت كردم ، يه يك ساعتي چرت زدم . بعد بلند شدم ، صبحانه خوردم و به چند تا از كارام رسيدم . برگشتم خونه ؛ هم كلي ساز زدم ، هم كلي فكرم مشغول بود به تفاوت بين نسل خودم و نسل برادر كوچيكترم ؛ به انتظاراتشون يا شايد بهتر باشه بگم توقعاتشون از ديگران ؛ به خصوص از خانواده هاشون و پاسخ هايي كه نمي دونم درست بهشون داده مي شه يا نه !
كنارشون بودم ولي گذاشتم با خودشون تنها باشن !
نمي دونم كار درستي كردم يا نه ؟

يه قراري داشتم كه از بعدازظهر تو تهران تبديل شد به شب تو كرج ! ملاقات خوبي بود ؛ اميدوارم نتيجه داشته باشه . البته اگه ماها اينقدر اين دست و اون دست نكنيم و دل رو بزنيم به دريا و كار رو شروع كنيم !




يك شنبه 16 شهريور

خوبه كه به اون بدي كه فكر مي كردي نيست !

راستي كي گفته كه تو گم شدي ؟
كافي بود يه نگاه به دور و برت كه نه ، به دور و بري هات فكر كني تا نه اينكه ببيني ، بفهمي كه گم نشدي . همين جاهايي ؛ همين دور و برا ؛ همين نزديكي ها !



.................................................................................................................

شنبه 15 شهريور

پيغامت رو با صداي خودت خوندم ؛ خوشحال به نظر مي رسيد !

يه مقدار فكرم مشغوله ؛ تقصير خودمه . قضيه خوردن خربزه و لرز بعدشه !

عصباني بوديا ! حالا يه اشتباهي شده ؛ مگه نشنيدي از قول مسافر كوچولو كه :
بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگا گذشت داشته باشن !



پنج شنبه 13 شهريور

چند تا سي دي . چند تا كاست و يه قرآن به همراه كيف براشون سوغات خريدم !

به ياد دوران كودكي دو تا نوار قصه هم براي خودم خريدم :
- مسافر كوچولو
- يل و اژدها ، آهو و پرنده ها
كاست فرفورژه ، كار ... رو هم خريدم . فكر كنم خوشم بياد .

* كنسرت / كاخ نياوران

وقتي همكاري با گاسپاريان به من پيشنهاد شد ، نگاهم به دوردست خيره شد و صداي سحرانگيزي مرا به سوي خود كشاند . همان صداي آشنايي كه حكايت جاودانگي عشق با اوست .
هر نغمه را يادآور مي شديم ، برايمان آشنا بود .
چه بنوازيم ؟
شور ؟ دشتي ؟ چهرگاه ؟ بيات شيراز ؟ و يا ...
همه اين عناوين بار زيادي برايمان داشت . گويي از خاطرات سخن مي گفتيم . از خاطراتي كه قرن ها سرنوشت دو فرهنگ را رقم زده بود . موسيقي ايران و ارمنستان ، زبان مشتركي است كه هر عبارت آن براي هر دو ملت آيينه اي از تاريخ است .
هديه به ملت ايران و ارمنستان ، به ويژه هموطنان ارمني .

حسين عليزاده

بخش اول :
تك نوازي سلانه : حسين عليزاده
سه نوازي دودوك : ژيوان گاسپاريان – وازگن ماركاريان – آرمن غازاريان

انگار آسمون اومده بود روي زمين ؛ عشق بود و شور كه تو نغمه هاي موسيقي جريان داشت .

بخش دوم :
قطعه پرنده ها رو كمتر دوست داشتم و نغمه هاي ارمني رو بيشتر به خصوص وقتي با صداي گاسپاريان خونده مي شدن .
تك نوازي هاي عليزاده ( شورانگيز ) و گاسپاريان ( دودوك ) با زمينه گروه نوازي هم به جاي خود !

جاتون خالي بود خيلي !



جمعه 14 شهريور

بيدار شدم ولي اينقدر خسته بودم كه نتونستم براي بدرقه برم فرودگاه !

خوندن مقاله هايي كه همشون مربوط مي شدن به موضوع اصلاحات ، هرچند كه حدود يك سال از تاريخ چاپشون مي گذشت ، خيلي چيزا رو دوباره به يادم آورد . حس خوبي بود !

زنگ زد و گفت كه با خانومش دارن مي رن سينما – ديوانه اي از قفس پريد ! سوال كرد : مياي ؟
هم فيلم رو ديده بودم ، هم مشغول خوندن و خلاصه كردن مقاله ها بودم ، هم قرار بود با يكي از بچه ها بريم ، دوستمون و خانومش و پسرش رو برداريم و ببريمشون هوا خوري !
با اين حال گفتم : ميام . آخه حس كردم اگه نه بيارم تو كار ، ناراحت مي شه !

ديدن دوباره فيلم خالي از لطف نبود . پارك جمشيديه هم كه رفتيم كلي خوب بود . جاي همه خالي ! فقط برگشتني تا نشستيم تو ماشين ، اين پسره غش كرد از خستگي ! در نتيجه شام بي شام . عوضش خونه كه رسيدم ، … .

بيچاره كامپيوترم ؛ بدون اينكه حتا يه نگاه هم بهش بندازم ، گرفتم خوابيدم !



.................................................................................................................

چهار شنبه 12 شهريور

يه روز با همه ش حس نه خوب
آخه چي كارش داري بچه رو ؛ بذار سرش به كار خودش باشه ؛ اينقدر مزاحمش نشو دم به دقيقه ؛ مگه نمي بيني كار داره ؟!
البته به جز مكالمه تلفني آخر شبش هر چند كوتاه بود و براي رفع گرسنگي زياد طول نكشيد !



سه شنبه 11 شهريور

نمي تونم برم !
نمي دونم بايد ناراحت باشم يا خوشحال ؟!
به نظر بيشتر خوشحال ميام !
هميشه فكر دوري از اونايي كه دوستشون دارم و شايد دوستم داشته باشن ، يه جورايي سخت بوده ؛ با اين حال به نظر مياد خيلي دوست داشتن كه منم مي تونستم برم .
از اينكه نمي شه خوشحالشون كنم ، حس بدي دارم ولي كاري نمي تونم بكنم . آخه دست من نبود به خدا !




دوشنبه 10 شهريور

كنسرت گروه كامكارها / كاخ نياوران

تك نوازي كمانچه اردشير در بخش فارسي در اصفهان و تك نوازي سنتور اردوان در بخش كردي در شور

تنظيم تصنيف هاي فارسي جالب بود ولي ترانه هاي كردي يه چيز ديگه بودن . با قدرت ، شور و شادي تمام نواخته مي شدن ، خونده مي شدن ، شنيده مي شدن و حتا در مواردي رقصيده مي شدن ؛ سر پا يا نشسته فرقي نمي كرد .

ممنون از تو كه توصيه كردي بيايم و از تو كه قبول كردي بياي !
جاي يكي خيلي خالي بود ؛ خودش مي دونه !




يك شنبه 9 شهريور

اينقدر آروم بود و تو خودش كه مي شد حدس زد يه چيزي هست ! با پنجاه و چند سال سن نگران پدر هفتاد و چند سالش بود كه دكترش گفته بود يكي دو ماه ديگه بيشتر زنده نمي مونه يا اگه بتونن ماهي حدود يك و نيم ميليون تومن خرج كنن ، شايد بشه تا يكي دو سال هم زنده نگهش داشت .
كاش مي شد آدما تا وقتي زنده مي موندن كه سالم هستن ! البته منظورم سلامت عموميه نه بيماري هاي مقطعي .
ولي در اين صورت تكليف اونهمه عشقايي كه تنها توي اين فرصت ها امكان بروز و اثبات خودشون رو پيدا مي كنن ، چي مي شه ؟! هرچند اينجور عشقا نياز به اثبات خودشون ندارن ولي به هر حال ميدون امتحاني هستن براي صاحباشون كه شايد – و فقط شايد – سخت نيازمند اين باشن كه بدونن چقدر مي تونن پايدار باقي بمونن !

هر چي تلاش مي كنم كارهاي اينجا رو با انگيزه و به بهترين شكل ممكن انجام بدم و تحويل بدم ، پشت سر هم با مواردي مواجه مي شم كه انگيزه اي حتا براي ادامه هم باقي نمي مونه . خدا كنه بتونم هر چه زودتر خودمو خلاص كنم !




.................................................................................................................

شنبه 8 شهريور

بعد از يك ماه و چند روز تاخير :
اصل اوستايي نام پنجمين ماه سال امرداد است ؛ به معني بي مرگي . الف اول آن پيشوند نفي است و خدا مي داند چند وقت است كه با حذف آن امرداد را مرداد خوانده ايم به معني مرگ !

تا امروز به فكرش نبودم ؛ يعني شدن و نشدنش برام مهم نبود .
چون
اگه مي شد مي بايست از ديدنشون و قرار گرفتن تو يه موقعيت جديد و يه تجربه جديد خوشحال مي شدم و اگه نمي شد ، از اينكه بدون دوستام چنين تجربه اي نمي كنم .
يا
اگه نمي شد ميبايست از نديدنشون و اينكه تو اون موقعيت قرار نمي گرفتم و تجربه جديدي هم كسب نمي كردم ناراحت مي شدم و اگه مي شد از اينكه بدون دوستام چنين تجربه اي مي كنم .
اما حالا كه اون خبر رو ازشون شنيدم ، مي خوام زودتر بفهمم مي شه يا نه !

وقتي با يه تلفن - كه اون موقع به هر حال زده مي شد - متوجه مي شي كه در فاصله چند دقيقه اي ازش هستي - اونم بدون هيچ قرار قبلي – و مي فهمي مي توني نيم ساعتي رو باهاش باشي !




.................................................................................................................

جمعه 7 شهريور

6:30 صبح : پارك جمشيديه به طرف پناهگاه كولك چال ( كلك چال )

ديدنش بعد از حدود 6 ماه

راستش ببخشيد كه خيلي خيلي خيلي اذيت شدي !

مي بيني يه پيرمرد نشسته كنار راه رفت و امد ماهايي كه اومديم پياده روي ، ني مي زنه . مي بردت تو آسمونا ! مي دوني كه براي دلش نمي زنه . يه چندتايي ني هم تو كيسه ش داره و مقداري پول كه تا شده زير دسته كيفش . نمي دوني اون پول بابت خريد ني پرداخت شده يا ... ! تو اين فكري كه با دادن پول كمك كني يا ازش ني بخري كه مي بيني يه خانوم مقداري پول خرد رو به طرفش دراز مي كنه و پيرمرد در حالي كه تشكر مي كنه ، اونا رو مي گيره و تو جيب پيراهنش مي ذاره ! بر مي گردي و مي ري طرف ني هايي كه تو كيسه ست . به بهانه نگاه كردن به اونا ، طوري كه پيرمرد متوجه نشه ، مقداري پول تا مي كني و مي ذاري زير دسته كيفش . حتا روت نمي شه كه تو صورتش نگاه كني . انگار كه فهميده باشه ، شروع مي كنه به بلندتر زدن !

شادابي ، نشاط ، خنده هاي از ته دل ، خيس كردن و خيس شدن !

راستي پيرو بخش آخر صحبت هاي بعداز ناهار هم نگران نباش ! اگه يه وقت خواستم بغلت كنم يا ببوسمت ، اول ازت اجازه مي گيرم ؛ خوبه ؟! D:

ممنون بابت اينهمه بودنت !



پنج شنبه 6 شهريور

يه روز معمولي !!!



چهارشنبه 5 شهريور

آخه اون كه نه سوادش رو داره و نه تواناييش رو ، پس چه اصراري دارن كه بشه مدير توليد ؟
شما كه با دريافت يه نامه مثل مرغ سر كنده خودتون رو به اين طرف و اون طرف مي زنين ، چطوري مي خواين يه همچين شركتي رو اداره كنين ؟!



سه شنبه 4 شهريور

درست همين امروز كه دلم مي خواست حتا تو محل كارم هم آرامش داشته باشم ، از همون اول صبح مواجه شدم با كلي سياست بازي و سياسي كاري . با اينكه دوست ندارم اينطوري كار كنم و ترجيح مي دم همه چي بر پايه صداقت و احترام و اعتماد متقابل باشه ، ولي لج كردم و با خودم گفتم : حالا كه اينطوره ، منم مي دونم چي كار كنم ! فقط بديش اين بود كه روز شلوغي رو براي خودم مي ساختم . نمي دونستم به درد سرش مي ارزه يا نه ؟!
الان كه آخر شبه ، غير از اينكه به قول يكي از دوستام سياست من هم كار كرد ، به نظر مي رسه كه نه تنها بد نشد ، خيلي هم خوب شد يه جورايي .

ساعت 1:30 بعد از ظهر كه كارم تموم شد ، زنگ زدم به تو . يه چيزي مي خواستي بگي و اينكه شايد زنگ بزنه و براي اينكه تلفنم اشغال نباشه ، گفتي باشه براي آخر شب .
نشستم يه دور درس هاي قبلي رو زدم . رو صندلي خوابم برد . حدود نيم ساعت . از خواب بيدار كه شدم ، هنوز خوابم ميومد . همينطوري رو زمين خوابيدم !

با صداي زنگ موبايل از خواب بيدار شدم ( نپريدم از خواب چون منتظرت بودم )
صدات تنها بود و خسته از تظاهر ولي يه چيزي ته صدات بود كه ... ؛ كه هنوز بودن ، كه هنوز اميد ، كه هنوز ... !
...
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
...
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من

حميد مصدق – آبي ، خاكستري ، سياه

سر حال شروع كردم به درس هاي جديد . با اينكه تو هفته گذشته حتا يك بار هم نزده بودمشون ، ولي خودم همچين ناراضي هم نبودم . تموم كه شدن ، راه افتادم برم كلاس . فكر كردم زنگ بزنم تو هم بياي ولي خونه نبودي ! به موبايلت زنگ زدم ؛ رفته بودين خريد . قرار شد بعد از كلاس زنگ بزنم و ببينمتون .

ديدن يه موجود تپل عينكي دوست داشتني 12-10 ساله سر كلاس كه وقتي ساز مي زد انگار داشت مهم ترين كار دنيا رو انجام مي داد و شور و شوقي كه موقع ساز زدن تو حركات بدنش موج مي زد ( دست راستش كه مضراب مي زد ، دست چپش كه پرده ها رو مي گرفت ، پاي چپش كه ضرب رو حفظ مي كرد ، چشماش كه حركت دست استاد رو روي پرده هاي ساز دنبال مي كرد و ... ) اونقدر بكر و عميق بود كه ... .
عجيب تر از اينكه مدتيه سه گاه مي چسبه ، اين بود كه سه گاه بعد از نوا هم چسبيد !

بعد ار كلاس با اون همه حس خوب ، وقتي فهميدم پارك جمشيديه هستين و قرار شد بيام دنبالتون ، سبك بودم و آروم و خوشحال از اينكه مي بينمتون . صداتون ، خنده ها تون ، نگراني ها تون ، شكوه ها تون همه و همه رو با تمام وجود حس كردم .
هميشه خنده رو لب ها تون باشه و صداش تو گوش اونايي كه دوستتون دارن .

از ظهر اينقدر خوب بود كه پنچري آخر شب هم نتونست چيزي ازش كم كنه !



.................................................................................................................

دو شنبه 3 شهريور

پيش گفتار كتاب چنين گفت زرتشت اثر نيچه و ترجمه داريوش آشوري رو خوندم ؛ كتابي براي همه كس و هيچ كس .
بايد يك بار ديگه بخونم و يادداشت بردارم !
از اون كتابهاست كه آدم بايد تو يه جاي آروم و بدون هيجانات شهرنشيني بخونتش و باهاش زندگي كنه !



يك شنبه 2 شهريور

خوش گذشت . جاي بعضيا خالي !




.................................................................................................................

براي اون كه از سفر برگشته !

اي فسانه !
خسانند آنان ,
كه فروبسته ره را به گلزار .
خس به صد سال طوفان ننالد ؛
گل ز يك تندباد است بيمار ؛
تو مپوشان سخن ها كه داري !

نيما يوشيج

*******

نگر بر روزگار
به ديده اعتبار

چو خواهي اي نگار
نباشي دل فگار
خوان به هر بهانه اي
از طرب ترانه اي

بركن ز بن بيخ سوته دلي اي جانا

درها به باغ شادي ها بگشا
گرد غم ده به طوفان ها
تا رسي تو به فرداها
فارغ از تيرگي ها

بيا تا به دوران ها
كني عهد و پيمان ها
بود شادي جان ها
تو را جمله فرمان ها

وحيد موحد



.................................................................................................................

يه هفته است كه نديدمت ؛ دلم برات تنگ شده ديگه !



شنبه 1 شهريور

وقتي يكي رو دوست داشته باشي ,
اگه ندوني كه تو رو دوست داره يا نه , خيلي راحت مي توني دوستش داشته باشي بدون اينكه انتظار داشته باشي , اونم تو رو دوست داشته باشه !
ولي
اگه به هر دليلي فكر كني كه ممكنه اونم تو رو دوست داشته باشه , كافيه فقط يه لحظه حس كني كه ممكنه ديگه تو رو دوست نداشته باشه تا انتظار داشته باشي كه اون هم تو رو دوست داشته باشه !
پس بهتر نيست آدم هميشه فكر كنه كه هيچ كس دوستش نداره ؟ به خصوص در مورد اونايي كه دوستشون داره ؟!



جمعه 31 مرداد

خيلي چيزا تو ذهنم گذشت و خيلي چيزا رو كاغذ اومد ولي ... ؛ آخه مي دونين ؟! همه ش تقصير خودمه !

شايد خيلي چيزايي كه اينجا مي نويسم , تكراري باشن ؛ مگه نه اينكه براي ياد گرفتن , بايد يادآوري كرد و تكرار ؟
منم دارم تمرين مي كنم كه :
عشق ما نيازمند رهايي ست , نه تصاحب !
چون :
عشق آمده ست از آسمان
تا خود بسوزد بدگمان !

پس اگه يه كم بدخلقم , بايد ببخشيد . قبول كنيد اين تمرينا براي ما كه يه عمر يه جور ديگه يادمون دادن و هنوزم دارن سعي مي كنن يه جور ديگه يادمون بدن , يه كم كه نه , يه كم زياد سخته !
كاش بتونم از عهده ش بر بيام و كاش شما هم بتونين تحملم كنين !



پنج شنبه 30 مرداد

بارون , بارون , بارون
بوي بارون , بوي خاك


با اينهمه ,
بغضم اگر بتركد ,
نه
پر كاهي بر آب بنخواهد رفت !

احمد شاملو

درست سه روزه كه ازت خبري نيست ! همه چي رو يه كاريش كردم ولي نگراني رو نتونستم . ازت خبر گرفتم .
تعريف كردي و شنيدم ! از حالش پرسيدي و تعريف كردم ! بعد به واسطه يه پيام كوتاه براي تو , خوشحال شديم كه خوبه و خوش مي گذره بهش .

هميشه يه بهانه كوچيك كافي بوده براي بهتر شدن ؛ بهانه اي كه شايد هميشه يه جورايي خودم دست و پا كردم ! و اين دفعه , صداي تو بود ! مي تونست نباشه ولي خواستم كه باشه ؛ پس شد !



.................................................................................................................

چهارشنبه 29 مرداد

همينطوري :

ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند !

در مرده گان خويش
نظر مي بنديم
با طرح خنده اي ,
و نوبت خود را انتظار مي كشيم
بي هيچ
خنده اي !


احمد شاملو






سه شنبه 28 مرداد

عجيبه كه هنوزم سه گاه اينقدر مي چسبه !




دوشنبه 27 مرداد

دو هفته بايد صبر كنيم !

توي اين وضعيت جديد فكر نمي كردم براي ديدنم از شركت بياي بيرون !

زنگ زدي حال و احوال كني كه صحبت كشيد به جايي كه نمي دونم مي بايست يا نمي بايست ؟!
بابت اونهمه نگراني كه برات ايجاد كردم , مي بخشيد ؛ بيشتر از اين فقط مي تونم بگم :
سفر بي خطر ؛ خوش بگذره !
و
به اميد ديدار .



.................................................................................................................

يك شنبه 26 مرداد

بالاخره رفتيم تو ولي نوبتمون نرسيد ؛ فردا !

جاي شام ديشب و صبحانه و ناهار امروز , چه چسبيد نون بربري و چايي ساعت 4 بعدازظهر ؛ دستتون درد نكنه !

تازه دلم باز شده بود ؛ دوباره تنگ مي شه ! سفر بي خطر ؛ خوش بگذره و به اميد ديدار !




شنبه 25 مرداد

دوست داشتم يه كاري بكنم , ولي نه , شايد وقتي از سفر برگشتم ؛ البته اگه رفتم !
اون لحظه ها رو ( ناهار فرحزاد و عصرونه گاندي ) با هيچي عوض نمي كردم !
ممنون از سوغات سفر و خيلي خيلي خيلي بيشتر , از وقتي كه گذاشتي .
موقع خداحافظي نگرانت شدم ؛ حالت خوب نبود !




.................................................................................................................

×××××××
--- برزخ بين كنده شدن از سنت و پيشينه كه به روزمرگي آلوده ست و رسيدن به مدرنيته و تازگي هاي هستي !

--- روبرويي محدوديت هاي دنياي فاني با پيمان ابدي عشق !



×××××××
متعلقات كه زياد شود , تنهايي عميق تر مي شود ؛ تنهايي جدايي از هركدام !
شهلا پروين روح – طلسم

همه براي آن چيزي كه ندارند مي جنگند !
مراد فرهادپور

از زنده ها كاري جز زندگي كردن ساخته نيست , زنده اند , و چون زنده اند , بايد زندگي كنند ؛ پس ناتوان از زندگي كردن به زندگي ادامه مي دهند !
ساموئل بكت

به گمانم انساني كه به سازگاري يا وحدت رواني رسيده باشد و خود يا فرديت خود را يافته باشد , كمتر چيزي مي تواند او را از پاي درآورد ؛ چرا كه او با تخيل و آفرينش , با جهان دروني خود , هستي ويژه خود را شكل مي دهد و زمان را شكست مي دهد !
محمود فلكي

بدترين چيز جهان , براي هر كس فرق مي كند . درد هميشه به خودي خود كافي نيست . لحظاتي هست كه انسان در برابر درد مقاومت مي كند , حتا تا سر حد مرگ . اما براي هر كس چيزي غير قابل تحمل , چيزي كه نمي توان حتا لخظه اي به آن انديشيد , وجود دارد . در اينجا ديگر شجاعت و بزدلي در ميان نيستند ؛ غريزه ايست كه نمي توان از آن سرپيچي كرد .
جرج ارول – 1984

قصه اي غريب است قصه ي عشق ؛ قصه اي كه با گذشت زمان غريب تر نيز مي شود تا اينكه بالاخره زماني تمام ذهن ما را به خود مشغول مي دارد . سپس به ناگاه در مي يابيم بين دو تاريخ تولد و مرگ گرفتار آمده ايم آنهم در حالي كه همچنان از جاودانگي سخن بر زبان مي رانيم !
تامس پينچن – بابك مظلومي

كسي به زندگي چيزي نمي آموزد !
گابريل گارسيا ماركز



.................................................................................................................

Home